
Jamshid - Sepideh .mp3
میخوام به مرحله ای برسم که در نیمه شب شبی که تو در راهی یکباره از خواب نپرم - باهات تماس بگیرم و جویای حالت بشم و تو با لحنی متعجبانه ازم استقبال کنی و بگی : چرا این موقع شب بیدار شدی ؟ بگیر بخواب - زندگیتو بکن ... و من دوباره برای اطمینان از رسیدنت ساعت شش صبح تماس بگیرم و تورو از خواب نازت بیدار کنم و تو بگی دو ساعتی هست که رسیدم - موبایلو تو شارژ گذاشتم و خوابیدم . نخواستم تورو بیدار کنم ...
میخوام به مرحله ای برسم که از یکی دوساعت تاخیر در هر پروازیت اونقدر دچار دلهره و نگرانی نشم که با دستائی لرزون شماره اطلاعات پروازو بگیرم و ازونا بشنوم که پرواز دو ساعت تاخیر داشته ... هر چند بعدا کلی معذرت خواهی کردی و گفتی اونقدر تب داشتی و بد حال بودی که کاملا یادت رفته بهم خبر بدی ...
میخوام در تماسای تلفنیمون باهم به گفته خودت تعادلو رعایت کنم و افراطو تفریط نکنم ...
هر چند میتونم حدس بزنم یه سری ازین موارد جز خصلتت نیست و بخاطر شرایطی که من گذاشتم و محدودیتائی که قائل شدم و همینطور دور بودن فیزیکیمون پیش اومده ولی به هر حال سعیمو میکنم ...
ازدواج به سبک عاقلانه باعث میشه راحت تر از کنار مواردی بگذری ...
من میتونم و میخوام هر دو از زندگی مسالمت آمیز و آرامی کنار هم لذت ببریم ...
خدارو شکر میکنم که تو اون شرایط همسرم کنارم بود . چون با حساسیت زیادی که روی بابا دارم مطمئنم اگه تنها بودم بیش از حد خودمو اذیت میکردم .
برنامه امتحانیمو گرفتم . ۲۵و۲۶و۷بهمن ماه ... آخرین امتحانم ده و سی صبح شروع میشه و بعداز ظهرش میرم تهران ...
دیشب بخاطر موردی همسرم ازم کمی دلگیر شد که البته بهش حق میدم . شاید منم زیادی خودخواهانه رفتار کردم و بی توجه به احساس اون ... امروز هم ساعت یازده اومد و اون دلگیری در رفتارش پیدا بود . اما همه تلاشمو کردم از دلش در بیارم . همه میگن من دارم اشتباه میکنم ... نمیدونم . فقط میدونم باید از خدا بخوام در شناخت مسیر صحیح بهم کمک کنه ...
تازه امروز خیلی چیزا رو فهمیدم ... بعضی احساسات ناشناخته در وجودمو که در این مدت در وجودم خونه کرده ... ساعت یک ظهر پرواز داشتی . باید دو و نیم میرسیدی ... ساعت چهار عصر شد اما ازت هیچ خبری نبود . بارها شماره تو گرفتم و هر بار: تلفن مشترک مورد نظر خاموش میباشد ... خدا میدونه چی کشیدم ... دل تو دلم نبود . همه این مدت با تو بودن و از تو شدن از نظرم گذشت ... حرفات - محبتائی که تو این مدت کوتاه خالصانه و صمیمانه بهم کردی و من اون لحظه ها شاید واقعا به اون درجه از احساسی که باید - نمیرسیدم ... در تمام اون لحظه ها که مشغول گرفتن شماره اطلاعات پرواز بودم نسبت به خودم حس بدی پیدا کرده بودم تا اینکه بالاخره صداتو شنیدم و اونجا بود که دوباره آرامش به قلبم برگشت و سبک شدم ...
وقتی تماس گرفتی و صدای گرفتتو شنیدم بیشتر از خودم بدم اومد . تو مریض شدی ... تب کردی ... اما باز هم میخواستی منو نگران نکنی . اولین شبیه که بعد ازین مدت بدون صدای من خوابیدی . پاکی احساستو لمس میکنم . امیدوارم تداوم داشته باشه . امیدوارم زودتر بهتر بشی ... امیدوارم فردا بتونی بیای و همو ببینیم . امیدوارم من همسری با احساس و مهربون باشم برات ... امیدوارم بیشتر قدر خوبیاتو بدونم ... امیدوارم ... امیدوارم ... امیدوارم ...
خدایا ... ممنونم ازت بخاطر هدیه ای که بهم دادی ... بهم قدرتشو بده تا بتونم احساساتشو نسبت به خودم حفظ و روز به روز بیشتر کنم .
امشب منو پاگشا میکنن ... اما متاسفانه بدون حضور داماد ... آقای داماد ماموریت کاری هستن . دو شب قبل که قرار بود تهران دو روز تعطیل رسمی باشه به من گفت حس خوبی ندارم ازین تعطیلی ... تعطیلی وقتی خوبه که تو هم باشی و خیلی جالب تر این که دقیقا بر عکس شد . من تعطیل شدم و آقای داماد رفت سرکار ...
به امید روزا و لحظه های خیلی قشنگ ... نمیدونم چرا یه مدتیه بیشتر دوست دارم شرایط جدیدو حس کنم و به حسام فکر کنم ... این باعث شده آرومتر باشم ...
خدایا بهم شور و هیجان و شادی و عشق بده ... عاقلانه انتخاب کردم ... بهم حسی عاشقانه و شیرین بده ... آمین
ظهر کلی نوشتم اما یهو برق رفت و همه نوشته هام پرید ...
اسم این وبلاگ هم با موافقت شما دوستای گل خودم شد در آغوش خوشبختی ...
شش روز گذشت از روزهای ما شدن ... گذشت از روز تعیین سرنوشت و همچنان نیز میگذره ...
در این شش روز تنها دو ساعتش در خلوت خودمون سپری شد . سه چهار ساعت کنار دیگران و بقیه ش هم در جدائی ...
شاید یکی از دلایلش این باشه که من حضور آقای دامادو شبا به خونمون ممنوع کردم ...
احتمالا پنجشنبه آقای داماد میان و جمعه شب باز برمیگرده به دلیل مسایل کاری . بعد از امتحاناتم من میرم تهران که باهم خریدامونو بکنیم . این روزا مشغول تحقیق در مورد لوازم برقی هستیم .
دیگه اینکه من همین الان اولین قرمه سبزی زندگیمو پختم . تصمیم دارم آشپزی پنجشنبه شب با حضور عضو جدید خانواده مون با من باشه ... داداشی و خانومش هم میان و اولین دستپخت من نوش جانشون میشه . هنوز نمیدونم چی درست کنم . ممنون میشم اگه در انتخاب شام اون شب و البته اگه غذای خاص وجدیدی هست طرز تهیه ش بهم کمک کنید .
ضمنا دوستای گلم میخوام کم کم همسرمو در جریان وبلاگم بذارم . امیدوارم با وبلاگ نویسیم مخالفتی نکنه . هر چند یه احتمالاتی میدم تمایلی نشون نده ...
زندگی جاریست ... خدایا شکر ... ممنون ... نمیدونم آینده چی قراره پیش بیاد . اما توکلم به خودته . مواظبمون باش ... میخوام غرق بشم در حال ... میخوام به همسرم و محبتا و مهربونیاش خوش بین و امیدوار باشم . میخوام براش بهترین باشم . میخوام خوشبختش کنم . خدایا بهم کمک کن ... خدایا بهم قدرتشو بده ... آمین
سلام بر یک تولد دوباره - سلام بر تازه شدن - سلام بر شروعی دوباره - سلام بر تاهل - و خلاصه اینکه سلام بر زندگی ...
جمعه شب ساعت حدودا نه شب عقد محرمیت در حضور همه افراد فامیل خونده شد و صبح شنبه برای همیشه بطور رسمی و قانونی مال هم شدیم ...
مهمونی اون شب با همه استرسی که آرایشگر بی انصاف بهم وارد کرد اما برام به خوبی گذشت . بالاخره قسمت مهمی از سرنوشت من هم رقم خورد ... همراه زندگی من - همسفرم - سنگ صبورم - همسرم ...
وقتی به گذشته زندگیم و همه بالاها و پائینیها فکر میکنم میبینم همه واقعیات با همه تلخی و شیرینیش چقدر به جا و به موقع برام پیش اومد ... هفتم بهمن ماه آخرین امتحانمو در دانشگاه میدم و بعد ازون باید به فکر خریدام باشم ...
موندن در این وضعیت که از هم دوریم شرایط تقریبا سختی ایجاد کرده ... دیشب رفت . چهل و هشت ساعت نگذشته از عقدمون ...
از آشپزی چیزی نمیدونم . این روزا باید به فکر آموختن هنر آشپزی و خانه داری باشم . خیلی چیزا هست که من نمیدونم ...
در ارتباطم با همسرم نیاز به راهنمائی دارم . دلم میخواد باهاش رابطه عاطفی گرم و صمیمانه ای برقرار کنم . اما در عین حال بینمون وابستگی عاطفی پیش نیاد ... ممکنه این دوتا کنار هم قرار نگیرن ؟؟؟
دوستای گل و مهربونم ... نمیدونم چطور باید خدارو بخاظر نعمتهاش شاکر باشم ... یکی ازون نعمتا شما هستید ... شما که دنیای بهارو میدونید ... شما که دیروز و امروز کنارم بودید و تنهام نذاشتید ...
هنوز نمیدونم اسم این وبلاگو چی باید بذارم ... قبلا هم نوشتم دوست دارم اسمی باشه سرشار از انرژی مثبت ... فعلا تنها چیزی که به نظرم میرسه اینه : در آغوش خوشبختی ...
نظرتون چیه ؟؟؟
ساعت شش وچهل دقیقه صبحه . هر روز صبح ساعت شش بیدارش میکنم . امروز دیگه بعدش خوابم نبرد . دل تو دلم نیست .میترسم ...
قرارشد جمعه شب با حضور همه فامیل درجه یک مراسم بله برونی تو خونه ما برگزار بشه . صبح روز بعدشم بریم محضر و عقد بشیم . هر چند امکان اینکه بخوایم همون شب عقد کنیم هست اما من بیشتر دوست دارم همون صبح روز بعدش باشه .
دوشنبه صبح با خانوم داداشی گلم که این روزا واقعا جای خواهر نداشته مو برام پر کرده و من همیشه ممنونو سپاسگزارشم و امیدوارم روزی حتما بتونم جبران این همه محبتاشونو بکنم رفتیم خرید لباس . خیلی سخت گیری نکردم . تو این شرایط با این فرصت کم ترجیح دادم یه مغازه نسبتا خوب برم و از بین همونا یه چیزی انتخاب کنم . نتیجه خریدمونم شد یه تاپ دامن صورتی با گل سر و حلقه دور دستش که اگه شد حتما عکسشو اینجا میذارم .
همون روز مامان داماد با مامان تماس میگیره و میگه من میخوام یه چیز ناقابل برای عروس خانم بگیرم . اما دوست دارم به سلیقه خودش باشه . نتیجه خرید شد یه گردنبند خوشگل . بعدشم رفتیم خرید پارچه لباس مجلسی و چادر ...
تا امروز ... این روزا اصلا نمیفهمم چطوری میگذره . من خیلی میترسم . تا دیروز هر کس حسمو میپرسید توضیحی براش نداشتم . چون نمیتونم این حال عجیبو وصف کنم . اما از امروز ترسو اضطراب هم بهش اضافه شده .
دلم برای وبلاگاتون خیلی تنگ شده . واسه همراه شدن با لحظه های زندگیتون . اما اصلا فرصتش پیدا نمیشه . الانم گفتم قبل از رفتن به اداره خاطراتو اتفاقات این روزا رو ثبت کنم . این چند روز برام خیلی دعا کنید ...
خدایا بهم قدرت بده توانائی بده تا بتونم از پس مسئولیتهای جدید زندگیم به بهترین نحو ممکن بربیام ...
آمین
امروز شنبه یکم دی ماه هزارو سیصدو هشتادو شش رفتیم برای آزمایش ... وقتی درو باز کردم شاهد ریزش برف بودم . اینو به فال نیک میگیرم ... شبها ازین به بعد رو به کوتاه شدنن . امیدوارم لحظه های تاریک زندگی همه ما کم بشه و صبر استقامت و توانائیمون برای ادامه مسیر زندگی بیشتر ...
این روزا یه جورائی باور نکردنین ... انگار افتادم رو یه مسیریو همچنان در جهت جریانش همه چیز داره آرام آرام پیش میره . همیشه برام سوال بود وقتی میگن برای ازدواج چشم کور میشه - گوش کر آیا حقیقته یا نه ؟ به نظر من این نیست. همه چیز به اراده و اختیار خودت بر میگرده . موافقم که نحوه آشنائیهارو ممکنه تقدیر تعیین کنه به طریقی که خودت باورت نشه اما در کل انتخاب - همه و همه ش با اراده خودت انجام میشه .
و حالا من انتخابمو کردم . پنجشنبه 29آذر ماه هشتادو شش خودش به اتفاق مامان و خواهرش اومدن خونمون. بابا داداشم و طرفم تو یه اتاق جداگانه باهم صحبت کردن و ما خانوما هم در جمع خودمون . بعد طی هماهنگی قبلی که منو طرفم با هم کرده بودیم در پایان صحبتای بابا - طرفم از بابا خواست تا ما همو ببینیم . صحبت خاصی برای گفتن نداشتیم .فقط به من گفت تو این یک ماه چقدر لاغر شدی ...از ابتدای امسال به حد کافی لاغر شده بودم . مثلا همه این یک ماه بیشتر از همیشه خوردم . اما ظاهرا دغدغه های فکری قدرتشون بیشتره ... رابطه حضوریمون مثل همون روزهای اول ارتباط تلفنیمون گذشت . بعد از چند دقیقه هم به جمع بقیه پیوستیم .
روز بعد خانواده شون برای صحبت راجع به مهریه و خرید و ... اومدن ... اون جلسه به قول طرفم یکی از سخت ترین جلسات عمرمون بود . امروز هم که برای آزمایش رفتیم .
منتظر نتیجه آزمایشیم .فردا هم طرفم برمیگرده تهران و ظاهرا قرار شده جشن بله برون و نامزدی با حضور بزرگان فامیل هفته بعد برگزار بشه . اگه نتیجه آزمایش مثبت باشه و دیگه اتفاق خاصی نیفته از فردا باید به فکر خرید لباس و بقیه ماجراهاش باشم ...
همه بهم تبریک میگن ... حسمو میپرسن - از طرفم میپرسن و من با کلی سوال که هیچ کس و هیچ چیزی جز گذر زمان نمیتونه بهشون پاسخگو باشه نسبت به همه چیز اعلام رضایت میکنم ...