بیزارم از روزائی که تو میشی یه تیکه یخ ...
هوامو داری - در عمل ازت کلی محبت و توجه میبینم . ولی گاهی گوشام یخ میکنن از بس چیزی نمیشنون . گونه هام سردشونه اینقدر که لبهات باهاشون غریبی میکنه ...
یادمه تو روزای قبل از عقدمون بهم گفتی زن یعنی ناز و مرد نیاز ... به دلم خیلی نشست . حالا من نازم و تو نهایت بی نیازی ...
تو همه بالا و پائینیای زندگی این مهمترین ویژگی در یه رابطه و کمرنگ شدنش در یه روزائی از زندگیمون که نسبتا کم هم نیستن برای من سطحی ترین مشکل موجوده اینقدر که در این زندگی نه فقط در زندگی خودم که همه آدما مشکلات عمیق دیدم .
باز هم خدا رو شکر میکنم به همه نعمتهاش . باز هم بهش سجده میکنم و ازش طلب سلامتی روح و جسم برای همه خودم و عزیزام دارم ...
پایتخت وطنم ... متاسفم که این روزا اینقدر آسمونت غبارآلود و آلوده س . متاسفم که فضات پره از پارازیت ... متاسفم برای رهبران و دولت نامردان این خاک که از ایران اینو ساختن ... از ته دل براشون آرزو میکنم !!! کسائی که بنزین آلوده به مردم عرضه میکنن و البته براشون اصلا مهم نیست چون دخترخانوما و آقازاده های اونا که هوای این وطنو نفس نمیکشن - کسائی که پارازیت میفرستن و فکر میکنن با سانسور شبکه های ماهواره ای کسی کشتار و اعمال وحشیانه شونو در انتخابات نمایشی سال ۸۸ فراموش میکنه ...
من برای خودم بیشتر متاسفم اگه تو این مملکت صاحب فرزندی بشم ...
حاکمین مدعی دیانت ... اگه باور دارید این دنیا مکان آزمایش و امتحانه شما به بدترین شکل ممکن در حال برگزاری این امتحانید ... حداقل لباس روحانیت رو از تن بیرون کنید و معنای واژه مقدس روحانیت رو به فضاحت نکشید ...
بابای مهربونم ... دیروز صبح چشامو با اسم تو باز کردم . خوابتو می دیدم .
دلم پیش شماست . نمیدونم چه کاری میتونم براتون بکنم . چه کاری از دستم ساخته س جز دعا ...
دلم برای مامان و بابا تنگ شده . ولی هر بار رفتم و برگشتم سنگینی غصه دلشون سنگین ترم کرد و برگشتم . طاقتشو ندارم و هیچ کاری هم از دستم ساخته نیست ... دیدن دستای بابا وقتی میلرزن- چهره خسته مامان و غم نهفته تو چشماش زجرم میده و در عجبم از خودم و ... که او هم فرزند است و من نیز ...
لطفا برای باز شدن گره زندگی خانواده من با خیر و خوبی از ته قلبتون دعا کنید ... خدا صدای منو نمیشنوه . شاید صدای رهگذرای اینجا رو شنید ...
امشب دوباره تداعی میکنه خاطره هشتمین روز از دی ماه سال ۸۶ رو ...
روزی که جواب نگاه پر سوالم به صفحه سفید شناسنامه مو گرفتم ...
امشب شرعا و فردا رسما مال هم شدیم ...
چهار سال از اون روز میگذره ...
از روزی که برای اولین بار گرمای دستاشو تو دستام حس کردم ...
اون روز اگه مثل امروز میشناختمش ؛ قطعا حس بهتری داشتم ...
من همیشه شاکر خداوند هستم که همسرم رو به من داد . دوستم - همدردم - همراهم - همفکرم - سنگ صبورم ... براش از خدای مهربون آرزوی سلامتی میکنم ...
