
Jamshid - Sepideh .mp3
فردا شب این موقع به امید خدای مهربون من کنار همسرم هستم ... امیدوارم هوا خوب باشه و مشکلی پیش نیاد ... شنبه صبح ما عازم کیش هستیم ... اولین سفر دونفره مون هرچند که کوتاهه اما امیدوارم پر باشه از خاطرات خوبو خوش ... یه سری کارای نکرده دارم . برای همین فردا باید زودتر مرخصی بگیرم و بیام خونه .
اینبار با خیالی راحت تر و دلی شادتر میرم کنار همسرم ... یه کمی خسته م . بهتره امشب زودتر بخوابم . فردا روز پر کاری دارم ... تا سه شنبه که برمیگردم خدانگهدار ...
تو زندگیم همیشه سعی کردم طوری رفتار کنم که زیر سوال نرم . نمیدونم چرا تو اداره رئیس با من از وقتی که رفتم تهران مشکل پیدا کرده . روز قبلش در کمال احترام برگه مو نوشتم و بهش دادم و ازش خواهش کردم وقتی میبینه کسی که در جریان کارمه باهام همکاری نمیکنه خودش کارمو قبول کنه . یه کار سبک و راحت که فقط این دو نفر در جریانش هستن ... یعنی همکارم و رئیسم ...
جالب تر اینکه روز قبلش یه همکار دیگه رفت مرخصی بدون اینکه اصلا باهاش هماهنگ کنه و جالب تر اینکه به هیچ عنوان مورد بازخواست قرار نگرفت و بهش خوش آمد هم گفته شد .
انگار همه جای دنیا بدی هست - تفاوت هست - تبعیض هست . میدونم ازینجا که برم دلم برای همه شون تنگ میشه چون جدای ازین خاطرات ناخوشایند لحظه های خوبی هم کنارشون داشتم . ولی نمیدونم دنیا چقدر ارزش داره که آدما از خودشون حتی ذره ای خاطره بد بذارن ؟؟؟
از دیشب هم کمی احساس سرماخوردگی میکنم . بطوریکه از صبح وقتی سرفه میکنم سرم به شدت درد میگیره و مجبورم تا حد امکان جلوی سرفه هامو بگیرم .
هفته دیگه پنجشنبه من میرم تهران - شنبه تا دوشنبه یه مسافرت سه روزه میریم یا بعبارتی اولین مسافرت هر دومون در دوران تاهل رقم میخوره .
راستی تاریخ عروسیمون هم افتاد تیرماه 87 ...
من برگشتم ... این روزا جدای از خاطرات قشنگی که داشت بهم حس جدیدی نسبت به همسرم داد . یه حس خاص که فعلا برام قابل بیان نیست . فقط میتونم حسش کنم . اما توش آرامش و اطمینانه نسبت به فردا .
خوشبختانه پرواز با چهل دقیقه تاخیر انجام شد . ساعت پنج رسیدم تهران . فکر میکردم باید تو سالن انتظار ببینمش . اما خودشو رسونده بود به قسمت تحویل بار ... ساعت هفت شب رسیدیم خونه . برای اولین بار وارد خونه ای میشدم که قراره توش زندگی کنم . یه خونه که همونجا کلی به دلم نشست و ازش خوشم اومد . هرچند تصمیمون تعویضشه اما به هر حال اولین خاطرات زندگی مشترکمون توش رقم میخوره .
اون شب واقعا دل تو دلم نبود . استرس عجیبی داشتم . نمیدونم تا چه حد تونستم طبیعی رفتار کنم . اما خوشبختانه همون شب باز خدارو شکر کردم و به آرامش رسیدم و همه سوالات و ابهامات از برخوردای اولیه در ذهنم پاک شد .
صبح روز بعدش هم خواهر همسرم بخاطر ما کلی نگران شد . هرچند من فکر میکنم یه قسمت از نگرانیشون بخاطر تاثیر محیط بیمارستان بود در چند روز اخیر که بخاطر یکی از بستگانشون اونجا بودن . هر دو موبایلامونو رو سایلنت گذاشته بودیم و شماره ثابت رو هم قطع کرده بودیم که صبح زود با تماس همکاراش بیدار نشیم و بدتر اینکه هر دو یادمون رفته بود با خواهرش قرار گذاشتیم که صبح با ما تماس بگیرن و خبر یه موردیو بهمون بدن . خلاصه اینکه فکر کردن ما دچار گاز گرفتگی شدیم و الباقی ماجرا ...
این سه روز به خرید گذشت . روز اول رفتیم امین حضور برای انتخاب یخچال و ماشین لباسشوئی . وای که من اونجا وسط اون خیابون چقدر خندیدم به مواردی که فقط باید تو محیط باشیو بهش بخندی . ساعت یازده صبح رفتیم و پنج عصر رسیدیم خونه . بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم خونه عمه که صبح برای شام دعوتمون کرده بودن . عمه مهربونم کلی مارو مورد لطفشون قرار دادن . چون قرار بود من فرداش با عمه و دخترعمه گلم بریم بازار دیگه شب اونجا موندم و همسرجان رفت خونه . روز بعدش هم تا ساعت چهار بازار بودیم . بعدش هم سریعا نهار خوردم نماز خوندم و ساعت پنج همسرم و خانواده خواهرشون اومدن دنبالم که مجددا بریم امین حضور برای خرید یخچال و ماشین لباسشوئی که انتخاب کرده بودیم . منم از خرید لوازم برقی منصرف شدم و فقط مایکروفر گرفتیم . شنیدم که گفتن مارک تفال بیشترش بازار مشترکه و اصل فرانسه نیست . برای همین گفتم شاید بهتر باشه از یه جای مطمئن تر خرید کنیم . البته اشکال اینه که قیمتا واقعا به روز داره بالا میره . این حرفی بود که خود بازاریای اونجا میگفتن . امیدوارم بتونم زودتر لوازم برقیو بخرم . ضمنا تصمیم داشتم اطو پرس بخرم اما یکی از مغازه دارا گفت هر کس خریده پشیمونه . اگه کسی تجربه ای داره لطفا در اختیارم بذاره .
شبش هم که خونه خواهر شوهرم مهمون بودیم . اونجا هم کلی زحمت کشیده بودن . تا ساعت نه شاممونو خوردیم و ساعت ده دیگه خونه بودیم . تا روز بعدش ساعت چهار و سی که خونه دائی رفتیم مال خودمون بودیم . بعد از خونه دائی هم که مستقیما رفتیم راه آهن ... همه چیز خیلی عالی بود جز صبح که با یه دلدرد شدید تو قطار چشامو باز کردم ... خدارو شکر همه چیز به خیرو خوبی گذشت و البته خیلی خیلی هم سریع به سرعت باد گذشت ...
از حالا به بعد هم من در خدمت همکارای بسیار خوبم و رئیس بسیار خوبترم هستم که این چند ماه باقیمانده از خودشون برام خاطرات قشنگی به جا میذارن . جناب رئیس میگه این دو روزو برات غیبت رد میکنم چون کسی برگه مرخصیتو امضا نکرده و ممنونم ازون همکاری که تنها کسیه که کار منو میدونه و قبل از رفتنم کارمو قبول نکرد ... و من ممنونم از خودم که همه این بدیا رو میبینم اما امروز که باز ازم کمک میخواد براش انجام میدم ... اگه قرار بود اینجا بمونم اصلا جوابشو نمیدادم چون ازون دسته افرادی نیست که با محبت متوجه رفتار بدش بشه . فقط باید عین خودش بود ...
آخرین امتحانم زبان هجدهم برگزار میشه و باید برای خوندنش وقت بذارم . امیدوارم بهترینها در انتظار همه باشه ... امیدوارم همه راضی باشن . امیدوارم روزای خیلی تلخو سخت تو زندگی هیچ بنی بشری نباشه . هرچند شادی و غم جزو لاینفک زندگی همه آدمها س ولی امیدوارم مقدار تلخیها برای همه مون به حداقل برسه ...
آمین
یک ماه گذشت ... 1 ماه از لحظه ای که بزرگترین اتفاق زندگیم رقم خورد ... اونقدر از صبح فکرم درگیر فردا بود و اینکه آیا با وجود این وضعیت جوی عجیب میشه برم یانه که یهو ظهر این مناسبت یادم اومد و با اس ام اسی بهش تبریک گفتم .
دیشب یه جورائی از برخورد با آدمائی که از بودن در جمعشون معمولا احساس رضایت نمیکنم ناراحت بودم . هر چند در تماسمون سعی کردم چیزی به روم نیارم اما با یه سوال منو به فکر فرو برد ... امشب چته ؟؟ چرا کلافه ای ؟ چیزی شده ؟ یه جورائی تعجب کردم . من واقعا سعی کردم مثل همیشه صحبت کنم . وقتی ازش پرسیدم میشه برام بگی چی در من تغییر کرده که اینو میپرسی ؟ گفت : لازم نیست چیزی تغییر کنه . من حست میکنم . ذره ای تغییر در لحن صدات با وجود تلاشی که میکنی خودتو شاد نشون بدی برای من قابل درکه . برام جالب تر تشخیصش بود ... کلافه ... چیزی که واقعا بودم
خدارو شکر میکنم ازینکه منو میفهمه . ازینکه نسبت به درونم بی تفاوت نیست . امیدوارم برخورد مناسبی جهت برطرف کردن کسالت و دلیل ناراحتیم در طول زندگی ازش شاهد باشم .
متاسفانه بعضی اطرافیان نزدیک آدم گاهی رفتارای ناراحت کننده ای ازشون سر میزنه . اینا رو دوست ندارم براش بگم . هیچوقت ... چون به هرحال اون همسر منه و یکی از تصمیماتم از همون لحظه اول این بود که از رفتارهای بد افراد فامیلم تا حد امکان براش چیزی نگم و این دلتنگیو در خودم برطرف کنم . همینطور که تا الان میکردم ...
بگذریم ... امروز اصلا شبیه کسی نبودم که فردا به مدت سه روز میخواد بره پیش همسرش و نخستین روزهای باهم بودنو کنارش تجربه کنه . کلی کارای نکرده دارم . خیلی بده ندونی دقیقا تکلیفت چیه ! اما امروز صبح وقتی خیلی محکم بهم گفت : شما امروز حاضر میشی - همه کاراتو میکنی و فردام به امید خدا پروازت انجام میشه یه جورائی بهم حس مسافر بودن دست داد ... بازم هرچی که صلاحه و خدا میخواد ...
اگه فردا نرم میام مینویسم ... اگر هم برم بعد از برگشتن از لحظه های باهم بودنمون مینویسم ... امیدوارم احساسات شیرین و لحظه های خاطره انگیزی کنارش داشته باشم . یه سری ناشناخته ها و مواردی هم هست که وقتی زیاد بهش فکر میکنم دچار استرس میشم ... امیدوارم همش به خیر و خوبی بگذره ...
مثل همیشه در این روزا که خاطراتش به نسبت بقیه ایام زندگی ماندگارترن برام دعا کنید ...
خیلی وقته که دیگه ننوشتم . نمیدونم چرا ... خیلی دوست دارم همه این روزا رو هر چند تکراری و یکنواخت - یه جا ثبت کنم اما نمیدونم چرا نمیشه و دستم به نوشتن نمیره.
تاسوعا و عاشورا کنار مامان و خواهر همسرم بودم . هر سال روز عاشورا هیئتشون مراسم داره . شب قبل از تاسوعا به پیشنهاد همسرم با مامانش تماس گرفتم و گفتم اگه کاری دارن برای کمک برم - گفتن اگه دوست داری تو این مراسم شرکت کنی خوشحال میشیم ببینیمت . خلاصه اینکه اون دو روز کنار اونا خیلی بهتر از چیزی که فکر میکردم گذشت .از موارد دیگه اینکه کلیه برنامه های امتحانی تغییر کرد . 4و6 دو تا از امتحاناتمو دادم و برای سه شنبه 9 بهمن ماه بلیط رفت و جمعه شب بلیط برگشت گرفتم . از دیشب هم که تهران داره برف میاد ... نمیدونم برنامه پرواز سه شنبه چطور میشه . در عجبم از زمستون امسال ...
از همون ابتدای امسال گفتم که امسال سال اخبار غیر منتظره س . برای من و اطرافیانم که اینطور بود . مرگهای غیر منتظره - ازدواجهای غیرمنتظره - اتفاقات عجیب و اینم که از زمستون غیرمنتظره ... امیدوارم همه اینها به خیر و نیکی باشه ...