
Jamshid - Sepideh .mp3
دیشب یه لحظه یاد پارسال افتادم . نمیخوام ازش حرفی بزنم . اما همون باعث شد از خودم یه سوال دیگه بپرسم . سال دیگه این موقع من کجام ؟؟؟
سال دیگه این موقع اگه عمری باشه سر خونه و زندگی خودم هستم ... دیشب فکر میکردم چقدر دلم برای اتاقم تنگ میشه . اتاقی که منو در بدترین شرایط روحی تو آغوش خودش میگرفتو آروم میکرد . اتاقی که بهم فرصت میداد تا تو دنیای خودم باشم - بخندم - حرف بزنم -گریه کنم- فکر کنم و ... اتاقی که درو دیوارش مهم ترین اتفاقات زندگی منو دید . وای اتاق خوشگلم چقدر دوست دارم . میدونم سال دیگه این موقع دلم برات خیلی تنگ میشه .
امروز آخرین روز کاری بود و من اما نمیدونم چرا هر سال تو این روز دلم میگیره . همه خداحافظی میکنن - آرزوهای خوب میکنن - همه از یکسالی که گذشت میگن و حلالیت میطلبن . یه جورائی دلگیره . چند روز قبل بدجوری حال و هوای پارسال اومده بود سراغم . اگه میخواستم به همون وضع ادامه بدم روحیه م واقعا افتضاح میشد . خدارو شکر الان خوبم و شاد و خیلی دلتنگیا رو با حرفای منطقی که عقلم به دلم زده برطرف کردم .
همسرم فردا میاد . نمیدونم فرصتی پیش میاد که بنویسم یا نه . من خداحافظی نمیکنم .
میخوام سلام کنم ...
به یکسال جدید - یک فرصت دوباره برای نفس کشیدن - برای زندگی کردن - برای اثر گذاشتن - میخوام سلام کنم به کلی خاطرات تلخو شیرین امسال - سلام بر کلی تجربه - کلی رابطه جدید - سلام بر یک تحول بزرگ و عظیم در زندگیم و خلاصه یه سلام ویژه به همه دوستام در دنیای مجازی . به همه اونا که منو با همدردیاشون - مطرح کردن تجربیاتشون شاد میکنن و همراه من هستن با دلتنگیا و شادیام . مرضیه جون برام نوشته بودن وقتی نمینویسی میدونم که شرایط عادیه و این دقیقا درسته . نه اتفاق شادی آفرینی میفته و نه تلخی ... امید که صفحات وبلاگ همه ما پر باشه از خاطرات و اتفاقات شیرین و دوست داشتنی ...
ضمنا سحر عزیزم پنجشنبه گذشته زایمان کرد . اما به دلیل یه سری مشکلات قبلی الان تو کماست . من دلم روشنه که سحر گلم به زودی سلامتیشو به دست میاره . همه با هم دعا کنیم تا قبل از سال جدید سحر با سلامتی کامل پسرنازشو تو آغوش بگیره
همه با هم در لحظه تحویل سال برای خوشبختی - سعادت و سلامتی هم دعا کنیم . همتونو تو اون لحظه مقدس که آسمان و زمین نیز تحولی دوباره رو تجربه میکنه دعا میکنم . برام خیلی دعا کنید دوستای گلم ...
پیشاپیش سال نو مبارک ...
من نمیدونم این چه حکایتیه در ازدواج ؟؟؟
وقتی اس ام اسای اون یکماه اول رابطمونو میخونم و با اس ام اسای بعد از ازدواج مقایسه میکنم یه تفاوت فاحش در نحوه ابراز احساسات میبینم ...
خیلی عجیبه اما این واقعا به مرور اتفاق میفته . از طرف من نیست . یادمه تا قبل از لحظه عقد چقدر اضطراب و ترس داشتم ...