خدایا : یعنی شما دیدی بنده هات هر چی بی مهری سر ما میارن به رو خودمون نمیاریم و میگیم چیزی نشده ،اصلا اتفاق مهمی نیفتاده،اینم میگذره مثل بقیه و ... دیگه باید بذاری هی فشار بدیا و بی مهریا بیشتر بشه ؟!!! پس شما به عنوان یه خالق قادر و توانا و البته خیلی مهربون چه کاری برای ما میکنی ؟خوب اصلا منطقش چیه ؟ وقتی به گذشته ها فکر میکنم برای همون درد و رنجای قبلی هم هیچ منطقی پیدا نمی کنم . منطقش فقط این بود سی سالم نشده موهام سفید شده باشه و قلبم هراز گاهی تیر بکشه . منطقش یه معده معیوب شد به خاطر غصه ...
ما که کاری نکردیم . آسه میریم آسه میایم . حق کسی رو خوردیم ؟ جای کسی رو گرفتیم ؟ صدای ما به ظالما که نمیرسه . چون فاصله شون با ما خیلی زیاده . اصلا نمیتونه برسه چون اگه جز سکوت کاری کنیم همین نفسمونم ازمون میگیرن . ولی شما چطور همه این اتفاقاتو میبینی وقتی میتونی کاری بکنی و نمیکنی . منظورم از همون اقداماتیه که دست هیچ بشری توش دخالتی نداره . منظورم معجزه س . چرا حضرت علی باید سرشو بکنه تو چاه و اشک بریزه و درد دل کنه ؟ چرا یه آدم بزرگ مثل اون تا تو هستی باید عذاب بکشه ؟ کاش بهم جواب میدادی ...
خدایا نذار به یه چیزائی شک کنم . نذار . ازت خواهش میکنم ... بذار با عشق در کنار مخلوقاتت زندگی کنم . بذار همیشه شکرت کنم ...
خیلی مهمه از ابتدای تولد چشمات به روی چه دنیائی باز شده باشه . زمین یک اشتراکه بین مخلوقات . یک مکانه برای زندگی . ولی به تعداد همه آدما دنیائی وجود داره . دنیاهائی با شرایط و طعمهای مختلف .
افکار زیادی تو سرمه . هیچکدوم هم غیر منطقی نیست . با هیچ جمله مثبت روانشناسی هم نمیشه بار منفیشو کم کرد . اینجا نمینویسمشون . نمیخوام اگه کسی بهش فکر نکرده الان حتی از ذهنش بگذره .
همه چیز خوبه . من و همسر عزیزم نقطه مثبت زندگیم ، نقطه روشن زندگیم ، هدیه ای که در اوج نا امیدی و تنهائی از خدا گرفتمش خوبیم ... آدمیزاده دیگه ... گاهی فکرائی میاد سراغش .
وقتی کوچیکتر بودم از تهوع و مسمومیت بیزار بودم و هنوز هم هستم . بعدش در عین ضعف زیاد هیچ میلی به خوردن غذا نداشتم . همیشه مامان میگفت اولش بی میلی . باید به زور بخوری تا کم کم اشتها پیدا کنی و بهتر بشی .
این لحظه از زندگی هم از نظر روحی دچار مسمومیت شدم . با اشک باید خودمو خالی کنم و بعدش هم علیرغم میلی درونیم و بی حالیم برم تو یه محیط شاد و متفاوت که چنین محیطی رو از کجا پیدا کنم خودش جای حرف داره . کاش میشد به همون راحتی عوامل مسمومیت روحمو مثل جسمم نابود کنم و دیگه کمتر دچار این حال و هوا بشم . هر چند از بین بردن عوامل روحی با جسمی زمین تا آسمون متفاوته ...
با آرزوی لحظه هائی زیبا ، به زیبائی پائیز برگ ریز ...
حالا میفهمم حرف بزرگترا رو وقتی میگن : ما چند تا پیرهن از تو بیشتر پاره کردیم یا سرد و گرم روزگار رو چشیدیم یعنی چی ؟؟؟
تو زندگی مدام باید در حال چشیدن باشی . به هر شکلی هم که سعی می کنی در مسیر صحیح قدم بذاری بازم انگار ناگزیر مجبوری یه جاهائی سردیها رو بچشی .
زودتر از اون چیزی که باید زندگی خسته م کرده . فقط آرزوم سلامتیه . خیلی از آدمای اطرافم از شرایط موجود ناراضین جز بعضیا که تعداد صفرهای حساب بانکیشون بیشتره .
