تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker در آغوش خوشبختی ...

یک ماه و یک هفته و یک روز مونده تا اولین سالگرد ازدواجمون ...

از جائی که دیروز همش حس میکردم همسر جون بهم بی توجهی کرده وقتی اومد خونه بر خلاف حسی که داشتم و دلم میخواست مثل هر روز که از راه میرسه ازش استقبال کنم  سلام سردی کردم و مشغول آشپزی و نظافت شدم . طبق معمول هر روز با هم چائی خوردیم . اون به من زل زده بود  و منم به تی وی و چائیمو میخوردم . یکی دو تا سوال کرد که  جوابی هم نگرفت جز ایما و اشاره ... شب شام خوردیم و فقط ازم پرسید الان تو با من قهری ؟ از من ناراحتی ؟ بگو تا من تکلیف خودمو بدونم . من بازم سکوت کردم و البته در دلم کلی از دستش عصبانی شدم که به جای اینکه با یه دلجوئی ساده از دلم دربیاره داره اینجوری صحبت میکنه ... لحن حرف زدنشم طوری نبود که به من فرصت صحبت کردن بده .

شب خوابم نمیبرد - بعد از یه ربع رفتم جلوی تی وی که دیدم یهو چراغ روشن شد و همسر جان اومد پیشم . بازم هر چی ازم پرسید جوابی نمیشنید . برای اولین بار دیدم بطور خیلی جدی تی وی رو خاموش کرد و گفت : میریم میخوابیم ...

کمی با هم صحبت کردیم و با خیال راحت خوابیدم . صبح هم آقای رئیس  باهام حرف زد . خدا رو شکر میکنم که بنده شو وسیله قرار داد که تا حدی باعث آرامش قلبم در این اوضاع بشه . ممنون این آقا هستم و تنها کاری که از دستم ساخته س اینه که براش دعا کنم  خداوند براش خیر و خوبی پیش بیاره ...

مسافرتمون به استانبول قطعی شد برای ۲۵ تیرماه . هر چند میخواستیم سالگرد ماه عسلمون بریم اما مرداد ماه هیچ تعطیلاتی نداریم . لطفا اگه اطلاعات مفیدی ازونجا راجع به مناطق تفریحی و اماکن تاریخی دیدنیش دارید برام بنویسید ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:27 توسط .::bahar::.


یه جورائی الان دیگه کاملا مطمئنم حس بابا به من یه حس عادی نیست ...  تو همه این مدت شروع زندگی جدید که دیگه چیزی به سالگردش نمونده هر زمانی که از نظر روحی و یا حتی جسمی مشکلی داشتم بابا صبح روز بعدش باهام تماس گرفته ... همیشه بعد از سلام و احوالپرسی وقتی میپرسه همه چیز خوبه ؟ مشکلی نداری ؟ - یعنی اینکه دوباره برای یکدونه دخترش خواب بدی دیده ...

دیشب قبل از خواب با بغض در حالی که از همسرم کمی ناراحت بودم گفتم دلم برای مامانم یه ذره شده و خوابم برد ...  

مشکل خاصی با همسرم ندارم . فقط انتظار دارم دلتنگیامو بفهمه ... اگه میدونست دیروز در نهایت تنهائی و دل تنگی تو دستشوئی اداره چقدر اشک ریختم و چقدرشو قورت دادم دلش نمیومد از صبح تا حالا باهام تماس نگیره و حالمو نپرسه ...

خوشبحال همسرم و بد به حال من که این روزا اینقدر ساکتم با کلی حرفای تلنبار شده تو دلم ...

امیدوارم به لحظه های خوب مثل همیشه ...

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:7 توسط .::bahar::.


چقدر حساس و شکننده شدم . امروز وقتی دختر خالم بهم زنگ زد که درد و دل کنه بجای دلداری دادنش - من پشت تلفن اشکام جاری شد .

