دارم تو مدارکم دنبال چیزی میگردم که چشم میفته به چند تا سی دی فیلم از سالای قبل . سی دی رو میذارم و شروع میکنم به دیدنش .
چشم به مامان میفته . بغضم میترکه و اشک میریزم . اصلا طاقت دیدنشو ندارم . چقدر پیر شدی مامانم .
ای خدا من دیگه هیچ آرزوئی ندارم . تنها آرزوم اینه پیشمرگ عزیزام بشم . خدایا مامانو بابا رو جوون نگه دار . نمیخوام اثراتو پیری رو تو چهره هاشون ببینم . من عاشقشونم . مامانی میخوام جوون بمونی .
خدایا ازت خواهش میکنم . تو اینقدر توانا هستی که این خواهشو ازت بکنم . همه عزیزامو به تو سپردم. مواظبشون باش ...
در گرمی های زندگی با من خندیدی و حس رضایتو کاملا از شادی فرزندت در وجودم حس کردم . با اینکه زیاد در کلام ابرازش نمیکردی .
در لحظه های عادی زندگی چتر توجه و حمایت فراوونتو در عمل به وضوح بالای سرم حس کردم . با اینکه زیاد در کلام ابرازش نمیکردی .
و در سردی های زندگی خیلی وقتا باهات درد دل کردم . تو چه صبورانه حرفامو شنیدی و همیشه با بهترین همدردیا و همفکریا کنارم بودی و هستی . این بار در کلام و در عمل شاهد حضورت بودم ...
دیدم که در لحظه های سخت که شاید خودتو از همه جا رونده و مونده میبینی باز یک نفر هست که با روی گشاده و لبخند تو رو در آغوش خودش جا میده و دست نوازشگرشو ازت دریغ نمیکنه هر چند اگه گناهکارترین و خطاکارترین باشی .
مادر ... به خدا قسم که هر روز آرزوم سلامتی شماست . فراتر از دوست داشتن واژه ای نیست که بشه اوج احساسمو به شما و پدر تعریف کنم . خیلی دوستون دارم .
روزتون مبارک ...
بعضی از شبا قبل از خواب میام سراغ کامی جون . اینقدر میخونم تا چشام گرم بشن و بخوابم . همسر جونم فیلم یا فوتبال میبینه . در چنین مواقعی وقتی من انتظار دیگه ای نداشته باشم رابطه به این شکل آزار دهنده نمیشه . هر آدمی خصوصیاتی داره و نمیشه تغییرش داد . در چنین روزائی شاید تحت تاثیر حرفای من یه اتفاقاتی بیفته و توجهات عشقولانه ای ازش ببینم ولی دیگه نه حال و حوصله گفتن دارم نه نیروئی برای تلاش در جهت رمانتیک کردنش . همه دلخوشیم به اینه مرد مسئول و دلسوزیه و عملا بهم محبت داره . حالا در کلام و اظهارش گاهی سرد تر میشه که یه جورائی قابل تحمل و گذشته .
امروز رفتم مشاوره . خیلی وقته تصمیمشو داشتم . ولی به خاطر هزینه سرسام آورش البته برای شرایط مالی کنونی ما امروز فردا میکردم . باید این کارو میکردم . درسته حرف جدید نشنیدم و شاید خانم دکتر حرفای جدید تر و شاید در نظرش عجیب تر از من شنیدن ولی خوب باید انجامش میدادم .
برای مادر شدن خیلی مرددم . امسال من بیست و نه ساله میشم و آقای همسرم سی و هشت سال . اگه قراره مرتکب جنایتی بشیم بهتره در شرایط بهتری باشه . حداقل طفلک معصوم پدربزرگ مادربرزگ نبینه به جای پدر و مادر . ولی خوب اصلا موافق نیستم حداقل در مورد خودم . ولی ترس هائی از آینده دارم . از اینکه شاید آدمای امروز فردا و فردا ها نباشن و احساس خلا و تنهائی کنم در شرایطی که دیگه راهی برای جبران نیست . کاش آقای همسر با پذیرفتن یه بچه بی سرپرست موافقت میکرد . هم وجدانم راحت بود هم ترس از تنها موندن نداشتم . هر چند شاید فکر بی موردی باشه . نمیدونم ... به هر حال برام دعا کنید خداوند خودش با نشانه هائی بهم در این تصمیم بزرگ و مهم کمک کنه ...
لحظه هاتون شاد ...
یکسال دیگه هم گذشت . سال ۹۰ هم به خاطرات پیوست . اتفاق خاص و مهمی برای شخص من نیفتاد و من از ته دلم خدا رو شکر میکنم که یکسال دیگه هم به خیر گذشت .
از نظر روابط اجتماعی و خانوادگی اشتیاقم به برقراری رابطه با اطرافیان کمرنگ تر شد . علتشو هم نمیتونم پیدا کنم . بیشتر دوست داشتم در دنیای خودم با همسرم باشم . رابطه م تنها محدود به خانواده عمه بود . رابطه با یه دوست قدیمی که دو سه ساله ازش بی خبر بودم یکی از نقاط مثبت امسال بود .
از نظر اقتصادی زیاد اوضاع جالبی نداشتیم . ولی با سبک تر شدن قسطای خونه بهتر از سال قبل بود .
از نظر عاطفی با همسرم مشکل خاصی نداشتم . لحظه های متنوع و شاد زیادی نداشتیم ولی خوب همینقدر که لحظه های تلخ نداشتیم و روی یک موج آرام حرکت کردیم جای شکر داره .
از نظر کاری با جابه جائی آقای مدیر و مسئول دفترش محیط کارم مدتیه در آرامشه و خدا رو به خاطر داشتن مدیر جدید - رئیس فوق العاده گلم و همکارای خوبم شکر میکنم .
از نظر شرایط خانوادگی اصلا اوضاع جالبی نبود و بیشتر به نگرانی و استرس برای مامان و بابا گذشت . امیدوارم خدا خودش به قلبشون آرامش بده .
یکی از کارهای مثبتم یاد گرفتن رانندگی بود . البته جبر باعث شد به رانندگی تن بدم . هنوز هم اصلا ازش لذت نمیبرم . کار پر ریسکو اصلا دوست ندارم .
امیدوارم سال ۹۱ پر از اتفاقات شیرین باشه . من تنبل که هیچ تلاشی برای بهتر شدن اوضاع زندگیم نمیکنم . شاید راهشو پیدا نمیکنم - شاید تنبلی میکنم ... نمیدونم ولی از خدا میخوام یک شانس خوب یک اتفاق سازنده - مثبت و لذت بخش در سال جدید در انتظارم باشه ...
تا بعد ...
امشب بابای مهربونم بعد از یک هفته بودن کنار ما برگشت . دلم تنگ شده براش به شدت . دوست ندارم ازشون دور باشم . کاش با هم بودیم . با وجود بعضی اختلافات فکری ولی ترجیح میدم کنارشون باشم . مواظبشون باشم . در حد توانم شادشون کنم ...
خدایا دیگه چیزی ندارم برای گفتن جز اینکه به خودت سپردمشون . مواظبشون باش . به عشق و مهر و محبتی که خودت در وجودم نسبت بهشون قرار دادی قسمت میدم حافظ و نگهدار همه پدر و مادرا و پدر و مادر نازنین من باش ...
آمین
امروز احساس خنگی بهم دست داد . مدت زیادیه در روابطم با دیگران اصلا راحت و ریلکس نیستم . این مدت درست از زمانی شروع شد که وارد محیط کار جدید شدم . اعتماد به نفس نداشته م زیر صفر رسید . با اون بلاهائی که مدیر قبلی به سرم آورد حسابی خورد شدم . مدیر جدید انسان با شخصیت و آرومیه . همین برام دنیائی ارزش داره . ولی خوب متاسفانه مشکل از منه و برام جای سوال داره که چرا اینقدر عوض شدم ؟؟؟
دیروز برام توضیحاتی داد که فلان آمارو برام بگیرید . یه قسمت از توضیحاتش که همون نیم ساعت بعدش یادم رفت . انگار یه نفر با پاک کن همشو از ذهنم پاک کرده بود . دوباره تا شروع به توضیح دادن کرد یادم اومد . امروز هم بعد از اینکه بیچاره همکارم و خودم کلی از اون آمارو زدیم آخر وقت فهمیدیم اصلا نیازی به ثبت قسمتائی که همکارم زد نبوده و منظورش چیز دیگه ای بوده . یعنی من کاملا بد متوجه شدم منظورشو ...
این خیلی خیلی خیلی افتضاحه و اون به عنوان یه مدیر حق داره راجع به من هر قضاوتی بکنه . ولی خوب بازم با طمانینه برام توضیح داد . تو جلساتی هم که برگزار میکنه تنها کسی که همیشه نظری نداره منم . واقعا نظری ندارم . حداقل اون لحظه چیزی به ذهنم نمیرسه و خوب اینم موضوع بدیه .
شرایط و محیط طوریه که هر روز خودمو ضعیف و ضعیف تر میبینم . شخصیتیم تبدیل به موجودی دست و پا چلفتی و خنگ شده . امروز با خودم قهرم ...
با آرزوی اینکه همه از خودشون - اطرافیانشون و شرایطشون لذت ببرن ...
آمین
ما فردا میریم کیش . از قبل برنامه ریزی نشده بود . من دیشب به آقای همسر گفتم این سه روز کاش میرفتیم یه جائی . امروز صبح زنگ زد و گفت یه خبر خوش ... چهارشنبه میریم کیش ...
سورپرایز خیلی دلچسب و شیرینی بود . خیلی خوشحال شدم . اومدم اینجا بنویسم که اگه این آخرین پستم شد تلخ نباشه ... میدونید که ایرانه و هواپیماهاشو ریسک بالا و ...
ایشاله که همه شاد باشن و سلامت و ایام به کام همه شیرین ...
التماس دعا ...
بیزارم از روزائی که تو میشی یه تیکه یخ ...
هوامو داری - در عمل ازت کلی محبت و توجه میبینم . ولی گاهی گوشام یخ میکنن از بس چیزی نمیشنون . گونه هام سردشونه اینقدر که لبهات باهاشون غریبی میکنه ...
یادمه تو روزای قبل از عقدمون بهم گفتی زن یعنی ناز و مرد نیاز ... به دلم خیلی نشست . حالا من نازم و تو نهایت بی نیازی ...
تو همه بالا و پائینیای زندگی این مهمترین ویژگی در یه رابطه و کمرنگ شدنش در یه روزائی از زندگیمون که نسبتا کم هم نیستن برای من سطحی ترین مشکل موجوده اینقدر که در این زندگی نه فقط در زندگی خودم که همه آدما مشکلات عمیق دیدم .
باز هم خدا رو شکر میکنم به همه نعمتهاش . باز هم بهش سجده میکنم و ازش طلب سلامتی روح و جسم برای همه خودم و عزیزام دارم ...
پایتخت وطنم ... متاسفم که این روزا اینقدر آسمونت غبارآلود و آلوده س . متاسفم که فضات پره از پارازیت ... متاسفم برای رهبران و دولت نامردان این خاک که از ایران اینو ساختن ... از ته دل براشون آرزو میکنم !!! کسائی که بنزین آلوده به مردم عرضه میکنن و البته براشون اصلا مهم نیست چون دخترخانوما و آقازاده های اونا که هوای این وطنو نفس نمیکشن - کسائی که پارازیت میفرستن و فکر میکنن با سانسور شبکه های ماهواره ای کسی کشتار و اعمال وحشیانه شونو در انتخابات نمایشی سال ۸۸ فراموش میکنه ...
من برای خودم بیشتر متاسفم اگه تو این مملکت صاحب فرزندی بشم ...
حاکمین مدعی دیانت ... اگه باور دارید این دنیا مکان آزمایش و امتحانه شما به بدترین شکل ممکن در حال برگزاری این امتحانید ... حداقل لباس روحانیت رو از تن بیرون کنید و معنای واژه مقدس روحانیت رو به فضاحت نکشید ...
بابای مهربونم ... دیروز صبح چشامو با اسم تو باز کردم . خوابتو می دیدم .
دلم پیش شماست . نمیدونم چه کاری میتونم براتون بکنم . چه کاری از دستم ساخته س جز دعا ...
دلم برای مامان و بابا تنگ شده . ولی هر بار رفتم و برگشتم سنگینی غصه دلشون سنگین ترم کرد و برگشتم . طاقتشو ندارم و هیچ کاری هم از دستم ساخته نیست ... دیدن دستای بابا وقتی میلرزن- چهره خسته مامان و غم نهفته تو چشماش زجرم میده و در عجبم از خودم و ... که او هم فرزند است و من نیز ...
لطفا برای باز شدن گره زندگی خانواده من با خیر و خوبی از ته قلبتون دعا کنید ... خدا صدای منو نمیشنوه . شاید صدای رهگذرای اینجا رو شنید ...