تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

دلم گرفته . جنس دنیا برام تو این لحظه ها خشنه . خیلی خیلی خشن و آزار دهنده - آدماش -متعلقانش - آدم بودنم همه و همه ... دندونم یه کمی درد میکنه . روزی که از تهران اومدم پانسمانش کردم تا نوبتم بشه . حرف رئیس برام آزار دهنده بود . جای بابا برام خالیه . عازم مکه س .

زیاد حال نوشتن ندارم . زیاد مهم نیست . مطمئنم اگه یه استراحت کوتاه بکنم حالم میاد سرجاش .

---------------

الان بعد از همون استراحت کوتاه دارم مینویسم . اما هنوز کمو بیش تو همون حالو هوام . دندون دردم بهتر شده . امروز میرم ا پی جی و بعدش پیش دکتر که زودتر برام وقت بذاره . شاید یکی از دلایل مهم دلتنگیم رفتن بابا باشه . وفتی به مامان نگاه میکنم بدتر دلتنگ میشم . دیشب تو یه مهمونی بودیم . همه میگفتن دلتنگ بابا نباشی . تو چطوری میخوای دوری از مامان و بابا رو تحمل کنی ؟ یه آن چشمم به صورت مهربون مامان افتاد . درسته هیچوقت روابط دوستانه و صمیمانه ای باهم نداشتیم درسته هیچوقت باهم حرف نزدیم اما با نگاهمون با رفتار و کردارمون با هم زندگی کردیم عاشقانه ...

وقتی امروز همکارم با حرفیش ناراحتم کرد - وقتی یه لحظه به این فکر کردم که اگه سه ماه دیگه که خونه خودمون نیستم چنین اتفاقی بیفته موقع برگشتن از سرکار دلم خوش باشه به چی ؟ مامان نازم یه دنیا مهربونی و عشق دیگه کنارم نیست که به حرفام گوش کنه .

مهربونیای مامان و بابا رو هیچوقت فراموش نمیکنم . بیدار خوابی بابا رو وقتی بچه بودم یه شب تا صبح بالا سرم یادمه . یادمه شبش شام کباب داشتیم . من حالم خوب نبود . صبح که بیدار شدم از بابا پرسیدم شام خوردی ؟ گفت نه . توحالت خوب نبود منم نتونستم بخورم .

همین الان باز مامان طبق معمول هر روزظهر یه دونه سیبی که برام پوست کنده آورد . مامانی دلم برات یه ذره میشهههههههه ... بابائی خیلی دوست دارممممم ...

به بابا گفتم لطفا زیر ناودون طلا اولین نفری باشم که برام نماز میخونی ... داشتم فکر میکردم چه آرزوئی باید بکنم . الان تو این موقعیت دیگه سلامتی عزیزام دوستای گلم برام خیلی مهمه . میخوام سایه پدر و مادر مهربونم روی سرم باشه و سالمو تندرست باشند ...

حس غریبیه زندگی ...

مامان بابا من عاشقتونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ......... عشق به شما بود که من از بحرانی ترین شرایط ممکن در زندگیم گذشتم . اونجا من باید به قرص خواب و انواع آرامبخشها متوسل میشدم ولی فقط بخاطر پدر و مادرم سعی در حفظ خودم داشتم و دارم .

الان میرم دندونپزشکی . شب هم خونه یکی از فامیلا دعوتیم . از روزی هم که اومدم موفق به تماس با مادر شوهرم نشدم الان بهشون یه زنگی میزنم . الانم همسرم تماس گرفت و گفت میخواد بره خونه عمه اینا دیدن بابا . گفتم کلی از طرف من ببوس بابا جونمو . فردا پرواز دارن ...

خدایا خودت حافظ و نگهبان همه باش . آمین




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:26 توسط .::bahar::.


من برگشتم با کلی خرید و خاطرات خوب کنار همسرم . برای ثبت خاطرات خلاصه ای از کارای انجام شده رو مینویسم

چهارشنبه ساعت شش رسیدم و مستقیما رفتیم اکباتان برای خرید روتختی . رنگ زمینه روتختیم شد زرشکی . خیلی دوسش دارم . بعدشم یه دوری زدیم .