دلم نمیخواست به خاطر نیاز مالی مجبور باشیم هر برخورد و حق کشی و ظلم و ستمی رو ببینیم و مجبور باشیم در برابرش سکوت کنیم . چون یک دست صدا نداره ...
یعنی اگه مثل همین ورزش برای سایر رشته های کاری ، صنعت ها و حرفه های دیگه هم یه برنامه تلویزیونی میساختن ، مردم میفهمیدن فقط در ورزش نیست که اتفاقات و تصمیمات عجیب و غریب گرفته میشه (نمونه اخیرش مدیر عامل شدن رویانیان در باشگاه پرسپولیس) .
این قصه هم تموم میشه . مربوط به کار همسرمه . اتفاق زیاد مهمی نیست . فقط شاید میزان حساسیت من بالا رفته .
متاسفانه برای رفتن از این مملکت گل و بلبل هم فلجیم . یعنی فلجمون کردن با سیاستاشون . خیلی از کشورای دنیا زبان بین المللی انگلیسی زبان دوم کشورشونه که ما از این هم بی بهره بودیم . اگه مشکل زبان نداشتیم خیلی زود برای رفتن اقدام میکردیم .
خودمونو به تو سپردیم خدایا ... دلخوشیم به قانون کارما ...
تا بوده همین بوده . زندگی یک تکرار مداومه . هفته قبل مثل امروز خانواده برادرم اومدن و امروز هم برگشتن . یکشنبه رفتیم شمال . مثل همیشه خوش گذشت و تصاویر زیبائی از طبیعت زیبای شمال در ذهنمون نقش بست . بیچاره همسرم بعد از مدتها اومد تا از خستگی و فشار کاریش دور بشه ولی متاسفانه باز هم یه جورائی ذهنش درگیر خراب کاری آقایون بود . ازش ممنونم که اینو زیاد به ما منتقل نکرد . چون اگه من جای اون بودم خیلی عصبی و کسل میشدم . الان از اداره اومدم . دلم خیلی خیلی گرفت . جاشون تو خونه خیلی خالیه . ما خیلی تنهائیم ... خدایا به امید خودتم . توکل به تو ...
قسمتهای زیادی از این مملکتو ببخشید افتضاح گرفته . ایران عزیز امشب باید بگم حداقل من یکی متاسفم برای خودم و شانس بدم که تو این قسمت از کره زمین متولد شدم . البته بازم شکرت خدا که تو سومالی نیستم الان . خدایا ناشکری نیست . راضیم . بهم خشم و غضب نکنی . الانم یه کم ناراحتم . فقط دارم درد دل می کنم و مینویسم یه جائی حس و حالمو تا آینده با تداعیش نتیجه گیریائی بکنم .
دلم برای همسرم میسوزه که اینقدر در محیط کار تو فشاره . آدم نمیدونه کیو مقصر بدونه ! چه کسیو عامل این مسایل بدونه ! این همه پارتی بازی - باند و باند بازی . مقصر کیه واقعا ؟ سیاسیون و گردن کلفتای مملکت ؟ خود مردم ؟ ... ؟
لعنت بر هر عامل یا عواملی که باعث ایجاد این محیط بد شدن که یه جاهائی موجودات بی خاصیت و گاهی مضر رشد کنن ... کاش به ذره ی کوچیکی از این همه شعار و حرفی که زده میشه عمل هم می شد .
خدایا ... منتظر ناجی هستیم . به دادمون برس ...
دلم میخواد امسالم مثل سالای قبل با مراسم شب احیای حرم امام رضا همراه باشم . حس خاص و خوبی به امام رضا دارم . دلم برای حرمش خیلی تنگ شده .
خدایا ...
بهت التماس میکنم اگه قراره امشب تقدیری برامون رقم بخوره بهترین باشه ... خدایا خواسته ها و آرزوهای منو خیر و صلاحم قرار بده ... من پر از نیازم و ضعف و تو قادر و توانا ... سلامتی روح و جسم همه بنده هات و عزیزانمو از خودت میخوام ...
بقیه حرفا بمونه برای خلوتمون ...