
Jamshid - Sepideh .mp3
نوشتم از نگاه مهربان مادر پس از روزها دوری و دلتنگی . نوشتم از اتاقم - نوشتم از محبت دختر خاله گلم که ظهر پنجشنبه قبل از پروازم همه رو نهار دعوت کرده بود تا بیشتر کنار هم باشیم . نوشتم از ذوقی که برای دیدار همکارام همیشه قبل از دیدارشون دارم - از درد دست مادرشوهرم و اما سالاد زمستونی که با همون حال با عشق برای بچه هاش درست کرده بود .
نوشتم از هوای ابری دلم و حس کردن دلتنگی مامان لحظه رفتن که اینبار ابری ترم کرد . نوشتم از تنها دلیل کنترل کردن اون همه بغض موقع رفتن : دیدار همسرم برادرم و خانوم گلش در فرودگاه ...
نوشتم همه این دو روز و دیدارمو با عزیزانم ... ولی همه نوشته هام پاک شد .
داداشی و خانومش بخاطر مراسم خاکسپاری عمه خانوم داداشم چهارشنبه اومدن تهران .
دیروز رفتیم امامزاده داوود . اونقدر سعی میکنم به محیط کارم فکر نکنم که کاملا فراموش کردم اونجا دعا کنم . جمعه پائیزی قشنگی کنار برادرم و خانوم مهربونش داشتیم . بعد از خوردن نهار اومدیم خونه و بعد از استراحتی کوتاه رفتیم سینما فیلم کتاب قانون که از نظر من بسیار زیبا بود . بعدش هم شام خوردیم و اومدیم خونه .
صبح با دلتنگی رفتن داداشی بیدار شدم . ازشون خداحافظی کردم و رفتم اداره . بعد از سه روز دیدار عزیزانم و اون همه محبتاشون دوباره وارد محیطی سرد میشدم . محیطی که خالی از هر حسیه و پره از فشار زیاد کاری . تمام روز بغض داشتم . با بی میلی نهارمو خوردم . آخر وقت گردن درد هم اضافه شد . با این اوضاع سوار سرویس شدم و رسیدم خونه .
میرم سمت آشپزخونه . کباب تابه ای رو میبینم و برنج خیس شده ای که خانوم داداشی صبح قبل از رفتنش برام آماده کرده . این میشه دلیل ترکیدن بغضی که روحمو سرد و سنگین کرده بود .
الان سبکترم و آرومتر . ولی هنوز خوب خوب نیستم .
برام دعا کنید زودتر شادی مهمون قلبم بشه ...
همه امروز به دلتنگی گذشت . با اینکه اختلاف همه دیدارمون در یک روز چهار پنج ساعت میشه ولی حس تنهائی و دلتنگی آزار دهنده بود برام .
صبح بعد از رفتنش حسی کهنه در وجودم برای اولین بار نسبت به همسرم زنده شد . دوری و دلتنگی خیلی خیلی زیاد توام با حسی عاشقانه و شیرین .
نمیدونم همسرم چطور تونست سه روز نبودن منو تحمل کنه ...
برای اومدنش تک تک لحظه ها رو میشمارم .
دوست دارم دلیل آرامشم - دلیل قشنگ زندگیم ...
------
اشکام بی اختیار میریزن . چقدر جات خالیه ... چقدر خونمون سوت و کوره . هر شب این موقع بعد از شام وقتی میومدم پشت کامپیوتر میومدی کنارم . سر به سرم میذاشتی . گاهی برام مثل مامان میوه می آوردی . زودتر بیا همسرم - میدونم من اونقدر برات خوب نبودم که جای خالیم تو خونه آزارت بده - ولی تو برام شدی نفس ... کاش قول بدی دیگه تنهام نذاری . بی صبرانه منتظر اومدنتم .
دیشب خوب نخوابیدم ولی امشب کنارت آرومو عمیق میخوابم ...
دیشب جشن عقد پسر عمه جان بود . خیلی خوش گذشت . براشون آرزوی خوشبختی می کنم .
من و همسر عزیزم سه شنبه میریم دیدار خانواده هامون . دلم حسابی تنگ شده براشون .
روزهای زندگی به سرعت میگذرند و خدا رو شکر که روند گذر زمان به کندی پیش نمیره ...
و اینکه یکی از نگینای حلقه نازنینم افتاد . اون هم بخاطر اشتباه یک انسان بی وجدان که امروز قراره با همسرم برم پیشش و این همه خشمو نسبت بهش از وجودم خالی کنم .
چهارشنبه رفتم کریم خان که مثلا حلقه مو برام کوچیک کنن . تو این همه مدت صبر کردم تا در فرصتی مناسب برم اونجا و مثلا با خیال راحت تر و اطمینان بیشتری برام انجام بدن . ولی کاش که هرگز نمیرفتم .
اولا که اجرت کوچیک کردن یه حلقه - انگشتر و دستبند رو از من سی هزار تومن گرفت و بدتر از همه اینکه سایز حلقه مو به افتضاحی کم کرد و همین باعث شد یکی از نگیناش بیفته و هیچ طلائی هم به من برنگردوند . در حالیکه بعد ازینکه حلقه مو یه جای دیگه وزن کردم ۶۰۰ سوتش کم شده بود .
این هم از این ... خداوند همه رو به راه راست هدایت کنه .
پائیز قشنگی براتون آرزو میکنم ...
پی نوشت :
با همسرم رفتیم . اون آقا کلی دست و پاشو گم کرده بود . فردا شکایتمو به اتحادیه طلافروشا میدم . هر چند در ادارات این مملکت زد و بند بیداد میکنه ولی من تا جائی که امکانش هست از حقم دفاع میکنم .
دلم خیلی خیلی گرفته . نازنین همسرم فردا صبح میره ماموریت و البته شب برمیگرده . ولی بازم از رفتنش حسابی دلتنگم . امیدوارم این بغض لعنتی زودتر برطرف بشه ...
شب و روزتون خوش ...
این لحظه ثبت یکی از زیباترین هائی بود که جای خالی همسرم به وضوح توش حس میشد ...
من حالم خوبه . ممنونم از احوالپرسی مهربونائی که محبتاشونو هیچوقت فراموش نمیکنم و ممنونم ازشون بخاطر حس قشنگی که بهم میدن . مخصوصا تو عزیز مهربونم که دیدن میس کالت کلی شادم کرد .
سفر کیش هم کنار دختر عمه جون خوش گذشت . شاید واقعا گهگاهی این سفرها در زندگی مشترک لازم باشه هر چند نیازش در زندگی ما هنوز حس نمیشد .
روزهای زندگیمون میگذرن . خونه به لطف خدا پر از عشق و آرامش و امنیته و اما محیط کار همچنان وضعیت قبل رو داره و این یعنی اینکه برای بهتر شدنش نیاز به دعاها و امواج مثبتتون دارم .
لحظه لحظه تون سبز . تا بعد ...
......
برای ثبت خاطرات شرح مختصری از روزهای قبل که ننوشتم :
هفته آخر ماه رمضان بابا اومدن تهران (۲۰ شهریور تا ۲۷شهریور) . هفته قبل هم داداشم و خانومش اومدن . (۳۱شهریور الی ۳ مهر )همه هفته گذشته هم عصرها با دختر عمه م دنبال لباس بودیم برای جشن عقد پسر عمه م در تاریخ ۸/۸/۸۸ ...
من که دختر دائی داماد بودم هم پیرهن خریدم هم پارچه برای دوختن کت و دامن برای شب که جشنشون مختلط میشه . ولی دختر عمه جان هنوز موفق به خرید نشده .
میرم کمی استراحت کنم و وسائلمو برای فردا آماده کنم . این حس خاص هم که در نتیجه جدائی سه روزه از همسرم هست قشنگه با همه دلتنگیائی که هنوز نرفته میاد سراغم .
برای همه آرزوی بهترینها میکنم ... خدانگهدار
دلم باز هوای صدای سیاوش رو کرده . صدای باز شدن در میاد . همسرم اومده . همه دلخوشیم لحظه اومدنشه . از لحظه های دلتنگی بیزارم . از خودم راضی نیستم . باید احساس مفید بودن کنم . باید تغییری در خودم ایجاد کنم . الان - ازخودم - بدم میاد ...دلم گرفته چرا ؟؟؟ کاش زودتر این حس جای خودشو به چیزای بهتر بده
-----------
آهنگ سیاوش رو میذارم . تی وی روشنه . همسر جون تیتراژ یه فیلمو میبینه و میخواد فیلم ببینه . اما من در آغوش گرم همسرم با یه بغض شدید دلم عجیب هوای شنیدن آهنگ داره . با قهر سی دیو درمیارم و میام پشت کامپیوتر ... صدای سیاوشو بلند میکنم و مینویسم . الانم صدام میزنه ... میدونم نمیدونه من امروز چه حالی دارم . بهتره یه دوش بگیرم . امیدوارم بهتر بشم
پی نوشت :
با توکل به خدا و به لطف همسر عزیزم و یه دوش آب سرد الان خوبم ... کاش خدای مهربون همه دلا رو شاد و راضی نگه داره ... آمین
گاهی یه تلنگر کوچیک کافیه تا حسای خفته گذشته رو دوباره برات بیدار کنه . حسائی که یه زمانی وجودتو گرم میکردن . پر از امید بودن . همه اون حسا الان توی وجودمه ولي با يه بغض تلخ . اون تلنگرم چیزی نبود جز شنیدن این آهنگ ...
ولی حاضر نیستم هیچکدوم ازون لحظه ها رو با یه لحظه بودن کنار همسرم عوض کنم . محبتای لحظه به لحظه همسرم و عشق پاكي كه هر روز داره به رگهام تزريق ميكنه و توجهاتش رو با دنیا عوض نمیکنم و بخاطرش همیشه قدردان پروردگارم ...
پی نوشت پانزدهم شهریور :
همسر عزیزم دندون عقلشو کشیده . وقتی وارد خونه شد و کمی گذشت یهو فشارم افتاد پائین . با خوردن عسل و خرما بهتر شدم . الانم به طرق مختلف سعی میکنم حواسم پرت بشه . ولی هنوز حالم بده . خدا به خیر بگذرونه و امشب از حال نرم ... من چطوری میخوام مامان بشم خدا میدونه !!!
سلام دوستای عزیزم ... طاعات و عباداتتون قبول .
تقریبا مدت زیادیه که ننوشتم .
چهارشنبه عصر چهارم شهریور ماه به اتفاق همسرم رفتیم شمال و به خانواده پیوستیم . یه سفر فوق العاده خوب با یه طعم خاص دیگه رو تجربه کردم . بودن کنار همسر - پدر و مادر و فامیل برای دو سه روز و آب و هوای محشر شمال مجموعه ای شد از بهترین و خاطره انگیزترین لحظات که آرزو میکنم باز هم تکرار بشه ...
ما خوبیم . روزها هم به لطف خداوند در آرامش سپری میشه . فقط من به فکر این هستم که اگر قرار باشه افطاری بدم چطور باید برگزارش کنم !!!
پارسال مثل امشب آخرین شبی بود که در خونه پدری سپری میشد . فردا شب من برای شروع یه زندگی جدید با چهره ای کاملا متفاوت با خانواده نازنینم خداحافظی کردم و هنوز هم با یادآوریش بغض میکنم ...
بگذریم ... برای همه آرزوی خوشبختی میکنم .التماس دعای مخصوص دارم ...
و اما ...
امروز تولد یکی از عزیزترینهای زندگیمه ... تولد همنفسم - همراهم - همرازم - همفکرم - همدلم - تولد همسرم
...
مهربونی که با اومدنش در زندگیم دوباره متولدم کرد ... اونقدر محبت و مهربونی نثارم کرد تا خستگیها و تنهائیارو از قلبو وجودم پاک کرد و بهم عشق و آرامش داد .
همسرم هدیه ای بود که خداوند به من داد و من همیشه شاکر پروردگارم و نعمتهاش هستم .
خدایا ... امروز ازت میخوام این عزیز مهربونو تا آخرین لحظه زندگیم و تا زمانی که نفس میکشم کنارم خوشبخت - راضی -سلامت - شاد و وفادار حفظ کنی ...
برام دوری ازش خیلی سخته . حتی در همین سفر سه روزه ...
برای همه تون آرزوی بهترینها رو دارم . تا شنبه که برمیگردم خدای خوبیها نگهدارتون ...
پی نوشت :
ما دیروز برگشتیم . تا آخر هفته دختر خواهر شوهرم خونه ماست . دلتنگ خوندن وبلاگاتون میشم . به خدا میسپارمتون ...
کاش یکبارررررررررررررررررر دیگه تکرار میشد ... لباس سفید پوشیدم . یه آرایش ملایم کردم . ادکلنی روزای عقدو زدم - فیلم عروسیمونو گذاشتم و منتظرم همسرم بیاد ...
ممنونم از ثمین گلم که امروز زیباترین هدیه ممکنو بهم داد ... نمیدونی چقدر شادم کردی ...
همسرم اومد دوباره مینویسم
اول به نام خدا و با سپاس و ستایش مهربانترین که خودم رو به دستان قدرتمندش سپردم و همواره ازش کمک میخوام ...
چه زود گذشت يكسال از بزرگترين و باشكوه ترين روز زندگيمون كه خداوند مقدر كرد تا در كنار تو رقم بخوره.
و من امروز چه شادمانم ازين تقدير مبارك ...
یکسال قبل مثل فردا شب من عروس سپید پوش تو بودم با قلبی پر از امید و آرزو و امروز در نخستین سالگرد ازدواجمون خانوم خونه تو هستم با حسی عاشقانه و قلبی پر از امنیت و محبتی خالصانه که تو بهم هدیه دادی .
همسرم ... عاقلانه انتخاب شدي و خوشحالم كه کنارت عاشقانه زندگي ميكنم . امنيت و آرامش با تو بودن رو با هيچ ثروتي در دنيا عوض نميكنم و بخاطر وجودت به خودم ميبالم .
اميد كه در دريائي آرام با گهگاه تلاطم هائي ملايم و لذت بخش ايام زندگي رو پشت سر بذاريم .
امشب میخوام بگم ممنونتم که بهم امید دادی - ممنونتم که به قلبم گرما بخشیدی - ممنونتم که بهم انگیزه حیات دادی - ... که بهم آرامش دادی - ... که در سختیها تنهام نذاشتی - ... که بهم قدرت بیشتری برای رویاروئی با مشکلات دادی - مرسی به خاطر همدردیات - مرسی بخاطر همفکریات - مرسی بخاطر کمکائی که بهم کردی - مرسی بخاطر این همه رضایتم از زندگی دو نفره مون بعد از یکسال - مرسی بخاطر حضور همیشگیت ...
امشب روی پاهات نشستم - دستامو دور گردنت حلقه کردم و محکم در آغوش گرفتمت . اشک در چشمهام حلقه زد وقتی فکر کردم تو دلیل خوشبختی من هستی و من در اولین سالگرد زندگی مشترکمون با توام در آغوش خوشبختی ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا شکرت ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جمعه شب موقع خواب دستای همسرمو محکم گرفته بودم و بهش گفتم کاش میشد فردا هیچکدوم نریم سرکار . نمیدونم چرا فکر میکنم دلم برات خیلی تنگ میشه . حس عجیبی دارم . همسرم گفت حتما دلتنگ مامان بابا شدی . دو هفته دیگه میریم پیششون که بابا هم از مکه اومده باشن و با همین حال و هوا خوابیدم . صبح با اینکه دیرم شده بود و عجله داشتم قبل از رفتن از خونه بخاطر ادامه همون حس عجیب و بد به همسرم گفتم صدقه بده ... و رفتم .
ساعتای هفت و ربع صبح بود . تازه رسیده بودم اداره که برادرم زنگ زد و گفت حال شوهر خاله م خوب نیست . زنگ بزنم و حالشو بپرسم ...
... و باورم نمیشد وقتی پسرخاله م گفت که پدرم به رحمت خدا رفت ... هیچکدوم اصلا حتی فکرش رو هم نمیکردیم که اون مرد مهربون به این زودیها بخواد تنهامون بذاره ... دیگه دست خودم نبود ...
روزای سختیو پشت سر گذاشتیم . نگران حال مامان هم بودم با توجه به اوضاع قلبیشون . جلوی مامان خیلی از اشکامو در خودم ریختم و الان با یه بغض سنگین دارم اینا رو مینویسم .
طفلكي بابا ... ديروز ظهر خونه خاله بوديم كه موبايل منو گرفتن . گفتن خواب بد ديدم . خونه رو ميگيرم كسي گوشيو برنميداره . مامان حالش خوبه ؟ تو الان كجائي ؟ و من بهشون اطمينان دادم كه همه خوبن و نگران نباشن ولي اطرافيان گفتن بهتره بهشون بگيم تا اونجا براي شوهر خاله م طواف كنن و شكننده بود صداي شنيدن گريه نازنين پدرم ازون همه فاصله با ما ...
امروز قبل از برگشتن رفتيم سر خاكشون . باورم نميشد ... باورم نميشد ...
روحت شاد شوهر خاله مهربونم ... هيچوقت محبتاي صادقانه تو فراموش نميكنيم ... يادت گرامي ...
من شب قبلش خیلی از کارامو کرده بودم و فقط صبح قرمه سبزی درست کردم و به آرومی مشغول انجام بقیه کارا شدم . موبایلو گذاشتم روی سایلنت . تلفنو کشیدم که زنگ نخوره و بیدار نشه ...
ظهر بعد از چیدن میز نهار بیدارش کردم . نهارخوردیم و با آژانس رفتیم دکتر . بعد از دکتر خواست بریم سری به پاساژای ونک بزنیم . چیزی که میخواست پیدا نکردیم . گفت بریم تندیس ... با وجود اون شلوغی و ترافیک وحشتناک ولیعصر ولی نخواستم بهش نه بگم . رفتیم ... برگشتن دربست گرفتیم و اومدیم خونه ...شام خوردیم و مشغول آشپزی برای نهار امروز شدم . ساعت دوازده دیشب بعد از تموم شدن کارام خوابیدم . امروز هم ساعت یازده مرخصی گرفتم و اومدم خونه .
این جمله ها که البته میدونم شاید از سر صمیمیت بهم زده و اینکه شاید فکر نمیکنه برام ناراحت کننده باشه از دیشب تا امشب که رفت تقدیمم شد ...
- وایییی ... هوای نیاوران چقدر با هوای طرفای خونه شما متفاوته ... چقدر هوا آلوده و گرمه ... زودتر برگردم خونه خودمون نفس بکشم ... چقدر هوای مشهد خنک و خوب بود . تو اینجا تو این منطقه چطوری زندگی میکنی ؟
وای خسته شدم خونتون چقدر پله داره ... تو چه صبری داری ... من فکر نمیکردم تو همچین جائی زندگی کنی . چند سال دیگه که اینجا مریض میشی . زودتر خونتونو عوض کن . چرا ماشین نمیخرین ؟ راننده های اینجا که بدتر از مشهدیا رانندگی میکنن و و و...
و موقع خداحافظی حتی یه روبوسی خشک و خالی هم نکرد . همسرم بهش گفت خیلی کوتاه موندین ... گفت : سری بعد با خواهرم میایم خدمتتون ...
هر چند دخترخاله های من یه مرحله ای از زندگی جای خواهر نداشته م بودن و خیلی دوسشون دارم ولی یه جاهائی نمیدونم چرا آگاهانه یا ناآگاهانه باعث رنجشم شدند ؟
من میدونم زندگی ما در سطح خیلی بالائی نیست . نه به ما ارث پدری رسیده نه هر ماه کسی حسابمونو پر از پول میکنه . ولی با همه اینا من عاشق خونه م - همسرم و زندگیم هستم . عاشق دستای مردونه تکیه گاهم هستم وقتی فکر میکنم هرچی که داره خودش روی پای خودش بدست آورده و همچنان داره برای بهتر بودن تلاش میکنه .
من تمام سعی و تلاشمو کردم برای اینکه از همین دو روز خاطره خوشی در ذهنش بمونه - ولی ظاهرا ناموفق بودم .
خیلی خستم و بدنم حسابی به استراحت نیاز داره ...
به خدا میسپارمتون ...
-------
پي نوشت : فردا شب برادرشوهرم شام مياد خونمون . خانواده خواهرشوهرم عروسي دعوتن . فقط دخترشون مياد . چقدر دلم ميخواد بيام وبلاگاتونو بخونم ... پنجشنبه آفمه ... فرصت خوبيه براي جبران اين روزا و خوندن وبلاگاتون ... مرسي بخاطر نظراتتون دوستاي گلم ...
30کشته ومجروح در سانحه هواپیمای 160نفره در فرودگاه مشهد
حیف روزهای جوونی ما ... کاش همسرم بپذیره و هرگز صاحب فرزندی نشیم که دلم به حال هر موجود زنده ای میسوزه بخصوص اینکه یک ایرانی باشه ...
اصلا ناشکری نمیکنم و قدر سلامتیمو میدونم - ولی کاش ما هم بعنوان یک انسان در جامعه از حقوق انسانی برخوردار بودیم .
اون روز وقتی سوار هواپیما میشدم اشهدمو خوندم ...
اینه حال و روز یک ایرانی سربلند ...
روز رفتنمون همه از پرواز میترسیدن ولی خوشبختانه به سلامت رسیدیم . من کل اطلاعاتی که از نقاط دیدنی و فروشگاه ها طی اون چند روز آماده کرده بودم یادم رفت ببرم . از لیدر تورمون اطلاعاتی گرفتیم و خودمون شروع به گشتن کردیم .
مشکلمون با ترکها این بود که اصلا انگلیسی نمیدونستن . انگلیسی میپرسیدیم ترکی جواب میدادن
هوا خیلی خوب بود به نسبت هوای آتشین این روزای ایران . خیلی از مراکز خریدش هم حراج کرده بودن و این قستمتش خیلی لذت بخش بود . هرچند ما وقت زیادی برای خرید کردن نذاشتیم .
در کل حال و هوای مردم این کشور و اوضاع و احوالش با اینکه خیلی هم ایده آل نبود باز بهتر از مردم ایران بود ...
امیدوارم سفرهای خوب با خاطراتی خوب تر در انتظار همه مون باشه ... خیلی خستم . میرم کمی استراحت کنم ...
تا بعد ...
یادش به خیر چقدر زود گذشت ... شیرینی لحظه های زندگی مشترک هر روز بیشتر از روز قبل حس میشه ...
بخاطر حادثه تلخ هواپیمای امروز خانواده هامون کمی نگران هستند . هر چند چیزی به رومون نمیارن ولی از لحن صحبتشون مشخصه و اینکه همه میخوان به محض رسیدن باهاشون تماس بگیریم .
به هر حال امیدوارم سفر بی خطر و خوبی در انتظارمون باشه
اگه فردا شب این موقع تبدیل به روح شده بودم حلالم کنید ... ![]()
برای همه تون آرزوی لحظاتی شاد و عاشقانه میکنم ...
تا بعد ... ![]()
دلتنگ شدم . کار کردن با شرايط جديد به تنهائی با اینکه هفتاد درصد وقت مفیدمو میگیره اما اصلا راضیم نمیکنه .انگار خود واقعیمو گم کردم . انگار فراموش شدم . این حسای تلخ گاه و بیگاه میاد سراغم ...
برای رهائی ازین حسا تصمیم دارم مشغول کاری بشم تا احساس مفید بودن کنم مثل ادامه تحصیل یا رفتن به کلاس زبان یا موسیقی .
اين روزا به زودي تموم ميشه . اين تلخيها هم خاطره ميشن و واقع بينانه ش اينه كه دوباره با شكلي ديگه ظاهر ... خوشي و غم جز لاينفك زندگي آدمهاست . فقط كاش همه غمها در همين سطح باشن و البته سريعا حل بشن .
خدايا راضيم به رضات ... كمك كن همه دلاي گرفته و ابري آفتابي بشه و سراسر اميد و عشق و شادي ...
اميدوارم يه دوش آب سرد - آرايش ملايم - ادكلن خنك و لبخندي هرچند تصنعي بتونه آماده م كنه براي استقبالي شاد از همسرم ...
همه اینا میشه تنها دلیل دلگرمی و امیدم که تمام هشت ساعت کسالت بار رو در محیط کارم سپری کنم .
با امید و آرزوی بهترینها برای همه ...
امروز و اینجا نهایت حس دلبستگی و عشقمو به همسرم فریاد میزنم و خدا رو بخاطر هدیه ای که بهم داد شکر میکنم ...
من خوشبختم البته تا این لحظه و بعدشو به خداوند میسپارم ...
میلاد امام علی (ع) بر همه مردان و پدران مهربان مبارک ...
از جائی که دیروز همش حس میکردم همسر جون بهم بی توجهی کرده وقتی اومد خونه بر خلاف حسی که داشتم و دلم میخواست مثل هر روز که از راه میرسه ازش استقبال کنم سلام سردی کردم و مشغول آشپزی و نظافت شدم . طبق معمول هر روز با هم چائی خوردیم . اون به من زل زده بود و منم به تی وی و چائیمو میخوردم . یکی دو تا سوال کرد که جوابی هم نگرفت جز ایما و اشاره ... شب شام خوردیم و فقط ازم پرسید الان تو با من قهری ؟ از من ناراحتی ؟ بگو تا من تکلیف خودمو بدونم . من بازم سکوت کردم و البته در دلم کلی از دستش عصبانی شدم که به جای اینکه با یه دلجوئی ساده از دلم دربیاره داره اینجوری صحبت میکنه ... لحن حرف زدنشم طوری نبود که به من فرصت صحبت کردن بده .
شب خوابم نمیبرد - بعد از یه ربع رفتم جلوی تی وی که دیدم یهو چراغ روشن شد و همسر جان اومد پیشم . بازم هر چی ازم پرسید جوابی نمیشنید . برای اولین بار دیدم بطور خیلی جدی تی وی رو خاموش کرد و گفت : میریم میخوابیم ...
کمی با هم صحبت کردیم و با خیال راحت خوابیدم . صبح هم آقای رئیس باهام حرف زد . خدا رو شکر میکنم که بنده شو وسیله قرار داد که تا حدی باعث آرامش قلبم در این اوضاع بشه . ممنون این آقا هستم و تنها کاری که از دستم ساخته س اینه که براش دعا کنم خداوند براش خیر و خوبی پیش بیاره ...
مسافرتمون به استانبول قطعی شد برای ۲۵ تیرماه . هر چند میخواستیم سالگرد ماه عسلمون بریم اما مرداد ماه هیچ تعطیلاتی نداریم . لطفا اگه اطلاعات مفیدی ازونجا راجع به مناطق تفریحی و اماکن تاریخی دیدنیش دارید برام بنویسید ...