پنجشنبه صبح با دخترعمه جونم رفتیم میدون محسنی برای همسرم ساعت خریدیم . ظهر اومدیم خونه و دوباره ساعت سه و سی رفتیم کریم خان برای دیدن حلقه و یه مدلو انتخاب کردم برای خودم . دوباره ساعت شش و سی اومدیم خونه عمه . همسرم اومد دنبالم و بعدش رفتیم برای دیدن رنگ فرم مبل و تائیدش که قرار شد برامون قهوه ای هم بزنه و بین طلائی و قهوه ای انتخاب کنیم .

 جمعه خونه بودیم . ظهر میخواستیم بریم سینما که دیدم بهتره الان که خودم هستم اون یکی دیگه اتاق خوابمونو تمیز کنیم . هفته قبلش همسرم اتاق خواب دیگه رو با خواهرش تمیز کرده بودن . تختمونم که اومده بود و جابجاش کردیم . تا ساعتای پنج و سی کارمون تموم شد . شب خونه خواهر همسرم شام دعوت بودیم .

شنبه صبح رفتم خونه عمه جونم و با هم رفتیم بازار برای دیدن حلقه . اما چیزی مورد پسند واقع نشد . از همونجا دوباره رفتیم کریم خان ... زیر بارونا کلی خیس شدیم و خوش گذشت .

عمه هم حلقه انتخابیمونو تائید کردن و قرار شد با همسرم برای خریدش بیایم . عصرش همسرم اومد دنبالم و رفتیم برای انتخاب رنگ فرم مبل و بالاخره تائید شد که رنگش قهوه ای باشه . از همونجام رفتیم بهارستان و پارچه مبلو انتخاب کردیم . طبق معمول که همه چیزای صورتی چشممو میگیره بازم از فاصله ده متری یه پارچه با گل صورتی دیدم و همونجا خریدیمش که همش دعا میکنم خوب از آب در بیاد . این شبا اونقدر خسته بودیم که میرسیدیم خونه بعداز خوردن شام دوتامون از حال میرفتیم . چون همسرم همه وسایل خودشو جمع کرده بود و هنوزم برای نصب یخچال نیومده بودن این چند روز یخچال نداشتیم و شبا مهمون دلمون یا کباب بود یا ساندویچ . همه وسایل اتاق خواب دیگه رو هم تو سالن گذاشته بودیم تا موکتشو بشوریم و بعد مرتب کنیم . خلاصه ...

یکشنبه صبح هم من رفتم خونه عمه اینا و بعد از نهار با عمه رفتیم مولوی برای انتخاب پرده . بعدشم رفتم خونه دختر دائیم تا باهاش برم خیاطی برای دوختن لباس پاتختیم . شب ساعت یازده و نیم با همسرم خونه رسیدیم .

 دوشنبه هم همسرجون ظهر رفت سرکار و با خواهرش تماس گرفت که برای شستن موکت و جابجا کردن اتاق بیان . چون این کارا از دست خودمون ساخته بود و میشد بعدا هم انجامش داد مخالف بودم خواهرشو به زحمت بندازیم اما دیگه تصمیم همسرجان بود . خواهرشون اومدن و با هم اتاقو چیدیم و اونجا دیگه تقریبا دورو برمون مرتب شد . همسرم هم رفت سر کارش . من تا ساعتای پنج و نیم با خواهر شوهرم بودم که دیگه رفتن و تنها شدم به انتظار اومدن همسرم . قرار بود تا ساعت شش بیاد اما ساعت هفت رسید . از دستش بخاطر تاخیرش ناراحت بودم . تازه خودمو تو این موقعیتا میشناسم که در مواجه شدن با این شرایط برخوردم چیه . سکوت میکنم و چیزی نمیگم تا اینکه همسر جون شروع میکنه به حرف زدن . اونم جالبه که اصلا اهل اینکه همون اول از دلم در بیاره یا یه جورائی دلجوئی کنه نیست سکوت میکنه تا دقایقی رابطه در سردی بگذره که تازه بعد جدی و منطقی شروع میکنه به حرف زدن . اینم یه جورشه دیگه . واسه همسرجان اصلا نمیتونم خودمو لوس کنم .با این اوصاف ظاهرا اهل نازکشیدن نیست ...

خلاصه رفتیم کریم خان و حلقه منو خریدیم . دوست دارم حلقه همسرم پلاتین باشه . اما قیمتش بیشتر از طلاس و گرونتر در میاد . بخاطر همین مخالفت میکرد و میگفت هزینه ش سنگین میشه . چون دیر وقت و مغازه ها در حال بستن بودن دیگه اصرار نکردم . ظاهرا خودم باید کار خودمو بکنم . این بار هیچ خریدی براش از تهران انجام نشد . باید خریدای آقای دامادو به تنهائی از مشهد بکنم .

فردا صبحش یعنی سه شنبه صبح ساعت نه اومدن و یخچالمونو وصل کردن . صبحانه خوردیم و رفتیم فرودگاه و ... این شد همه سفر شش روزه من به تهران . همسر جان قول دادن دوم خرداد برای دیدار همسرشون بیان . منم که همون دوازدهم خرداد میرم تهران که لوازمو از خونه عمه بیاریم و بچینیم . این همزمان میشه با اومدن بابا و عمه اینا از مکه و همینطور دائی همسرم . فکر میکنم مادر شوهرمم میان تهران . دیگه نمیدونم چی پیش میاد ...

امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره ... آمین




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:38 توسط .::bahar::.


وقتی  ساک سفرتو میبندی - سفر کوتاه چهار پنج روزه تو - به سمت کسی و جائی که نیمه دیگه زندگیت قراره اونجا و کنارش رقم بخوره حس قشنگی داری . هرچند اون حسی که باید نیست  اما بازم تا همینجاش  خیلی عالیه . دیشب به همسرم میگفتم ذوق دارم ازینکه قراره ببینمت . یه چیزی شبیه به همون حسی که تو بچگی  بیشتر میومد سراغم و هر چی که بزرگتر شدم ازش بیشتر فاصله گرفتم چون دیگه هر چیزی راضی و شادم نمیکرد .  یه جائی فکر کردم دیگه هرگز لمسش نمیکنم . اما خدارو شکر که اون حس و حال و هوا رو تقریبا  تو دنیای خودم باز پیداش کردم .
وقتی یاد اون لحظه میفتم که همسرم  سمت راست درب ورودی فرودگاه تو همون جای همیشگی با چشمای منتظرش دنبالم میگرده - وقتی یاد گرمی دستاش میفتم وقتی دستمو میگیره  - حتی وقتی یاد این میفتم که  ساک به دست چه همه مسیرو  طی کردیم برای خریدامون و قراره فردا هم با همون ساک قرمز مستقیم بریم برای خرید روتحتی - وقتی یاد اون آدمکه چوبی تو خونه که دست و پاشو میتونی به هر شکلی در بیاری و من در لحظه ورودم آغوششو باز میکنم و روزی که میخوام برم دستاشو به حالت خداحافظی درمیارم -  وقتی یاد آهنگای قشنگی که قبل از خواب برامون لالائی میخونن میفتم - وقتی یاد همه خاطرات قشنگ بودنمون کنار هم تو این مدت میفتم -  لبخندی که حاکی از یه شادی آرومو خاطره انگیز در وجودمه - رو لبام میشینه .

همه کارامو انجام دادم . فردا شب این موقع اگه خدا بخواد کنار همسرم هستم .  خرید روتختی - انتخاب پارچه مبلمون - خرید حلقه - خرید بوفه - دوختن لباس برای پاتختی - خرید پیراهن و کفش آقای داماد این دفعه قراره انجام بشه . امیدوارم لحظه های خوبی در انتظارمون باشه  ... 
 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:15 توسط .::bahar::.


دو سه روزه یه حسای عجیب و غریبی میاد سراغم . یه جورائی باز داره دلهره و ترس از روبرو شدن با یه موقعیت جدید ناشناخته میاد سراغم .

یهو همه چیز چقدر تغییر میکنه . محل زندگیم - محل کارم - آدمائی که الان هفت ساله هر روز دارم میبینمشون یهو میشن آدمای جدیدی که نمیدونم کی هستن ؟ چطوری هستن ؟

از مامان و بابا برای اولین بار دارم دور میشم . من هیچوقت ازشون دور نشده بودم . میدونم هر وقت بخوام میتونم بیام ببینمشون . اما در کل زندگیم خونه م دیگه ازشون جدا میشه .

شرایط زندگیم تغییرات کلی میکنه . صاحب یه خونه میشم با کلی مسئولیت .

فکر کردن به اینا منو که به بی خیالی معروفم یه جورائی گهگاهی میبره تو فکر . البته با توجه به شناختی که از خودم دارم میدونم زود با شرایط سازگار میشم . یه چیز دیگه م هست همسرم مرد خیلی مهربونو خوبیه . میدونم اگه تلاششم نکنه که بخواد برام یه مرد رمانتیک و رویائی بشه ولی نمیخواد ناراحتم کنه و اگه موردیم پیش میاد ناخواسته اتفاق میفته . این چیزیه که تا الان ازش فهمیدم . میدونم باهاش برم زیر یه سقف اونجا تازه میتونم دقیقا بشناسمش . کاش باعث آرامش و آسایش روحم باشه و اختلافات بینمون در حداقل ممکن باشه ...

امروز بلیط گرفتم برای چهارشنبه عصر ... کلی خرید دارم ... تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:45 توسط .::bahar::.


همسر عزیزم دلم تنگ شد برات . وقتی ازت خداحافظی کردم ... تا دو سه ساعت دیگه دوباره کیلومترها از هم دور میشیم .

به قول خودش با اینکه اینبار زیاد کنار هم نبودیم اما نزدیک هم بودیم . دلم براش تنگ شد خیلی خیلی خیلی . فراموش نمیکنم روز جمعه رو تو باغ . چقدر بهمون خوش گذشت . چقدر شاعرانه بود . از همه دلتنگیا بگذریم . اتفاق تازه اینکه تاریخ عروسیمون تغییر کرد . همسر من بالاخره کار خودشو کرد .

از اول بهم میگفت تاریخ انتقالیت اول مرداده . دو هفته بعد از عروسی باید دور از هم باشیم . دوست دارم روز بعد از عروسی دیگه باهم باشیم و با هم بریم خونمون . فکر نمیکردم زیاد جدی باشه . اما برنامه مون تغییر کرد و تاریخ عروسی من شد : 87/04/22شنبه مصادف با ولادت حضرت امام جواد (ع) ...

روز بعد از پاتختی یعنی دوشنبه میریم مسافرت و بعد ازینکه برگردیم خانواده همسرم و خانواده خودم تشریف میارن تهران ... همه این روزا قشنگ و به یاد موندنی و خاطره انگیزه . فقط اون قسمتش که خانواده هامون میان یه جورائیه . من هنوز هیچ کاری بلد نیستم . هر چند طفلکیا خودشون همه کارا رو میکنن . اما به هر حال عروسی گفتن ...

خریدامونم انجام دادیم . اما فرصت باز هم کم آوردیم . کیف و کفش من و آقای داماد موند .

دیگه نمیدونم چی بنویسم . دلم تنگ شده برای همسر جونم . خیلیییییی ... هفته دیگه چهارشنبه به امید خدا میرم تهران . امیدوارم اونجا بشه بیشتر کنار هم باشیم ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:2 توسط .::bahar::.


انگار مامانم حس کرده که دخترش زیاد شاد نیست . مامانو بابا دوران عقد خیلی خاص و خوبی داشتن. بطوریکه دو نفر ازدواج میکنن به خاطر شوق و ذوقی که در مامانو بابا میبینن در ازدواج ...

