تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

 

ظاهرا بطور جدی همه چیز داره پیش میره و من در مرز بین دوران تجرد و تاهل قرار دارم و این شرایط کمی استرس زاست ...

 فردا طرفم قراره بیاد و با بابا صحبت کنه . خواهرشونم قراره برای دیدار من بیان . اصلا باورم نمیشه دارم ازدواج میکنم . وقتی باهم صحبت میکنیم خیلی چیزا برام قابل قبول تره و احساس آرامش میکنم ... ولی وقتی میرم تو دنیای خودم باز استرسو نگرانی میاد سراغم ...

دوشنبه شب از سفر کاریش اومد . منم خودمو سه شنبه  برای رفتن آماده کرده بودم که باز نمیدونم چه حکمتی بود که پرواز کنسل شد .

خیلی دوست داشتم در فضائی صمیمانه بخصوص بعد از صحبتائی که این یک ماه بینمون زده شد ببینمش . اما خوب قسمت نبود .

دوستای گلم برام خیلی دعا کنید . فردا شب نتیجه دیدار  رو مینویسم ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:21 توسط .::bahar::.


سلام دوستای عزیزم ...

و این هم ثبت خاطرات روزهای من ...

قرار بود سه شنبه مامان طرفم و خاله م که سالهاست این خانومو میشناسه بیان خونمون برای صحبت راجع به تعیین مهریه و خرید و ... پنجشنبه هم طرفم از تهران بیاد بابا رو ببینه و بعد آزمایشو در نهایت هم در یه شب مشخص بزرگای فامیل بیان خونه ما برای مراسم بله برون و صیغه محرمیت ...

اما خوب به دلیل یه اتفاق خوب یعنی درست برگزاری همین مراسم برای یکی از بستگان نزدیک خانواده طرفم برنامه های ما برای این هفته کنسل شد و به هفته بعد افتاد ...

از شنبه تا دوشنبه برای طرفم ماموریت کاری پیش اومد و سه شنبه هم من باید برای امور اداری خودم برم تهران و همون روز هم احتمالا باهمدیگه از تهران برمیگردیم البته در صورتیکه ازماموریت اومده باشه . من واقعا نمیدونم این مسایل کاری درست همین هفته برای هر دومون چه حکمت و مصلحتی در پیش داره.هرچند اگه بشه همو ببینیم ظاهرا موقعیت و فرصت خوبی برای دیدارمون قبل از ازدواج رسمی پیش میاد .

در این روزا به دلایلی بیشتر از هر زمانی به دعا نیاز دارم ... زندگی میدان آزمایش و امتحانی سخته که امیدوارم همه بتونیم ازش سربلند بیرون بیایم ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:24 توسط .::bahar::.


باورم نمیشه ؟ یعنی واقعا من دارم ازدواج میکنم ؟ این منم که دارم حرف از مهریه و خرید و ... میزنم ؟ ولی همچنان مثل گذشته از رسمو رسومات بیزارم ...

رابطه صمیمانه ای داریم و هر دو خدارو شکر میکنیم که در یک ازدواج به شیوه سنتی با وجود خانواده های مذهبی که هر دو داریم تونستیم مدتی با هم صحبت کنیم و از فضای رسمی و غریبانه فاصله بگیریم . همراهو همسفرم برای یک عمر زندگی برگزیده شد ...

فکر نمیکنم جشنی در کار باشه چون چیزی به ماه محرم نمونده و ظاهرا باید همون جشن کوچیکو خودمونی مد نظرم عید گرفته بشه . درمورد اینکه بعد ازعقد رسمی و محضری چه برنامه هائی باید در نظر گرفته بشه هر کسی نظری میده ... وای که خدا میدونه من چقدر ازین کارا و مراسم بدم میاد . برای همه مهمه آقای داماد منو اولین بار در بهترین شرایط ممکن ببینن و من اصلااااااااااااااااااااااااااااااااااا نسبت به این کارا حس خوبی ندارم اونم در حضور جمع تو خونه خودمون ...