یادم نمیره لحظه بعد از خطبه عقد رو ... یادم نمیره حسم در لحظه ای که برای اولین بار بعد از محرم شدن مقابل همه کنارم ایستاد و اولین جمله ای که وقتی تنها شدیم بهم گفت : به آرامش رسیدم ... واقعا برای منم همینطور بود . انگار یه چیزی تو قلبم به نقطه سکون و آرامش رسیده بود
تجربه به من گفت عاشقی با همه لحظه های نابش - با همه احساسات خاص و دوست داشتنیش - با همه لذتهائی که داره اما حس آرامش واطمینانی که در ازدواج پیش میاد هرگز توش تجربه نمیشه ...
نمیدونم ... فقط میدونم من و همسرم به زمان زیادی نیاز داریم که به شناخت علایق - انتظارات و خواسته های هم برسیم . با اینکه خط فکریمون به هم نزدیکه اما در مواردی شاید به دلیل عدم شناختمون از دنیای هم لذت روزهای زیبای عقد رو اونطور که باید نمیبریم ... شاید اگه همون یکماه شناختمون یه کم طولانی تر میشد این روزا حس بهتری داشتیم . شایدم نه . نمیدونم . فقط میدونم خیلی ناگفته ها و ناشناخته ها بین ما هست . هر چند میگه هر سوالی - نکته ای در ذهنت پیش میاد بپرس بگو ... اما مطرح کردن بعضی چیزا به نظر من ارزش موضوعو از بین میبره و یه حسائیو نابود میکنه . بهتره بذاری زمان بگذره و بجای صحبت کردن - عملا با طرف حرف بزنی و بذاری خودش به اون نقطه ای که انتظارشو داری برسه ...
یه زن دلش میخواد حس کنه طرفش نمیخواد یه لحظه باهم بودنو از دست بده وقتی شرایط هست . دوستای گلم برام نوشتید راحت از احساساتم براش بگم . منم موافقم اما نه در این مورد خاص . اگه اینو بگم چندتا اتفاق میفته - اول اینکه دیگه بعدش این درخواستش برام هیچ ارزشی نداره و فکر میکنم بخاطر خواسته قلبی من اینو ازم خواسته - دوم اینکه اگه یه درصد براش اهمیتی نداشته باشه بودو نبودم نمیخوام خودمو تحمیل کنم . حتما برنامه خاصی داره . اونروز که رفته بودم دکتر ازم پرسید عید کجا میری با همسرت ؟ گفتم اون دلش میخواد امسالو کنار خانواده هامون باشیم ... با تعجب گفت واقعا ؟؟؟
همکارامم مدام میپرسن تهران میاد اینجا یا اینجا میره تهران ؟ تو دلم گفتم تهران میاد اینجا و میخواد اون چند روزم به گفته خودش کنار خانواده ش باشه اونم بعد از یک ماه ندیدن خانومش . چند شب قبل بهم گفت : تو موافقی کمتر با هم باشیم و بیشتر با خانواده هامون ؟ شما باشید چی میگید؟ شاید خیلیاتون بگید میگیم باهم باشیم . اما وقتی در عمل واقع میشی حرف منو میزنید ... هر طور تو بخوای - موافقم . فکر خوبیه !!!!!!!
به هر حال من دیگران رو خیلی مشتاق تر از همسر خودم میبینم برای دیدار همسرشون در دوران عقد ... خدارو شکر که هیچ حس ناراحت کننده ای ندارم نسبت به این مسایل و بی تفاوتم .
در ایام عید هم سعی میکنم در نهایت محبت و احترام و صمیمیت بیشتر در جمع کنارش قرار بگیرم .
همسرجان ... بهتره تو دنیای خودت باشی ... بهتره منم تو همون دنیا و عالم خودم باشم البته فعلا در همین روزها تا بعد ها که ببینیم شرایط چه خواهد طلبید ...
با دست چپ در حال تایپ کردنم ... جدا که خداوند باید بشر رو از بلا ها حفظ کنه و ممنونشم که بازم منو مورد لطف خودش قرار داد . دیشب مامان بزرگم برام کتلت درست کرده بود چون میدونه این غذاروخیلی دوست دارم . بعد از شام در حال شستن ظرفا بودم و متوجه لیوانی که ترک داشت نبودم . برداشتم بشورمش که یهو دیدم لیوان تو دستم از وسط نصف و دستم غرق خون شد ... انگشت شصت دست راستم که خدارو شکر محدوده جراحتش کم بود اما عمقش زیاد که من اینو صبح تو مطب دکتر فهمیدم .