یه چیزائیو حتی دیگه اینجام نمیتونم بنویسم . چون بیشتر احساس خورد شدن میکنم . شاید اگه کسی اینجا رو بخونه فکر کنه چقدر داره به من سخت میگذره . نه اصلا اینطور نیست . خدا میدونه چه لحظه های خوب و قشنگی با همسرم داشتم ... با مامان و بابا و خانواده خاله رفتیم باغ . انگار کیهان دست به دست هم داده بود تا بهمون خوش بگذره . صدای جیک جیک پرنده ها وزش ملایم باد زیر اون درخت سر سبز ... همش زیبا بود . همش رویائی و قشنگ بود ... اما ... یه اتفاقاتی گاهی آدمو دلگیر میکنه . بیشتر وقتی میرم تو فکر که حرفای دیگرانو میشنوم . اصلا بگذریم . مهم نیستش .

قرار بود امروز برگرده . اما برنامه شون تغییر پیدا کرد . فردا برمیگرده . پنجشنبه من شب عروسی دعوت بودم فرصت زیادی نداشتیم و ادامه ی خریدمون امروز انجام میشه .

خانومی داداشی هم کمرش دچار مشکل شده . اینو تازه دیشب که داداشم منو برد خونه شون فهمیدم .به من اون روز نگفتن که نگران نشم . نمیتونه زیاد راه بره . باید استراحت کنه . من همیشه از خدای مهربونم براشون آرزوی سلامتی کردم . امیدوارم حالش خیلی خیلی زود خوب بشه و مشکلش برطرف بشه .

میرم کارامو انجام میدم و بعدشم میرم خونه مامان همسرم ...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:35 توسط .::bahar::.


امروز قراره من به همراه همسرم و خواهرشون بریم خرید . حلقه رو از تهران میخریم ولی بقیه خریدامونو همینجا انجام میدیم . زنگ زدم به خانوم داداشی که باهامون بیاد . اما قبول نکرد و گفت خودتون برید . احساس میکنم از یه چیزی ناراحته . امیدوارم باز نقل قول دروغی از جانب من نشنیده باشه . یه چیز تلخ و جالب اینکه جدیدا در برخورد با بعضی از افراد فامیل حس میکنم یه جورائی سرسنگین و سرد شدند . رفتارشون اون لحظه باعث تعجبم میشه . من بیچاره روحم از همه جا بی خبر . امیدوارم کسی نقل قول دروغی از جانب من نکرده باشه . در رفتارام هیچوقت نخواستم عامل ناراحتی کسی باشم یا حرفی بزنم که اون برنجه . خیلی کم پیش اومده مثل مورد اون شب کسی بهم چیزی بگه که بذارم متوجه ناراحتیم نسبت به حرفش بشه . اما خوب ... اینجوریاس دیگه ... اگه فرصتش پیش بیاد و این ماجرا چندین بار دیگه تکرار بشه باید ریشه و عاملشو پیدا کنم . تا حالا بنا رو بر این گذاشتم که ناراحتی شخصی داشتن .

ازینجا به بعد نوشته هام شخصیه ... ابراز دلتنگیه ... نمیخوام ناراحتتون کنم پس بهتره نخونیدش یه دلتنگیه ساده س که نوشتن آرومترم میکنه .

خداجونم ... از ظهر یه بغض اومده تو گلوم . با اینکه میدونم امروزم یکی از روزای خاطره انگیز زندگیم میشه و خیلی دوست دارم شاد باشم اما یه جورائی دلتنگی اومد سراغم . من نباید وقتی میدونستم خانم داداشم به دلیل مسایل شخصی خودش درگیریائی داره باهاش تماس میگرفتم و ازش میخواستم باهام بیاد . اون اصلا وظیفه ای نداشت و نداره که این همه در حق من لطف کنه . درخواست من بیجا و بیمورد بود . کاش زنگ نزده بودم .  داداشی اونجا پیشش بود و متوجه شد که گفت من نمیام . وقتی بعداز چند دقیقه داداشی بهم زنگ زد و گفت خوب نیست تنها بری زنگ بزن اون خانوم داداش دیگه باهات بیاد بهش با یه لحن شاد گفتم اصلا لزومی به اومدن کسی نیست . اگه لازم بود از خانم خودت میخواستم حتما باهام بیاد . ضرورتی نداره حتما کسی باهام باشه و باهم خداحافظی کردیم .

خانوم داداشم در حق من لطفهائی کرده محبتائی کرده که من تو دورو بریام تا حالا ندیدم کسی در حق خواهر واقعیش بکنه . اون حق خواهریو کاملا در حقم ادا کرده . نمیدونم چطور باید جبران محبتای داداشم و خانوم گلشو بکنم . من همیشه از خداوند مهربونم براشون آرزوی خوشبختی و سلامتی میکنم .

ازینا بگذریم . عامل ناراحتیم این شد ... صبح یه نفر با گفتن یه جمله سه کلمه ای منو برد تو فکر . میدونم قصدش ناراحت کردن من نبود . ولی درست نبود اون موردو به زبون بیاره و مطرح کنه .

دلم میخواد به مرحله ای برسم که در برابر حرفها و برخوردهای نامانوس آدمها همینطور که در ظاهر میخندم در باطن هم بخندم و شاد و بی تفاوت برخورد کنم . هرچند اکثر موارد همین بوده اما دیگه بعضی جمله ها حرفا واقعا سنگینه و هضمش سخت ... این روزا چرا باید این همه جمله های سرد بشنوم ؟؟؟

خدایا به من قدرتی بده تا در برابر خوبیهای اطرافیان قدرشناس و سپاسگذار و در برابر بی مهریاشون شاد باشمو بی تفاوت ...

تا اشک نریزم آروم نمیشم . ولی به محض ریختن یه قطره اشک چشام تا ساعتا داد میزنن سر درونمو ... پس مهمون دلمه تا فرصتی که یا خو به خوداز بین بره یا تو خلوتم خالی بشه ... امیدوارم با دیدار همسرم قلبم آروم بشه ... آمین

------------------------------------------------------ 

با من بمان که ظلمت شب از راه میرسد وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است - خدایا : ای یاور بی کسان با من بمان ...

در هر لحظه به حضور تو نیاز دارم . چه چیزی جز لطف تو میتواند ترسهایم را در هم شکند ؟

چه کسی جز تو میتواند پناهو یاور من باشد ؟

در روزهای ابریو آفتابی با من بمان ...

از هیچ دشمنی  نمیهراسم چون تو در کنار منی ...

آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند - مرگ هم تلخ نیست ... اگر با من بمانی همیشه پیروزم ...

ای خدای مهربانم ... ای خدای مهربانممم ...

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:31 توسط .::bahar::.


سلامممم و شب خوش ...

من یک عدد - عروس بهار - خابالوی خسته هستم ... دیشب همسر جون یهو گفت داره میاد ... باورم نمیشد . شبای قبلم سرسری میگفت و زود ازش رد میشدیم . اما دیشب دیگه جدی گفت . باورم نمیشد بیاد .  منم از عصر مشغول امورات شخصیمم تا الان که میخوام بخوابم . قراره یه سری خریدای مرسوم مثل آئینه شمعدون و ... انجام بشه . امیدوارم لحظه های خوبی در انتظار من و همسر عزیزم باشه  ...

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:32 توسط .::bahar::.


این یه پست شخصیه . یه جور ابراز دلتنگیه . وقتتونو میگیره و شاید حس خوبی بهتون نده . نخونیدش ...

----------------------------------- 

دلم میخواد برم جائی که ارتباطاتم اونجا به حداقل ممکن برسه . تنهائی رو برگزیدن خیلی سخته اما میخوام اونقدر باهاش مانوس شم که ازش لذت ببرم . امروز اکثر روابط ما رو تهمت - غیبت - حسد - ریا و نفاق در بر گرفته . مطمئنم روزی دلتنگ میشم برای همه اونائی که با حرفاشون و بعضی با اعمالشون خاطره بدی از خودشون گذاشتن . خیلی بده مسایلی پیش بیاد که وادارت کنه بگی از نظراتی خوشحالی که داری دور میشی از افرادی که میدونی دوست دارند اما به دلیل کمبودهای شخصی که دارن نه میتونن رو آب ببیننت نه رو آتیش .

نمیدونم چرا ؟ نمیدونم چه نقل قولای دروغی از جانب من کردن که باید شاهد برخوردای عجیب و غریب باشم که ندونم به چه جرمی با یه جمله هائی محکوم میشم ؟ !!!

این حرفا هست . همه جای دنیا هم هست . تنها راهش محدود کردن ارتباطاته . من سکوت میکنم . جوابی ندارم که بدم . بذار هرکس هر چی که دوست داره بگه ...

من همیشه گوش شنوای یکی از دوستام هستم . در رابطه ما شاید هشتاد درصد اون گوینده س . لابلای همه حرفاش گاهی درد دل میکنه و من بدون اینکه اونو مورد قضاوت قرار بدم به حرفاش گوش میکنم و سعی میکنم باهاش همدلی کنم . ولی اون نسبت به کوچکترین ابراز نارضایتی من از بعضی شرایط واکنش نشون میده و مواخذه و قضاوت میکنه ...

چند نفر هم هستن که در جمع فامیلی مقابل چشم خودت فکر وعقیده تو مسخره میکنن . البته اینو دیگه همه فهمیدن . ولی خوب اثر بد خودشو میذاره ...

من بعد از ازدواج تصمیم داشتم و دارم کلامی ازین مواردو برای همسرم نگم . هیچوقت دوست ندارم نه از اطرافیان خودم نه همسرم حدالامکان شکایتی بکنم . ولی برام خیلی جالبه در همون برخورد اول خودش برام استنباطشو گفت ازینکه حدود روابط با بعضیا باید از حدی فراتر نره ...

امروز یکی از همونائی که چند شب قبل با یه جمله من و برادرامو برد زیر سوال بهم زنگ زد و در رابطه با کاری سوالی پرسید . خیلی دوستانه باهاش حرف زدم . گفت که چرا نیومدی فلان جا دیشب ؟ گفتم فرصت نشد و ... نمیخوام با کسی وارد بحث بشم . همه شکر خدا عاقلن و فهمیده و خودشون میفهمن با کدوم جمله و حرفشون ناراحتت کردن . فعلا که نه اونا نیازی به دیدن من دارن نه خدا رو شکر من نیازی به دیدارشون جز گاهی دلتنگی که تحملش میکنم .

به هرحال من میام تهران . اونجا هم فامیل دارم هم دوست . اما تصمیمم ارتباطات در حداقل ممکنشه . چرا که دیگه نمیخوام به خودم اجازه بدم روحم آزرده بشه . میخوام دیگه به خودم بپردازم . این تصمیم زیاد راحتی نیست . آرزو میکنم خداوند دوستی مهربان صادق صمیمی و مومن در مسیر زندگیم قرار بده که حتی اگه روزی از من ضعف و نقصانی دید دوستانه بهم کمک کنه و کنارم باشه . کاری که من خیلی جاها در حق خیلیا سعی کردم انجامش بدم ولی باز هم بد دیدم ...

بگذریم ... برای همه آدمها آرزوی شادی میکنم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:53 توسط .::bahar::.


خیسممممممممممممممممممم

دارم میلرزممممممممممممممممممممممممم

 

وای خدا جونم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بهههههههههههههههههههههه

چه باورنییییییییییییییییییییی ...

خیس خیس خیس شدممم ... خیلی خوشحالم خیلیییییییییییییییییییی

خدایا زیر بارون رحمتت چه لذتی بردمممممممم ... شکرتتتتت ...

همه تنم خیسههه ... دارم میلرزمممم ... وایی چقدر ذوق کردممم چقدر فریاد زدم ... همسایه ها حتما با خودشون گفتن این دختره دیوونه شده . به چه صدای رعدو برق قشنگییی ...

میرمممم تا بازم زیر این بارون نفس بکشم و در لطافت این هوا دعا کنم ...

خداجونم بازم ممنونم ازت ...

مرسی




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:32 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده