
Jamshid - Sepideh .mp3
اما این تماس تلفنی باز یه جورائی منو برد تو فکر . حرفای مادرشوهرم :
آخه ما که تو عروسیمون حتی یه بشکن ساده هم نمیزنیم . کوچکترین سرو صدائی نیست . از یه مهمونی ساده هم ساده تره . فقط اسمش عروسیه که برای شما عروسی در حد شأنتون برگزار کنیم و فردا نگن برای عروسشون عروسی نگرفتن . خانم داداشتم باید این شرایطو درک کنن و بیان . اون آقا خودشم راضی نیست دو تاجوون که نه کلی خانواده الان ندونن تکلیفشون چیه ؟
همه به ما زنگ میزنن اما ما قطعا نمیدونیم چی باید بهشون بگیم . کاش زودتر تکلیفمون روشن بشه .
بهشون گفتم بله شما هم حق دارید . ایشاله فردا بابا میان و راجع بهش صحبت میکنیم .
مادرشوهرم درست میگه . این روزا اونقدر حرفو حدیثای جور واجور شنیدم که ...
بذار مراسم چهلم تموم شه بعدش بگیر . تو که نمیخوای بدون عروسی بری خونه شوهر .
یعنی میخوای سفره عقد نداشته باشی ؟ گیج شدم ... نه میشه عروسی گرفت نه میشه نگرفت و هر کدوم حالات و تبعات خاص خودشو داره .
خدارو شکر که به قلبم آرامش داده . هیچ حس خاصی ندارم . نه شادم نه غمگینم .
ضمنا دیروز از رئیسم خواستم تماس بگیره وببینه کی حکمم میخوره ؟ اونم تماس میگیره و میگن هنوز مشخص نیست . بهش گفتم مگه شما به من نگفتین اکیشو دادن ؟ گفت نه من کی گفتم ؟
مدیر امور اداری از دوستانشه . ظاهرا هم همون خبرشو بهش داده . گفتم باهاش یه تماسی بگیر و ببین در چه مرحله ایه ؟ گفت من اجازه این کارو ندارم . حرفائیم که گاهی بینمون ردو بدل میشه خارج از وقت رسمی و دوستانه س . گفتم مگه طرف رئیس جمهوره که اجازه نداری باهاش صحبت کنی ؟ اون وظیفه ش پاسخگوئی به شماست و با همین حرفا باز ازش شاهد برخوردای زشتی بودم که اصلا نمیخوام بهش فکر کنم . تنها حربه ش اینه صداشو بالا ببره و داد بزنه بگه خانوم من اصلا نگفتم کار شما درست شده و ...
درسته اون لحظه دلم ازش شکست ، اما بازم سپردم بخدا . دنیا همیشه همینطوری نمیمونه که این آقا پشت اون میز ریاستش بشینه و هر طوری دلش میخواد با من حرف بزنه .
روز و روزگار منم همین شده . کاریشم نمیشه کرد . یعنی کاری از دست من دیگه ساخته نیست جز دعا . نه جوابی برای مادرشوهرم داشتم نه برای کارم میتونم اقدامی بکنم .
خدای مهربونم همه چیزو سپردم به خودت . بازم میخوام دست قدرتمندتو لابلای اموراتم که کمی گره خورده ببینم . بذار بازم وجودم لمست کنه . بذار چشم دلم ببینتت . گوشم صداتو بشنوه که میگی :
ادعونی استجب لکم ...
اتفاقات در زندگی جدا غیر قابل بینی هستند ... همین الان همسرم خداحافظی کرد و رفت ...
پنجشنبه عصر اومد خونمون. با کادوئی که از ماموریت برام آورده بود . بعدش رفتیم سراغ کارت که به همسرم گفتم تا دقیقه نود صبر کنیم و از شنبه بطور جدی بریم دنبال کارامون . ازونجا هم رفتیم خونه مادرشوهرم . دختر خواهرشوهرم لباس عروس خوشگلی خریده بود و میگفت من با این میخوام کنار تو راه برم و رو صندلی کنارت بشینم . به قول بقیه از الان جا رزرو کرده بود . به مامانشم میگفت من رفتم کنار عروس همش بهم اشاره نکنید بیا اینطرف ... وقتی اینا یادم میفته دلم یه جورائی میشه ... بعد از خونه مادر شوهرم رفتیم خونه مامان بزرگم و شب اونجا موندیم . جمعه صبح هم همراه خانواده و داداشی رفتیم باغ . از شدت گرمای هوا ما زود با داداشی و خانومش برگشتیم و رفتیم خونه مامان بزرگم . قرار شد شب خونه داداشی برای شام بریم .
به خانوم داداشم گفتم اگه من از فردا جدی کارامو شروع کنم دیگه هیچ راه برگشتی نیست و باید اگه یک درصد اتفاقی هم بیفته عروسیو بگیریم . گفت : پدر بزرگم حالشون خیلی بهتره . تو با خیال راحت کاراتو بکن . تازه هفته دیگه عروسی دختر عمه خودمم هست . اونا مشغول کاراشونن . و من با خیالی آسوده تر به فردا و برنامه ریزیهام فکر میکردم ...
شاممونو خوردیم . مشغول میوه خوردن بودیم که تلفن زنگ خورد ... داداشی گوشیو برداشت ......... بقیه شو دیگه خودتون حدس بزنید ...
( : متاسفم آقاجان همین الان فوت شدن ... )
دیشب خوابای عجیبی دیدم ... خیلی خیلی عجیب ... الانم که اومدم خونه متوجه شدم مامان بزرگ خودم دیشب حالشون به هم خورده . از صبح بهترن . اما دو تا خاله ها از صبح رفتن اونجا و به مامان من بخاطر ناراحتی قلبیش چیزی نگفتن ...
اینم از این ... همه اینا رو که بذاریم کنار هم به این نتیجه میرسیم که عروسی گرفتن من منتفیه . قرار شد مامانینا به زودی نظر نهائیشونو در مورد برگزاری مراسم به خانواده همسرم اعلام کنن .
اگه عروسی من در همون تاریخ قبل یعنی امروز برگزار میشد باز هم خانوم داداشم نمیتونست بیاد . فردا مراسم تشییع جنازه س ...
اتفاقات در زندگی غیر قابل پیش بینی هستند !!!
اما ...
کمی تشویش و دلهره دارم . اونم کی ؟؟؟ من ... منی که دیگه مدتهاست این حسا نیومده سراغم و به یه آدم خیلی ریلکس معروف شدم . اصلا نمیتونم باور کنم وقتی همکارم میگه یعنی حکمت اول مرداد میخوره و تو فقط ده روز دیگه مهمون مائی ؟؟؟
بغض میاد تو گلوم . با اینکه مدتهاست از شرایط خسته بودم ونیاز به تنوع کلی داشتم و البته قلبا از همه موارد پیش اومده راضی هستم و حاضر نیستم دوباره به شرایط قبلی برگردم - اما کلی مسایل ناشناخته که تا توش واقع نشم خیالم راحت نمیشه منو برده تو این حس و حالا که سالهاست باهاشون بیگانه شدم .
این چند روز اخیر که تو بلاتکلیفی بودم بیشتر اوقاتمو با دیدن فیلم پر میکردم - سه چهار جلسه ای هم تعلیم رانندگی رفتم . از امروز دیگه باید شروع کنم . خیلی کارا دارم که باید انجام بدم و کلی عقب افتادم .
پدربزرگ خانوم داداشم حالش بهتره . برنامه های امروزم :
نظافت اتاقم - حمام - آرایشگاه - لباس عروس - کارت عروسی - خرید ادکلن برای همسرم - خرید پارچه ملافه ای و ... کلی کارای دیگه که نمیدونم امروز تا کجاش میتونم پیش برم .
دوستای گلم برام دعا کنید زودتر به آرامشی که باید برسم ... به قول همسرم :
کی میشه من باشمو تو باشیو یک شب رویائی تنهائی دو نفره خالی از هر فکر و خیالی باشه ...
و من بهش میگم به سرعت باد عزیزم ازین لحظه هم عبور میکنیم ...
فردا صبح همسرم و خواهرش میان ... امیدوارم لحظه های خوبی کنارش داشته باشم
به قول رئیسم ( اکی انتقالیم داده شد ... )
قبل از هر چیز خدای مهربونو شکر میکنم که بالاخره ازین بلاتکلیفی دراومدم و بعد هم سلامتی - طول عمر با خیر و برکت و رحمت و سعادت برای فرشته زمینی مهربانی که به گردنم حق بزرگی داره آرزو میکنم .
با شنیدن این خبر کلی حسای جور وا جور اومد سراغم ... یه حس خوب بخاطر در اومدن از بلاتکلیفی که خدا هیچ آدمیزادیو اسیرش نکنه . چون واقعا برای یه لحظه م نمیتونی به آینده فکر کنی و همه لحظه های حالت به سردرگمی میگذره ...
یه حس خوب بخاطر رفتن کنار همسرم و آغاز یک زندگی جدید ...
و حس ...؟؟ نمیدونم اسمشو چی باید بذارم شاید چیزی نزدیک به نگرانی برای روبرو شدن با کلی موقعیتهای جدید - کلی آدمهای جدید - یک شهر جدید
برای روبرو شدن با نقشهای جدید ... خانوم خونه شدن - همسر شدن ...
حس دلتنگی برای همه چیزها و کس هائی که بهم تعلق داشتند . از همین کامپیوترم گرفته تا اتاق خوشگلم - تختم - آئینه م - کمدم - ساعتم - گلدونی که گلائی توشه که برام پر از خاطرات تلخ و شیرینه . گلای دوران مجردی تا گلای خشک شده جشن نامزدیم ...
دلم برای مامانم بابام داداشیای گلم تنگ میشه . برای همکارای مهربونمم ... خدا رو شکر میکنم که نهایت استفاده رو از همه لحظات بودن کنارشون کردم .
خدایا میخوام بهت بگم شکر ... حالا که در مرز گذشته و آینده م ممنونتم که وقتی به گذشته م فکر میکنم درصدی حس ندامت و پشیمانی از هیچ اتفاقی هیچ واقعه ای نمیبینم . برای رسیدن به هر خواسته و آرزوئی نهایت تلاش و سعیمو تا آخرین لحظه ممکن کردم . اگه موردی به تحقق نپیوست من توش نقشی نداشتم ... دیشب یه حقیقتو که البته همیشه قبولش هم داشتم لمس کردم .
درسته که میگن اگه میخوای بفهمی کسی عاشقته و دوست داره مدتی ترکش کن . اگه به طرفت اومد یعنی واقعا خواهانته و اگه رفت یعنی هیچوقت دوست نداشته . گاهی ما آدما نمیتونیم ارزش چیزیو که داریم بدونیم . نمیدونم چرا تا از دستش ندیم نمیتونیم قدرشو بدونیم . یه وقتائی شاید رسیدن به این مرحله کمی دیر شده باشه اما خدا برای هیچ کس نیاره وضعیتیو که دیگه خیلی خیلی خیلی دیر شده باشه و در شرایطی باشی که ندونی چطور باید ابراز کنی حس تلختو . چون اینقدر بهت نهیب زدن که اجازه نده دیر بشه و تو اونقدر بی تفاوت از کنارش گذشتی که حالا دیگه نمیتونی هیچ حرفی برای گفتن داشته باشی . ازین حرفا بگذریم ...
به همسرم اس ام اس زدم که تازه دارم درک میکنم که ازدواج کردم . برای یه مرد بعد از ازدواج شرایط خیلی خیلی بهتر میشه اما یه خانوم کلی وظیفه و مسئولیت متوجهش میشه . اونم من دختر یکی یک دونه خونه که حاضر و آماده خوردم و راحت رفتمو اومدمو الحق که تا جائی که ممکن بود سعی کردم خوش بگذرونم .
امیدوارم که بتونم از پس زندگی جدیدم به خوبی بربیام . با نظافت و شست و روب مشکلی ندارم . همه نگرانیم برای آشپزی کردنه که واقعا ازش هنوزم چیزی نمیدونم و این مدتم جز دو سه بار به خودم زحمت آموختن ندادم .
برای عروسی هم ممنونم از نظراتتون ... همسرم از اول هم با نگرفتن عروسی موافق بود . میگفت مسافرت بریم خیلی بهتر از گرفتن عروسیه که همه مهمونا باید بیان به هم نگاه کنن یه چیزی بخورن و برن . به هر حال امیدوارم هرچی که خیره همون پیش بیاد .
نه - من نمیتونم . و این نتونستنو در این لحظه با تمام وجود فهمیدم . وقتی نیم ساعت قبل همسرم تماس گرفت و گفت باید کارت عروسیمونو سفارش بدیم . خواهر شوهرام لباساشونو آماده کردن - همه تقریبا برای اومدن آماده ن . ولی با تصمیمی که بهش مصمم هستم بهشون اعلام میکنم من عروسی بدون حضور خواهرم نمیخوام . اصلا تفکرش برام آزار دهنده س .
خانوم داداشی گلم که در این وضعیتم ازت بهترین و عاقلانه ترین برخوردو دیدم . مگه من میتونم بدون تو عروسی بگیرم ؟ فکرش باعث شد همه صورتم خیس بشه چه برسه به عمل کردنش ...
یه لباس میگیرم - میرم آرایشگاه و آتلیه و با همه عزیزانم اونجا عکس میگیرم . حتما که نباید پونصد نفر مهمون داشته باشیم . میدونم بعضی از اقوام کلی راجع بهم حرف میزنن . اصلا مهم نیست ...
تا شب که داداشی و خانومشو دیدم . گفتند حال پدر بزرگ خانم داداشی خیلی بده . الان بیمارستانه اما فردا دیگه مرخص میشه و ظاهرا به محض مرخص شدن مدت زیادی نمیتونه زنده بمونه . به شدت ناتوان شدن . البته خوب سنشون هم نزدیک صد سال هست .
خانم داداشی گفت اگه خدائی نکرده موردی پیش اومد عروسیتو بگیر من نمیتونم بیام . بخاطر من که نباید عروسیتو به هم بزنی . شوهر خاله پدر خانم داداش دیگه م هم میشن .
نمیدونم واقعا ... مثلا میخواستم برم دنبال لباس . هرچند اگه عروسی هم نگیریم من آرایشگاه و آتلیه میرم و لباس هم میپوشم . ولی خوب همه این حرفا هم هست که من سفره عقد نداشتم .
احترام گذاشتن خیلی خوبه . ولی دیگه تا هفت روز بعد از فوت مرحوم فکر میکنم کافی باشه . تازه امشب چهلم پسر عمه بابا بود . همسرم به نیابت از کل خانواده ما با خانواده عمه رفت مراسمشون و الانم تو راهه داره برمیگرده خونه . اگه این اتفاقات نمی افتاد هفته دیگه مثل امروز عروسی ما بود .
چون ما برای پسر عمه بابا به هم زدیم نمیدونم آیا درسته برای فوت پدربزرگ خانوم داداشی این کارو نکنیم یا نه ؟ هرچند خودش گفت : نباید به هم بزنید . ولی خوب ...
همه میگن تو میترسیدی مامان بزرگت طوری نشه اون بنده خدا زنده موند دو تا دیگه قبلش رفتند . اینه ماجرای مرگ و زندگی که هیچ حساب و کتابی نداره .
عجب ... عجببببببب ......
دلم میخواد روی رفت و آمدام - تصمیماتم - کارام نظر بده . یه ذره کوچلو ولی فقط برای یکی دو روز محدودم کنه .
علت روانشناسی این حالات به نظر خودم شاید این باشه چون کنارم نیست نیاز دارم یه جوری تو لحظه هام احساسش کنم . نیاز دارم یه مرد وتنها همسرم بهم دستور بده البته موقتی ( نه پدر و برادرام که در نهایت شرمندگی بگم همون یکی دوبارم که بهم امرو نهی کردن شدیدا و در نهایت احترام برخورد جدی کردم )
نگید بهار از دست رفت . نه بخدا . من حالم خیلی خوبه . فقط الان این نیازا رو دارم ... همین ...
پی نوشت : خدای مهربونم ... فقط تو میدونی وضعیت منو یکماه دیگه این موقع ... کاش خودمم میدونستم . یعنی این درسته تاریخ عروسیت یک ماه دیگه باشه اما ازش مطمئن نباشی ؟
من حتی الان نمیدونم وضعیت کاریم قراره به چه شکلی باشه ! این سردمداران مملکت ما به خدا چی جواب میدن آخه ؟ درسته بهترین روزای زندگیم که من باید ازش لذت ببرم تو فکر و خیال بگذره ؟ هر چند همه چیو به خدا سپردم و آرومو راحتم اما خوب بلاتکلیفیو مثل غم نمیتونم از خودم دور کنم . چون واقعا نمیدونم وضعیتمو ...
یه لحظه وقتی به این فکر کردم که ظاهرا اگه موردی پیش نیاد یه ماه دیگه مثل امروز تو لباس عروسیم دلم هری ریخت پائین . حالا چراشو نمیدونم ... اگه دیگه اینبار عروسیمون به هم بخوره قید عروسیو میزنیمو میریم مسافرت . بازم خودمو میسپارم بخدای مهربون و میرم جلو تا ببینم چی پیش میاد . عجب پی نوشتی خودش یه پست شد ...
كارتون زيباي اسكيپي - سفرهاي گاليور - چوبین- بارباپاپا -رامکال - ممول -دوقلوهای افسانه ای - دختری به نام نل - بلفی و لی لی بیت - هاکلبری فین - دور دنیا در هشتاد روز - فوتبالیستها -زبل خان - میتی کمان- بابا لنگ دراز -گوریل انگوری - سنباد - پینوکیو- پت و مت معاون کلانتر - بامزی - بچه های کوه آلپ و ... چاق و لاغر
چه حس قشنگی ... امید - عشق - انگیزه ... دلم اون روزا رو میخواد .
همون روزا که مامان عسل رو نون میذاشت و موقع دیدن کارتون بهم میداد . اسمشم گذاشته بود عروس ... ساعت ده ساعت خوردن میوه م بود . یادش بخیر ...
دلم برای اون سبد قرمز که همه اسباب بازیامو توش میذاشتم تنگ شده . برای اون کاسه بشقابای پلاستیکی ... گاز صورتیه ... دلم برای عروسک خوشگلم - نسیم - تنگ شده . نسیم رنگ لباس پشمالوش سبز بود . چقدر میگرفتمش تو بغلم و باهاش درد دل میکردم . دلم برای صدای اون هواپیما که بابا از فرودگاه برام خریده بود تنگ شده با اون کفشه که بعنوان جامدادی ازش استفاده میشد .
دلم ازون تراشا میخواد که توش آب و برف داشت با یه عروسک ... دلم همه عروسکامو میخواد . من دلم دوران بچه گیمو میخواد ... دلم دوچرخه مو میخواد . اون تابیو میخواد که تابستونا با داداشی دم در خونه میزدیم و تاب بازی میکردیم . دلم آتاری و اون بازیای قشنگشو میخواد . هواپیماش - دزدو پلیسش - زیردریائیش ...
دلم عصرای جمعه و صدای اون آقاهه رو میخواد که قصه میگفت . دلم نیک و نیکو میخواد ... دلم ازون کبابا میخواد که خودشو نونشو لای روزنامه میپیچیدن و چه بوئی داشت ... دلم جرثقیل بازی میخواد . یکی از داداشیا پائین میموند و منو داداشی دیگه میرفتیم بالا پشت بوم . با یه طناب که به سبد اسباب بازیام وصلش میکردیم اسباب بازیا رو از بالا به پائین میفرستادیم و اسم بازیشو گذاشته بودیم جرثقیل بازی ... دلم اون روزا رو میخواد . دلم برای پسرای همسایه مون که با هم کلی بازی میکردیم تنگ شده .
حالا هر کدوم برای خودشون مردی شدن و معلوم نیست کجان و چکار میکنن . چقدر دوست دارم ببینمشون .
وای خدا من دلم برای خیلی چیزا تنگ شدهههههههه ... عجب دنیائیهه ... خدایا شکرت که تو بچه گی بچه گیمو کردم . بازیمو کردم و الان حسرت نمیخورم ... شکرت ...
مامانجون از ده سال قبل دچار آلزایمر شدن . یادمه اوایلش ازینجا شروع شد که یه سوالو چند بار میپرسیدن . وقتی میرفتیم خونشون کنار اون سماور که همیشه در حال قل قل کردن بود نشسته بودن و بهمون چائی تعارف میکردن . وقتی آلزایمر گرفته بودن ما چائیو میذاشتیم کنارمون جائی که تو دیدشون نباشه و وقتی برای بار هزارم میگفتن دخترم چائی بریزم برات ؟ همون چای سردو بهشون نشنون میدادیمو میگفتیم هنوز قبلیه رو نخوردم .
کم کم دیگه نمیتونست آشپزی کنه . مامان ظهرا براشون نهار درست میکرد . دیگه کار به جائی رسید که وقتی ظهرا پدر بزرگم میخواستن بخوابن باید در خونه رو قفل میکردن . چون ممکن بود مامانجون از خونه برن بیرون .
یه عصر جمعه خونه در حال فیلم دیدن بودیم که بابابزرگم زنگ زد که زودی بیاین مامانجون خونه نیست . همه دلنگران رفتیم اونجا . تو کوچه های اطراف - خیابونا رو گشتیم اما اثری نبود تا نیم ساعت بعدش که تلفن زنگ خورد و خانومی گفت مادرتون خونه ما هستن و آدرسشو بهمون داد . شماره رو هم اینطوری پیدا کردن که : ازشون اسم شوهرشونو پرسیدیم که خدارو شکر کامل گفتند و از ۱۱۸شماره تونو گرفتیم . اون زمان مامان بزرگم هنوز اسامی یادش بود .
یکبار دیگه هم صبح زود ساعت پنج زنگ زدن که بازم نیستن . اونجا از تو کمد واحد بالا روی لحافا پیداشون کردیم که خوابیده بودن و خدا چقدر رحم کرد . چون اگه بیدار میشدن خودشون به تنهائی نمیتونستن بیان پائین و ممکن بود براشون اتفاقی بیفته . حالا کی و چطوری از پله ها و اون لحافا رفتن بالا رو نمیدونم !!!
اون زمان نماز خوندن مامانجونی که بلااستثنا شبا برای نماز شب از ساعت سه بیدار بود به جائی رسیده بود که یه نفر باید براشون به نوعی مکبری میکرد .
گذشت و گذشت تا مامانجون اسامیو فراموش کرد . حتی دیگه دختراشم نمیشناخت . از دائی رو میگرفت و میگفت شما نامحرمی . دیگه نمیشد تنها زندگی کنه . براشون پرستار گرفتند . پدر بزرگم فوت شدن . اما مامانجون هیچ چیزی از فوت همسرشون متوجه نمیشدن .
و الان دیگه حتی نمیتونن روی دوتا پاهاشون بایستن . بیشتر اوقات درازن . یه وقتائیم با کمک دیگران میشینن . کنترل ادرار هم ندارن و براشون پنپرز استفاده میکنن . یک ماه قبل حالشون به هم خورد . اونجا فکر میکردم دیگه زنده نمیمونن . اما خدا رحم کرد . دو شب قبل اونجا بودم . کمکش کردن و رو صندلی نشست اما دیگه چشاش نیمه باز بود . ازش میپرسیدن مامانجون خوبید ؟ میگفتن : بله بله خوبم .
یه مدتیه که دیگه متوجه حرف زدنشون نمیشیم . کلماتو نامفهوم ادا میکنن . الانم که دیگه اصلا حرف نمیزنن و اگه بزنن خیلی کم .
خیلی خاطرات از دوران بیماری مامانجون دارم . مامان بزرگم مدتهاست که دیگه بین ما نیست . فقط نفس میکشه . اون زمانا که هنوز وضعش به این شدت بد نبود خودش میگفت من مرده متحرکم .
الان فقط هست برای اینکه اطرافیانش امتحان بشن . وجودش برای ما رحمت و برکته . هنوز هم عصرا اونجا نوه ها و دخترا جمع میشن و دور همن . مهمونیا اونجا برگزار میشه .
میخواستم شرایط مامان بزرگمو خلاصه بنویسم که یهو اینا هم باهاش اومد و البته هنوز هم خیلی چیزای تعریفی هست .
چند روز قبل هم پدربزرگ خانوم داداشم که به نوعی از دوستان صمیمی پدربزرگم هم هستند حالشون بهم میخوره و میرن بیمارستان . خلاصه ش اینکه در حال حاضر وضعیت طوریه که من نمیدونم تا دوازدهم مرداد ماه ؟؟؟؟؟
یادمه یک ماه قبل که تهران بودم عمه بهم گفت دعا کن مامان بزرگت سالم باشن تا عروسی تو . همونجا گفتم عمه جون کارای دنیا بی حساب کتابه یهو میبینید همونا سالم میمونن و کسی که اصلا انتظارشو نداری فوت میشه و از قضاااااااا که همونطور هم شد و پسر عمه بابا در اوج ناباوری سکته کرد و فوت شد .
همه اینا رو که میذارم کنار هم به اضافه ماجرای انتقالیم حس و حالی که داشتمو ازم میگیره . دیگه برای کارم هم غمگین نیستم و غصه نمیخورم . همه چیو سپردم به خدا . هر چی که اون میخواد . اما خوب بلاتکلیفی سردرگمت میکنه . خانواده همسرم مشغول فراهم کردن مقدمات شب خنچه کشون و عروسین . طفلکیا نمیدونن دقیقا اینطرف چه خبره .
دوستای گلم برام دعا کنید . مخصوصا برای انتقالیم . حداقل زودتر تکلیفمو روشن کنن بدونم چی میشه ؟ کی باید لباسامو بفرستم تهران ؟ کی باید برم تهران و لوازمو از خونه عمه بیارم برای چیدن ؟؟؟ و ...
خدا عاقبت همه بنده هاشو ختم به خیر کنه . آمین
همسرمهربونم ... چه خوشبختم در این لحظه ها با یاد تو ... از دیشب که حس زیبای دوست داشتن رو بهم دادی . دیروز عصر برات اس ام اس زدم. نوشتم که تو راست میگفتی که من دیروز کنارتو خودم نبودم . ازت انتظار داشتم همه اون عصر تا شب مال من باشی . بعد از دو هفته میدیدمت . اون هم در شرایط بد روحی و جسمی که بودم . وقتی گفتی تا هشت میمونم دلم بیشتر گرفت و حس کردم برات هیچ ارزشی ندارم .
و شب که رسید خونه بهش زنگ زدم . صداش خیلی ناراحت و کمی عصبانی بود . از حرفائی که زدم و چیزائی که اس ام اس کردم . میگفت عصبیم از خودم که چنین تصویر بدی از خودم برات ساختم . باهام کلی حرف زد. وقتی همه چیو برام توضیح داد دوست داشتم کنارش باشم بپرم تو بغلش و غرق بوسش کنم . جبران همه اون بوسه های گرمی که من ازش فرار میکردم . چقدر قشنگه این حسائی که بهم از دیشب تا الان دادی . مرسی عزیز مهربونم .
الانم رسیدی به محل ماموریتت . الهی قربونت بشم وقتی یاد اون روز میفتم دچار عذاب وجدان میشم . البته خوب منم در اون شرایط حق داشتم . دیشب بهم گفتی من چند بار ازت پرسیدم اگه من کاری کردم حرفی زدم بهم بگو . چرا سکوت میکنی ؟ گفتم موقعیتش نبود . همه حرفا رو هم نمیشه هر زمانی گفت . گفت : چقدر گفتم ظهر بیا خونه ما با هم ناهار بخوریم . دلت گرفته بود نمیخواستی بیای خونه ما میرفتیم بیرون و ...
همسرم اعتراف میکنم که دوست دارم . از خدا ممنونم که تو رو در مسیر زندگیم قرار داد . میدونم بازم اختلاف پیش میاد این در یه رابطه طبیعیه . اما همینکه با اختلافات منطقی برخورد میکنی برام دنیائی ارزشه و کلی آرومترم کرده و بهم احساس امنیت داده . همینکه در هر کدوم ازین جریانات حسم بهت بیشتر میشه و بیشتر میشناسمت کلی ارزشمنده برام .
امیدوارم که بتونم همسر خوبی باشم برات . امیدوارم که تا همیشه همینقدر خوب برام بمونی .
خدایا خودت همه ما رو از شر شیطان در امان بذار ...
آمین
دیروز همسرم گفت ماموریتم فعلا کنسل شده و تا جمعه شب پیشت میمونم . من امشب ساعت هشت وقت دندونپزشکی داشتم . قرار شد عصر بیاد خونه ما بعد بریم دندونپزشکی و ازونجا بریم خونه مامان بزرگم بمونیم . آخه این چند روز عمه اینا اونجا بودن . امشب دیگه اونام برمیگردن تهران . همون لحظه که اینو گفت بهش گفتم میدونی یه حسی بهم میگه باز مثل همیشه بهت زنگ میزنن و میگن هرطور شده فردا خودتو برسون تهران . گفت نه اصلا خیالت راحت باشه ...
و امروز صبح برام اس ام اس زد که همین الان باهام تماس گرفتن . بلیط ماموریتمونو برای فردا بعد از ظهر صادر کردن . باید فردا تهران باشم ... و این شد که نازنین همسر امروز ساعت چهار عصر میره تهران . از فردام تا دوشنبه ( اما میدونم باز برنامه ش عوض میشه ) که برمیگرده دیگه نمیتونیم زیاد باهم صحبت کنیم .
امروز بشدت کسل بودم و وقتی اینو گفت دیگه بدتر شدم . همیشه فکر میکردم قوی تر ازین حرفام . دست خودم نیست . بخاطر کارم بدجوری به هم ریختم . خدای مهربونم :
تو که وضعیت منو بهتر از هر کسی میدونی . ازت خواهش میکنم حداقل از الان به بعد دیگه موارد دلگیر کننده برام پیش نیاد . طبق معمول سعی میکنم بخوابم . امیدوارم بیدار شدم بهتر شده باشم . عصر اگه بشه با همکارم میرم سینما . ساعت هشت شبم وقت دندونپزشکی دارم . با شرایط جسمی که دارم خدا امشب و مطب دکترو به خیر بگذرونه فشارم نیفته پائین .
دوستای گلم برای انتقالیم خیلی دعا کنید .
و تو همسرم : کاش من اونقدر برات دوست داشتنی بودم که نتونی دوریمو راحت تحمل کنی ... صبح برای کارای وام اومدی دنبالم . بهم گفتی : این دوروزاذیتم کردی . اصلا با من نبودی . گرفته بودی . ناراحت بودی . خودت نبودی. یه آدم دیگه بودی . گفتی توکلم به خدا باشه کارم درست میشه . گفتی : تو خودت همیشه میگی به مثبتها فکر کن . پس شاد باش . شادی من شادی توئه . نمیخوام غمگین ببینمت . گفتی : اگه حرفی زدم - کاری کردم که ناراحتت کرده منو ببخش و بهم بگو . نمیخوام از من ذره ای ناراحت باشی .
منم گفتم تو جز محبت در حق من کاری نکردی و واقعا هم بدی نکردی . فقط هنوز زیاد از دنیای من و نیازای شخصیم نمیدونی .
نمیدونی وقتی از موردی ناراحتم بر خلاف تو که میخوای تنها باشی بیشتر نیاز به توجه و محبتت دارم . بارها برات اس ام اسائی زدم که خیلی راحت میتونستی وقتی اومدی خونمون منو ازون حال و هوا بیاری بیرون . هنوز مطمئن نیستم که بهم حسی نداری . هنوز فکر میکنم از دنیام چیزی نمیدونی و سعیت شاد کردنمه .
فردا هم که ازم خیلی دور میشی . میگی دلتنگی . ولی خانومت زرنگ تر ازین حرفاس که یه دلتنگ واقعیو تشخیص بده .
امیدوارم سفر خوبی داشته باشی .
همسر عزیزم اومد . بهش گفته بودم تا ساعت چهار میخوابمو بعد زنگ میزنم که بیای . میخواستم بهش زنگ بزنم و بگم میخوام برم خونه مامان بزرگم . ساعت چهار و پنج دقیقه خودش زنگ زد . گفت زنگ نزدی خودم زنگ زدم . از لحن صداش مشخص بود حس کرده من ناراحتم . منم سعی کردم باهاش خیلی خوب و شاد صحبت کنم . گفتم چه خبر ؟ گفت : من الان میام پیشت . هنوز میخواستم بگم که ... پرید وسط حرفم و گفت من بیست دقیقه دیگه اونجام . هر چی گفتم الووو ... دیگه قطع کرده بود .
و اومد... عاشقانه ... بهش گفتم کی میخوای بری ؟ گفت تا هشت برم خوبه ؟ چهار ساعت کنار همیم . منم با شادی تمام البته در ظاهرم گفتم خیلی عالیه . چند تا فیلم گذاشتم و آهنگ . سعی میکردم خودمو مشغول کنم . کسل بودنمو به کم خوابی ربط دادم . باهام خیلی حرفا زد . گفت : من فقط بخاطر تو اومدم . هر کاری که تو بگی میکنم .
شاید من زیادی ازش توقع دارم . اون با توجه به رابطه هفت ماهمون عادی رفتار میکنه . من یه کم این روزا بهم ریختم . سعی کردم بفهمم شرایطشو . یه ساعتی گذشته بود گفت لزومی نداره من برای خرید همراهیشون کنم . اصلا فردا میریم . امشب هم خواهرم اینا دارن از مسافرت میان خونه ما . اصلا شاید خرید منتفی بشه و نریم . ما دوران عقد سختی داشتیم . میدونم به تو خیلی سخت گذشت . من وقتی تهرانم راحت ترم . حداقل میدونم اونجا ازم دوری . اما اینجا کنارمی و نمیتونیم با هم باشیم . خلاصه ...
منصفانه ش اینه من به این فکر کنم که همسرم خیلی کم میاد اینجا . خانواده شم دلتنگش میشن و حق دارن کنارش باشن . بهش گفتم نه تو باید بری . منم میخوام برم خونه مامان بزرگم . اونا مهمون دارن من باید باشم .
و رفت ... ده دقیقه گذشت بهم زنگ زد و گفت حس خوبی ندارم . فکر میکنم تو ناراحت بودی . من بخاطر تو اومدم . چرا همش گفتی برو ؟ گفتم خیالت راحت باشه . من خوبم . نگران نباش .
نمیخوام قضاوت کنم . نمیخوام بگم دوسم نداره و بهم تمایلی نداره . چون وقتی کنارمه و میبینمش رفتاراش اینطور نیست . اینم میذارم به پای حرف خودش که میگه سعیش اینه دل همه رو بدست بیاره .
میخوام خوشبین باشم . سعی میکنم خوشبین باشم و به محبتاش فکر کنم .
اینم حرفای خصوصی دل خودم با همسرم :
همسرم : دلم میخواست وقتی از راه اومدی بهم بگی اومدم تا هروقت که تو بگی کنارت باشم نه اینکه بگی تا هشت میمونم . چهار ساعت کنارتم ... دلم میخواست بهم بگی امشب میریم همونجا که خیلی وقته دلت هواشو کرده شام بخوریم . دلم میخواست تا دیر وقت تو خیابونا باهام قدم بزنی . بعدا این قدم زدنا برامون خاطره میشد و یادآوریش شیرینو لذت بخش ...
دلم میخواست یه وقتائی احساست به منطقت غلبه کنه ...
دلم میخواست ... دلم میخواست ... دلم میخواست ...
این پستو پاک میکنم . نمیخوام اصلا خاطره ش برام بمونه . فقط مینویسم که خالی شم .
یه کسی یه روز به من گفت نامزدمو دوست نداشتم . با اینکه زیبا بود بهش تمایلی نداشتم . خانواده و اطرافیان میگفتن چرا پیش نامزدت نمیری ؟ اونجا جوابی نمیدادم . اما قلبا حسی نبود که برم سمتش . خیلی وقتا اون ناراحت میشد بهم اصرار میکرد تا یه سری بهش میزدم .
دیگه دارم مطمئن میشم یه چیزی هست در احساسات همسرم به من . امروز رفتم اداره . همکارا وقتی فهمیدن همسرم اومده گفتن تو چرا سرکاری ؟ باید پیش اون باشی . تو دلم گفتم نمیدونید همسرم گفته شب با مامانم میخوام برم خرید .
خیلی از شما گفتید چیزی تو دلت نگه ندار و بهش بگو . منم گفتم .هنوز جوابی نداده . جوابیم نداره که بگه . فقط میگه من ملاحظه همه اطرافیانو میکنم . اما قلبا پیش توام .
واقعا چرا اینطوره ؟ چطوری میتونم بفهمم علتشو ؟ حتی یه وقتائی که عمدا میگم دیرتر بیا هیچ واکنشی نشون نمیده . ذره ای ناراحت نمیشه .
من نمیخوام عاشق همسرم باشم . اما ازینکه در جایگاه یه همسر مورد توجهش نباشم ( البته یه وقتائی ) ناراحتم میکنه .
چند روزه عصبی شدم . مشکل کارم بدتر حساسم کرده . داداشی گلم دیروز برام اس ام اس زد قدر این لحظاتتو بدون . حتما داداشی ... حتما قدرشو میدونم ...
خاطره عید برام تداعی میشه . صبح جمعه من تا شب تو خونه تنها بودم و همسرم کنار خانواده ش بود . از دیروز بی دلیل و امروز با علت بغض میکنم و اگه فرصتی پیش بیاد اشک میریزم . گریه چقدر آرامشبخشه .
دلم نمیخواد همسرم بیاد پیشم . دوست دارم با بقیه عصر برم خونه مامان بزرگم . ممنونشم که روز زن اومد و منم با کادوش شرمنده کرد . اما گاهی فکر میکنم اگه برای کارای بانکیش و گرفتن وام نبود همینم نمیومد و بهانه ای جور میکرد . میتونه فردا برنگرده . اما برمیگرده .
یعنی میشه نسبت بهت بی تفاوت بشم ؟ میشه بود و نبودت برام فرق کنه . میشه همش کارات منو یاد گذشته م نندازه و این قیاس کردنا نیاد سراغم ؟ میشه دیگه بغض نکنم و شاد باشم به همه تلخیها سردیها ؟؟؟ میشه ؟؟؟
الان بهش اس ام اس میزنم که میخوام عصر برم خونه مامان بزرگم . اونم بره خریداشو بکنه . اصلا حوصله ندارم . دیروز با مامانو بابا بحثم شد . امروز با همسرم . هیچکدومشون این روزا منو نمیفهمن . این روزا که بدتر حساسم دست میذارن رو نقاط ضعفم ...
خدایا شکرت ...