
Jamshid - Sepideh .mp3
ممنونم از عسل عزیزم و سارای گلم بخاطر دعوت در بازی :
تا شقایق هست زندگی باید کرد ...
منم از ثمین رزی رها صبا ملوسی دعوت میکنم ...
قوانین بازی :
۱-عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)
2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید!
3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید!
4- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستید ...
مامان گلم میخوام بدونید خیلی دوستون دارم . میخوام بدونید من اندازه محبت مادرانه تونو درک کردم . میخوام بدونید لازم نیست آینده ها بیاد که حسرت گذشته رو بخورم . در همون لحظه حال حسرت خوردم بر تمام لحظه هائی که راحت از دستشون دادیم ...
مادر مهربانم ... من دوستون دارم . میدونم اگه میلیونها نفر عاشقانه دوسم داشته باشن - میلیونها نفر مقابل چشمم بهم ابراز محبت کنن - بهم لطف کنن - اصلا برام جان فدا کنند باز نمیتونن جای محبت مادرانه شما رو برام پر کنن . چون کاملا فهمیدم یه مادر و یه پدر در معنای واقع کلمه صادقن - مهربانن - دلسوزن - با گذشتن - وفادارند و این کلمات در نهایت خلوص و حقیقته ... بی هیچ چشمداشتی ...
مادر مهربانم ... بدانید و آگاه باشید که دوستتون دارم . رضایت و آرامش قلب شما آرزوی منه . میدونم براتون فرزند خوبی نبودم . میدونم هیچوقت نتونستم بهتون حس خوبی بدم .
چقدر دوست داشتم در همه این بیست و چهار سال باهاتون حرف بزنم - از خودم بگم - از آرزوهام - از دردام - از شادیام ... چقدر دلم میخواست صدای اون همه محبت و مهربونی در قلبتونوبرای یکبار هم که شده بشنوم. ولی افسوس که هرگز فرصتش بهم داده نشد . به دلیل تفاوت در نگاه و دیدگاهمون به هر مسئله ای - به دلیل تفکراتی که شما داشتید راجع به همسر و فرزندانتون . من همیشه تنها تر ازون چیزی بودم که همه میدیدند. الان هم خداوند رو شاکرم که همسری مهربان کنارم قرار داده .همسری که امیدوارم اون تنهام نذاره و کنارم عاشقانه زندگی کنه .
دو شب قبل از طرف یکی از افراد فامیل جمله ای شنیدم که همه وجودمو زیر سوال برد . ازش رنجیدم . اما الان چیزی در دل ندارم . چرا که معنقدم انسانها به حکم انسان بودنشون امکان خطا و اشتباه دارند . مهم اینه در پیشگاه خداوند سبکبار باشی و آرام . شاید این شخص کمی زود راجع به موضوع خانوادگی پیش اومده قضاوت کرد . قضاوتی سراسر ناعادلانه اون هم برای ما - من و برادرهام ...
خدارو بخاطر همه نعمتهاش شاکرم . به خاطر همه خوبیاش ... با دیدن تلخیها که معتقدم خیلی سطحی اند و میتونن به مراتب بدتر باشندو تلخ ترش رو هم دیدم باز یاد تصمیم دیرینه م میفتم ...
همیشه میگفتم و میگم چه قبل از ازدواج چه بعدش نمیخوام عامل تولد یک بیگناه باشم . دوست دارم برای یکی از همین مظلومهائی که ناخواسته وارد این دنیا شدند مادری کنم . اما روزی به این نتیجه رسیدم که اکثر مردها نمیتونن از حق پدر شدنشون صرف نظر کنن . منم بنا به شرایطی که داشتم و نمیتونستم در تجرد زندگی کنم پذیرفتم یکی از اهداف تشکیل زندگیو ... من میدونم که هر کسی خودش در نهایت مسئول عاقبت خودشه . پدر و مادر در حد وظیفه خودشون که کاملا مشخص و تعریف شده س باید فرزندشونو بزرگ کنند . از مقطعی دیگه اراده و اختیار برای انتخاب مسیر با خود شخصه . اما من اونقدر پاره تنمو دوست دارم که دلم نمیخواد در ورطه آزمایش و امتحان به این سنگینی قرار بگیره . نمیخوام در مقام موجودی قرارش بدم که باید سختیهائیو طی کنه برای انسان شدن . نمیخوام وارد جهانی بشه که یا بهشت در انتظارشه یا جهنم . اگه یک درصد احتمال بدم جهنم انتظارشو میکشه نمیخوام هست بشه . من نمیخوام عامل تولد باشم . نمیخوام اشتباه حضرت آدم رو به شکلی دیگه باز من تکرار کنم ... چشم رو هم بذاری زمان میگذره و دو سال دیگه میشه و همهمه ها شروع میشه ... هنوز خبری نیست ؟؟؟ فکر نمیکنید یه کم دیر شده ؟؟؟ به هر حال امیدوارم همسرم روزی به نتیجه من برسه و اون هم مثل من فکر کنه ... پست جالبی شد از هر دری سخنی ...
ضمنا من خوبم - شاد شاد شاد ... نهایت استفاده رو هم از این ایام میکنم . تو دلم کلی ذوق میکنم ... احساس رضایت میکنم . یه موضوع کوچیک پیش اومد که ترجیح دادم بنویسمش . نه از سر ناراحتی که برای ثبتش نوشتمتش . ثبت اینکه احساس رضایت میکنم از خودم که با شنیدن اون جمله که واقعا ناراحت کننده بود الان آروم و سبکم و از همه مهمتر اون شخصو قلبا بخشیدم و ازش کدورتی در دل ندارم ... این باید همیشه در ذهن من بمونه ...
دیروز کنارت برای چندمین بار پر بودم از آرامش - آرامش - آرامش ... دیشب کنارت برای اولین بار ریشه های خواستن در وجودم جوونه زد . با دیدن یه دنیا مهربونی . شاید چیزی قشنگ تر و زیباتر ازین نباشه که حس کنی یه نفر هواتو داره و به فکر رضایت قلب و دلته . درسته تا حالا چندباری تحت تاثیر شرایط خلافشو تجربه کردم اما امیدوارم تعدادش برای آینده زندگیمون به حداقل برسه .
داشت دیدارمون کنسل میشد . در دقیقه نود درست زمانی که من کاملا از دیدنش ناامید شده بودم انگار یکباره زمین و زمان دست به دست هم داد تا بتونیم همو ببینیم . چه بارونی میبارید ... زیر اون بارون چه لذتی داشت قدم زدن با تو. با هم یه چتر خریدیم . زیر اون چتر قدم زدیم . نفس کشیدم . بارها و بارها عمیق عمیق ... چه زیبا بود درختهای سرسبز و بوی مطبوع هوا و چه زیباتر بود رنگین کمانی که مقابل چشممون بود . اون لحظه حس کردم باید دعا کنم . لحظه ای که خودمو سبک - آروم و دنیای اطرافمو برای لحظاتی پر از خوبی و طراوت و پاکی میدیدم . دعا کردم که همیشه زندگی همین باشه . برای همه آدمها ... شاید زیبائی زندگی به تنوعشه . به بودن لحظه های تلخ و شیرین کنار هم . ولی دعا میکنم عمق و مدت تلخیها کم و شیرینیها ماندگار باشه وعمیق و طولانی .
خدایا چقدر سپاسگذارت باشم که بهم فرصت دادی تا طعم خوش لحظه های زندگیو باز هم احساس کنم ...
اینم تیکر بالای صفحه وبلاگ برای شمارش معکوس رسیدن به روزی که آغاز یه فصل تازه س ... آغاز یه زندگی جدیده ... وای خدای من باورم نمیشه . باید با خیلی چیزا خداحافظی کنم . باید به خیلی چیزا سلام کنم ...
خدا میدونه دلم چقدر برای اتاقم تنگ میشه ... برای تختم - تلفنم - آئینه م ... کامپیوترم تنها یادگاریه که از اتاقم و روزهای تجرد با خودم میبرمش . کامپیوتری که مامان کامی جون صداش میکرد و میکنه . میگفت این کامی جون خواب و خوراکو از تو گرفته . تو عاشق و دیوونه ی کامی شدی ... مامان ... مامان ... مامان گلم که دلم برات خیلی تنگ میشههههه ...
این یه هفته که تهران بودم یهو دلم وحشتناک برای مامان و بابا - مخصوصا مامان تنگ میشد . امیدوارم وقتی ازشون دور میشم زیاد دلتنگی نکنم . هرچند مامان منو زیاد وابسته بزرگ نکرده اما هر چی باشه دلتنگی هست ...
امروز من آشپزی کردم . واقعا از خانه داری و کدبانوگری چیزی نمیدونم . فکر میکنم خیلی بد باشه . اما سعی میکنم تو همین مدت یه چیزائی بیاد دستم .
یکشنبه همسرم میاد اما شب برمیگرده . ظاهرا از فروردین تا پایان تیر ماه اونقدر حجم کاریشون زیاده که نمیتونه زیاد مرخصی بگیره . دوشنبه هم باید حتما سرکار باشه .
فردا با خانم داداشی میریم آرایشگاه و آتلیه و وقت میگیریم . آهان راستی دیشب همسرم برنامه ریزی میکرد که روز بعد از پاتختیمون یعنی یکشنبه باهم میریم تهران ... بهش گفتم من تا آخر تیر باید اینجا سرکار باشم . تاریخ انتقالیم از اول مرداده ... گفت راست میگی ؟؟؟؟ وای نههههه ... یعنی ما باید بعد از عروسیمون دو هفته از هم دور باشیم ... نهههههههه ... تاریخ عروسیمونو تغییر بدیم و بندازیم آخرای تیر - اصلا به این قضیه فکر نکرده بودم و خلاصه ...
اینا رو که میگفت یه لحظه حس خاصی بهم دست داد . یعنی دیگه ازون روز به بعد خونه اصلی من اینجا نیست؟یعنی دیگه واقعا من ازینجا دارم میرم ؟؟؟؟ یعنی انتظار حضور منو تو خونه حالا همسرم داره ؟ یعنی دیگه مامان منتظر من نیست تا ظهرا ساعت دو و نیم بیام و نهار بخوریم ؟ مامانیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ........ وای از دست این حسا که سراغ آدم میاد ... اما میدونم همون دو هفته به اندازه همه این بیست و چهار سال از آخرین روزهای بودن تو اتاقم - در جمع خانواده م استفاده میکنم ...
ولی فکر نمیکنم در تاریخ عروسی تغییری پیش بیاد ... آقای داماد باید چند روز بعد از جشنشون بدون عروس خانم تو خونه شون ادامه حیات بدن ... تصمیممونم اینه مرداد بریم ماه عسل ... اما مقصدمون هنوز صد در صد مشخص نیست . ماه عسل ... چه اسم قشنگی ...
خوب من کم کم میرم غذا بخورم ... امیدوارم قابل خوردن باشه ... تا بعد ...
عشق نمیمیره اگه واقعی باشه ... عشق همیشه زنده س تا قلبها میطپه ... عشق همیشه در جریانه ... آدمیزاد سازگاره ... راحت عادت نمیکنه ... باید راهشو پیدا کنه ... راه راحت تر تحمل کردن حقیقتای تلخو ... یه روزی همه به همه دردا عادت میکنیم . عادت به این معنا که دیگه ازشون اون اندازه زجر نمیکشیم یا شاید زجرش تا حدی جزئی از وجودمون میشه و دیگه مثل اول آزار دهنده نیست برامون .
هیچ اتفاق بدی نیفتاده ... همه چیز عالیه . من یه همسر خوب و مهربون دارم . یک خانواده همسر خوب و مهربون ... من خدارو شکر میکنم به همه نعمتاش . به همه خوبیائی که بهم داده ... اینجا دفترچه خاطرات منه . درونه منه . اینجا رو هیچ آدمیزاد دیگه ای در عالم واقعیت باور نمیکنه . باور اینکه اینجا و این نوشته ها مال منه ...
دنیای درونم با اونچه که در بیرون وجود داره دو چیز متفاوته ...
من خدارو دوست دارم - آفریده هاشو دوست دارم - خودمو دوست دارم ... یه نوشته دارم مربوط به دوساعت قبل که فرصت نشد آپش کنم . همینجا میذارمش ...
----------------------------------------------
دلم میخواد از تک تک این روزا و لحظه ها استفاده کنم ... دلم میخواد هوای این روزا رو عمیقا نفس بکشمو قورت بدم.دوست دارم هیجان و شور این روزا که میدونم بعدها بیشتر میفهمم چقدر شیرینو لذت بخش بوده تو تارو پود وجودم حس کنم ...
من یک عدد عروس هستم ... عروس هشتادو پنج روز دیگه . امروز عصر رفتم خونه مادرشوهرم . دفعه قبل برام پسته مغز میکردن . با خوردن پسته هم سریعا پوستم جوش میزنه . امروز برام بادوما رو جدا میکردن . چقدر خوشمزه بودن این بادوما که از دست مادر شوهر و با اون محبت دستم داده میشد . نمیدونم این چه حسیه . اما همش دوست دارم هم پدرشوهر هم مادرشوهرمو ببوسمشون . مخصوصا وقتی همسرم پیشم نیست .
از سادگی و مهربونیشون لذت میبرم . امشب حرف در مورد مراسم عقدمون شد.ازشون تشکر کردم و گفتم ممنونم ازتون بخاطر خاطره خوبی که اون شب برام گذاشتید . گفت : امیدوارم تا همیشه هم ما هم شما بتونیم با خوبی و خوشی کنار هم باشیم و خاطرات خوبی برای هم بذاریم . منم این دعا رو میکنم . اصلا دلم نمیخواد کوچکترین دلخوری پیش بیاد .
خواهرشوهرام میگن ما برای چیدن و تمیز کردن خونه ت میایم . خودم بیشتر دوست دارم این کارارو خودمون انجام بدیم نهایتا اگه لازم شد از عمه کمک بگیرم . امروز گفتم نه من راضی به زحمت شما نیستم . خودمون تمیز میکنیمو میچینیم . نمیدونم رسمو رسومش چیه ؟ ترسیدم زیاد رو حرفم پافشاری کنم . گفتم شاید فکرای دیگه ای بکنن . به نظر خودم خیلی بهتره بعد از مراسم عروسی که خونه رو چیدیم بیان . بازم نمیدونم لطفا راهنمائیم کنید. اگه ضرورتی نداره اونا بیان میتونم از همسرم بخوام خودش باهاشون صحبت کنه و بگه لزومی به اومدنتون نیست . خانواده ی خیلی صمیمی هستن و وابسته به هم . نمیخوام با رفتارم یا حرفم ذره ای ناراحتشون کنم ...
اینجا نوشته م قطع شد و رفتم تو عالم خودم . عالمی که یه قسمت کوچیکشو اون بالا نوشتم ...
خدایا بازم میگم دوست دارم ... راضیم به رضات ... ممنون بخاطر همه نعمتات
باهم حرف زدیم ... از همه چیز گفتم . گفت خواهش میکنم چیزیو تو دلت نگه ندار . من از گفتن یه حرفائی هیچ منظوری ندارم . نمیخوام ناخواسته باعث آزارت بشم . براش گفتم - اما ازاینکه راجع به ظاهرم این نظراتو میده حرفی نزدم . نمیدونم چرا نتونستم . با اینکه چند لحظه مکث کرد و فرصت داد تا بگم اما نتونستم . کلی معذرت خواهی کرد . چیزی که دلم نمیخواددر رابطمون از طرف اون اتفاق بیفته . بهش گفتم دیگه نمیخوام حرفشو بزنی . گفت دیشب برات چند تا اس ام اس زدم تا باهام تماس بگیری و باهات حرف بزنم اما این کارو نکردی . گفت اصلا خوب نخوابیدم ... خلاصه کلی حرف زدیم ... کلی خواهش کرد که این ماجرا رو فراموش کنم ...
کلی اس ام اس زد . همه اس ام اسامونو تو یه تقویم نوشتم و مینویسم . به هر حال از دلم دراومد . اما خوب از تلخیهای زندگی نمیشه فرار کرد . امروز فکر میکردم چه همه آزمایشات و امتحانات الهی پیش رو داریم . امید که بتونیم از همش سربلند بیرون بیایم ... یه کمی خابالوام ... یه کمی دلتنگ همسرجونمم ...
برام دعا کنید ... امروز بهش گفتم برای خودمون و همه دعا میکنم کسی دیگه در شرایط روحی که از حرف تو چه جدی چه شوخی چه ناخواسته قرار گرفتم - قرار نگیره ...
دیشب فکر میکردم ما زنها چقدر باید روی خودمون کار کنیم . چقدر باید تلاش کنیم تا بتونیم جای خالی این همه بهای کمی که قانون و عرف جامعه بهمون داده رو پر کنیم ...
خدایا شکر ... ما رو از شر شیطان حفظ کن ...
آمین
پی نوشت : مرضیه جونم ... خیلی ممنون از نظر خصوصیت ... به کار میگیرمش ... ضمنا هرچه طولانی تر بنویسی منو خوشحال تر کردی نه خسته تر ... بازم ازت ممنونم
سلام دوستای گلم ... شاید شما حق دارید متوجه اصل قضیه نشده باشید . دیشب اونقدر دلگیر بودم که برنگشتم نوشتمو مرور کنم ...
چیز مهمی نیست . فقط همسرم فکر میکنه من یه دختر لوس و مامانی هستم . کسی که تو پر قو بزرگ شده و طاقت یه ذره سختیو نداره . به نسبت خودش شاید واقعا اینطور باشه . اما به نسبت بقیه من خیلی معمولی و عادی هستم . صحبت در مورد سرویس اداره پیش اومد که خداکنه سرویسای اداره ما رو مثل خیلی جاهای دیگه که از اول فروردین برداشتن برندارن . رفت و آمد تو تهران سخته . که گفت : تو پرنسسی و من الیور توئیست کاش از اول اینو میدونستم . این حرفش با اون لحنی که گفت واقعا تکونم داد . منم محترمانه گفتم اگه فکر میکنی بخاطر این مورد تصمیم دیگه ای در انتخابت میگرفتی هنوز زیاد دیر نشده . فکراتو بکن و بعد سریعا ازش خداحافظی کردم . اونم در جوابم گفت باشه میرم فکرامو میکنم .
شاید یه موضوع جزئی و پیش پا افتاده به نظر بیاد که واقعا هم هست اما ناراحت کننده س وقتی تو بطن ماجرا قرار بگیری و این حرفا رو بشنوی که تازه بعد از چهار ماه به این نتیجه رسیده کاش میدونست که اگه میدونست ...
دیشب یک ربع بعدش برام اس ام اس داد که :
- فکرامو کردم : دستانم عصای تو - شانه هایم تکیه گاه تو - قلبم خانه تو خواهد بود تا نفس سر آید و بدان که سخن من سزاوار کلامت نبود ...
من براش زدم :
= شکستم ... آرام ... میبارم ... آرام ... جواب داد : مهمترین دارائی من عشق است و من هیچوقت دارائیم را قربانی نمیکنم ...
صبح هم برام اس ام اس زد که :حتی اگه جواب سلاممو ندی بازم بهت سلام میکنم و دوست دارم . کاش میتونستی بین جدی - شوخی و اینکه یه حرف در چه شرایط روحی زده میشه فرق قایل بشی . البته تو هم جواب خوبی بهم ندادی ...
اینم میگذره ... الان بهم زنگ زد و گفت هفته دیگه میاد و اگه من موافقم خرید آئینه شمعدونو ... بکنیم . منم اعلام موافقت کردم . لابلای حرفاشم گفت خودمون خودمونو چشم زدیم .
ما با هم اختلاف نظر و عقیده جدی نداریم . فقط من به عنوان یه زن با احساساتی که دارم گاهی ازش دلگیر میشم . از حرفائی که به قول خودش شاید غرضی از گفتنش نداره اما منو بدجور آزار میده . بقول شما دوستای گلم من باید بیشتر ازونی که فکر میکردم بپذیرم اختلافات احساسی بین زنها و مردها رو
یادم میاد اون یکماه قبل از عقدمون بارها و بارها ازش پرسیدم بهم بگو ایده آلت در مورد همسرت چیه ؟ از نظر اخلاقی - ظاهری و ... در جوابم میگفت : چیز خاصی نمیخوام . میخوام باهم صادقانه و عاشقانه زندگی کنیم . همین ... من همین که هستیو دوست دارم و حالا که مورد این نقد و نظرش قرار میگیرم کمی میرنجم .
یه مرد باید بدونه خانومش نیاز داره از طرف همسرش مورد تعریف قرار بگیره .
میدونم همسرم یه مرد مهربونو منطقیه که واقعا دیدم شادی دل منو میخواد و سعی میکنه راضی نگهم داره . اما من به این فکر میکنم نکنه واقعا اونی نیستم که میخواسته . نکنه به جبر میخواد با من زندگی کنه همینطور که خودش قبل از عقد میگفت کسی درخانواده ما بعد از بله گفتن راه برگشتی نداره . شرایط هرچی که بود باید باهاش بسازه و زندگی کنه . همش فکر میکنم نکنه داره تحملم میکنه . حالا امشب باهاش حرف میزنم . مطمئنم از دلم در میاره ...
برام دعا کنید ... این چیزا در شروع هر رابطه ای طبیعیه ... نمیدونم چقدر زمان لازمه تا به درجه ای برسیم که بدونه ازش در هر شرایطی انتظار چه برخوردی دارم ...
دستم خواب رفته . حالم زیاد خوب نیست . رفتم تو هپروت . سرم یه کم گیج میره ... خدایا اون به من چی گفت ؟؟؟
تو یه پرنسسی من الیور توئیست ... کاش از روز اول میدونستم اینو ...
و چی شد که اینو گفت ...
وقتی تهران بودم بهم گفت برای رفت و آمدت از خونه به سرکار نگرانم . محل کارت مرکز شهره . گفتم منم مثل بقیه آدما این مسیرو میرمو میام . گفت : نه میخوام راحت باشی . امروز از همکارم پرسیدم گفت سرویس داره و دقیقا سرکوچه ما میاد . امشب اینو بهش گفتم . فکر میکردم با شنیدنش خوشحال میشه . گفتم تنبل خانومت فقط یه مسیر کوتاه طی میکنه . که این جمله زیبا رو ازش شنیدم ...
خدایا شکرت ... چه حس قشنگی ... منم گفتم : اگه روز اول اینو میدونستی چکار میکردی ؟ حالام دیر نشده . هر کاری اون روز میکردی امروز بکن . پرسید : یعنی واقعا دیر نشده ؟ گفتم : یه کمی دیر شده . اما هنوز ذره ای دیگه فرصت هست ... شب خوش . خدانگهدار ...
حسای من اشتباه نبود . اون به من هیچ حسی نداره . فقط در حد حفظ ظاهره . اون یه خانم خوشگل و خوش تیپ میخواد . خدایا بهم قدرت بده بتونم دوباره بایستم ...
لطفا تا جائی که میتونید منو عروس خطاب کنید ... بعضی وقتا یادم میره ازدواج کردم . اصلا باور نمیکنم ... فکر میکنم دارم خواب میبینم .نمیخوام یهو چشم باز کنم ببینم تو خونه خودم نشستم و غرق شدم در کار و آشپزی و پخت و پز و خانه داری بی اینکه هیچ لذتی از بهترین روزهام برده باشم . میدونم یه مدت بعد از عروسیمون دیگه تموم میشه . لذت نو شدن - تازه شدن - شروع کردن ... همیشه تصور و ذهنیتم این بود کسی که عروس شده دیگه تو اوج رسیدن به آرزوها و آمالشه و راضیه راضیه . فکر میکردم کامروا شده و به چیزی که میخواسته رسیده . فکر میکردم حالا که بال دیگه شو برای پرواز خودش انتخاب کرده خیلی راضیه و از زمین و زمان لذت میبره و همیشه هم فکر میکردم کی میتونه نزدیک باشه به چیزی که من میخوام ؟
من نمیگم کامروا نشدم . نمیگم عروس راضی و شادی نیستم . خدارو شکر به درصد زیادی ازون چیزی که مد نظرم بود رسیدم اونم در یه شرایط خاص . نمیدونم تو انتخابم تا چه حد درست عمل کردم . اینا همه سال دیگه این موقع که چند ماهی از بودن کنارش زیر یک سقف گذشت مشخص میشه .
به هر حال منو تا روز عروسیم به جای بهار - عروس خطاب کنید . این خطاب شاید یه جور تلنگر باشه ... میخوام ذوق نداشته مو داشته ش کنم . میخوام لذت ببرم . من باید به تصوری که داشتم برسم . باید شادیو شورشو حس کنم . باید هر روز به من یادآوری بشه تا من قدر روزائی که تو زندگی هر آدمیزادی یکبار پیش میادو بدونم . باید از شرایطی که توش به هر علت و دلیلی و به خواست و اراده خودم واقع شدم نهایت استفاده و لذت رو به عنوان یه عروس ببرم ... نمیخوام آینده ها حسرت بخورم که کاش یه طوری دیگه میگذروندم . تو بچگی واقعا بچگی کردم - بازی کردم . تو نوجوونیم نوجوونی ...
من عروس هستم ... عروس 87 روز دیگه ... من باید همه این هشتادو هفت روزو با همه وجود لمس کنم . من باید حس کنم شیرینی عروس شدنو ...
امروز همسرم زنگ زد و گفت این هفته به دلیل مسایل کاری شاید بیاد ... خوشحالم از دیدارش ... ممنونم از محبتاش ... ممنونم از خدا که بنده شو وسیله ای قرار داد برای شادی دل من ... ممنونم از خدا که اینقدر مهربونه . خداجونم تنهام نذاری . خدایا نمیخوام به هیچ چیز بدی فکر کنم هرچند که ناخواسته اتفاقات و مسایلی که ممکنه برای هر کسی در زندگی پیش بیاد در ذهنم مرور میشه و از شر همه ش به خدا پناه میبرم . خدایا ما رو از بلاها - از بدیها - از معصیتها - از سختیها - از مریضیها - از غمها و دردها دور و مصون نگه دار ...
آمین
پی نوشت : میخوام کوچکترین مورد رو ثبت کنم بعنوان یه سری از خاطرات و اتفاقات که روی روحیه م تاثیر گذار بوده . میخوام همه چیز در روحیه م شفاف و واضح باشه تا آینده ها اگه نیازی شد راحت تر به خودم کمک کنم ...
دیروز صبح - آخرین روزی که کنارش بودم صبح وقتی چشامو باز کردم ازش خواستم اون آهنگ سیاوش که جدیدا همه ش دوست دارم بهش گوش کنمو بذاره . تو همون حالت خواب و بیداری ... وسطای اون آهنگ بود چشامو باز کردم . سرمو گرفت طرف صورتش و تو چشام زل زد ... گفت : اگه گونه ت برجسته تر بود صورتت خوشگل تر میشد ... وای خدا چقدر بده حس کنی همسرت اصلا ظاهرتو دوست نداره یا دلش میخواسته تو طور دیگه ای باشی ...
اصرار داشت که من چادر سرم کنم . پرسیدم دلیل اصرارت چیه ؟ مطمئنم تو هیچ عقیده ای به چادر نداری . گفت : تو با چادر مقنعه خیلی خانومتر و نازتر میشی . مانتو بهت زیاد نمیاد .
خیلی خوبه که در نهایت سادگی و صادقانه و رک حرفاشو بهم میزنه . اما همون یه ذره اعتماد به نفسم دیگه داره در وجودم از بین میره و جاشو میده به خود کم بینی شدید ...
این حرفا - این نظرات به شکلای دیگه ش قبلا هم تکرار شده . البته خوب در کنارش تعریف هم میکنه اما ...
وقتی اینو گفت : رسیدم به اون قسمت آهنگ سیاوش که گفت : بی تو من خسته م . درهارو بستم ... یهو بغض کردم . دستمو گذاشتم رو صورتمو و سرمو برگردوندم . همسرم فکر میکرد دلیل بغضم رفتنمه . اون نمیدونست بخاطر پیچیدن یه ندا بود تو فضای مغزم ... لیلی را از دریچه چشم مجنون باید دید ... یه نفر برای چشات و نگاهت میمیره و اظهار میکنه که با بودن کنارت احساس غرور میکنه ... یه نفر هم مثل همسر من ظاهر خانومشو مدام زیر سوال میبره و ازش ایراد میگیره ...
با همه اینا دلیل نمیشه من یه عروس شاد نباشم ... شادی عروس بودن به جای خود - اینا هم به جای خود ...
بازم شاکرم و راضی به رضای تو ای مهربون خدای من ...
میرم تا بلند آهنگ سیاوشو بذارم و باهاش فریاد بزنم ... شاید این حسا از وجودم خالی بشن ...
وقتی رفتی باز هوا بد شد ... روزگار از بدی بدتر شد ...
تازه امروز برگشتم . همین نیم ساعت قبل وارد خونه شدم . دقیقا هفته قبل مثل همین الان سوار هواپیما بودم ... اون هم به چه شکل رویائی و معجزه آسائی . قرار بود دوشنبه برم اما یه مسایلی پیش اومد که پروازم افتاد به یکشنبه ... اصلا باور نمیکردم ساعت پنج و سی عصر برسم تهران ... اینجا شرحشو نمیدم . اما واقعا یک درس جدید از زندگیو که خیلی وقتا شنیده بودیم تجربه و لمسش کردم . قانون کارما ...
یک هفته گذشت . یک هفته پر از خاطرات شیرین ... سیزده به در خاطره انگیز و قشنگ دو نفره مون همیشه در خاطرم میمونه . سیزده به درو حسابی در کردیم . رفتیم پارک جمشیدیه . بعدش هم سینما ... واقعا خوش گذشت ... خدایا شکرت ...
نودوپنج درصد خریدام انجام شد . از سرویس چوب - تخت و دراور خریدیم . اما هنوز مبل و بوفه در جریانه ...
این روزا یا کنار همسر مهربونم بودم یا با عمه خیلی خیلی مهربونم بازار بودیم برای خرید . واقعا در حق من لطف خیلی خیلی بزرگی کرد . امیدوارم بتونم یه روزی این همه محبت عمه جونمو جبران کنم . دیروز صبح از ساعت ده صبح تا پنج عصر بازار بودیم . امروز هم همسر نازنینم مرخصی گرفت ... ظهر هم که برگشتم . نمیدونم موعد دیدار بعدیمونو . امیدوارم زیاد طولانی نشه .
یه هفته س از وبلاگ نویسا و دنیاشون بی خبرم . الان میرم به تک تک وبلاگا سری میزنم .
البته در جریان یه خبر فوق العاده متاثر کننده توسط دوست سحر قرار گرفتم که واقعا ناراحت شدم . اما باورش برام خیلی سخته ... خیلی خیلی سخت ... اصلا نمیتونم بپذیرم سحر دیگه بین ما نیست ... سحر جان ... کاش میشد یکبار دیگه صداتو بشنوم . کاش ...
مرگ یک حقیقت تلخ و انکار ناپذیره . حقیقتی که دیر یا زود سراغ تک تک ما میاد . من راحت ازش مینویسم . اما درکش سخته و اگه همه ما آدما واقعا باورش کرده باشیم این دنیا میشه گلستانی که توش این همه بدی وجود نداره ... خدایا همه ما بنده هاتو از خواب غفلت بیدار کن ... خدایا خیلی از ما نفس میکشیم . به ظاهر زنده ایم . اما در واقع مردگانی بیش نیستیم ... ما رو زنده کن ... بیدار کن ...
آمین
همسر جون خوشگلم الان رفت ... راس ساعت هفت زنگ در به صدا در اومد ... از ساعت دوازده ظهر که خونه تنها شدم دارم انتظار میکشم ... هر لحظه منتظر بودم زنگ درو بزنه و بگه منمممم ... اما ...
کیفشم آورده بود که دیگه از همینجا مستقیم بره . از لحظه ورودش دیالوگ حرفامون اینا بود :
- پس دوستت کجاست ؟ =خونشونه
- اصلا دوستی در کار نبوده تو از صبح اینجا تنهائی ... داشتم میرفتم طرف آشپزخونه که جلومو گرفت و گفت نمیخواد بری . من همه چیز خوردم . هر دو رو صندلی نشتیم . خیلی ناراحت بود ... یهو بلند شد . یه دوری تو خونه زد و با حالت ناراحتی و بیقراری گفت : من صبح به تو گفتم بیا خونه ما ؟ چرا نیومدی ؟ گفتم برو باغ . چرا تو خونه تنها موندی ؟ = من تو خونه و با همین تنهائی راحت بودم . - اما من ناراحتم . تو از صبح اینجا تک و تنها من اونجا ... اگه خونه ما بودی منم آرومتر بودم . چرا نیومدی ؟ بعدشم من تا ظهر کافی بود کنار خانواده م باشم .بعدش میومدم پیش تو . به همه اونا گفتم تو رفتی باغ . اگه میدونستن تنهائی میمومدن دنبالت
= مگه من دفعه اولمه که تنهام ؟ اشکالی نداره مهم نیست . تو راحتی من میخواستی منم تو خونه راحت بودم ... داشت حرف میزد که یهو سکوت کرد . سرشو برگردوند ... حس کردم بغضشو . اینا رو که میگفت صدای در خود شکستنمو میشنیدم . اما به روم نمیاوردم . نمیخواستم بغض کنم . نمیخواستم ... اشک تو چشاش حلقه زده بود ... اگه میخواستم چیزی به روش بیارم به محض اینکه بغضم میترکید های های گریه میکردم . بغضی که چندین ساعته دارم تحملش میکنم ...
دیشب کلی ذوق داشتم که امروز باهمیم . تنها - راحت ... دیشب باهاش کلی حرف زده بودم که نمیخوام ساعت سه بیای باید دو بیای . کلی شاد بودم . اما ...
اینم از اولین عید امسال کنار همسرم ... در مجموع خوش گذشت . درسته نقایصی بود . اما همش به دلیل نداشتن شناخت کافی هر دو روی روابط فامیلی و خانوادگی بود . امیدوارم سال آینده خیلی خیلی بیشتر بهمون خوش بگذره ... اینا حرفای همسرم بود ... بعد هم دستمو گرفت تو دستش و گفت : تو ناراحتی . گفتم طبیعیه وقتی داری میری ناراحت باشم .
- نه فقط این نیست . حس میکنم از چیز دیگه ای هم ناراحتی . ازینکه من امروز پیشت نبودم .
= نه
- من آدم بدیم ؟ = نه شده بودم مثل روز اولی که کنارش نشسته بودم. باهام حرف میزد و من به صفحه تلویزیون نگاه میکردمو جواب میدادم . اونم کوتاه ترین جوابای ممکنو . لابلای حرفاش برای اینکه حرفو عوض کنم از برنامه های تی وی میگفتم .
زندگی و لحظه ها که در گذرن . منم نمیخوام کسی به جبر کنارم باشه . همه شرایطو تحمل میکنم . از پارسال و دردای قبلی که کشیدم هر وقت موردی برام پیش میاد قفسه سینم میسوزه . خیلی وقتا میگیم دلم سوخت . اما مطمئنم نود درصد کسائی که میگن تجربه ش نکردن . خیلی بده ... دل من بارها و بارها سوخته ... الهی که دل همه بنده های خدا شاد باشه .
به همه کسائی که این حسو تجربه نکردن میگم سعی کنید خودتونو در شرایطی قرار ندید که تجربه ش کنید . چون دیگه تا همیشه با هر اتفاق ناخوشایندی میاد سراغتون و درد بدیه ...
غمگینم . امیدوارم زودتر باز حس خوب خوشبختی بیاد سراغم ... آمین
این اس ام اسو الان برام فرستاد :
انگار همین دیروز بود که از این مسیر گذشتم . به عشق دیدن تو و نگاهت . چقدر زود دیر میشود ...
تو را بخاطر تمام لحظاتی که با تو بودم دوست میدارم و بخاطر تمام لحظاتی که در کنارت نبودم میپرستم و بدان که همیشه چه با تو و چه بی تو در قلب منی تا زمانی که میطپد ...
خیلی وقته سالاد الویه همسرم که برای توی راهش درست کردم آماده شده - ظرفا رو شستم - نظافت شخصیمو انجام دادم - چائیو خیلی وقته دم کردم - آرایشمو کردم - دوبار آب سماورو عوض کردم - صبر کردم منتظر موندم تا زنگ بزنه - اما نزددد ... کاش میتونست بفهمه وقتی گفتم دوستم میاد راست نمیگم . ساعت چهار و سی زنگ زد . گفت دوستت اومده ؟ گفتم نه . گفت اگه میدونستم تا الان نمیاد بعد از نهار میمومدم . گفتم اشکالی نداره . طوری نشده . گفت : آخه تو تنها بودی . امروز که من بودم تنها باشی فردام تنها باشی ؟ گفتم این چه حرفیه میزنی ؟ من همیشه تنهام . مگه من تورو برای رفع تنهائیم میخوام ؟ گفت : اصلا به دوستت کاری ندارم الان میام . گفتم : این کارو نمیکنی . من همون ساعت هفت منتظرتم . گفت باشه و خداحافظی کردیم ... فکر میکردم میاد . اما نیومد ... ساعت شش عصره ... میدونم که میدونه دوستم نمیاد . میدونم که میدونه غمگینم . نمیدونم که میدونه چرا ؟
الانم شمعو روشن کردم . گذاشتم رو میزو هراز گاهی صورتمو بهش نزدیک میکنم . گرماش وجود سردمو آروم و گرم میکنه . تهران مستقیما میرم خونه عمه . فعلا که تصمیمم اینه . مثل همه مردا نیست - همه مردا که از هر فرصتی برای بودن کنار همسرشون استفاده میکنن .
وقتی صداشو حرفاشو شنیدم بغض کردم . نمیخوام وقتی میبینمش این بغض بیاد سراغم اما میاد . خدایا بهم کمک کن ...
ضمنا دوست سحر به من اس ام اس زد که سحر چهاردهم فروردین عمل داره و زنده ست . براش دعا کنید ... برات آرزوی سلامتی و شادی میکنم سحر جان . امیدوارم زودتر سالم و سرحال به جمعمون برگردی ...
امروز ظاهرا اصلا روز خوبی نیست - یعنی شرایطی که توش وجود داره خوب نیست- اما خوب منم یه انسانم - به لطف خداوند سالمم و سعی میکنم نذارم این شرایط بر من و حسم غالب بشه .
امروز همسر عزیزم ساعت هفت شب برمیگرده - یک هفته گذشت پر از خاطره - خاطراتی خوشایند و ناخوشایند ... اصلا زندگی بناش بر همینه - به قول ترانه لیلا = یه روز خوب - یه روز بد یه روز دنیا قشنگه ـ یه روز آروم آروم یه روز میدون جنگه ...
دیروز عصر اومد پیشم . قرار شد من شام قرمه سبزی درست کنم . وقتی اومد همه کارامو کرده بودم - یه کمی با هم حرف زدیم - گفت که مامانش دو روزه حالشون زیاد خوب نیست . خونه یکی از بزرگای فامیل که رفتنش همون روز اول ضروری بود نرفته بودیم . تصمیم گرفتیم اونجا بریم و رفتیم . بعدشم اومدیم خونه . امروز جمعه مامان و بابا با عمو اینا قرار گذاشته بودن برن باغ - من نمیخواستم برم . بهش گفتم من که فردا تو خونه تنهام - تو از ظهر بیا پیشم . اونجا موافقت کرد و گفت باشه دو تا شش میام پیشت . تو هم بعدش با من بیا خونمون که من میرم مامانینا تنها نباشن . منم قبول کردم . چند دقیقه گذشت گفت ساعت سه میام و چند دقیقه بعد ترش گفت اصلا بهتر نیست تو بیای خونه ما ؟
من همیشه یعنی تا الان وقتی یه درخواستی ازش شنیدم که مطابق میلم نبودم احساس واقعیمو خیلی راحت بیان کردم . اما وقتی حس اونو یه چیز دیگه دیدم همه حسای وجود خودمو سرکوب کردم و خواستم همون کاریو بکنه که میخواد . دیشب هم بعد از شام بهش گفتم من با مامانینا میرم باغ و باهاش خداحافظی کردمو رفت .
امروز صبح ساعت 8 با صدای اس ام اسش بیدار شدم .
: آخ جون - هوا ابری شد اگه نرفتید یا زود برگشتید بهم اس ام اس کن تا بیام پیشت ... منم در جوابش زدم ...
:هرچند تو دیشب خواسته تو واضح به من نگفتی اما میتونم درک کنم با توجه به حالی که مامانت دارن دوست داری آخرین روز کنارشون باشی . برام سخته - خیلی سخته . اما سعی میکنم درکش کنم . سفر خوبی داشته باشی . مواظب خودت باش ... در جوابم نوشت :
: تو همیشه برام بهترینی - بارها این جمله رو خواهی شنید . چون لیاقتشوفقط تو داری - ازینکه شرایطم را درک کردی سپاسگذارم - با بودن عمو که مرد دوست داشتنیست بهت خوش میگذره عزیزم - عاشقانه دوست دارم ...
و این شد شروع یه روز تعطیل برای من . روزای جمعه رو در حالت طبیعشم دوست ندارم - تنهائیش کلافه م میکنه . رفتن به باغم دوست ندارم - امروز که دیگه اصلا چون خاطرات دو روز قبل برام زنده میشه و بدتر ناراحتم میکنه .
میخوام خلاصه این عیدو بنویسم ...
عصر چهارشنبه 86/12/29: ظهر بهم اس ام اس زد اگه فرصت شد میام بهت سر میزنم - از اینکه هنوز قطعا تصمیم نگرفته بیام پیشم ناراحت شدم - براش زدم : من خونه نیستم . میرم خونه مامان بزرگم بهش کمک کنم . باهام تماس گرفت و گفت : اونجا میام دیدنت . یه یک ساعتی اومد منو دید و رفت ... بخاطر ماجرای ماموریت که هنوز توی دلم بود و حرفی که ظهر زده بود رابطه گرمو صمیمانه ای باهاش نداشتم .
پنجشنبه 87/01/01: لحظه سال تحویل من و بابا کنار مامان بابا بودیم - ساعت ده با همسرم تماس گرفتم همه میرن خونه مامان بزرگم ( مامان مامانم ) - آماده باش میایم دنبالت - بعد از ظهرش قرار بود مادر شوهرم بیان خونمون - دیدن عروسشون سال اول ... یه اشتباهی از طرف من و همسرم باعث شد اومدنشون روز اول کنسل بشه که خیلی هم بد شد . ظهر ناهار خونه مامان بابا رفتیم . تا عصر ساعت پنج و سی که تا هفت خونه مادر شوهرم بودیم - هشت شب تا ده خونه خاله م و شب من و همسرم خونه مامان بابا بودیم .
جمعه 87/01/02: صبح ساعت هشت رفت خونشون - منم رفتم خونه خودمون - عصر ساعتای چهار من رفتم خونه مامان بابا و همسرم ساعت هفت اومد اونجا که همه باهم اول بریم خونه خاله دیگه م عید دیدنی و بعد شام خونه مامان مامان ... شب من رفتم خونه مامان بابا و همسرم خونه خودشون ...
شنبه87/01/03: ظهر ناهار خونه برادر شوهرم دعوت بودیم . بهم زنگ زد و گفت دائیم اینام ظهر اونجا هستن . اونام تازه از تهران رسیده بودن . به دلایلی برام هم سخت بود روبرو شدن با اون خانواده هم جالب بود که یه شخصیو ببینم و دیدم . بعد از نهار ساعت 4 مادر شوهرم گفتن ما چون دیگه فرصتی نداریم اگه مامانتون خونه هستن همین الان بیام دیدنتون و اومدن . طفلکیا بازم کلی زحمت کشیده بودن . دستشون درد نکنه . من خودم میخواستم دستبند ست اون گردنبندی که برام گرفته بودند بخرم که زحمتشو کشیده بودن - تو پاگشام که گوشواره شو بهم داده بودن . پدر همسرم که فوق العاده لطف دارن و من دوسشون دارم یه قالیچه خوشگل بهم دادن . بعد از رفتن اونا دائیم اینا اومدن خونمون و شبش هم که من و همسرم خونه داداشم شام دعوت بودیم و بعدش رفتیم خونه مامان بزرگم .
یکشنبه 87/01/04 : ظهر خونه خواهر شوهرم دعوت بودیم . همون ظهری که بعدش اون اتفاقات افتاد و همسرم عصرش با خانواده ش رفتن باغ و منم با داداشم اینا رفتم . شبش هم که خونه مامان بابا خوابیدم .
دوشنبه 87/01/05: صبح من سرکار بودم - ظهرشم خونه مامان بابا نهار خوردیم که توضیحات اون روزم نوشتم . عصرش خاله اینا اومدن خونمون و شب من و همسرم رفتیم خونه مامان بزرگم .
سه شنبه 87/01/06: صبح ساعت نه همسرم رفت خونه خودشون - منم رفتم خونه خودمون - مادر شوهرم شب شام مامانینا رو دعوت کرده بودن . من زودتر ساعتای هفت عصر رفتم خونشون . شب بعد از شام من تنهائی رفتم خونه مامان بزرگم .
چهارشنبه 87/01/07: صبح رفتم سرکار - ظهر ساعت دوازده مرخصی گرفتم و رفتیم باغ ... شب همسرم رفت خونه خودشون . منم برای اولین شب اومدم خونه خودمون و زودتر خوابیدم .
پنجشنبه 87/01/08: صبح رفتم سرکار . عصر ساعت پنج و ربع همسرم اومد و بقیه شم که نوشتم ...
جمعه87/01/09: از وقتی بیدار شدمو توضیح دادم . تا الان که عمو اینا اومدن اینجا . عمو خودش با همسرم تماس گرفت و گفت شما هم بیاین . اونم که گفت مامانم مریضن و خلاصه ... الان مامان بابا خانواده عمو - خانواده خاله و دخترخاله ها همگی رفتن باغ . همسرم تماس گرفت و گفت اگه نرفتی منو در جریان بذار عصر بیام پیشت . به اندازه ای که لازم باشه پیش مامان میمونم . منم میخوام بهش زنگ بزنم وبگم نمیخواد بیای دوستم عصر میاد اینجا ...
دیگه نمیدونم تا شب چی در انتظارمه . خدایا خیلی دوست دارم . همیشه حست میکنم و با تو میدونم که تنها نیستم . چون مطمئنم تو نمیذاری طعم تلخ تنهائیو حس کنم ...
اومدم یکی دیگه ازون روزا و لحظه های قشنگو که کاملا خودمو در آغوش خوشبختی حس میکردم بنویسم . اومدم اول بگم خیلی پشیمونم که دوربین فیلمبرداریو با خودم نبردم تا تصویر اون لحظه های زیبا رو که میدونم آینده ها دیدنش زیباتر هم میشه ثبت کنم ...
لحظه های قشنگ بودن کنار عزیزترینهاممم ... بودن کنار مامان - بابا و همسرم .. لحظه هائی که الان که بهش فکر میکنم فقط خدارو شکر میکنم و بس ...
دیروز قرار شد امروز ساعتای دوازده بریم باغ . من - مامان بابا همسرم و پسر برادرم ... خاطراتش تو ذهنم برای همیشه میمونه ... چائی خوش طعم با سماور ذغالی - بوی خوش کبابی که تو همه باغ پیچیده بود - استراحت کوتاهمون - نگاهای شیطونی - کیسه خواب - رفتن به کوه - دوباره سماور ذغالی و قلیون کشیدن من - خنده های تو و مامان - همراهی بابا با من - رفتن سر چشمه - بودن کنار خانواده - کنار عزیزای دلم ... مامان نازم - بابای مهربونم - همسر گلم ...
خدایا بخاطر همه نعمتات شکر میکنم . امیدوارم همه آدمها در نهایت لذت و آرامش زندگی کنند و لحظه های تلخو سخت و غیر قابل تحمل هرگز سراغ کسی نیاد که من با دو تا چشام دیدمو لمس کردم چطور میشه در کمتر از آنی داشته هات نداشته بشن و نداشته هات داشته ... خدایا به همه ما رحم کن ... باز هم شکر ...
دیروز ظهر خونه مامان بزرگم دعوت بودیم . روحیه م خوب نبود شب قبلش ساعت یازده و سی بهم اس ام اس زده بود که من از باغ برگشتم و شب نموندم که بیام پیش تو . اما دیگه دیروقت شده و تو حتما خوابیدی . صبح باهام تماس گرفت . نمیتونستم باهاش مثل همیشه با لحنی شاد صحبت کنم . گفت ظهر ساعت یک میاد خونه مامان بزرگم که دعوتمون کرده بود . وقتی اومد سعی کردم با لبخند ازش استقبال کنم . اما غمو از تو نگاهم نمیتونستم پاک کنم . اون روز قبل و بعد از نهار به سردی گذشت . وقتی باهم تو اتاق تنها شدیم بهم آروم گفت نامهربون شدی ... منم چیزی نگفتم . بعد از نهار رفتیم تو اتاق که استراحت کنه . گفت خیلی خسته م . منم مجله رو برداشتم و بدون هیچ حرفی شروع به خوندنش کردم . ازم پرسید تو هیچ حرفی برای گفتن نداری ؟ گفتم نه بخواب تو خسته ای . یه نیم ساعتی خوابیدم . فکر نمیکنم همسرم خوابش برد . فقط چشاش رو هم بود . بعدشم لباساشو پوشید و گفت من میرم خونه . شب ما مهمون داشتیم . بهم گفت من چه ساعتی بیام خونتون ؟ گفتم لزومی به اومدنت نیست - فردا شب تو خونه شما همو میبینیم . آخه مامانش اینا امشب شام خانواده مو دعوت کردن . چیزی نگفت و رفت .
بازم با یه لبخند تلخ رو لبام بدرقه ش کردم . سرد سرد سرد ...
ما هم نیم ساعت بعد رفتیم خونه برای اومدن مهمونا آماده بشیم که زنگ زد . گفت من فکر میکنم لازمه امشب اونجا باشم . مخصوصا که داداشت اینام رفتن مسافرت . گفتم اگه دوست داری بیا . خدا میدونه تا قبل از تلفنش چقدر غمگین بودم . سکوتش عذابم میداد . مخصوصا از وقتی که از خونه مامان بزرگم رفت . تا اینکه اومد . من مشغول انجام کارا بودم و همسرم اومد تو اتاقم پشت کامپیوتر . کارام که تموم شد اومدم تو اتاق پیشش . گفت من فکر میکنم تو لازمه حرف بزنی . چرا سکوت کردی ؟ این سکوت هم تو رو عذاب میده هم منو . تو ناراحتی . اینو نمیتونی کتمان کنی . گفتم اصلا دلم نمیخواد الان راجع بهش حرفی بزنی . گفت اتفاقا همین الان باید حرفشو بزنیم و بعد شروع کرد به صحبت کردن ...
- من میدونم تو بخاطر دیروز از من دلگیری . میخوام برات بگم این جمله همیشه توی ذهنت باشه . هیچ عاملی - چیزی کسی یا اتفاقی وجود نخواهد داشت که من اونو به تو ترجیح بدم . تو همیشه برای من مقدمی . اما گاهی بر حسب مصلحت هائی که وجود داره من ناچارم روی دل خودم پا بذارم . گفتم اینکه دلت کوه میخواد - آرامش میخواد - تو خودت بودنو میخواد مصلحته ؟ گفت باور کن من یکباره در شرایطی قرار گرفتم که نمیدونستم مطرح کردنش برای تو به چه شکلی درسته . خانواده من هیچوقت چیزیو مستقیم از من نمیخوان . اما من احساس کردم دلشون میخواد باهاشون برم و اونجا باشم . تو هم که فرداش نبودی . نمیدونستم اینو چطور بهت بگم . گفتم تو اگه به من همون ابتدا میگفتی مامانم دلش میخواد من باهاشون باشم چون این چند روز کمتر خونه با اونا بودم بهت میگفتم اشکالی نداره حتما برو . اما تو به من توضیحاتی دیگه ای دادی که واقعا یه لحظه همه چیزو برای من سوال کرد . گفت من دلم نمیخواد تو فکر کنی من یه مرد مامانی هستم که میخواد همه چیز مطابق خواسته مادرش پیش بره . در کل سال من همین عید میام اینجا . این چند روزم که همش باهم بودیم . فکر کردم شاید بهتر باشه اونجا با اونا باشم . بعدشم ما قبل از اومدن باهم به توافق رسیدیم که امسالو بیشتر با خانواده هامون باشیم . گفتم حالا که تو میخوای هرچیزی که تو دلمه برات بگم اینم میگم . من هیچ از پیشنهادت حس خوبی بهم دست ندادو خلاصهههههههه ...
همه اونچه این مدت در قلبم بود براش گفتم . با برخوردی که الانم که یاد نگاهش و لحن کلامش در اون لحظه میفتم دلم میلرزه و وجودم میشه پر از حس دوست داشتن گفت چرا اینا رو زودتر نگفتی ؟ منم یه انسانم . ممکنه ندونم - اشتباه کنم . ما فقط سه ماهه که ازدواج کردیم . من در یه موارد جزئی اونقدر با تجربه و آگاه نیستم که بدونم چه برخوردی باید بکنم . گفتم گفتن یه مسایلی برات دیگه ارزششو از دست میده وقتی بهش عمل کنی . من دلم میخواد تو خودت از نظر احساسی به اون حدی برسی که من انتظارشو دارم ... بعدشم امیدوارم دیگه ازین مصلحتا کمتر تو زندگیمون پیش بیاد . مصلحتائی که قبولشون یه وقتائی مثل دیروز واقعا آزار دهنده س .
بعدش هم مهمونا رسیدند و یخ رابطه مون آب شد ... هر چند اون هنوزم تو فکر بود ...
خدایا اول از تو ممنونم و بعد از تو سپاسگذارم همسرم ... ممنون که به اون سکوت وحشتناک ادامه ندادی و خیلی معقولو منطقی خودت باهام صحبت کردی . ممنون که بهم این اعتمادو دادی همیشه نسبت به احساساتم حساسی و توجه میکنی - مرسی ازت ... نمیدونی چه حس خوبی بهم دست داد وقتی رو صندلی مقابلت نشستم و تو مثل همون روز اول صحبتمون جدی اما صمیمانه باهام شروع به صحبت کردی . اونجا که گفتی من نمیذارم تو سکوت کنی . باید حرف بزنی . اینا همه بعدها مشکلات بزرگی میشه که دیگه حل کردنش کار ما نیست . نمیدونم چرا راحت نبود برام اون لحظه ها تو چشات مستقیم نگاه کنم . اولین بار بود یه بحث جدی بینمون پیش اومد راجع به موضوعی که واقعا منو ناراحت کرد . اما تو به بهترین شکل ممکن اجازه دادی من بتونم راحت همه حرفامو برات بگم .
قربونت بشم که گفتی شب تا ساعت پنج صبح خواب به چشات نیومده و فقط سه ساعت خوابیدی . وقتی خوابت کم میشه مثل خودم چشات داد میزنه . اینو دیگه تو این مدت باهم تجربه ش کردیم و اون روز همه ش چشات خواب داشت ...
خدایا همه بنده هاتو در پناه خودت حفظ کن . خدایا دلتنگیو غمو از وجود همه آدمها پاک کن . خدایااااا به قلبو دل ما عشق و امید و شادی بیشتر از پیش ببخش ...
آمین
دل منم مثل دل خیلی از آدما که یه وقتائی میگیره گرفته . هیچ اتفاق بد و بزرگی هم نیفتاده . یه روزمرگی ساده س که راحت از کنارش خواهم گذشت . اما الان دلم گرفته و میخوام بنویسمش ...
نمیشه بارید ... نمیتونم خودمو سبک کنم . یه آدم مهربون هست که همه جوره هوامو داره و نمیخواد من غصه بخورم . میخواد شادی و رضایت خواهرشو در تمام شرایط ببینه . برام سنگ تموم گذاشته . داداشی دوست دارم . الهی همیشه خودت و خانواده ت در پناه خدای مهربون سالم و راضی و شاد باشید .
تازه از باغ برگشتیم . میخواستم مستقیم برم خونه مامان بزرگم . اما احساس کردم نیاز دارم به اتاقم پناه بیارم وبه طریقی خودمو آروم کنم . داداشی الان وقتی داشت پیادم میکرد گفت تا یکساعت دیگه کاراتو بکن خودم میام دنبالت بریم خونه مامان بزرگم . اینه که نمیتونم با اشک خودمو خالی کنم . چون بعدا چشام حقیقت دلمو فریاد میزنن . هرچند که الانشم دارن حرف میزن ...
...
دیشب ما شام خونه داداش گلم مهمون بودیم . وقتی میخواستیم بریم به همسرم پیشنهاد داد فردا عصر ساعت چهار که از خونه خواهرتون اومدید میایم دنبالتون بریم باغ . ما هم پذیرفتیم و قرار این شد . امروز ظهر خونه خواهر همسرم وقتی رفتم وضو بگیرم بعد از اینکه نمازمو خوندم همسرم اومد تو اتاق و گفت : باغ امروزو کنسل کنیم . مامانینا میخوان برن باغ خودشون . منم میخوام برم . روحیه م خسته س . میخوام به آرامش برسم . بعدشم تو که فردا میری اداره من صبح تنهام . هیچکس نیست . میخوام برم کوه. بهش گفتم یعنی تو نمیخوای امروز عصر بریم باغ ؟ ما دیشب به اونا قول دادیم . اونجام کوه داره - آرامشی که تو میخوای داره - بعدشم باهمیم . در مورد اداره م شب خونه مامان بزرگم میخوابیم تو هم تا نه صبح بخواب منم یازده میام خونه . من نمیذارم بری . تنهام نذار . گفت : تو که بد نبودی . بذار برم . نیاز دارم به اون محیط . چون بعد از رفتن من به نماز و نبودنم تو جمعشون این موضوعو مطرح کرد حس کردم خواست خانوادش بوده . گفتم اگه اونا ازت خواستن باهاشون بری برو . اما اگه خواست خودته نرو . گفت نه اصلا اونا چیزی نگفتن خواست خودمه . و کاش که میگفت خواست اوناست ... کاش ... در نهایت هم بدون نتیجه از اتاق اومدیم بیرون . من رفتم تو جمعشون . دیدم راجع به رفتن حرف میزنن . حس بدی اومد سراغم . نمیتونستم باهاش حرف بزنم . تو قسمت اس ام اس موبایل براش نوشتم باهات شوخی کردم برو . بهت خوش بگذره . منم که فردا صبح نیستم . گفت نمیرم ... اما این نرفتن دیگه معنیش مشخص بود .
بعد مامانش ازش پرسید تو هم میای . گفت نه . مامانش با خنده گفتن : تو دوراهی گیر کردی ؟ منتظر این روز بودم ببینم چه انتخابی میکنی . داداشش اینا گفتن هنوز کجای کاری تو سه راهی و چهار راهیم آینده ها گیر میکنی ... و خلاصه ... منم با اون حس بدم با خنده و یه ظاهر شاد گفتم نه من از دو راهی آوردمش بیرون . باهاتون میاد . بعدشم اومدیم خونه . داداش گلم راس ساعت چهار وقتی تو ماشین با اونا به سمت خونه میومدیم زنگ زد و گفت کجائین ؟ گفتم من تنها میام . گفت : پس شوهرت چی ؟ گفتم اونا میرن باغ خودشون و ... همونجام همسرم تو ماشین برام اس ام اس کرد که : دلم پیش توئه بخدا ... با خوندن این اس ام اس دیگه نمیتونستم مثل چند دقیقه قبل تصنعی لبخند بزنم . انگار خدا همه قدرتو برای لبخند زدن ازم گرفته بود . فقط دعا میکردم زودتر از ماشین پیاده بشم و این بغض لعنتی نترکه .
از ماشین که پیاده میشدم بهم گفت ممکنه نرم . باهات تماس میگیرم . منم وقتی با داداشم میرفتیم سمت باغ باهاش تماس گرفتمو گفتم ما رفتیم . گفت : من شب برمیگردم . گفتم نیازی نیست . میخواستم تو باغ باهامون باشی . شب بمون . فردا صبحم تنهائی ... و این شد همه اون چیزی که باعث ناراحتیم شد .
اینم میگذره - همین الان تو راه برگشت داداش نازنینم بهم گفت تو زندگی باید یه طرف گذشت کنه . درسته گذشت سخته . اما سخت ترش درگیر شدنه . باید گذشت کنی و با سیاست سعی کنی خواستتو انتظارتو مطرح و مشکلتو حل کنی. وقتی اینو گفت دیگه واقعا بغضم تبدیل به حلقه ی اشک تو چشام شد . بازم کنترلش کردم .
ماموریت موضوع کاری بود و نمیتونست ازش بگذره - گفت که برای آینده هردومون رفتنش بهتر بوده . اما این چی ؟ من این همه ازش خواستم نره - این همه بهش اصرار کردم . بازم بین من و یه شرایط دیگه اینبار هم در مقابل یک جمع - دیگری انتخاب شد . میگذره - اصلا مهم نیست . طبیعیه که ازین شرایط دلگیر بشم . این دلتنگیم تا همیشه باهام نمیمونه . مثل همه اتفاقات تلخی که افتاده و احساس بدش الان باهام نیست اینم یه روزی از وجودم میره - فقط کاش میشد اشک بریزمو خودمو خالی کنم . سه شنبه شب خونشون شام دعوتیم . بهش میگم همون سه شنبه شب میبینمت . بیشتر کنار خانواده ت باش .
اینو از روی ناراحتی نمیگم . اون قلبا اینو میخواد . از قبل از عیدم همش میگفت بهتره امسالو بیشتر با خانواده هامون باشیم .
خدای مهربونم ... ازت خواهش میکنم قلبمو شاد کن . خواهش میکنم منو نسبت به این مسایل بی تفاوت کن . منو خالی کن از هر حسی . خدایا بهم قدرت بده تا در تمام شرایط راضی باشم . در تمام شرایط و موقعیتائی که مورد بی مهری و سردی واقع میشم . من همیشه معتقدم حساسیتا باعث دردسر میشن . همیشه سعی کردم دختر حساسی نباشم . بازم تو شرایطی واقع شدم که انتظارشو نداشتم . خدایا بهم قدرت بده تا در همه شرایط شاد باشم ...