متاسفانه منم سریعا اینجور مواقع فشارم میفته . اومدم خونه . خونریزیش قطع شد اما درد داشت . صبحم نمیتونستم تکونش بدم . همکارم گفت به دکتر نشون بدی ضرر نداره . منم به تنهائی و با اعتماد به نفس رفتم پیش دکتر . گفت باید همون دیشب بخیه میزدی . الانم کاریش نمیشه کرد فقط باید پانسمان بشه . بیچاره خودش زحمت پانسمانشو کشید اما وقتی چشمم به آمپول بی حسی افتاد باز کلی ترسیدم . سریعا بعد از هر آمپولی حالم بد میشه . اما ایندفعه خدارو شکر نشد . مخصوصا که تجربه اولم بود . خلاصه پانسمان کردو گفت اونقدر عمیق بوده که به استخونت رسیده . تا یه هفته م تکونش نمیدی و هر روز پانسمان میکنی ...
حالا من موندمو کلی کار نکرده با یه دست اینجوری که باهاش نمیتونم یه خوکار بگیرم دستم.
بازم خدارو شکر میکنم و دعا میکنم همه آدما رو از بلاها مصون نگه داره . برام دعا کنید . کلی کار نکرده داشتم اونم هفته آخر سال ... سال هشتادو شش چه هفته اول و آخر خاطره انگیزی داشت برام ... بازم شکر ... فعلا خدانگهدار
من نیازی به تائید شدن از طرف همسرم ندارم . اما خوب یه وقتائی که نظراتشو بهم میده یه جورائی میرم تو فکر ...
بهتره بری استخر - یه کم شکم داری ... اگه قدت یه وجب بلند تر بود خیلی عالی میشد ... من صیرت تو رو میبینم وگرنه اگه بنا به صورتت باشه همون روز اول میگفتم بینیت نیاز به عمل داره ...
تو این مدت غیر از مورد بینیم که گفتم مایلم عملش کنم اما بخاطر ترس این کارو نمیکنم دیگه یادم نمیاد در مورد دیگه ای راجع به خودم نظرخاصی داده باشم که زمینه گفتن این حرفا رو پیش آورده باشه . یه تجربه به من گفت راجع به خودت هر نظری داشته باشی دیگرانم همونطور قضاوت میکنن و من به همین دلیل همیشه سعی کردم به خودم و چیزی که هستم احترام بذارم .
واقعا هم جز این نیست . هرچی که در ظاهر آدما وجود داره همونه که هست و کسی در بوجود اومدنش جز خدا نقشی نداشته .
اعتماد به نفس زیادی روی ظاهرم نداشتم . مخصوصا که پارسال از طرف افرادی راجع به همین موارد زیر سوال رفتم . امسال هم اینا رو باید از همسرم بشنوم . یعنی من اینقدر غیرقابل تحمل و زشتم ؟؟؟
کاش همسر من میدونست که پشت خنده های من یه غم تلخ نهفته س . کاش میدونست وقتی خیلی راحت و با خنده از کنار حرفاش میگذرم دلیل این نیست که هر نظری راجع به ظاهرم میده برام اهمیتی نداره و ناراحت نمیشم . میدونم اون نظر بدی نداره . اما نمیدونه من یا شاید هر زن دیگه ای روی این مسایل حساس باشه ...
هنوزم حس میکنم شاید اون به من حس خوبی نداره - شایدم الان یه کمی حساسم . بهم گفت میخوام عید هر دو بیشتر کنار خانواده هامون باشیم -این یعنی کمتر باهم باشیم .
قرار بود من دوشنبه برم تهران - حتی میتونستم یکشنبه هم برم اما امشب بهم گفت سه شنبه بیا . مجموع اینا رو که کنار هم میذارم یه جورائی برام سوال میشه !!!
گاهی فکر میکنم شاید اینا رو میگه که واکنش منو ببینه . گاهی هم فکر میکنم نکنه واقعا تمایلی به بودن کنار من نداره ؟
بارها بهم میگه دوست دارم - اما ... گفتن که کاری نداره - خیلی ساده و راحته ...
اینا رو که نوشتم اصلا جدی نیست . میدونم فقط یه دلتنگیه ساده س که زود برطرف میشه . میدونم من زیادی این مسایلو که شاید اون اصلا غرضی نداره بزرگش کردم . برای خودمم جدی نیست . روابطمون هم ظاهرا خیلی خوبه . اما عمق قلب من این حسا وجود داره که مطمئنم همینام زود برطرف میشه . وقتی بیاد ... وقتی باز برخوردای گرمو پرازمحبتشو ببینم ... خیلی خوبه اینجا هست که من از هر حس و فکر خاصی که به دهنم خطور میکنه مینویسم . خدارو بخاطر همه چیز شاکرم . بخاطر این همه وجه تشابهی که بین من و همسرم قرار داده ... بخاطر مهربونیاش ... میدونم مردی بوده که همه این سالا یا مشغول درس بوده یا کار . تجربه جدی احساسی هم نداشته که از حالو هوای دنیای خانوما چیزی بدونه . همه حرفاش صادقانه س و بی غرض ...
امیدوارم من دیگه از نظراتش نرنجم ... امیدوارم ...
چند روز تعطیلی کنار عمه - دخترعمه و مامان بزرگم گذشت . روز شنبه هم نذری مامان همسرم رفتیم . روابطمون بخواست من تا یکی دو روز سرد تر بود و بیشتر در دنیای خودم بودم . فقط در حد سلام و صبح بخیر ... کم کم ازون حال و هوا اومدم بیرون . سعی کردم خوشبینانه فکر کنم . یکی از اخلاقای من اینه زمانی که خیلی ناراحت میشم دیگه نمیتونم در مورد ناراحتیم و حسم حرف بزنم سکوت میکنم و میرم تو خودم . اون شب که تا حدی از فکر راجع به این موضوع اومده بودم بیرون خیلی کم از احساسی که نیومدنش بهم منتقل کرده بود گفتم . خیلی ناراحت شد که چرا اینجوری فکر میکنم و منم همونجا موضوعو عوض کردم ... خلاصه ...
من دنبال یه رنده دستی آلمانی بودم که چندتا تیغه داره اما مارکشو نمیدونستم . ازش خواستم اگه فرصت داشت ببینه میتونه پیداش کنه یا نه. گفت فقط برقیشو دیدم . دستی فقط ژاپنیش هست . دیگه از فکر خریدش اومده بودم بیرون . فرداش بهم گفت همون برقیو برات خریدم ... هرچند از نظر احساسی تا حد زیادی با خودم کنار اومده بودم اما هنوز نمیتونستم مثل همیشه حرف بزنم - دیگه دلم نیومد سرد برخورد کنم . همون تشکرات ازش باعث شد روابط دوباره شکل صمیمانه بگیره . ممنونم ازش ... این رنده هم شد یادآور اولین ماموریت همسرم در دوران تاهل ...
فکرم درگیر خریدامه .برای یه قسمت خیلی مهم یعنی خرید سرویس چوب هنوز هیچ کاری نکردیم. از طرفی این ماه نمیتونستم بیام تهران چون دیگه اصلا مرخصی نداشتم و از طرفی هنوز به نتیجه قطعی در مورد اینکه دقیقا چی میخوام نرسیدم . نمیدونم مبلمو راحتی بخرم یا استیل !!!
خونه ما حال و پذیرائیش یکیه . اون چیزی که خودم فکر میکنم به فضاش میاد مبل استیل طلائیه . هرچند همیشه رنگ فندفیو بیشتر دوست داشتم اما فکر میکنم به فضای این خونه طلائی بیشتر میاد و چون حال و پذیرائی یکیه بهتره همون یه دستو استیل بگیریم . اما مشکل دیگه اینه که من هرچی تو این نوع مبل میپسندم قیمتش بالاس ...
مبل راحتیم اگه بخوایم بگیریم کلا فضا باید یه چیز دیگه بشه . امیدوارم خدای مهربون کمکم کنه بتونم از یه آدم منصف خرید خوبی بکنم .
ازینا بگذریم . هفته دیگه اگه خدا بخواد همسرم میاد . تا سه شنبه بعدش میمونه . هفته بعدشم یکشنبه من میرم تهران تا آخر هفته . تصمیم داشتیم بریم مسافرت . اما فکر کردیم بهتره عید آخرین سال این دورانو کنار خانواده هامون باشیم . فکر میکنم همش در حال مهمونی رفتن خواهیم بود .
هر چی بیشتر به عید نزدیک میشیم حال و هوای جدید تری میاد سراغم . وای هنوز کلی خرید دارم ... اینبار که رفتم تهران باید خریدامو بنویسم و مطابق برنامه ریزی پیش برم ...
دوستای گلم برای همتون لحظه های خوبی آرزو میکنم ...
این روزا بعد از شنیدن این خبر که نمیتونه بیاد نمیدونم چرا یهو به هم ریختم . تو همه این چهارده روز که گذشت شبا تو تماسای تلفنیمون تعداد روزای باقیمونده به دیدارمونو میشمردیم . نه فقط این چند روز که از یک ماه قبل به دلیل مناسبت و نذری که خانواده ش دارن حرف اومدنشو میزدیم . اما یهو برنامه این ماموریت پیش اومد . نمیخوام بگم علت ناراحتیم فقط دلتنگیه . چون اونقدر زیاد نیست که نشه باهاش کنار اومد . یه سری افکار بد و مزاحمه .
همش این فکر میاد سراغم که نکنه اون واقعا تمایل زیادی به من نداره ؟ نکنه من براش اون چیزی نیستم که میخواسته ؟ نکنه همه این ابراز احساساتش فقط در قالب حرفه ؟ خیلی وقتا یعتی اکثر اوقات من بهش زنگ زدم - توجه از طرف من بوده . فکر میکنم یعنی این ماموریت اونقدر مهم بود که نمیتونست ازشون بخواد اجازه بدن این دو روز تعطیلیو مال خودش باشه ؟ با اینکه وقتی بهم گفت بارها بهش گفتم من ناراحت نیستم . پیشامد بوده . تو که نقشی نداشتی . اما منطق و عقلم اینو نمیگفت .
این روزا سعی میکنم جلوی افراد خانواده خودمو خیلی شاد نشون بدم چون بیشتر همه روی رفتارام دقیق شدن . هرکس که میشنوه برنامه اومدنش کنسل شده یه جورائی اولش جا میخوره و بعد شروع میکنن به گفتن حرفائی که میدونم میگن که شرایطو عادی جلوه بدن . اینجوری برای هم عزیزتر میشید - انتظار خیلی شیرینه و از این قبیل حرفا ... ولی حرف من اصلا اینا نیست ... خوشبختانه هنوز اونقدر روابطمون احساسی و عاشقانه نشده و میتونم منطقی از کنار خیلی چیزا بگذرم . ولی الان منطقم داره باهام حرف میزنه .
دیشب ازش خواستم اجازه بده تو دنیای خودم باشم . از صبح هیچ خبری ازش ندارم . فقط صبح خواستم رسیدنشو بهم اس ام اس کنه که هنوز خبر نداده . خدارو شکر روحیه من هم خوبه . فقط وقتی این افکار میاد تو ذهنم یه جورائی میرم تو فکر ... بیشتر هم دلیل این خواسته م ازش این بود ببینم چقدر میتونه تحمل کنه و تا کجا میتونه بی خبر بودن ازم و نشنیدن صدامو تحمل کنه ؟ در کل میخوام یه جورائی حرفا و ابراز احساسشو عملا محک بزنم .
پریشب میگفت خیلی بد شد . نباید اینجوری میشد و بارها ازم معذرت خواست . گفت باید منو ببخشی . همش تقصیر من بود . اصلا روم نمیشه باهات حرف بزنم . نمیدونم چی باید بگم . این معذرت خواهیا منو بیشتر برد تو فکر . بهش گفتم تو که تقصیری نداشتی . ازت خواستن و ناچاری که بری . اراده خودت که نبوده. اونجا سکوت کرد و چیزی نگفت تا دیشب که گفت من در شرایط انتخاب قرار گرفتم که آیا بیام پیش تو یا برم و من مصلحتا رفتن رو انتخاب کردم به دلیل شرایط خاص کاری . همینو خیلی بهتر میتونست مطرح کنه . میتونست بجای معذرت خواهی با ابراز ناراحتی منو در جریان بذاره و بعد از من هم نظر بخواد در این تصمیم گیریش . من که نمیخواستم بگم نرو . اون لحظه فقط حس میکردم برای اونم این شرایط واقعا ناراحت کننده س و ناچاره که بهش تن بده نه اینکه الان کلی فکر بیاد سراغم که نکنه واقعا اصلا به من ...
بگذریم . اینم میگذره ... خوشحالم که میتونم شرایط احساسی خودمو درک کنم و بدونم من دقیقا در این شرایط چه انتظاری از طرفم دارم . به هر حال تنها خواسته من اینه کنار کسی زندگی کنم که منو تحمل نکنه . که قلبا بخواد کنار من باشه نه جبرا ...
روز شنبه خانواده همسرمو میبینم . ازینکه میبینمشون حس خوبی دارم . انگار کم کم داره در منم احساسات خاص تری نسبت به گذشته جوونه میزنه . اما ظاهرا هنوز یه کمی زوده ...
تا نوشته بعدی ... خدانگهدار
...
اینم از این ... به دلیل ماموریت کاری اومدن همسرم کنسل شد . دیگه فکر نمیکنم تا روزای آخر سال همو ببینیم . میشه یک ماه !!!
بجاش عمه و دختر عمه گلم میان . خوشحالم از دیدارشون ...
دیشب یه خواب منو بهم ریخت ... من همیشه عاشق این هوا و این فصل بودم . حس میکردم تازه شدنو . زنده شدن زمینو ... نو شدنو ... امروز بغض اونقدر به گلوم فشار آورد که توان کنترلو ازم گرفت و یکباره بی اختیار و آرام های های گریه کردم و تو همه این لحظه ها یه صداست که آرومم میکنه . صدای همسرم و ابراز احساسو لطفش ... خدایا ازت ممنونم ...
الان خوبم ... خوب خوب خوب ... یه بعد از ظهر آرامش بخش برای خودم ساختم ... بعد از یه استراحت کوتاه نسکافه خوشمزه ای که از کیش خریدیمو آماده کردم یه آهنگ که این روزا نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم بهش گوش کنم گذاشتم و شروع کردم به دیدن عکسای کیش ... تو اون عکسا دقیق شدم . من بالاخره ازدواج کردم و قسمت مهمی از سرنوشتم رقم خورد. حالا من آرومم - هدف دارم - احساس امنیت میکنم . باز هم امیدوارم این حسا تداوم داشته باشه . بگذریم ...
رزی عزیزم منو به بازی ترانه ها دعوت کرده ...
در مورد رنگها - اسامی و همینطور ترانه ها من در هر مقطع و زمانی انتخاب و علاقه متفاوتی دارم . اما اون آهنگائی که با گوش دادن بهش احساس خوبی پیدا میکنم
این روزا بت پرست معین - آرزوی من اینست لیلا - ستاره از گروه سون - و با اکثر آهنگای سیاوش قمیشی همیشه و هر زمانی روح من پرواز کرده ... و یه آهنگ دیگه که همراه لحظه های من و همسرم بود در اولین روزهای باهم بودن
X-Elements از - به نام Now Or Neverبا شنیدن این ترانه ها دلتنگ میشم ...
طلوع معین - حمید عسکری ( وقت رفتن نمیخوام گریه کنی - اما نمیشه باورم- توی چشام نگاه نکن -این لحظه های آخرممممم - آخه چطور دلم بیاد- چشماتو گریون ببینم - میرم ولی ...)
مجید خراطها ( تنهاترین تنها )... هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره گریه م میگیره انگار تو آغوش منی ...
دوست دارم فریدون ... دوست دارم دوست دارم قد تموم عاشقا قد تموم آدما ... دل بردیو پنهون شدی از من چرا از من چرا ... عاشق شدم عاشق شدم از چشم من پنهون نشو ... تنها شدم تنها شدم ...
شادمهر( آغوش )... تا گرم آغوشت شدم چه زود فراموشت شدم ... تقصیر تو نبود خودم باری روی دوشت شدم ... کاشکی دلت بهم میگفت نقشه قلبمو داره ... هرکی زدو رفت و شکست یه روز یه جا کم میاره ...
جدائی مهستی ... کاشکی عشق دیروز هنوز میون ما بود - واسه من توی قلبت هنوز یه ذره جا بود - میخوای تنهام بذاری ... من دوست دارم عاشقتم ... اینجوری آزارم نده ... هنوزم که این آهنگو گوش میکنم آرزوی شادی برای روح مهستی میکنم چون این صدا و آهنگ واقعا بهم حس خاصی میده ...
و خیلی دیگه آهنگا و ترانه هائی که الان حضور ذهن ندارم یا اسم خواننده هاشونو یادم نمیاد ... به هر حال ترانه ها دوستهای خیلی صمیمی من بودند در بهترینو بدترین اوقات زندگیم ...
و امروز دومین ماه از اولین روز پیوند مقدس زندگیم میگذره ... همه این دوماه بیشتر شبیه بودم به کسی که تن داده به اتفاقی که بالاخره و بنا به دلایلی باید در مسیر زندگیش پیش میومده و همین انتخاب ظاهرا معقول بوده . درسته با استرس و دل نگرانی و تردید شروع شد - اما شکر که این احساسات دارن جاشونو به یقین و آرامش و عشق میدن و همه اون روزای سیاه و سفید داره کم کم رنگ میگیره ...
هرچند در شروع هر ارتباطی مخصوصا بین دو جنس مخالف که از لحاظ نیازهای عاطفی و روحی با هم تفاوتهائی دارند مسایلی پیش میاد ولی با همه اونها معتقدم که اگه دو طرف راه معقولو منطقی در پیش بگیرن و واقعا درک کرده باشند که از منم فاصله بگیرند و به باور حقیقت ما شدن برسن میتونن خیلی راحت و زود به دیدگاه و احساسات مشترک برسن و البته ناگفته نماند که هنر شنیدن و درک کردن حرفها و خواسته های طرف مقابل هم خیلی مهمه . گاهی اوقات دو نفر اصلا متوجه منظوروحرف هم نمیشن . امیدوارم خداوند اون روزا رو در ارتباطات همه آدما به حداقل ممکنش برسونه .
خدارو شکر میکنم بخاطر همه نعمتهاش . خدارو شکر میکنم که در این روز با خاطری آسوده و دلی شاد احساسمو ثبت میکنم و امیدوارم که این احساس با درجات بیشتری در چندمین سال و هشتمین روز زندگی مشترکمون اگه عمری باقی بود پایدار باشه ...
آمین یا رب العامین
دیگه نمیخوام به پست قبلی فکر کنم . برای همین ترجیح دادم ثبت موقتش کنم . میخوام رفتارمو تغییر بدم . میخوام در ایده ای که داشتم تجدید نظر کنم . میخوام عاشقانه کنار همسرم زندگی کنم . چیزی که برام زیاد آسون نیست . اما احساس میکنم نیاز هست ...
نمیخوام توضیحات بیشتری بدم . فقط میخوام بگم خدایا مارو در پناه خودت حفظ کن . خدایا ما رو از بدیها مصون بدار . خدایا کمکم کن براش همسر خوبی باشم اونقدر که منو در هر شرایطی به هرکاری ترجیح بده ...
امروز صبح باهام تماس گرفت . بهش گفتم ممنونم از تماست . اس ام اسم میزدی کافی بود . گفت نه . تصمیم گرفتم ازین به بعد صبحها تلفنی صداتو بشنوم . به شنیدنش نیاز دارم . هر چند هنوز از نظر روحی به یه حالت عادی نرسیدم و اینو خیلی راحت میتونه از لحن صدام تشخیص بده اما سعی میکنم با یه روحیه شاد از امشب تا همیشه کنارش باشم عاشقانه ...
جای خالی یه مهربون کنارم به وضوح حس میشه . من نمیدونم عمر همه این خوبیا و مهربونیا چقدره . نمیدونم همه این محبتا آیا فقط مخصوص دوران عقده یا همیشگیه . اما برای تجربه کردنش در همین ایام هم خدا رو شکر میکنم . روزای سختیو پشت سر گذاشتم . انگار اومده که مرهم دلتنگیا و زخمای قلبم باشه . نرم نرم دارم در وجودم نسبت بهش احساساتی رو تجربه میکنم . هر چند بارها بهش گفتم میخوام رابطمون از یه حد احساسی فراتر نره و حضورمون برای هم یک نیاز نشه ...
پنجشنبه از طریق تله تکست پروازو کنترل میکردم . برای دقایقی زد منتظر اعلام باشید . اما خوشبختانه خیلی زود پرواز به موقع اعلام شد . ساعت پنج و سی تهران بودم . اینبار با آرامش و حس بهتری بهش سلام کردم . از همونجا مستقیم رفتیم یافت آباد برای دیدن مبل . خواهرشم نیم ساعت بعدش با خانوادشون اومدند .
یافت آباد اینقدر بزرگه که تنها راه اینکه بتونی راحت تر انتخاب کنی اینه که بدونی دقیقا دنبال چه طرح و رنگ و قیمتی هستی . منم که خدارو شکر دست روی هرچی میذاشتم با قیمتای نجومی روبرو میشدم . شب شام بیرون یه ساندویچ خوشمزه خوردیم و رفتیم خونه . حس قشنگ و جدیدیه . حس اینکه وارد خونه خودت بشی . خونه ای که قراره کلی خاطرات توش رقم بخوره ... خونه ای که قراره خانم اون تو باشی ...
یه آهنگ خیلی قشنگ که چند روز قبل همسرم برام تو تلفن گذاشته بود شب لالائی خوابمون شد . توسط گروه سون خونده شده ... فکر میکنم اسمش ستاره باشه ...
روز بعدش ظهر نهار خونه عمو دعوت شده بودیم . عصر هم رفتیم خونه عمه و شب هم برای شام خونه خواهرهمسرم بودیم . ساعتای هشت شام خوردیم تا زودتر بریم خونه و بخوابیم . پرواز ساعت شش و بیست دقیقه بود و باید چهار صبح بیدار میشدیم ... با تاخیر ساعت نه صبح رسیدیم کیش .
هوا خیلی خیلی عالی و لذت بخش بود . شنیده بودم که بیست و نهم بهمن روز عشق ایرانیه . هر چند که من بالاخره روز دقیقشو نفهمیدم اما به هرحال بهانه ای شد تا ادکلنی که براش خریده بودم بهش بدم . شب رفتیم کنار ساحل روی ماسه ها نشستیم و بازم همون آهنگ خوشگل و یه لایت موزیک همراه لحظه هامون شد با بساط چای و میوه و ...
تا ساعتای دوازده اونجا بودیم . دومین و آخرین شب سفرکوتاهمون بود . فردا نه صبح پرواز داشتیم به مشهد ...
همسرم هم دیروز صبح برگشت تهران . این دو شب خونه مادر شوهرم بودیم . یه شبش شام کله پاچه داشتند . من از کله پاچه بیزار بودم . ولی خیلی جالبه اونشب خوردم . به نظرم طعمش با همیشه فرق میکرد ...
خلاصه ... این نیز گذشت . قرار ملاقات بعدی ما 16اسفند ماهه . این روزا افکار و احساسات مختلفی میاد سراغم . الان فرصت زیادی ندارم بعدا راجع بهش مینویسم ...