تو هپروتم ... اصلا باورم نمیشه ؟؟؟ شماها میتونید باور کنیدددد ؟؟؟

طرفم تعیین مهریه رو به عهده بابا گذاشت و بابا هم به عهده خودم ...راجع به مهریه امشب باهاش حرف میزنم . در مورد خرید و بقیه این مسخره بازیا هم تو یکی از همین شبا میان خونه ما و آخرین حرفها و نظرات گفته میشه و بقیه ماجراااا ...

خدایا زودتر همین روزای اولو بگذرون به خیرو خوشی تموم بشه که نسبت به لحظه های اولش اصلا احساس خوبی ندارم ...

دوستای گلم برام دعا کنید مثل همیشه ...

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:44 توسط .::bahar::.


روزهای زندگی چه ساده در گذرند ... زمان میگذره . در هر حالت و شرایطی و من همیشه از خداوند خواستم که در بهترین حالات باشم ... از لحظه آغازین سال که حول حالنا الی احسن الحال ...

در فضائی صمیمانه تر حرف میزنیم . از خودمون و دنیائی که داریمو داشتیم و میخوایم داشته باشیم . میشه باهاش دراکثر موارد حرف زد . اقتصادی - اجتماعی - عرفانی - ادبی - علمی ... و این روزا بعد از صحبت راجع به خودمون وجزئیات تا جائی که به ذهنمون میرسه یه وقتائی برام شعر میخونه . شعرای فریدون مشیری - سعدی - حافظ ... و جالب تر اینکه دست میذاره رو شعرائیه که یه زمانی همراه لحظه های دلتنگی من بودن ...

اینم اولین فال حافظی که دو شب قبل برام گرفت - تو یه بیتائیش واقعا دلم لرزید ...

 

                                        .دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

بدست شاه و شهی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هرکه شش درم دارد

زما بهای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست عیب مجوی

کدام محرم دل ره در این حرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

نمیدونم چی باید گفت ... جز اینکه خدایا باز هم شاکرم و راضی به رضای تو ... در یه مرحله ای از زندگی به جائی رسیدم که حس کردم شاید خودم در انتخاب راه عاجزو ناتوان شدم . از تو خواستم و تو بهم ظاهرا یه فرصت خوب دادی برای بالیدن - رشد کردن و من امیدوارم که در واقع نیز همینطور باشه ...

مامان قراره امروز تماس بگیرن و قرار بذارن که اونا چه روزی بیان . بابا طرف منو ندیده . روزی که اومد تا باهم حرف بزنیم من زیاد تمایلی به بودن بابا تو خونه نداشتم . نمیدونم چرا راحت نبودم . در قرار امروز مشخص میشه روز اومدنش و صحبتش با بابا و در نهایت هم اومدن خانواده ش و الباقی ماجرا ...

روز به روز در این صحبتهای تلفنی به آرامش بیشتری میرسم و این بخاطر اطمینانیه که از بعضی جهات بهش پیدا میکنم . خدایا خیلی دوست دارم و ازت میخوام همیشه بهم کمک کنی و یه لحظه تنهام نذاری . خدای مهربونم خدای مهربونم خدای مهربونم که این رحمانیتت قابل وصف نیست ...

باز هم برام دعا کنید دوستای گلم ... که همه چیز به صلاح و خیرم واقع بشه و خوشبختی دنیا و آخرتم در همین انتخاب قرار بگیره ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 9:24 توسط .::bahar::.


باورم نمیشه دارم وارد یه مرحله جدید از زندگی میشم ... باورم نمیشه داره مهمترین لحظه های زندگیم رقم میخوره ... باورم نمیشه همراهو همسفر زندگیم داره تعیین میشه برای ادامه زندگی ...

نمیتونم براتون شرایط دقیق این روزا رو بگم . خیلی مفصله ... تنها کسی که این مدت تا حد زیادی در جریان لحظه به لحظه ی زندگیمه و در هر موردی که کم آوردم و نیاز به کمک داشتم بهش دلگرمم ثمین عزیزمه ...   

دوستای خوبم برام دعا کنید ... تاریخ دقیق اومدن خانواده طرفم که ظاهرا تا چند روز دیگه باید همسر خطابش کنم هنوز دقیقا مشخص نیست . مامانو بابا مسافرت بودن و فقط بابا امشب اومده و میخواد باهام صحبتائی بکنه . هر شب هم با هم صحبت میکنیم . خدایا من همیشه با تو حرف زدم . من همیشه از تو خواستم آرامشو خوشبختی دنیا و آخرتمو . پس بهم کمک کن ... بازهم تنهام نذار در این روزهای مهم ...

دوستای گلم تورو خدا برام خیلی دعا کنید ...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:51 توسط .::bahar::.


بعد از چند ماه دوباره سلام ...

امیدوارم تک تک شما دوستای گلم که این مدت با اینکه نمینوشتم تنهام نذاشتید و با کامنتهای قشنگتون به قلبم شادی بخشیدید همیشه و در همه مراحل زندگی خوبو خوش باشید .

این روزا دلم حرفائی برای گفتن داره . نمیدونم اینجا تا کی میشه نوشت . اما فعلا مینویسم تا ببینم خداوند برام چه سرنوشت و تقدیری رقم زده ...

انتخاب خیلی سخته و این انتخاب سخت تر از بقیه انتخابهای زندگی هر انسانی . قدم گذاشتن به یه دنیای جدید با مسئولیتای متفاوت - نگاهای جدید و کلی مسایل دیگه . انتخابی که تمام زندگیتو تحت تاثیر قرار میده . اما بالاخره بنا به خیلی دلایل با توکل به خداوند باید وارد این مسیر شد ...

پنجشنبه 24آبان ماه 86خواستگاری رسمی

پنجشنبه 1آذر ماه 86 ملاقات حضوریمون

و بعد از دو ساعتو چند دقیقه گفتگو به این نتیجه رسیدیم برای شناخت بیشتر نیاز به صحبت داریم . شنبه 3آذر ماه اولین گفتگوی تلفنی ... یکشنبه 3آذرماه دومین گفتگو و نتیجه گیری اینکه به شناخت کلیاتی راجع به هم رسیدیم . قسمتی از شناخت نتیجه این گفتگوهاست - قسمتیش نتیجه تحقیقات و قسمتی دیگه که با چندین سال حرف زدن هم جز زیر یک سقف بدست نمیاد.

تا شنبه 10آذر ماه راجع به حرفهامون فکر کردیم . 10آذر ماه دوباره گفتگو جهت نتیجه گیری نظرمون نسبت به همدیگه و باز نتیجه : نظر مثبتمون البته تا الان . قرار شد به خانواده ها نظرمونو اعلام کنیم و بگیم هنوز مواردی هست که در جریانه و نیاز هست که در موردش صحبت کنیم تا نظر قطعیمونو اعلام کنیم . هرچند تا اندازه زیادی به نقطه اطمینان رسیدیم .

باید عاقلانه اندیشید .  این روزها مضطربم . بخاطر یک انتخاب مهم که تمام زندگی دنیا و آخرتمو تحت تاثیر قرار میده .

تمام تلاشم زندگی آرام و بی دغدغه س . طرفم ظاهرا شخص معقولیه که به نظر میتونه همراه و همسفر خوب و مطمئنی برای روزهای زندگیم باشه ...

باز هم همه چیز رو به خداوند میسپارم و امیدوارم خودش هر آنچه خیرو صلاحه برام پیش بیاره ...

از دوست مهربونم ثمین عزیزم که خواهرانه در هر ساعتی از شبانه روز این چند ماه کنارم بود و تنهام نذاشت تشکر میکنم .من واقعا نمیتونم جبران محبتاشو بکنم اما همیشه از خداوند براش آرزوی خوشبختی میکنم ... ثمین گل و مهربونم : مهربونیا - همدردیا - راهنمائیا و محبتاتو هیچوقت فراموش نمیکنم ...

فعلا وبلاگم بی نامه ...در انتخاب اسمش بهم کمک کنید . مغزم کار نمیکنه . من جدیدا به تاثیر اسامی و نامها اعتقاد پیدا کردم که میتونه انرژی و اثرشو در روند زندگی بذاره . همتونو به خدای بزرگ میسپارم . خواهش میکنم مخصوصا این روزا برام خیلی دعا کنید ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:3 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده