
Jamshid - Sepideh .mp3
اگه خدا خیلی بخواد بهم رحم کنه کارم به این حالت درست میشه که مامور بشم و غیر ازین هم باید از اداره م استعفا بدم و برم یه شرکت خصوصی با حقوق و مزایائی خیلی کمتر ازینجا . تازه اگه این فرصت برام پیش بیاد و گرنه باید تشریف بیارم تهران و مشغول شغل شریف خانه داری باشم که این برای من که بعد از دیپلم گرفتن رفتم سرکار غیر ممکنه .
فکرم خیلی مشغوله . بلاتکلیفی خیلی بده . اصلا یک درصد هم فکر نمیکردم کارم به مشکل بخوره . تورو خدا برام خیلی دعا کنید .
پی نوشت :
صبح جمعه س . از لحظه ای که بیدار شدم حس بدی اومده سراغم . دیشب کلی فکر کردم به اینکه اگه واقعا کارم درست نشه چکار باید بکنم . امروز صبح به مامان اینا گفتم . منتظر بودم بهم بگن امیدوار باش ایشاله درست میشه . اما گفتن : دوران عقدت طولانی تر میشه . هرچند دیشب خودمم در نهایتش به این فکر میکردم که عروسی میگیریم و بعد اینقدر میمونم تا درست بشه . اما انتظار شنیدنشو از کسی ندارم .
ای خدااا ... این چه مملکتیه که ما توش زندگی میکنیم . اگه پارتی و پول داشته باشی حق زندگی کردن داری . اگه نداشتی باشی همون بهتر که بمیری . تو ممالکی که ادعای دین و ایمانشون نمیشه این همه ظلمو خیانت در حق مردم نمیکنن که تو این کشور دارن میکنن . یعنی واقعا امثال من باید چکار کنن ؟ این چه قانون احمقانه ای ؟ کدوم شخصیت فرهیخته و اندیشمندی وضعش کرده ؟
حالم ازشون به هم میخوره . چه کاری تو این مملکت آسونه که انتقالی گرفتن دومیش باشه ؟
تازه این یه موردشه که من باهاش مواجه شدم و دارم میبینم . ببین چه همه ازین قوانین که حیف اسم قانونو روش گذاشت وضع کردن و برای ملت مشکل درست کردن .
نمیبخشمشون ... ظالمای مدعی ...
دندونمو عصب کشی کردم . خوشبختانه به خیر گذشت . اما جز مایعات نمیتونم چیز دیگه ای بخورم . چون شدیدا درد میگیره . قبلا به محض آمپول زدن فشارم میفتاد پائین و تا مرز از حال رفتن میرفتم . البته الانم نسبت به آمپولم همینطورم . ولی تصمیم گرفتم از یه جائی با خودم مبارزه کنم . بخاطر همین دیروز به تنهائی رفتم مطب دندونپزشکی . هر چند این دکتر آشناست . اما بازم خودش کلی بود .
تو یکی از همین روزا با مامان میریم مزون لباس عروس . چیزائی که من دیدم زیاد جالب نبودن . شاید یه مدل انتخاب کنیم بدوزن . اگه کارای انتقالیم بطور عادی پیش بره و مشکلی پیش نیاد طبق درخواستی که دادم باید اول مرداد تهران باشم . یعنی تیرماه آخرین ماهیه که تو خونه پدری - تو محیط کارم کنار خانواده م و همکارام هستم . خانواده ای که بیست و پنج سال کنارشون زندگی کردم و همکارائی که هفت سال کنارشون کار کردم . نمیدونم چرا نمیتونم رفتنو باور کنم .
تا حکم انتقالیمو با چشام نبینم رفتن باورم نمیشه . دارم به این فکر میکنم یک ماه دیگه مثل امروز چه حالی دارم ؟ چه حسی دارم ؟ باید وارد محیط کاری جدید بشم با کلی آدمای متفاوت . وارد شهری جدید با کلی خیابونا و آدمای جدید ... میشم خانوم یه خونه و مسئولیت اداره یه زندگیو به عهده میگیرم . شاید اگه زندگی دانشجوئیو تجربه میکردم و مدتی دوری از خانواده الان برام راحت تر بود .
در حال حاضر هم به جدائی از خانواده فکر نمیکنم . به این فکر میکنم که فاصله م از خانوادم یک ساعته و هر وقت دلتنگ بشم میتونم بیام پیششون . فقط برام دعا کنید با این همه تغییرات زود سازگار بشم .
من چون اهل خوردن میوه نیستم مامان هر روز بعد از ناهار برام میوه پوست میکنه میاره و حاضر و آماده فقط میل میکنم . از ساعت سه تا پنج هم میخوابم و عصرها هم برای خودمه . سعی میکنم از همه این یه ماه نهایت استفاده رو بکنم . لباسامم کم کم باید از کمد در بیارم و به فکر فرستادنشون باشم .
خدایا بخاطر همه نعمتات شکرگزارتم . خدایا ناشکریا و ناسپاسیای ما رو به بزرگی و مرحمتت ببخش . خدایا ما رو با رحمتت مورد لطف و آمرزش قرار بده ...
آمین
به هر حال امروز خودم رفتم تالار و قرارداد رو بردم . همه وقتا پر شده بود و تنها دوازدهم مرداد خالی بود . من اول مرداد اگه کارای انتقالیم جور بشه باید تهران باشم . چاره ای نیست پنج شش روز زودتر میرم تهران و برای عروسی برمیگردم . اس ام اسی که همسرم صبح برام فرستاده بود برام جالبه . شما هم بخونیدش :
( فکر میکنم یک رابطه بین ما و عدد هشت وجود داره. به اختلاف این عدد توجه کن :
تاریخ عقدمون : ۸ دی ماه
تاریخ عروسیمون : ۱۲ مرداد ماه
تاریخ تولد من : ۲۰ مرداد ماه
تاریخ تولد تو : ۲۸ مرداد ماه )
برای منم جالب بود . امیدوارم دیگه این بار موردی پیش نیاد .
اینبار در تهران مبلامونو تحویل گرفتیم . خدا رو شکر راضی هستیم . بابا و داداشی هم برای اولین بار شب خونمون خوابیدن . اتفاق خاص دیگه ای هم نیفتاد .
میرم استراحت کنم . سه شنبه عصر وقت دندون پزشکی دارم . باید عصب کشی کنم . میترسم . همسرم میگفت سه شنبه میاد و پنجشنبه برمیگرده . اما دیشب گفت چهارشنبه برمیگرده . به نظرم کمتر از بیست و چهار ساعت این همه راهو اومدن عقلانی نیست و ازش خواستم که نیاد .
میگه دوست دارم - دلتنگتم ... اما عملا چیزی نمیبینم . خدارو شکر میکنم که عاشقانه باهاش ازدواج نکردم وگرنه ازین رفتارای گاهی اوقات سردش خیلی زجر میکشیدم .
در یه رابطه عاشقانه وقتی چند دقیقه تماس تلفنی دیرتر بشه بیقرار میشی و ناآروم . اما در رابطه ما فعلا حساسیت زیادی موجود نیست ...
تا بعد ...
کمکم کنید ... این دو سه روزه اینقدر فکر کردم که مغزم ترکید ... همسرم میگه عروسی نگیریم و بریم مسافرت . انگار بعد از فوت این آقا همه چیز برای عروسی در وجودم کات شد . هر کسی نظری داره . مامان میگه نکنه بعدها حسرتش برات بمونه . داداشی میگه بگیر . خانم داداشی میگه نگیر و ...
این رو هم بگم عروسیای ما ازین نوعه که هیچ بزن بکوبی توش نیست . اما خوب به هر حال عروسیه دیگه .
این روزا واقعا زیاد جالب نیستن . همش کسلم . حالم بیاد سرجاش از تهران رفتنم مینویسم . لطفا بهم کمک کنید . مخصوصا کسائی که تجربه شو دارن . ولادت امام علی برای اون آقا عید میگیرن . تو مرداد ماه دو روز بیشتر تالارمون وقت نداره . یک مرداد و دوازده مرداد . این دو روزم میترسم از دست بدیم . نمیدونم باید چکار کنم . کمک کنید ...
این هفته که بابا از مکه اومد باید صحبت کنیم و ببینیم چکار میشه کرد . قطعا دیگه اون تاریخ برگزار نمیشه . دارم فکر میکنم اصلا تالار پیدا میکنیم ؟ تو این بحبوحه عروسیا که از اواسط شهریورم ماه رمضون میشه ؟ ! ! اون تیکر بالای صفحه برای سومین بار باید عوض بشه . اما چه تاریخی ؟ خدا میدونه .
پس فردا به امید خدا میرم تهران . به احتمال خیلی زیاد با مادرشوهرم . اما چون حالشون زیاد خوب نیست اومدن ایشون هم تا لحظه آخر قطعی نیست . بابا اینا هم سه شنبه میرسن . طفلکیا به محض ورود باید یه خبر بد بشنون . این دو روز اصلا روزای خوبی نبودن . کاش دیگه تکرار نشن ...
خدایا به قلب همه اونا که عزیزشونو از دست دادن صبر بده . آمین
نمیدونم چرا ؟ عجیبه برام ولی این حس اومده سراغم ...
خودمو نمیبخشم برای اون روزی که پسرک بینوای هشت نه ساله اومد اداره و کمک خواست . همه با بی اعتنائی و با حالت شوخی و خنده به اون یکی پاسش میدادن . وقتی به من رسید بهش گفتم میدونی کاری که میکنی اصلا کار خوبی نیست ؟ تو باید کار کنی و پول در بیاری . گفت : هر جا میرم دنبال کار میگن تو ضعیفی نمیتونی کار کنی . گفتم شما باید درس بخونی و بابا کار کنه و پول در بیاره . بابات الان کجاست : گفتم خونه س. گفتم پس برو به بابا بگو بره سرکار و برای تو پول بیاره ... و شاید اون لحظه اونقدر دلسنگ و پست شده بودم که فراموش کرده بودم اونم یه بنده خداست و اگه در شرایط بدی نباشه گدائی نمیکنه . خدایاااااااااااااااا
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
منو ببخش ... اون بنده تو بود . این همه آدمائی که ناخواسته اومدن تو این دنیا بنده تو هستند . خدایا منو ببخش که مدتیه غرق خودم و خواسته هام شدم . خدایا منو ببخش که فراموش کردم دارم در جامعه ای زندگی میکنم که توش کلی افراد ضعیف و نیازمند وجود دارند و برای تو هیچ کاری نداره منو در کمتر از آنی از هر لحاظ نیازمند تر و مستحق تر ازونا کنی.
خداجونم منو ببخش . ازت خواهش میکنم منو برای اینهمه غفلتم ببخششششششششششششششش ... همه سعیمو میکنم که جبران کنم .
بعد از تموم شدن خریدام و شروع زندگی جدیدم باید یه طور دیگه زندگی کنم . خدایا چشای اون پسر بینوا رو فراموش نمیکنم . التماسای پسرک آدامس فروشو تو خیابون از یاد نمیبرم . خدایا چشای پر از التماس و نیاز پدربزرگها و مادربزرگهائی که فراموش شده نو از یاد نمیبرم ...
میخوام چند صباح باقیمونده از زندگیم یه طور دیگه بگذره . بغض تو گلومه . خدایا ... منو ببخش . سهل انگاریها و خطاهامو با رحمتت و لطف بیکرانت ببخش ...
خدایا ... منو ببخش
دیشب پسر عمه بابا فوت میکنه . از صبح حس و حال عجیبی دارم ... خدا بیامرزدش . دو سال قبل وقتی رفتم جشن عروسی پسرش گفت ایشاله عروسی خودت و حالا ...
امروز روز عجیبی بود . خیلی عجیب ...
خدایا عظیمی - کریمی - بخشنده ای ... بر ما نگیر و ما رو به بزرگی و کرمت ببخشو بیامرز ...
آمین
پسر شیطون داداشم هفته قبل سرشو کچل کرد . ازونجا به بعد میره بیرون کلاه میذاره . امشب تو اون جمع رسمی با با مزه گی تمام کلاهو گذاشته بود رو سرش و مدام جلو عقبش میکرد . وای خداااا ... من و دختر خاله هام کنار هم سابقه این اتفاقاتو زیاد داریم .
جائی که نباید خنده مون میگیره و دیگه قطع بشو هم نیست . اما خوب الان دیگه من ازدواج کردم و یه طور دیگه انتظار میره . و اما دلیل ناراحتی دیشب :
همسر جان فرمودند خیلی طبیعیه هفته ای یه بار مهمون شامی داشته باشی . من گفتم من اولش چنین آمادگی ندارم و نمیتونم . بعدشم هیچکس هفته ای یک بار مهمونی اینجوری نمیگیره . گفت همکارای من هر هفته شام مهمون دارند . هیچکدومم حرفای تورو نمیزنن و با لحنی که اصلا انتظارشو نداشتم گفت : پس یه خانوم باید چکار کنه ؟ مرد چه گناهی کرده ؟
گفتم روز اول که بابا اینا بهت گفتن من تو خانواده ای بزرگ نشدم که مثل شما خیلی مهمون دار باشن . گفت من فکر نمیکردم دیگه به این شوری باشه و خلاصه ...
یه لحظه دلم سوخت به حال خودم . منی که خودم قلبا دوست دارم زودتر خودمو در شرایط یه خانوم خانه دار و کدبانو در خونه پیدا کنم و باعث افتخار همسرم باشم چرا اینجوری صحبت میکنه ؟ یعنی واقعا اگه من روزی اصلا نتونستم یه تعداد زیاد مهمونو شام یا نهار بدم باید شاهد چنین برخوردی ازش باشم ؟ دلم اونقدر شکست که دیگه نای حرف زدن نداشتم . اولین بار بود بعد از ازدواجم که حس میکردم از یک کانون گرم خانوادگی - از مهرو محبت عمیق و خالصانه که تا حالا بهم دادن فاصله میگیرم و قراره یه عمر برم کنار کسی که آشپزی کردنو مهمونی دادنو جزو وظایف من میدونه و اگه نتونم انجامش بدم معتقده پس برای چی اصلا هستم ... کلی حرفو فکر حدیث اومد تو ذهنم .
تا اینکه بهم اس ام اس زد و بهش زنگ زدم . برای اولین بار صدای بغض آلودمو شنید . گفت من اصلا چنین منظوری نداشتم . من اصلا اونقدر مهمون ندارم . از تو هم انتظاری ندارم . اصلا این مسایل ارزش نداره خودتو ناراحت کنی . چرا بزرگش کردی و خلاصه ...
تا ساعت یک و نیم شب بیدار بودیم ...
اونائی که تجربه دارند لطفا به من بگید شما در شروع زندگیتون چطوری مهمونیاتون برگزار شد و با چه تعدادی ؟ از کیا کمک گرفتید ؟ من بیچاره که مامانمم کنارم نیست . هرچند خواهر شوهرم هستن ... اما خوب ...
ریشه خیلی از اختلافات همین مسایله . همین تفاوتهاست . خانواده پدری من همیشه و در هر شرایطی آماده پذیرائی از مهمون بودن . مثل خانواده همسرم . ولی خانواده مادریم برای مهمونی رفتن و مهمونی دادن دعوت میکنن و دعوت میشن . سر زده جائی نمیرن .
این تفاوتا در زندگی گاهی اختلافاتیو ایجاد میکنه . به قول همسرم شاید لازم بود این صحبتا پیش بیاد . اما خیلی تلخو غم انگیز بود لحظه ای که حس کردم از خودم به عنوان یه زن بیزارم ...
برای همه آرزوی لحظه هائی رضایتمندانه میکنم ...
سلام . الان که مینویسم ساعت هشت و نیم جمعه صبحه . از ساعت یک ربع به هفت بیدار شدم .چند روزه که کم خواب شدم . شبا دیرتر خوابم میبره صبحام زود بیدار میشم . دیشب تا ساعت یک نذاشتم همسرم بخوابه . پریشب یهو بهم گفت میخواد بیاد . اما دیروز ظهر که میره فرودگاه بلیط گیرش نمیاد و ...
دوتائیمون کلی غمگین شدیم . ولی خبر خوش موافقت با افزایش حقوقش و خرید تلویزیون ازون حالو هوا آوردمون بیرون .
قرار شده یکشنبه پذیرائیو آشپزخونه تمیز بشه . دوشنبه یا سه شنبه هم موبلامون میاد . بعدشم تلویزیون . میمونه خرید بوفه که این بار همون روزی که برسم تهران میریم سراغش .
باید این وسط فرصتی پیدا کنم تا لوازمو از خونه عمه بیاریم و بچینیم . چهاردهم خرداد هم بابا اینا از مکه میان .
کارائی که این بار باید تهران انجام بشه : خرید بوفه - خرید پیراهن کیف و کفش آقای داماد - پروی لباسم - خرید سرویس نقره - خرید حلقه آقای داماد ...
خریدائی که همین روزا باید انجام بدم : خرید کادوی تولد دختر عمه جونم که نمیدونم چی باید بخرم . خرید کادوی تولد نی نی همکارم - خرید کادو برای عمه جونم که از مکه میاد و تو خرید جهیزیه م کلی به من کمک کرد - خرید کفش و مانتو برای خودم - خرید پارچه برای ملافه - انتخاب سفره عقد - لباس عروس - خرید لباس شب خنچه کشون که خوب هنوز فرصت هست و... وای کلی کار دیگه هم دارم ...
الان داریم میریم باغ . جای نازنین همسرم خالی ... زیر اون درخت پر از خاطرهههه ...
آخرین ماهیه که بطور کامل تو خونه پدری سپری میشه . آخرین ماهیه که سی و یک روز بطور کامل کنار خانواده م شباش صبح میشه و صبحاش شب . خرداد ماه 1387 ...
بابا امروز از مکه برام اس ام اسی فرستاد که باعث شد ناخودآگاه کنترلمو تو اداره از دست بدم و جلوی اون همه مشتری و مرد گوشیو ببوسم و بگم قربونت بشم من الهی ...
(( پارچه های زنانه سوراخدار متری چقدره ؟ ))
الهی من فدای این محبت صادقانه بشم - بابای نازم اسم پارچه گیپورو نمیدونه بهش میگه پارچه سوراخدار زنانه ... بعد از ابراز احساسات کلی خندیدم به اسم اختراعی بابای مهربونم که هنوز یه روز نگذشته به فکر خرید واسه ما افتاده ...
بگذریم ... دعا میکنم ازین اتفاقات که چند تا حس متفاوت شیرینو لذت بخشو به آدم میده بازم برام پیش بیاد ... خنده با کلی عشق و دوست داشتن ...
همسر عزیزم قرار بودم فردا بیاد . دوم خرداد ... اما من یه جورائی دلم نیومد آخه میخواست روز بعدش برگرده . این اومدن دیگه ارزشی نداشت . با اینکه اولش که دیدم خودش دودل شده کلی ناراحت شدم و باز رفتم تو عالم خودم اما بعدش هرچی فکر کردم دلم راضی نشداین همه راه بخاطر کمتر از بیست و چهار ساعت بیاد و خودم خودمو از اون عالم آوردم بیرون .
قرار شده این هفته کارگر بگیره و پذیرائی و آشپزخونه تمیز بشه . مبلامون هم دوشنبه سه شنبه آماده میشه . پرده مون هم نصب شده ... امروز برای یکشنبه دوازدهم خرداد ماه بلیط گرفتم هم برای خودم هم برای مادرشوهرم . آخه دائی همسرم از مکه میاد و مادر شوهرم میان استقبالشون . دیشب هم خونشون بودم . حلقه مو براشون بردم .
امیدوارم کنار مادر شوهرم لحظه های خوبی داشته باشم . زیاد راحت نیستم مخصوصا برای اولین بار و در رابطه ای که من میخوام حریم و حدود در بهترین حالتش رعایت بشه .
تا بعدددد ...