
Jamshid - Sepideh .mp3
کیش عالی بود . هر چند من شب اول کمی حالم خوب نبود و علائم سرماخوردگی داشتم - ولی به لطف خدا و کمک همسر جان با مدد رسانیای به موقعش روزای قشنگمون خراب نشد .
همکارم از شنبه کلاس آموزشی داشت و من ازش خواستم بیاد خونه ما . امروز صبح هم رفت .
خبر مهمتر اینکه بالاخره محیط کارم از تاریخ ۴ بهمن ماه عوض شد . اینجا تا امروز خوشبختانه مشکلی نداشتم . از امروز رفتم یه دوره آموزشی . امیدوارم بتونم از فرصتی که بهم دادن استفاده کنم و قدردان توجهات کسانی باشم که کمک کردن از اون وضعیت نجات پیدا کنم .
پنجشنبه تا دوشنبه شب میریم پیش به سوی مامان اینا. دلم براشون وحشتناک تنگ شده . سیزدهم اسفند هم جشن عقد پسردائی جانم هست که من باز دنبال یه لباس مناسب هستم و هنوز پیدا نکردم .
الان خیلی خیلی خسته م و کلی کار تو آشپزخونه انتظارمو میکشه .
برای همه گی آرزوی بهترینها میکنم ...
این سومین سالیه که با همسرم میریم کیش . اولین سفر دو نفره مون هم کیش بود . یادش به خیر . تقریبا همه کارامونو کردیم . منم الان خیلی خسته و خابالودم . امیدوارم سفر خوبی داشته باشیم .
لحظه هاتون مثل آب و هوای این روزها بهاریه بهاریه بهاری ...
فردا صبح دوستم از شهرستان میاد . احتمالا با تاخیر میرم سر کار . از دیدنش خیلی خوشحالم . طفلک تا عصر باید خونه ما تنها بمونه تا از اداره برگردم .
اگه به خاطر اومدنش نبود نمیومدم خونه و مستقیم میرفتم خونه عمه جون . سخته تنهائی خونه بودن و انتظار اومدن عزیزیو نکشیدن ...
خدایا همه مسافرا به سلامتی برسن به مقصد ...
آمین
قدر همشونو ميدونم و از خداوند رضايت قلبي و شادي و سلامتي خودم و عزيزامو ميخوام .
برادر همسرم دو روزه كه اومدن و امشب قراره بيان خونه ما . من و همسر جان هفتم بهمن ميريم كيش تا يازدهم . دلم يه دنيا آرامش ميخواد . تك تك سلولاي بدنم نياز به استراحت و آرامش دارن . اين مدت تو محيط كار انواع و اقسام فشارها رو تحمل كردم . ظاهرا بهم قول دادن بعد از اومدن همكار محترمه كه خداوند به راه راست هدايتش كنه اتاقم عوض ميشه .
خدايا خودت مسير زندگي همه بنده هاتو هموار كن و بهشون قدرت بده .
آمين
دیشب همسر جون ازم پرسید بزرگترین آرزوت چیه ؟ گفتم بزرگترین آرزوم سلامتی عزیزانمه - اینکه سایه شون تا آخرین نفسم بالا سرم باشه ... خيلي زياد مونده تا روز ديدارمون ... بدليل امتحانات همكارم تا ده روز ديگه عملا من حبسم و همين دلتنگيمو بيشتر ميكنه ...
خدايا زودتر اين روزا بگذرن ...
آقای جواد محترم ...
میدونید مشکل شما و امثالتون چیه ؟ اینه که نمیخواید حرف این ملت منتقد و معترضو اونطور که هست بشنوید . میخواید به اون شکلی که میخواید تفسیر و معناش کنید . من نمیدونم از کجای جملات و حرفهای من چنین استنباط کردید که به امام حسین و مردم و اسلام پشت کردم .
من چیز زیادی از سیاست نمیدونم . اما معنای انسانیت رو خوب میفهمم - معنای وطن دوستی و عرق ملی - معنای اسارت رو در این جامعه پر از خفقان خوب فهمیدم - اثرات بد بازی با شعور مردم رو با همه وجودم حس کردم - به عنوان یک هموطن انتظار نداشتم مدعیان دینداری و عدالت جواب سوال سه کلمه ای مردم رو با چماق بدن - نباید ملت رو به چند گروه تقسیم کنند و مقابل هم قرار بدن - باید اتحاد ایجاد کنند . نمیتونم بپذیرم در هیچ شرایطی به خودشون اجازه بدن به مردم نسبت خس و خاشاک و بزغاله و گوساله بدن
من معنای فصل الخطاب رو که خیلی ها به خاطر همون از حقشون گذشتند و سکوت کردند رو نمیفهمم - من نمیتونم با چنین جمله ای متقاعد بشم - یه رهبر باید مدبرانه و عاقلانه مردم رو به آرامش دعوت کنه و جواب تک تک ابهاماتشونو شفاف و روشن بیان کنه
مطمئنم تاریخ به شما کمک میکنه روزی به وجود هموطنانت به عنوان افرادی با شعور و آگاه افتخار کنی .
ضمنا من به هیچ عنوان به سیاست علاقه ای ندارم . اگه مینویسم فقط به خاطر حس بدیه که از ریخته شدن خون هموطنانم دارم . همین ...
موسوی رو دوست دارم . خدا نکنه براش اتفاقی بیفته - حیف امثال این مرد . اینجا همه در بندند . اینجا کسی نمیتونه حرفی بزنه - اینجا اسارتگاهه
بغض دارم - درد بزرگی تو چشمای مردیه که فقط حقش رو میخواست نه چیز زیاد دیگه ای - حقش ... چیزی که معنائی نداره در این جنگل . اینجا هر کس که زور و قدرتش بیشتر باشه زیر پا لگدت میکنه - آخرش کجاست ؟ امروز این راهپیمائیو دیدم و پرتر شدم از نفرت ...
همسرم ...
دو ساله شدنمون مبارك ... ![]()
ازينكه در روزهائي سرد گرماي وجودم هستي ممنونم ...
دو سال گذشت از روزي كه براي اولين بار دستهاي گرمتو گرفتم . لحظه لحظه اون روز رو به خاطر دارم . دو سال پيش اين ساعت تو اتاق من كنار هم بوديم و آلبوم عكساي منو ورق ميزديم . يادش به خير ...
ازينكه ازون روز تا امروز عاشقانه هامون عميق تر شده خداوند رو شاكرم .
عاشقانه دوست دارم مرد من ... ستون محكم زندگيم ...
---------------------------------------------------- و اما ...
یه دوست بهم پیشنهاد داد این قسمت رو حذف کنم ممکنه برام دردسر ساز بشه و من نه به خاطر ترس از دردسرائی که ممکنه برام پیش بیاد که فقط به خاطر احترام به نظر ایشون این چند خط رو پاک میکنم . ولی اجازه میخوام بذارید بگم ازین همه تظاهر بیزارمممم ... ازین همه نادانی بعضی ... از خیانت ... از جنایت ... از سیاست ... از نامردی ... از سو استفاده ... از ... از ................................
یعنی تو این مملکت - جز رهبر معظم انقلاب که بدتر مردم رو تحریک کرد - کسی نیست که توانائی حل اختلاف بین مردم و دولت رو داشته باشه ؟
در عجبم از مدعیان عدالت پروری که به نام دین و به هر قیمتی میخوان ظالمانه بر مردمی حکومت کنند که به دنبال پاسخ برای ابهامی بودند که در ذهن هر شریکی در سرنوشت کشور نقش بسته بود .
چرا به اینجا رسید یک اعتراض مردمی بی صدا و آرام ؟ اعتراضی که در این چند ماه به شکلهای متفاوت ظاهر شد . ابتدا اعتراض به توهین به شعور مردم - بعد اعتراض به چنگیز صفتی و کشتار و شلاقهای وحشیانه و در نهایت هم اعتراض به حمایت رهبری که مردم اونو حامی و مدافع حق میدونستن نه مدافع سرسخت یک شخص ظاهرا" متقلب و خطاکار ...
سخته باور اینکه ممکنه فردا شب همین موقع نباشند بعضی که قلبهاشون پر از عشق هست به واژه ای به نام وطن و لبریزند از حسی به نام مسئولیت نسبت به آبرو و اعتبار و عزت خاکشون ایران . بعضی که غیرت دارند برای دفاع از حق و حقیقت - بعضی که جز نفسي خسته چیزی برای از دست دادن ندارن ..
امیدوارم سردمداران قدردان مردمي باشند كه جان بر كف به خيابونها هجوم ميبرن و بي پروا فرياد ميكنن خشم و كينه درونشون رو ...
دیروز هم یک روز رویائی و قشنگ کنار همسر جان تجربه کردم .
بعد از بیدار شدن از خواب چند ساعته به قول همسر جان بدون پرانتز و محدودیت و خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم بریم دربند . هوا فوق العاده بود . قطرات خیلی ریز بارون - هوای خنک و پر از پاکی و نفسای عمیق - بوی کباب که همیشه از خودش لذت بخش تر بوده - کمی بوی خوش چوب سوخته -صدای رودخونه و خوردن نهاری دلچسب در فضای باز مجموعه ای بود از لحظاتی پر از صفا و آرامش ...
امروز هم من زودتر از همسر جان بیدار شدم . میخوام از لحظه لحظه این دو روز باقیمونده تعطیلات استفاده کنم و به چیزی فکر نکنم . به هر چیزی که گاهی آرامش بهترین و قشنگترین ایام زندگی رو ازم میگیره .
فقط سه ماهه دیگه مونده به پایان سال ۱۳۸۸ . متاسفانه امسال یکی از دلخوشیهام این بود که روزها رو بشمارم شاید با گذر ایام شرایط کاری بهتر ازون چیزی که هست بشه . خیلی صبر کردم . بیشتر از اندازه ممکن . صبر کردم تا به خودم ثابت بشه میتونم خودم مشکلمو در محیط اداری حل کنم . حرف زدم - اعتراض آرام کردم - بی فایده بود . فقط وعده و وعید بود برای تغییر شرایطم از مدیران محترم . ظاهرا بی فایده س و ناچارم ناخواسته تن بدم به بند پ و متاسف باشم که در محیط کثیف اداری ایران حقت رو که برای خودشون هم تائید شده و مسلم هست باید با واسطه و پارتی بگیری .
خدایا ... بهت التماس میکنم دیگه هرگز منو با موجودات خارق العاده منفی و بیمارت مواجه نکنی .
آمین
همسری ... دو سال پیش مثل امروز رو یادته ؟ در خونه رو که باز کردم برف آرومی میبارید . با هم تو آزمایشگاه قرار داشتیم . من پر از دلهره بودم . یادش بخیر ..
الان که مینویسم چشام خیسه از اشک . تو خلوت و تنهائی خودم برای خودم هق هق گریه میکنم تا کمی سبک شم . نمیدونم چرا خدا نمیخواد بنده هاش مدتی زندگیشون به رنگ آرامش مطلق باشه ؟ نمیدونم چرا همش میخواد بنده هاشو در حال گریه و زاری و التماس به خودش ببینه . باز هم من خوشبختم وقتی خودمو جای خیلی دیگه از آدما میذارم . ولی جدا خسته م ... از دلایل مهم و غیر مهمی که هوای دلمو گاه و بیگاه ابری میکنه .
دیروز رفته بودم حراست برای تحویل کارت شناسائیم . یه فرم بهم دادن که پرش کنم . یه قسمتش اسامی چهار نفر از دوستامو میخواست که ارتباط نزدیک و صمیمی باهاشون دارم . جز اسم دختر عمه جون اسمی برای نوشتن نداشتم . دلم به حال خودم خیلی سوخت . چقدر تنها شدم . خیلی روزا وقتی از اداره میام بیرون و همسرجون باهام تماس میگیره صدام در نمیاد بخاطر همه سکوتی که در تمام روز داشتم .
امروز ازون روزائیه که دلم گرفته . طبق معمول میرم بخوابم . شاید بهتر بشم .
خدایا ... همه حسای بد دنیا رو از بنده هات دور کن ... آمین
سخنان حسینیان نماینده مردم تهران رو در روزنامه دنیای اقتصاد خوندم - حالم از خودش و امثالش به هم میخوره - چه بی چاره ایم ما ملت ایران ...
خشک و تر به پای هم میسوزیم . کاش میدونستم در سر این راهپیمایان معترض چی میگذره ؟ خدا به همه بینش و معرفت صحیح بده ...
-----------------
خدایا ... اول تو را شاکرم و بعد سپاسگذار همسر عزیزم هستم ...
امروز پر بودم از بغض و کینه . تحمل بدی آدمها برای هر انسانی ظرفیتی داره که برای من این ظرف دیگه پر شده ...
به قول دوست خوبمون ثمین عزیز اگه همه رفتارشون هم مثل گفتارشون این اندازه عاشقانه و پر از محبت و دوستی خالص بود دنیا گلستان میشد . ولی افسوس که واقعیت این نیست و همیشه هستند آدمهائی که بوئی از انسانیت نبردند . همیشه هستند آدمهائی که دیگران رو هم با گره ها و عقده های روانیشون درگیر میکنند .
اتفاق مهمی نیفتاده و اصل زندگی داره مطابق با چیزی که باید پیش میره . ولی ببخشید باید چنین تشبیهی کنم (صدای وز وز یه مگس گاهی کلافه کننده و گاهی در حد عصبی شدن آزارم میده )
امروز ازون روزهائی بود که عصبی و کلافه بودم . اما صدای مهربون یک مرد - یک تکیه گاه - یه همراه نازنین - یه همراز و همفکر خوب آرومم کرد.
ناچارم سکوت کنم که ممکنه هر حرکتی اوضاعو ازین که هست بدتر کنه ولی با همه اینا مطمئنم زمان همه چیز رو درست میکنه .
برای همه آرزوی ایامی خوب و خوش دارم ...
----
پی نوشت : اخبار هشت و سی رو گوش دادین ؟؟؟ الحققققققق که مملکتی شده هاااااااا ...
سلام . نمیدونم چرا کمتر مینویسم ؟ شاید بخاطر ریتم یکنواخت زندگی باشه که به لطف خداوند البته ملایم و لذت بخشه ...
گفتنی نیست جز تکرار مکررات ... سلامهای عاشقانه هر صبح - اس ام اس های دلگرم کننده - تحمل رفتارای خشن و به دور از ادب و آدمیت یک همکار - فکر کردن این روزها بطور عمیق تر به گذشته - حال و تصمیم برای آینده - لحظه شماری برای دیدار نازنین همسرم و سرانجام حضورش و ادامه آخرین ساعات یک روز در کنارش ...
انگار من و همسرم از آخرین دقایق امشب دل نمیکنیم و حالا حالاها قصد خوابیدن نداریم . حیفمون میاد امشب زود تموم بشه . شبی که صبح فرداش مال خودمونه . شبی که رسیدن صبحش جدامون نمیکنه ...
خواننده همیشگی وبلاگ هاتون هستم و براتون آرزوی بهترینها میکنم ...
----------------------------------------------------------------
پيله و پرواز
A small crack appeared On a cocoon.
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد
.------------ --------- -
A man sat for hours and watched
Carefully the struggle of the butterfly
To get out of that small crack of cacoon.
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.
------------ --------- -
Then the butterfly stopped striving .
It seemed that shewas exhausted and couidnot go on trying.
آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد
.------------ --------- -
The man decided to helpthe poor creature.
He widened the crack by scissors.
The butterfly cameout of cocoon easily, but her body wasTiny and her wings werewrinkled.
آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.
------------ --------- -
The man continued watching the butterfly.
He expected tosee her wings become her body.
But it did nothappen!
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!
------------ --------- -
As amatter of fact,the butterfly to crawl onThe ground for the rest of herlife,
For she could never fly.
در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.
------------ --------- -
The kind man did not realize that God had arranged thelimitation of cocoon.
And also the struggle for butterfly to get out ofit,
so that a certain fluid could be discharged from herbody to enableher to fly afterward.
آن شخص مهربان نفهميد كهمحدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.
------------ --------- -
Sometimes struggling isthe only thing we need to do .
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
------------ --------- -
IfGod had provided us with n easy life to live without any difficulties,
Thenwe become strong,and could not fly.
اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
------------ --------- -
I asked for strength,andHe provided mewith enough difficultiesTo become strong.
I asked forknowledge and He provided me
من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.
------------ --------- -
Iasked for prosperity and promotion,
and He provided me with abilitytothink and hands to work.
I asked for bravery ,nd He providedMe withabstacles to overcome.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به منقدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،تا آنها را از ميان بردارم.
------------ --------- -
I asked for motivation,and He showed me eople who needed help.
Iasked for love and He provided me with opportunityTo give love toothers.
من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.
------------ --------- -
I did not get what I wanted…..
ButI was provided withwhat I needed.
«من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»
------------ --------- -
Donot worry,fightWith difficulties and be sureThat you canprevail over them.
نترس با مشكلات مبارزه كن و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.
نوشتم از نگاه مهربان مادر پس از روزها دوری و دلتنگی . نوشتم از اتاقم - نوشتم از محبت دختر خاله گلم که ظهر پنجشنبه قبل از پروازم همه رو نهار دعوت کرده بود تا بیشتر کنار هم باشیم . نوشتم از ذوقی که برای دیدار همکارام همیشه قبل از دیدارشون دارم - از درد دست مادرشوهرم و اما سالاد زمستونی که با همون حال با عشق برای بچه هاش درست کرده بود .
نوشتم از هوای ابری دلم و حس کردن دلتنگی مامان لحظه رفتن که اینبار ابری ترم کرد . نوشتم از تنها دلیل کنترل کردن اون همه بغض موقع رفتن : دیدار همسرم برادرم و خانوم گلش در فرودگاه ...
نوشتم همه این دو روز و دیدارمو با عزیزانم ... ولی همه نوشته هام پاک شد .
داداشی و خانومش بخاطر مراسم خاکسپاری عمه خانوم داداشم چهارشنبه اومدن تهران .
دیروز رفتیم امامزاده داوود . اونقدر سعی میکنم به محیط کارم فکر نکنم که کاملا فراموش کردم اونجا دعا کنم . جمعه پائیزی قشنگی کنار برادرم و خانوم مهربونش داشتیم . بعد از خوردن نهار اومدیم خونه و بعد از استراحتی کوتاه رفتیم سینما فیلم کتاب قانون که از نظر من بسیار زیبا بود . بعدش هم شام خوردیم و اومدیم خونه .
صبح با دلتنگی رفتن داداشی بیدار شدم . ازشون خداحافظی کردم و رفتم اداره . بعد از سه روز دیدار عزیزانم و اون همه محبتاشون دوباره وارد محیطی سرد میشدم . محیطی که خالی از هر حسیه و پره از فشار زیاد کاری . تمام روز بغض داشتم . با بی میلی نهارمو خوردم . آخر وقت گردن درد هم اضافه شد . با این اوضاع سوار سرویس شدم و رسیدم خونه .
میرم سمت آشپزخونه . کباب تابه ای رو میبینم و برنج خیس شده ای که خانوم داداشی صبح قبل از رفتنش برام آماده کرده . این میشه دلیل ترکیدن بغضی که روحمو سرد و سنگین کرده بود .
الان سبکترم و آرومتر . ولی هنوز خوب خوب نیستم .
برام دعا کنید زودتر شادی مهمون قلبم بشه ...
همه امروز به دلتنگی گذشت . با اینکه اختلاف همه دیدارمون در یک روز چهار پنج ساعت میشه ولی حس تنهائی و دلتنگی آزار دهنده بود برام .
صبح بعد از رفتنش حسی کهنه در وجودم برای اولین بار نسبت به همسرم زنده شد . دوری و دلتنگی خیلی خیلی زیاد توام با حسی عاشقانه و شیرین .
نمیدونم همسرم چطور تونست سه روز نبودن منو تحمل کنه ...
برای اومدنش تک تک لحظه ها رو میشمارم .
دوست دارم دلیل آرامشم - دلیل قشنگ زندگیم ...
------
اشکام بی اختیار میریزن . چقدر جات خالیه ... چقدر خونمون سوت و کوره . هر شب این موقع بعد از شام وقتی میومدم پشت کامپیوتر میومدی کنارم . سر به سرم میذاشتی . گاهی برام مثل مامان میوه می آوردی . زودتر بیا همسرم - میدونم من اونقدر برات خوب نبودم که جای خالیم تو خونه آزارت بده - ولی تو برام شدی نفس ... کاش قول بدی دیگه تنهام نذاری . بی صبرانه منتظر اومدنتم .
دیشب خوب نخوابیدم ولی امشب کنارت آرومو عمیق میخوابم ...
دیشب جشن عقد پسر عمه جان بود . خیلی خوش گذشت . براشون آرزوی خوشبختی می کنم .
من و همسر عزیزم سه شنبه میریم دیدار خانواده هامون . دلم حسابی تنگ شده براشون .
روزهای زندگی به سرعت میگذرند و خدا رو شکر که روند گذر زمان به کندی پیش نمیره ...
و اینکه یکی از نگینای حلقه نازنینم افتاد . اون هم بخاطر اشتباه یک انسان بی وجدان که امروز قراره با همسرم برم پیشش و این همه خشمو نسبت بهش از وجودم خالی کنم .
چهارشنبه رفتم کریم خان که مثلا حلقه مو برام کوچیک کنن . تو این همه مدت صبر کردم تا در فرصتی مناسب برم اونجا و مثلا با خیال راحت تر و اطمینان بیشتری برام انجام بدن . ولی کاش که هرگز نمیرفتم .
اولا که اجرت کوچیک کردن یه حلقه - انگشتر و دستبند رو از من سی هزار تومن گرفت و بدتر از همه اینکه سایز حلقه مو به افتضاحی کم کرد و همین باعث شد یکی از نگیناش بیفته و هیچ طلائی هم به من برنگردوند . در حالیکه بعد ازینکه حلقه مو یه جای دیگه وزن کردم ۶۰۰ سوتش کم شده بود .
این هم از این ... خداوند همه رو به راه راست هدایت کنه .
پائیز قشنگی براتون آرزو میکنم ...
پی نوشت :
با همسرم رفتیم . اون آقا کلی دست و پاشو گم کرده بود . فردا شکایتمو به اتحادیه طلافروشا میدم . هر چند در ادارات این مملکت زد و بند بیداد میکنه ولی من تا جائی که امکانش هست از حقم دفاع میکنم .
دلم خیلی خیلی گرفته . نازنین همسرم فردا صبح میره ماموریت و البته شب برمیگرده . ولی بازم از رفتنش حسابی دلتنگم . امیدوارم این بغض لعنتی زودتر برطرف بشه ...
شب و روزتون خوش ...
این لحظه ثبت یکی از زیباترین هائی بود که جای خالی همسرم به وضوح توش حس میشد ...
من حالم خوبه . ممنونم از احوالپرسی مهربونائی که محبتاشونو هیچوقت فراموش نمیکنم و ممنونم ازشون بخاطر حس قشنگی که بهم میدن . مخصوصا تو عزیز مهربونم که دیدن میس کالت کلی شادم کرد .
سفر کیش هم کنار دختر عمه جون خوش گذشت . شاید واقعا گهگاهی این سفرها در زندگی مشترک لازم باشه هر چند نیازش در زندگی ما هنوز حس نمیشد .
روزهای زندگیمون میگذرن . خونه به لطف خدا پر از عشق و آرامش و امنیته و اما محیط کار همچنان وضعیت قبل رو داره و این یعنی اینکه برای بهتر شدنش نیاز به دعاها و امواج مثبتتون دارم .
لحظه لحظه تون سبز . تا بعد ...
......
برای ثبت خاطرات شرح مختصری از روزهای قبل که ننوشتم :
هفته آخر ماه رمضان بابا اومدن تهران (۲۰ شهریور تا ۲۷شهریور) . هفته قبل هم داداشم و خانومش اومدن . (۳۱شهریور الی ۳ مهر )همه هفته گذشته هم عصرها با دختر عمه م دنبال لباس بودیم برای جشن عقد پسر عمه م در تاریخ ۸/۸/۸۸ ...
من که دختر دائی داماد بودم هم پیرهن خریدم هم پارچه برای دوختن کت و دامن برای شب که جشنشون مختلط میشه . ولی دختر عمه جان هنوز موفق به خرید نشده .
میرم کمی استراحت کنم و وسائلمو برای فردا آماده کنم . این حس خاص هم که در نتیجه جدائی سه روزه از همسرم هست قشنگه با همه دلتنگیائی که هنوز نرفته میاد سراغم .
برای همه آرزوی بهترینها میکنم ... خدانگهدار
دلم باز هوای صدای سیاوش رو کرده . صدای باز شدن در میاد . همسرم اومده . همه دلخوشیم لحظه اومدنشه . از لحظه های دلتنگی بیزارم . از خودم راضی نیستم . باید احساس مفید بودن کنم . باید تغییری در خودم ایجاد کنم . الان - ازخودم - بدم میاد ...دلم گرفته چرا ؟؟؟ کاش زودتر این حس جای خودشو به چیزای بهتر بده
-----------
آهنگ سیاوش رو میذارم . تی وی روشنه . همسر جون تیتراژ یه فیلمو میبینه و میخواد فیلم ببینه . اما من در آغوش گرم همسرم با یه بغض شدید دلم عجیب هوای شنیدن آهنگ داره . با قهر سی دیو درمیارم و میام پشت کامپیوتر ... صدای سیاوشو بلند میکنم و مینویسم . الانم صدام میزنه ... میدونم نمیدونه من امروز چه حالی دارم . بهتره یه دوش بگیرم . امیدوارم بهتر بشم
پی نوشت :
با توکل به خدا و به لطف همسر عزیزم و یه دوش آب سرد الان خوبم ... کاش خدای مهربون همه دلا رو شاد و راضی نگه داره ... آمین
گاهی یه تلنگر کوچیک کافیه تا حسای خفته گذشته رو دوباره برات بیدار کنه . حسائی که یه زمانی وجودتو گرم میکردن . پر از امید بودن . همه اون حسا الان توی وجودمه ولي با يه بغض تلخ . اون تلنگرم چیزی نبود جز شنیدن این آهنگ ...
ولی حاضر نیستم هیچکدوم ازون لحظه ها رو با یه لحظه بودن کنار همسرم عوض کنم . محبتای لحظه به لحظه همسرم و عشق پاكي كه هر روز داره به رگهام تزريق ميكنه و توجهاتش رو با دنیا عوض نمیکنم و بخاطرش همیشه قدردان پروردگارم ...
پی نوشت پانزدهم شهریور :
همسر عزیزم دندون عقلشو کشیده . وقتی وارد خونه شد و کمی گذشت یهو فشارم افتاد پائین . با خوردن عسل و خرما بهتر شدم . الانم به طرق مختلف سعی میکنم حواسم پرت بشه . ولی هنوز حالم بده . خدا به خیر بگذرونه و امشب از حال نرم ... من چطوری میخوام مامان بشم خدا میدونه !!!