تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

گذشت ... تموم شد ... زیباترین لحظه های زندگیم رقم خورد ... وصف ناشدنی ترین احساسات رو تجربه کردم ...  در قالب کلمات نمیگنجه ...

خیلی نوشتم ... ولی باز هم بخاطر اشتباهم پرید ... از ساعت شش عصر اومدم خونه که ساکمو ببندم . اما تا الان پشت کامپیوترم . آخرشم هر چی نوشتم پرید ...

فقط میخوام بگم هیچ دختری یک درصد به نگرفتن عروسی فکر نکنه اگه میتونه در شرایط مساعد برگزار کنه . چون اونقدر خاص و  خاطره انگیزو زیباست که ...

خدایا بازم شکر میکنم تورو که چهره راضی پدر و مادرمو دیدم وقتی تنها دخترشونو تو لباس عروس دیدن . لحظه های وصف ناشدنی هرگز از خاطرم نمیره ... از مسافرت برگردیم عکس میذارم و خاطراتشو مینویسم ...  

فردا شب با همسرم میریم تهران . دوشنبه صبح پرواز داریم . سی و یکم برمیگردیم . فردا هم میرم اداره . نمیدونم آخرین روز کاریمه یا باز برمیگردم و همون دوازدهم شهریور میرم تهران .

دوستای گلم ممنون بخاطر همراهیاتون ... ته دلم ذوق میکنم ... کلی شادم  و میخوام  با کمک خداوند از خاطره  انگیزترین لحظه های زندگیم لذت ببرم .  خیلی دعا کنید .

امسال سالروز تولدمو ماه عسلم . همیشه دقیقا همون اتفاقی میفته که قلبا میخوایم .  همیشه میگفتم من  بیست و پنج سالگی ازدواج میکنم و زمین و زمان دست به دست هم داد تا شمع کیک بیست و پنج سالگیمو در کنار همسرم و در ماه عسل فوت کنم ...

 دوستای مهربونم ... بهار با یه دل شاد به خدای مهربون میسپارتون . دعا کنید سفر خوبی باشه ... خدایا خودمو به تو و دعاهای خیر دوستام سپردم ...

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:10 توسط .::bahar::.


نمیدونم بخاطر حس قشنگی که بهم دادی چطور باید ازت تشکر کنم ثمین گلم ...

مدتها بود اشکی که ریشه در لذتی شیرین داره نریختم  ...  

 خیلی وقته فقط دارم سعی میکنم که دوست داشته باشم و دوست داشته بشم ...

ثمین عزیزم ... ممنونم بخاطر همه محبتات - بخاطر همه همراهیات - بخاطر همه خوبیات ...  

 

پی نوشت  :

همین الان بهم خبر دادن که حکمم دوازده  شهریور خورده . اما بهتره از دوم شهریور خودمو معرفی کنم . حس عجیبی دارم ... 

باورم نمیشه  دیروز آخرین روزی بود که رفتم سرکار ... باورم نمیشه این روزا آخرین روزائیه که خونه خودمون هستم - رو تخت خودم میخوابم  -  شنبه میرم  پیششون . پیش همکارام . دلم تنگ میشه ... خیلی خیلی خیلی برای همه چیز ... 

فردا این موقع مهمونا اومدن ... کلی کار دارم . برام دعا کنید دوستای مهربونم ...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:50 توسط .::bahar::.


اصلا  باورم نمیشه فقط سه روز مونده ... سه روز دیگه ...

 از طرفی  یه جورائی حسابی منتظر اون روزم و از طرفی دلم نمیخواد زمان بگذره ...

هر چند این آخراش واقعا به من سخت گذشت . اما با فاکتور گرفتن از اونا واقعا ایام خوبی بود ... تازه اینو خوب میدونم که وقتی وارد مرحله بعدی بشم بیشتر دلم برای این دوران تنگ میشه . دوران عقد واقعا دوران شیرینیه . همه چیز تازه س . نوئه . ارتباطات در بهترین حالت و شکل ممکنه  . 

دیروز  یه خانومه خونمون بود برای نظافت . ازم پرسید بعد از  عروسی میری تهران خونه شوهرت ؟ گفتم  نه تا تکلیف کارم مشخص نشه نمیتونم برم . گفت : پس میری خونه مادرشوهرت دیگه ؟؟؟

چند لحظه واقعا رفتم تو بهت  ؟ چه طرز فکر عجیبی دارن بعضیا. یعنی چون برام جشن عروسی گرفتن دیگه خوبیت نداره  برگردم خونه خودمون ... هرچند دیگه این افکار کاملا تاریخ مصرفش تموم شده س اما انگار تک و توک بازم پیدا میشن اینجوری فکر کنن .

خلاصه اینکه حس قشنگی دارم که دلم نمیخواد زود از دستش بدم . تو این دوران اینو واقعا درک کردم که وقتی خوشی زمان از سرعت برق هم زودتر میگذره و وقتی ناخوشی عقربه های ساعت از لاک پشت هم کندتر حرکت میکنن .

من نمیدونم پاسخ مهربونی شما دوستای گلمو چطور باید بدم ؟ فقط میدونم خیلی دوستون دارم و یکی از دلخوشیای زندگیم  شما شدید . در روابطم در دنیای حقیقی دوستای زیادی داشتم . ولی خیلی وقته که روابطمو محدود به چند نفر کردم و با همونام خیلی کم در ارتباطم . این دوره زمونه  متاسفانه  کمتر پیدا میشه کسی که دوست واقعی باشه . دوستی که از نظر من رفیقت باشه در همه شرایط . چه شادی چه غم . رفیقی که برات دلسوز باشه و در هر شرایطی ازت حمایت کنه . رفیقی که  خطاهای دوستشو دوستانه بگه و اونا رو از دیگران مخفی کنه . رفیقی که خواهان خیرو خوبی باشه ...

من از یه دوست خوب چی میخوام ؟ میخوام که با خنده هام بخنده و با گریه هام همدردی کنه .  میخوام که راهنمائیم کنه و ...  

اینجا بجای یک دوست دوستان خیلی خیلی زیاد و خوبی دارم که قدر تک تکشونو میدونم . ممنونم از همتون دوستای مهربونم بخاطر نظر لطف و محبتتون ...

راستی دیشب حال مامان بزرگم باز به هم خورده ... خیلی دعا کنید ...   

  -----------

پی نوشت : توی  اکثر وبلاگا که میرم براشون در اثر رفتن برق یه اتفاقاتی افتاده که نباید ... خوب البته خیلیاش شاید ظاهرا زیاد مهم نباشه ولی  کسائی که کارشون در ارتباط مستقیم با برقه حتما متحمل خسارات بیشتری شدن ... عجب مملکتی شده بخدا ...        

پی نوشت ۲ : نمیدونم چرا وقتی در مرز مراحل زندگی قرار میگیری ، یهو  خاطرات همه گذشته ت میاد سراغت  ؟   ناخودآگاه میری سراغ هر اثری که از گذشته برات مونده ... منم گاهی که دلتنگیائی میاد سراغم میرم تو گذشته ها . خودمو همونجا خالی میکنم و برمیگردم به زمان حال . بارها تصمیم گرفتم خاطرات گذشته رو معدوم کنم اما دلم نیومد . چون وجودم متعلقه به گذشته - حال و آینده ...

تا نوجوون بودم در دفتر خاطراتم مینوشتم . شاید چهار پنج دفترچه خاطرات از چهارده سالگی تا بیست سالگیم داشتم  و هنوزم دارمشون و چهار تا وبلاگ که دوتاشو حذف کردم چون برادرم آدرسشو پیدا کرد و البته قبل از حذف کردن پرینتشو گرفتم ... دوتاش هنوز هست . یکیش عمومی بود و یکیش خصوصی و خواننده ای نداشت و البته عمرشم فقط دو سه ماه بود ... نمیدونم دفترا و پرینتا رو بعد از ازدواج و زندگی کنار همسرم کجا میتونم نگهشون دارم ؟ خونه پدری هم نمیتونن بمونن. پس باید چکارشون کنم ؟  در این مورد کمکم کنید و اگه میتونید دلیل قانع کننده ای بیارید تا متقاعد بشم  نابودشون کنم ... ولی واقعا دلم نمیاد و با این کار حس میکنم یه تیکه هائی از خودمو از بین بردم ...   