امروز وقتی رفتم پیش آقای رئیس با اینکه قبلش هیچ حس بغض آلودی نداشتم اما به محض مطرح کردن حرفم انگار که دلم يه لحظه حسابي به حال خودم سوخت يهو بغضم ترکید ... چیزی که تا حالا در زندگی کاریم امکان نداشته .

امروز با خوندن وبلاگ یکی دو نفر دوباره بغض كردم ...  

شاید علتش اینه مدتهاست گریه نکردم و خودمو خالی نکردم . وقتی همسرم - تنها دلخوشیم میاد خونه همه غما رو فراموش میکنم . اما ظاهرا فقط با اون همه چیز فراموش میشه و در تنهائی دوباره مياد سراغم ...

خوب ميدونم دنيا محل گذره - خوب ميدونم ارزش غصه خوردن نداره - ميدونم بخاطر داشتن كلي نعمت بايد شاكر باشم - ميدونم در اين مرحله مشكلم يك نقطه كوچيكه در مقابل مشكلاتي كه در طول زندگيم تجربه كردم و تجربه شو ديدم . ولي انگار دونستن تنها براي آدما كافي نيست . انگار احساس يه جاهائي حرف عقل و منطق رو نميفهمه و بنا به حكم انسان بودن گاهي اشك و دلتنگي سراغتو ميگيره .

خدايا ... مثل هميشه خودمو به تو سپردم و ميدونم بهم روزي ثابت ميكني حكمت اين دلتنگيو ... همينطور كه تا حالا پشت هر به ظاهر شري ديدم كه برام خيريتي رقم خورده ...

به همه ما بنده هات كمك كن ...

 

                                                                       آمين

 -------------

دوستای گلم ... لطفا اگه کسی اطلاعاتی در مورد سفر به استانبول داره برام بنویسه ...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:2 توسط .::bahar::.


با شنيدن صحبتهاي امروز رهبر حرفي نميمونه براي گفتن - جز اشكهائي حلقه زده در چشمم ...

اوضاع بشدت تاسف باريست و خميني صفتي ميخواهد تا نجاتمان دهد و ملتي !!!  آگاه - يكپارچه و يكدل ...

فقط اميدوارم به ظهور مهدي موعود ...

خدايا از فردا به حق طلبان رحم كن . اونها که هیچ دفاع و سلاحی ندارند جز اتحاد و دردی مشترک در دلهاشون ...

 يا به حق خواهان صبر بده يا ناجي برسون براي گرفتن حقشون ...

                                                                                                   آمين  

 

 پی نوشت :

شاید یکی دو ماه قبل بود . شبکه صدای آمریکا با یک پیشگو که ریاضیدان بود مصاحبه کرد و ازش پرسید راجع به آینده ایران چی فکر میکنی ؟؟؟؟

اون آقا گفت : احمدی نژاد رئیس جمهور آینده ایران خواهد شد و رهبری به شدت تضعیف خواهد شد ...

چند روز قبل به همسرم قسمت اول حرف پیشگو رو یادآوری کردم و امروز قسمت دومشو ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:11 توسط .::bahar::.


من دلم میسوزه ... دلم میسوزه برای اونها که الان تو همین لحظه ها  دارن کتک میخورن - بهشون سنگ پرتاب میکنن - بهشون توهین میکنن و و و ...

اما به چه جرمی ؟؟؟ به جرم حس وطن دوستیشون . به جرم دفاع از عقیده و انتخابشون - به جرم شوک وحشتناک و ناراحتی عمیقشون ...

دلم میسوزه برای اونها ک  سربلندی و افتخار بعنوان یک ایرانی صاحب تمدن - قدرت و ثروت رو حق خودشون میدونن اما باید زیر مشت و  لگد عذاب بکشن ...

تبریک میگم به طبقه ضعیف جامعه که دیگه حالا مطمئن هستند پولهائی رو که برای مسکن به دولت سپردن از دست نمیدن و به اونها که ماهیانه ۲۵ هزار تومن توسط دولت خدمتگزار بهشون تقدیم میشه و دلشونو به همین خوش کردند  - به روستائیان عزیز و به مدیران حکومتی که دیدم  و شنیدم چطور از تغییر رئیس جمهور و متعاقبش از دست دادن میزهای قدرتشون نگران بودند !!!

از اولشم گفتم سیاست کثیفه  . گفتم نقشه ای پشت پرده ست تا مردم رو به هر شیوه ای که هست پای صندوق های رای بکشونه و کشوند ... و همه چیز به نفع دولت تموم شد و باز هم آماری ظاهرا واقعی اما قطعاااااا"  کذائی و غیر حقیقی در این دولت ثبت شد .

امیدوارم خاطره ننگ بیست و سوم خرداد ماه هشتادو هشت با گذر زمان به فراموشی سپرده نشه و دیگه تکرار اشتباه نکنیم ...

تا دیروز نسبت به شعارهای مردم بی تفاوت بودن . شعارهائی که من با شنیدنشون تا مدتها متعجب بودم از آزادی غیر معمول در این جامعه بسته که به مردم دادن . اونجا کسی جلوشونو نمیگرفت . حالا که میخوان از رایشون دفاع کنن و حس تلخشونو جائی بروز بدن به جای دعوت به آرامش زیر مشت و لگد باید خورد بشن . اون زمان به نفعشون بود و حالا به ضررشون .

... خلایق هر چه لایق ... دیگه نسبت به این وطن و سرنوشتش هیچ حسی ندارم . ثروت - ارزش و اعتبار ایران و ایرانی ارزونی خودشون ... حق گرفتن ازین قدرت طلبان در این دنیا بی نتیجه ست ...

دیدار به قیامت ...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:36 توسط .::bahar::.


باور كردني نيست ... با ديدن اين نتايج خشكم زد ... اگه اين راي ملت باشه متاسفم براي اين هموطنان و اگه تقلب باشه متاسفم براي خودم كه در چنين مملكتي زندگي ميكنم .

الان فقط يه چيزو ميدونم ...

 

ديگه هرگز راي نميدم ... هرگززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6:3 توسط .::bahar::.


 

                       نتایج آرا لحظه ای

من که رایمو دادم . تا حد زیادی هم به انتخابم و برگزیده شدنش مطمئنم . هرچند واقعا قصد شرکت در انتخابات رو نداشتم و بعد بخاطر مسایلی که پیش اومد و جبران اشتباه قبلی مصمم به شرکت شدم .

کاش روزی هر ایرانی در جامعه ای پر از  رفاه - آرامش - امنیت - عدالت - سربلندی - عزت - احترام و شور و شادی زندگی کنه  ...  شادی که سالهاست کمرنگ شده و تازه تو این روزها مردم کمی تونستند لمسش کنن ...

بیچاره تعدادی از ما ایرانی ها ... نه دنیا داریم نه آخرت ... 

 کاش روزی برسه که تبعیض برای همیشه از میان بره -

کاش روزی برسه که هر کسی در جا و مکان خودش قرار بگیره و آدمی اشتباهی نباشه که این اصلی  ترین مشکل این مملکته .

کاش روزی آدمها مزد کار خالصانه شونو بدست بیارن و این همه بیراهه های کسب درآمد از میان بره .

کاش روزی بیاد که بشه راحت رفت دانشگاه و عالم و آگاه اومد بیرون .

کاش روزی همه بتونیم از  حقوق انسانیمون - از ذخائر ملیمون یکسان استفاده کنیم ...

کاش ...

کاش ...

کاش ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:28 توسط .::bahar::.


در فرازی از نهج‌البلاغه آمده است: «كارگزاران دولتی را از میان مردمی باتجربه، باحیا و

از خاندانی پاكیزه و با تقوا كه مسلمانی با سابقه درخشانی دارند انتخاب كن زیرا اخلاق آنان

گرامی‌تر و آبرویشان محفوظ‌تر و و طمع‌ورزی‌شان كمتر و آینده‌نگری آن‌ها بیشتر است.»

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:26 توسط .::bahar::.


سلام ...

متاسفانه وقتی از چیزی حرصم میگیره نمیتونم راجع بهش اونطور که باید حرف بزنم .

من خوب میدونم سیاست مثل بازی شطرنجه . پشت بازی که ما میبینیم گرداننده هائی برای مهره هاش وجود دارن . آدمهائی زیرک که حتی شاید ما اونها رو هرگز نشناسیم . ولی ...

ولی اگه از همه اینا فاکتور بگیرم میخوام بگم متاسفم متاسفم و هزاران هزار بار متاسفم برای همه اونهائی که نمیتونم بفهمم چرا و چطور ازین رئیس جمهور ضعیف و ناتوان حمایت میکنن ؟ 

به گرداننده این بازی پرماجرا و جنجالی هم باید تبریک گفت که با سیاستش شخص من رو که دیگه هرگز تصمیم نداشتم رای بدم بخاطر این موجود خارق العاده داره میکشونه پای صندوق رای ... 

صحنه هائی که دیشب در خیابون دیدم باور کردنی نبود و شعارهائی که شنیدم ...

خدایا عاقبت این ملت رو ختم به خیر کن و به هممون عقل سلیم عطا کن ...

 

                                                                                                  آمین




لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:11 توسط .::bahar::.


نمیدونم چرا من فکر میکردم چهارشنبه هم تعطیله . بخاطر دیدار همکارام خیلی خوشحالم .

 ساعت داره از نه شب میگذره و از صبح ساعت شش و پانزده دقیقه من هنوز همسرمو ندیدم . عصر بهش گفتم گوشیو بده من با این آقایون یه  صحبتی داشته باشم .نمیدونم ولی فکر میکنم این افراد سه نوعن یا با حقوقای کلانشون خانوماشونو راضی نگه میدارن یا اینکه با زن و زندگیشون قهرن که تا هشت شب سر کارن یا اینکه حسابی نسبت به کار و جامعه احساس مسئولیت میکنن .

نمیدونم والا ... فردا عصر هم دختر عمه جون و نامزدش به طور کاملا سری میان خونمون برای اولین بار . همسر من بخاطر اینکه موضوع فامیلیه و فعلا فقط بین دو تا خانواده س در جریان این رابطه نیست و نمیتونم دقیقا بهش بگم دختر عمه جون به اتفاق کی داره میاد . فقط قراره وقتی من باهاش تماس گرفتم بیاد خونه .

حالا فکر کنید یهو زودتر بیاد ... چه فاجعه ای میشه ...  

پس فردا ما اگه خدا بخواد میریم پیش مامان اینا ...  

راستی این روزا خیلی مواظب خودتون باشید . کشورمون زیاد امنیت نداره ...

(بمب گذاری در هواپیمای سید محمد خاتمی. شب گذشته توطئه خرابكاری در مسیر پرواز اهواز - تهران با تلاش ماموران امنیت پرواز خنثی شد.)

خدا عاقبتمونو ختم به خیر کنه .

به خدا میسپارمتون ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 21:21 توسط .::bahar::.


زندگی مشترک به آرومی و همراه با عشقی که گاهی آتشین و گاهی ملایم تر هست در حال سپری شدنه . محیط کاری همچنان وضعیت رضایتبخشی نداره . ولی من سعی میکنم از کوچکترین فرصتها برای تغییری مناسب استفاده کنم و چون دقیقا خودم نمیدونم چی به صلاحم هست نمیخوام اقدامی عجولانه بکنم .

مامان بزرگم که پارسال قبل از عروسی ما حالشون اصلا خوب نبود و بهتر شده بودن دوباره دچار مشکل شدن . البته اینکه میگم بهتر نه اینکه حافظه شونو بدست آورده باشن و بتونن زندگی عادی بکنن .

سه شنبه عصر هم قراره با همسرم بریم پیش مامان اینا . با اینکه یه هفته نمیشه ندیدمشون ولی کلی دلتنگشونم . دلتنگ اتاقم - همکارای قبلیم که متاسفانه این بار هم بخاطر تعطیلی پنجشنبه نمیتونم ببینمشون .

میرم کمی استراحت بکنم ... تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:57 توسط .::bahar::.


مامان ُ بابا و داداشی طی اقدامی غافلگیرانه صبح روز شنبه حرکت کردن و عصر رسیدن . عمه  و عمو هم همون شب اومدن دیدنشون . منم دیروز مرخصی گرفتم تا کنارشون باشم . دیروز رفتیم کاخ سعد آباد ... شب هم دائی اینا اومدن . امروز  هم مامان اینا رفتن قم و تا شب برمیگردن . 

الان که اینا رو مینویسم بغض دارم ولی نمیتونم گریه کنم . انگار چند تا مورد با هم پیش اومده و جسمم کم آورده . ایام خواستگاریم دچار معده درد شدیدی شده بودم . وقتی رفتم دکتر بهم گفت معمولا معده درد عصبیه و اون زمان صد در صد درست میگفت . چون بعد از عقد اون درد دیگه کاملا از وجود من رفت تا دیروز .

همسرم پیشنهاد یه تور دو روزه داد برای تعطیلات آخر هفته . ولی ترجیح دادم تا سالگرد ماه عسلمون جائی نریم  ...  این از من که برای هر تفریحی دست و پا میشکنم خیلی عجیب بود .

مامانینا احتمالا پس فردا صبح برمیگردن . همه دلخوشیم به اینه که آخر هفته بعد میرم پیششون .

از دست خودم عصبی میشم وقتی که نمیتونم از حقم دفاع کنم و ترجیح میدم صبر و سکوت کنم - کاش آینده که این جمله رو خوندم خودمو به خاطر این تحمل کردن سرزنش نکنم ...

خدایا ... بهت التماس میکنم کمکم کن هر روزم از هر نظر بهتر از روز قبل باشه ...

                                                                                      آمین




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:9 توسط .::bahar::.


اس ام اسای دیشب باعث شد یه همسر خسته اما خیلی مهربون  وارد خونه بشه و منو از فکر و خیالای آزار دهنده بیاره بیرون .

امشب قراره با همسر گلم شام بریم بیرون . تو همه این مدت تصمیم برای رفتن به رستوران - کوه - پارک در عرض نیم ساعت گرفته میشد . شاید برای دومین باره که  طی برنامه ریزی قبلی تصمیم به رفتن گرفتیم و این حس خوبی بهم میده .

ظهر طبق معمول هر پنجشنبه میرم خونه عمه جون .

تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:10 توسط .::bahar::.


صداي سياوش قميشي منو ميبره به جائي كه نبايد ... ديوونم ميكنه ... گاهي پرم ميكنه از حسرت ... گاهي بهم حس خوشبختي ميده ... گاهي درد ميكشم ازش و گاهي لذت  ...

امروز به دليلي كه تنها با خودم ميتونم زمزمه ش كنم و بس ! حس خوبي ندارم . يه دليل كم داشتم براي تلخ بودن براي همسرم كه اونم خود همسرم با اس ام اسش داد :

خانومي دعوام نكني . كار  مهمي پيش  اومد برام . تازه الان راه افتادم ...

شايد جاي يه چيزاي كوچيك و جزئي تو رابطه من و همسرم خاليه ... جاي خاليش به وضوح حس ميشه  وقتي  من غمگينم به هر دليلي و اين  شايد تا حالا در حد نياز مونده وقتي ميخوام كه با عشق منو در آغوش بگيره و بگه تحمل ديدن نگاه غم آلودمو نداره .

 الان برام اس ام اس زد كه : خانومم دوست دارم . اجازه هست بوست كنم ؟ و من :

نه ... دلم گريه داره وقتي فكر ميكنم از راه كه برسي بي توجه - منو با غمم تنها ميذاري و ميري سراغ تي ويت ... 

يه حس بد اومده سراغم . دعا كنيد بهتر بشم ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:25 توسط .::bahar::.


خدايا ...

خيلي دوست دارم . هميشه شاكر نعمتاتم .  قدر همه چيزهائي كه بهم دادي ميدونم . به همشون عشق ميورزم و به پاس توجهاتت  تمام سعيمو براي لذت بردن و قدرداني ميكنم . 

اي منبع بيكران خوبيها ...

 به دلاي شكسته و قلبهاي بيقرار آرامش ببخش .  بهمون نعمت بينائي چشم دل بده ... بذار نشانه هاتو ببينيم و دركت كنيم .

به داشته هام راضيم و سپاسگذار و نداشته هامو از خودت ميخوام ولي  قبل ازون بهم قدرت تصميم براي انتخاب بهترينها رو بده .

نعمت سلامتي جسم و روح رو  هر روز بيشتر از قبل به همه بنده هات و من و عزيزانم عطا كن .

نميدونم چرا ؟ ولي وقتي به خوبيات فكر ميكنم اشك تو چشام حلقه ميزنه ... من عاشقانه دوست دارم ... حست ميكنم خداي عزيزم ...  

همه اينها - خيلي كاملتر و جامعترشو بارها در نماز خطاب بهت گفتم ...   اينم ازم قبول كن و منو ببخش بخاطر غفلتهام ...

                                                                                     آمين




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:20 توسط .::bahar::.


نمیدونم آینده ها چی میشه ؟ ولی اینو میدونم هر خانومیو ببینم که در شروع راه و انتخاب رشته و کاره بهش توصیه میکنم وارد رشته ای که عاقبتش به کارمندی ختم میشه - نشه که به نظرم در اکثر مواقع اشتباهی محضه .

ظاهرا من یه جای بهتر رفتم که هر کدوم از همکارای قدیمیم میشنوه وقتی با اون قسمت تماس  میگیره  با منم حرف میزنه و تبریک میگه . امروز رئیس قبلیم زنگ زد . این روزا خیلی حساس شدم  و  وقتی تلفنی صدای آشنائی میشنوم بغض میکنم . در حدی که وقتی سلام کردم گفت :  چرا اینجوری ؟ محکم باش ...

مکانی که مشغول به کارم بد نیست ولی پست و سمتم افتضاحه . اینم بر میگرده به سادگی خودم که تو همه این هفت سال از دنیا بی خبر بودم و یه دلسوزم نداشتم که بگه باید پیگیری کنم و از رئیس بخوام برای تغییر سمتم اقدام کنه . در محیط کار قبلی بدون چشمداشت کار میکردم و حقوق زیاد برام اهمیتی نداشت و افسوس که چه دیر فهمیدم همش بحث حقوق نبوده و من باید با قبول مسئولیتها درخواست تغییر عنوان شغلی میدادم .

حالا دیگه خیلی دیره ولی اینو برای رئیسم اس ام اس کردم . چون اونجا برای توضیح دادنش زیاد راحت نبودم .  

خدایا ... توکلم به  خودته . این اتفاق رو سبب خیر قرار بده برام .

                                                                                          آمین

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:12 توسط .::bahar::.


امروز برای اولین بار بعد از گذشت چند ماه احساس غربت کردم ... تغییر محیط کاری اصلا تاثیر خوبی روم نذاشت . منتظر همسرم هستم . تنها وجود اونه که آرومم  میکنه .

...

...

...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:40 توسط .::bahar::.


چند روز قبل داشتم خاطراتو مرور میکردم . خدا رو در دل شکر میکردم که خیلی وقته غرق آرامش و امنیت خاطرم در کنار همسرم ...

ولی انگار این حقیقت داره که انسان خودشم میتونه خودشو چشم  بزنه . دو سه روزه که همسرم باز به دلیل مسایل محیط کارش  درگیر  و کلافه س .  امان ازین مملکت و باند بازیاشون ... همسرم معتقده تو این مملکت اصلا مهم نیست سواد داشته باشی یا نه . فقط  اکثر جاها باید متظاهر باشی و پاچه خوار ...

 این روزا من بعنوان همسرش وظیفه داشتم بهش آرامش بدم اما ظاهرا بی  فایده بود . منم در این مدت  در محیط کارم همش حس رضایت نداشتم اما وقتی وارد خونه میشدم و کنار همسرم  آروم میشدم و به کل همه چیزو فراموش میکردم . دیروز ازم معذرت خواست بخاطر دلتنگیاش . اما بازم ادامه داشت تا دیشب که دیگه منم بریدم و رفتم تو عالم خودم .

دیشب  رو تخت در حالی که همسرم خوابیده بود کتاب دالان بهشتو میخوندم . قسمتائیش اونقدر ناراحتم کرد که وقتی به خودم اومدم صورتم خیس خیس بود از اشک ...

امروزم جمعه قشنگی نداشتیم کنار هم . هر کدوم در عالم خودمون بودیم .  بخاطر فردا و قرار گرفتن در  محیط جدید هم کمی استرس دارم .  حیف  یه روز و حتی یه لحظه از زندگی که اینطوری میگذره .  به زودی همه چیز به حالت طبیعی برمیگرده .

شب میریم خونه دائی جون شام  دیدن پسر دائیم  ...

تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:3 توسط .::bahar::.


از شنبه محل کارم عوض میشه . از اسفند ماه دیگه تقریبا تصمیم قطعیمو براي درخواست انتقال گرفتم . این کار قرار بود دو سه ماه بعد از اومدنم انجام بشه . اما اونقدر همکارای خوبی داشتم که  دلم نميومد  ازشون جدا بشم  . یه جورایی در تصمیمم تردید  داشتم . اما نهایتا با خودم فکر کردم این کار دیر یا زود بايدانجام بشه . دقيقا يكي دو روز بعد از اینکه موضوع انتقالیمو مطرح کردم در محل كارم اتفاقاتي افتاد كه خلاصه ايشو در پست هاي قبلي نوشتم . نميدونم شايد اون اتفاق هم بخاطر اين بود كه من هيچ ترديدي در تصميمم نداشته باشم و رفتن تا حدي مطابق ميلم باشه .

امروز تقريبا آخراي ساعت اداري بود كه حكمم اومد . با همه همكارام خداحافظي  كردم . همكاراي خانومم فوق العاده بودن . دلم براشون خيلي خيلي  تنگ ميشه . دعا كنيد با اين مكان جديد هم زودتر مانوس بشم ...

فردا  آفمه ...  تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:27 توسط .::bahar::.


یه بهار خسته داره مینویسه ...

صبح ساعتای حدودا ده بود که دختر عمه گلم بهم اس ام اسی با این مضمون داد : بهاری - عصر من و عمه و ...  خانوم میایم خونتون ...

 به محض خوندنش چنان ههههههههه بلند و عمیقی از ته دل سر دادم که بیچاره همکارام کلی ترسیدن . اگه درصد کمی هم انتظارشو داشتم خوب بود ولی اصلا و به هیچ عنوان نه خودم نه اوضاع خونه  پذیرای اومدن مهمونی که برای اولین بار داره  میاد خونمون نبودم در شرایطی که ساعت ده صبح از اومدنشون با خبر  بشم . خلاصه اینکه با گرفتن یک ساعت مرخصی خودمو رسوندم خونه . بعد از خرید کردن مشغول نظافت خونه شدم و بعد چیدن میوه و شیرینی . الان تقریبا دیگه حاضرم در شرایطی که چشام پر از خوابه و فکر به خوابیدن کلی برام شیرینه - خیلی خستم . قرار بود تا پنج و سی بیان ولی الان شش و نیمه و هنوز خبری نیست

عمه مهربونم هم دیروز برام ده کیلو باقالی خریدن و همه کاراشو کردن . نمیدونم چطور باید ازشون تشکر کنم .

مواظب خودتون باشید ... تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:33 توسط .::bahar::.