 زمان میگذره و کاش هر کس که در مراحل سخت زندگیه خداوند بهش صبر و بردباری بده .  قسمتائی از این پی نوشتو هم پاک میکنم . نمیخوام اثری از گذشته در وبلاگم باشه ... همون جرقه هائی که گاهی در ذهنم میخوره کافیه ...     

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:41 توسط .::bahar::.


آخه چرا باید این همه نوشتم با یه اشتباه پاک میشد ... آه عمیقی از عمق نهادم کشیدم ...

به تصویر کشیدم آرامش بخش ترین لحظه ها رو کنار همسرم ... ولی حیف ! همش پاک شد ...

در خاطرم میمونه چهره مهربون و شادشو بعد ازون همه پیاده روی و خستگی... در خاطرم میمونه آرامشی که تو اون رستوران کنارش داشتم و اونقدر عمیق بود که بهش فکر میکردم و ازش لذت میبردم ...  بعد از شام  هوس آب انار کردم ... برام خرید و گفت تو خونه میخوریمش ... از راه مستقیما رفتم حموم ... صدای تیک تیک در زدنش اومد ... درو باز کردم ... چه صحنه ای میتونست اون لحظه زیباتر از دیدن آب انار خنکی باشه در یک لیوان بلورین پر از تکه های یخ که اطرافشو بخار آب گرفته ؟؟؟ هنوز هم طعمشو حس میکنم ... بههههههههههه .............................

بلیطامون به لطف خداوند و کمک گرفتن از بند پ اکی شد برای بیست و یکم مرداد ماه  به مدت نه روز ...

یعنی عملا من دو هفته کامل در محل کارم حضور ندارم . هرچند یک هفته بهم مرخصی برای ازدواج میدن ...

دوستای مهربونم . خطاب  به شما هم نوشتم . نمیدونید کامنتاتون  چه حس قشنگی بهم میده . همیشه دوستون دارم و امیدوارم روزی بیاد که تک تکتونو از نزدیک ببینم ...

دعا کنید لحظه های خوبی پیش رومون باشه . هر چند دلم میخواد زمان به کندی بگذره . حالا که به پایان دوران عقد نزدیک میشیم  تازه درک میکنم لحظه های قشنگی که داشتم . هر چند من و همسرم از هم دور بودیم . ولی باز هم پر بود از خاطرات شیرین. دیگه چیزی به پایان تکرار نشدنی ترین لحظه های زندگیمون نمونده و آغاز زندگی جدید با همسفری جدید که امیدوارم  من ازش خوشبخت ترین مرد دنیا رو بسازم و اون از من نیز یکی ازخوشبخت ترین ها رو  ...  

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:55 توسط .::bahar::.


معمولا زندگی من اینطوری بوده - احتمالا مال دیگران هم همین باشه . گاهی به جائی میرسی که فکر میکنی همه درا به روت بسته شدن ولی یهو چنان همه چیز درست میشه و کارا روی مسیر می افته که خودتم باورت نمیشه ...

امروز صبح بعد از خوردن چائی رئیسم یه نامه بهم داد و گفت تایپش کن . نامه مربوط به انتقالی خودم و موافقت رئیس بود . گفت تهران ازم خواسته درخواست شما ونامه موافقت خودمو بنویسم و بفرستم . این یعنی روال اداری که باید طی باشه تا حکمم بخوره .تاریخ انتقالیم مشخص نیست اما ظاهرا باید اول شهریور ماه باشه . فردا میرم تهران و شنبه برمیگردم . چهارشنبه آینده مراسم خنچه کشون و پنجشنبه هم جشنمونه . قسمتی از خریدای داماد مونده . پیراهن و کفش و کیفش . خودم هم نیاز مبرم به مانتو و کفش دارم . راستی لباس شب خنچه رو هم باید از خیاط تحویل بگیرم . مثلا قرار بود اونو شب پاتختی بپوشم که دیگه مراسم پاتختی نداریم .

صبح بعد از شنیدن این خبر یه جورائی شدم . دوباره همون استرسه اومد سراغم . محیط کارم چطوریه ؟ همکارام چه کسائی هستن ؟ از جای جای اداره م - میز کارم - همکارام عکس میگیرم تا هر وقت دلم هواشونو کرد ببینمشون . بخاطر دیدن خانواده م که باشه میام و بهشون سر میزنم . ولی واقعا دلم براشون تنگ میشه . مخصوصا برای همکارای خانومم ...

راستی ممنون از نظراتتون برای پست قبل . با اینکه موضوع ناراحتیمو که کاملا همسرم متوجهش شده بود رو براش باز نکردم اما حس کردم خودش علتش رو فهمیده .

خدایا عاقبت همه بنده هاتو به خیر کن . خدایا مارو به راه راست هدایت کن . خدایا میخوام بنده خوبی برات باشم در هر شرایطی که هستم ... آمین




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:13 توسط .::bahar::.


خیلی دوست دارم مثل هر روزعصر که از خواب بیدار میشم بهش زنگ بزنم و اولین صدائی که میشنوم صدای همسرم باشه . خیلی دوست دارم با صدای اون سرحال بشم و یک عصر تازه رو شروع کنم . اما باید بر خلاف میلم عمل کنم و امروز این کارو نکنم .

هر روز از صبح تا ظهر که اداره م خودم یه رابطه اس ام اسی برقرار میکنم و حالشو میپرسم . اما اگه یه روز بخاطر کار زیاد این کارو نکنم اصلا تا وقتی زنگ نزنم ازم یادش نمیاد . امروز واقعا سرم شلوغ بود و هیچ خبری ازش نداشتم تا ساعت سه بعد از ظهر . وقتی طبق معمول همیشه بعد از نهار و قبل از خواب باهاش تماس گرفتم خیلی سرد بهم سلام کرد و جوابمو یه جورائی میداد . در حدی که فکر کردم اتفاقی افتاده و ازم ناراحته .

گفتم چیزی شده ؟ ناراحتی ؟ گفت نه دارم با همکارام خانم ... و خانم ... بستنی میخورم . از همون دایتیا که اون شب با هم خوردیم . صدای موزیک هم از شبکه رادیو پیام پخش میشد . میدونم گاهی شرایط واقعا اون چیزی نیستن که ماتصورشو میکنیم . اما درک این شرایط برام سخت بود .

 گفتم چیزی به روش نیارم و خودمو زیاد حساس نشون ندم . شرایط جدیدی بود و باید بیشتر روی نوع برخوردم با این مسایل فکر کنم . یه کمی باهم صحبت کردیم و خداحافظی کردم . تو اس ام اس براش نوشتم یادت باشه که امروز یاد من نبودی . خوب البته حقم داشتی منم جای تو بودم دیگه یاد خانومم نمی افتادم . اما براش نفرستادم و سریعا پاکش کردم . همونجا برام اس ام اس زد از شادی و خوشحالی تو خوشحالم . بهش جواب دادم : هیچ چیزی در دنیا منو به اندازه توجه تو شاد نمیکنه . اما تو امروز باعث شدی کمی دلم بگیره . نوشت : نمیدونم چی بگم . من امروز بیشتر وقتم بیرون گذشت . کارای تمدید پاسپورتمو انجام میدادم . همش تلاش میکنم تورو خوشحال کنم ولی نمیشه !!!

ظهر هم زیاد خوب نخوابیدم . زود بیدار شدم . بهش زنگ نمیزنم . حتی شب هم باهاش نمیتونم زیاد صمیمانه حرف بزنم . وقتی من ناراحتم به جای اینکه از دلم در بیاره مثل خودم سرد میشه . این سردی معمولا اونقدر ادامه پیدا میکنه تا سر صحبتو باز میکنه و ازم علت میخواد .

مردا خیلی راحت میتونن خانوماشونو راضی نگه دارن ولی نمیدونم چرا اینو قبل از چندین بار اثر تلخی که به روح همسرشون وارد میکنن نمیتونن بفهمن ؟!!!

......

این همه مدت گذشته اما بهم یه زنگ کوچیک نمیزنه . همیشه تلفناش برای یه کاری بوده . خیلی کم پیش میاد زنگ بزنه و بخواد حالمو بپرسه . مرسی همسرم بخاطر این همه توجهاتت  ... 

پی نوشت : نمیخوام با دوباره خوندن این پست حسای بد بیاد سراغم . یه قسمتائیشو پاک میکنم و سعی میکنم خوش بینانه به زندگیم و رابطه م نگاه کنم . من واقعا جز خوبی ازش چیزی ندیدم .

الان ساعت نه و نیم شبه . تازه از خونه همکارم اومدم . الان زنگ زد به موبایلم که کجائی ؟ گفتم خونه م . گفت : ای با معرفت ... یه زنگ نمیزنی ؟ گفتم  باهات تماس میگیرم . تو اینترنتم ...

همسر عزیزم ... با همه بالا و پائینیای این رابطه امیدوارم بتونم همسر خوبی برات باشم و از  مسیر صحیح تحت تاثیر نشیب های زندگی خارج نشم ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:50 توسط .::bahar::.


اون لحظه ای که لباسیو پوشیدم که مورد پسندم واقع شد - حس قشنگ وصف ناشدنی همه وجودمو گرفت . تعداد زیادی از لباسای تو مانکنو آورد و پوشیدم و وقتی دید هیچکدوم اونطور که باید نظرمو جلب نمیکنه به دختره گفت اون لباس اسپانیائی رو براش بیار . هرچند زود ابراز احساس کردم و باعث شد لباسای قشنگ ترش تو مخفیگاه بمونه و من نبینمشون اما با همه اینا بازم لباسمو خیلی دوسش دارم ...

همسرم دیروز طی اقدام غافلگیر کننده اومد . البته گفته بود میام اما به نظرم زیاد جدی نبود . هرچند ما هنوز همو ندیدیم و قراره امروز ظهر من برم خونه مادرشوهرم ناهار .

هدیه روز مرد رو هنوزبهش ندادم . همسرم روز زن برام یه گوشی نوکیا 6500 اسلاید خرید  . خودشم گوشیش خرابه . یه روز داشت در ماشینو میبست موبایل تو جیب کتش بود که لای در گیر کرد و گوشیش از همونجا مشکل دار شد . منم چون بودجه م اندازه خرید یه گوشی خوب براش نبود تصمیم گرفتم    یک سکه بهش تقدیم کنم . 

Image and video hosting by TinyPic

 

حسابی منتظر لحظه های قشنگیم که در انتظارمه . امیدوارم دیگه این بار خدا و زمین و زمان باهام همکاری کنن ...

--------------------

ظاهرا یاد گرفتم عکس تو وبلاگم بذارم ... اینم دو تا عکس از حلقه م تا بعد ...

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 8:44 توسط .::bahar::.


زندگی مثل یه دریاست . دریائی که گاهی طوفانی میشه - گاهی آرومتره ... اما به هر حال همیشه ذره ای هم که شده جزر و مد داره ...

این روزا دلم خیلی شکست . این روزا دلم خیلی گرفت . این روزا قلبم فشار زیادیو تحمل کرد . این روزا حسابی رفتم تو فکر- به خودخواهی آدما فکر کردم و اینکه دنیا واقعا چقدر ارزش داره که بخاطر رسیدن به اهداف دنیویمون حاضر بشیم از قالب آدمیت بیایم بیرون !  این روزا از ته دل خندیدم . این روزا از ته دل عاشقانه دلتنگ همسرم شدم .  این روزا حس بابا رو ستایش کردم .  حس اینکه چقدر دلش میخواد یه دونه دخترشو تو لباس عروسی ببینه . 

میخوام اعتراف کنم خدا منو خیلی دوست داره اما من براش هیچ بنده خوبی نیستم . میخوام اعتراف کنم  که خیلی خطاکارو گناهکارم . اما خدا اینقدر مهربونه که بازم از من برنگشته و بهم محبت میکنه .

میخوام بهت  بگم خیلی دوست دارم  خدا . میخوام بهت التماس کنم - زار بزنم که خدایا نذار یه لحظه حس کنم ازم ناامید شدی و منو به حال خودم واگذار کردی .

 میخوام باهات عشقبازی کنم . خدایا میخوام لذت ببرم ازینکه به یادتم -  شاکرتم  - ازینکه فراموشت نکنم  . ازینکه وقتی تو اوجم تورو ببینم  و حس کنم همش بخاطر توجهاتیه که تو بهم داشتی و وقتی تو گرفتاریم خودمو در پناه کسی ببینم که همه جوره هوامو داره و کنارمه . تا حالاش همین بوده . من بهت خیلی جاها بی توجهی کردم . خیلی جاها فراموشت کردم . اما تو باز هم خودتو به من نشون دادی . خدایا ممنونم ازت ولی تو همین لحظه ازت میخوام منو ببخشی . من یه آدمیزادم . در هر مرحله ای از شناخت که باشم میدونم به حکم آدم بودنم ممکنه تحت تاثیر هوای نفس خطائی بکنم . خواهش میکنم تنهام نذاری . خواهش میکنم هیچوقت منو فراموش نکنی . خواهش میکنم منو به حال خودم نذاری . خواهش میکنم منو با زمینیا و هر چی که در این عالمه تنها رها نکنی ...

عشقبازی با زمینیا با عشقبازی با تو یه فرق کلی داره . عاشق از معشوقش توجه میخواد بخاطر خودش ... اما تو که عاشق بنده هاتی ازشون توجه میخوای بخاطر خودشون ...

خیلی دوست دارم ... هیچوقت فراموشم نکنی . حتی وقتی که بدترین بودم . ازت خواهش میکنم اون زمان با لطف و مهربونیت هدایتم کنی ... 

                                                                        آمین

---------------

عروسیمون دوازدهم مرداد کنسل شد . هفدهم مرداد سفره عقد میندازم با حضور افراد درجه یک فامیل . بعدش هم میریم مسافرت ...

این شاید بهترین و عاقلانه ترین تصمیم بود از همون ابتدا برای ما . ولی خوب  از جائی که آدما یه وقتائی تو زندگی باید یه اشتباهاتی بکنن و بخاطرش کلی هم اذیت بشن افتادیم تو مسیری که قلبا نمیخواستیم . نه من نه همسرم از همون ابتدا تمایلی به گرفتن عروسی نداشتیم اما فکر میکردیم  شاید باید گرفت  . متاسفانه در همون مسیر هم اونقدر مانع سر راهمون قرار گرفت که از گرفتن منصرف شدیم . بعد از جشنمون هم میریم مسافرت ... همون شرایطی که من همیشه ترجیحش میدادم تا به گرفتن عروسی با حضور پونصد تا مهمون ... واقعا از همون ابتدا نباید با حرف دل جنگید و مبارزه کرد که آخرم همون  کار خودشو میکنه




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:16 توسط .::bahar::.


پروردگارا :

           به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم

                    دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم

                        بینش تا تفاوت این دو  را بدانم

                           و  مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن  مطابق میل من رفتار کنند ...

الان نمیدونم باید از چی بنویسم ؟ فقط میدونم روزای سختیو پشت سر  گذاشتم و فشار زیادیو تحمل کردم . هر چند هنوزم ادامه داره . اما امیدوارم که زودتر همه چیز به خیر و خوبی تموم بشه .

ممنون از شما که به یادم هستید و اظهار نگرانی میکنید .  

متشکرم ازت خدای مهربون بخاطر تمام داده  ها  و نداده  هات ...     بازم شکر ...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:16 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده