تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

سلام ...  عباداتتون قبول ... اميدوارم منو از دعا فراموش نكرده باشيد .

الان که مینوسم ساعت هشت و سی دقیقه صبحه . امروز قراره بعد از افطار دائی اینا بیان خونمون . دیروز با همسرم رفتیم یافت  آباد برای خرید میز ناهارخوری چهارنفره برای آشپزخونه . اما چیزی پیدا نکردیم . دو سه مورد مورد پسندمون واقع شد كه زيادي گرون بود .  بعدشم اومديم خونه و استراحت كرديمو تازه  از ساعت هشت شب شروع به نظافت خونه كرديم  تا يك شب كه خوابيديم .

منم در جريان يك ساعت تاخير براي اداره رفتن امروز نبودم  و يك ساعت خواب شيرينو بي جهت از دست دادم ... واييييييي چقدر خوابم مياد  ...

اولين مهموني خونمون امروز افتتاح ميشه . دقيقا  نميدونم كيا ميان . ولي اگه همشون بيان دوازده سيزده نفر ميشن . هنوزم برام اينجا زمان به سرعت ميگذره .  همون چيزي كه هميشه ميخواستم .

گاهي وقتا اين فكرا مياد تو ذهنم كه واقعا خداي مهربون چه همه آدميزاد داره . يك لحظه داخل اتوبوس - مترو - هواپيما و در كل همه جاهائي كه تو اين دو ماه ديدمو تصور ميكنم . واي خداي مننننن تازه اينا يه گوشه كوچيكن از بنده هاي تو . هر كدوم براي خودشون يه دنيائي دارن . هركدوم با عقايد و تفكراتي زندگي ميكنن . يه سري راهشونو درست انتخاب  كردن ظاهرا و يه سري تو بيراهه ن . هدف واقعا چيه ؟ از خلق اين همه آدم ؟؟؟  بهشت  يا جهنم ؟ اگه يه موجودي استغفراله مثل من هيچكدومشو نخواد كيو بايد ببينه ... هر فرصتي كه پيش مياد به همسرم ميگم بيا ما جنايت نكنيم و باعث و باني خلق يه موجود معصومو بيگناه نشيم  . موجوداتي كه خيلياشون اگه ميدونستن چي در انتظارشونه هيچوقت راضي به اومدن نبودن . خدايا بخاطر بودنم كه حتما اراده تو نقش بزرگي توش داشته سپاسگذارم . خدايا به من كلي نعمت  دادي . من قدر همه شو ميدونم . فقط  ميخوام بهم كمك كني بنده خوبي باشم برات ...  

ازين بحثاي عرفاني  بيايم بيرون . چند روزه اينا تو ذهنمه كه  به نظر بعضيا كه براشون گفتم قابل قبول نيست . فقط نوشتمش كه يه جائي ثبت بشه و آينده ها  باز روش فكر كنم .

منم كم كم آماده ميشمو ميرم اداره . كاش هميشه ساعات اداري به همين خوبي بود ... دوستاي گل من  خدا نگهدارتون باشه ...

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:48 توسط .::bahar::.


سلام دوستاي گلم ... خط اي دي اس ال وصل شد ... ولي امان از زمان محدود و كلي كاراي نكرده كه داره انتظارمو ميكشه . اما من  هيچ چيزيو به خواب ترجيح نميدم و ميرم لالااااااا ... كاراي خونه هيچوقت تمومي نداره . حيف عمر  منو سلامتي و جوونيم كه بخاطر كار خونه بخواد ... 

 فردا با عمه جون ميرم  بازار تا موارد جزئي كه مونده خريد  كنيم . شبش هم افطار خونه دختر دائيم دعوت شديم . دلم براي وبلاگاتون تنگ  شده ... خيلي زياد ...

اميدوارم زودتر مثل گذشته فرصت با دل صبر خوندن وبلاگا  و نظر دادن برام پيش بياد ...

 راستي در شباي احيا

                                            التماس دعاي مخصوص دارم  . توروخدا منو از دعا فراموش نكنيد ...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:38 توسط .::bahar::.


سلاممممم ... خدا ميدونه چقدر دلم براي اينجا تنگ شده - خيلي حرفا هست براي گفتن . ولي واقعا اصلا فرصت نوشتن و وصل شدن به اينترنت برام پيش نيومده تا همين الان ... تازه الانشم با اين وضعيت مينويسم :

 تازه رسيديم خونه . دائي گلم افطار دعوتمون كرده بودن رفتيم دربند كه چقدرررر عالي بود و خوش گذشت . خانومشون هم كه مسافرت بودن ... بجاي اينكه ما دائيو دعوت كنيم دائي بازم در لطف كردن پيش قدم شدن... وضعيت بعدي اينه كه الان من رو تخت نشستم - چهار زانوووو و همسر عزيزم تو آشپزخونه مشغول پختن برنج ...

خيلي كمبود خواب دارم . امروز حسابي چرت ميزدم .  فردا هم حتما به همين شكل ميگذره. چون امشبم داريم دير ميخوابيم .  

واي همسرجون اومدددد ... نميخوام متوجه نوشتنم بشه ... تا بعددددددد ...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:47 توسط .::bahar::.


سلامممممممممممم...

چقدر دلم تنگ شده بود واسه اينجا ... البته اين روزا كه كار من همش دلتنگ شدنه . البته خوشبختانه هنوز قابل تحمله . اينقدر كار دارم كه وقتي بهشون فكر ميكنم ترجيح ميدم بخوابم  و زياد بهش فكر نكنم . بلاخره اين مرحله م مثل بقيه مراحل ميگذره . خط اي دي اس ال هنوز وصل نشده . امروز تو راه اداره يه كارت گرفتم . با صفحه كليد اين كامپيوترهم اصلا نميتونم راحت تايپ كنم . واي خداي من تو اين شهر شلوغ براي جزئي ترين كار يه روز كامل بايد  وقت بذاري . مخصوصا كه منم از صبح تا ظهر سركارم . سر آشپز اين روزا همسرم بود و منم دستيارش .  البته لازم به ذكره بگم فعاليت رسمي خودمو در زمينه آشپزي در منزل ديشب با يه مرغ خوشمزه آغاز كردم و سرخ كردن بادمجون .

امروز تازه بوفمون مياد . يكي از همين روزام بايد وسايلمو از خونه عمه بيارم .  كل لوازم برقي هم روي ميز نهارخوريه .   اميدوارم هفته ديگه اين موقع همه چيز سرجاي خودش باشه . راستي شما فكر ميكنيد براي ماه رمضون امسال كسي از من انتظار مهموني دادن داره ؟ لطفا اون چيزي كه عرفه و انتظار دارن بهم بگيد .  من  هيچ كاري بلد نيستمممم ...

ازينا بگذريم .  در اولين فرصت كه سرم خلوت تر بشه ميام  مينويسم . از اومدنم و لحظه هاي سخت خداحافظي ... از عشق و دوست داشتني كه بيشتر از هميشه حسش كردم ... 

تا بعد ...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 16:11 توسط .::bahar::.


این آخرین پستیه که تو خونه خودمون و از طریق این کامپیوتر  ثبت میکنم . امروز خوبم . یعنی کلی تلاش کردم که خوب باشم  و نذارم افسردگی و دلتنگی بیاد سراغم . بغض همکار نازنینمو بارها حس کردم . باهاش شادتر از هر روز حرف میزدم . الکی و تصنعی میخندیدم و اما در دلم  دلتنگی و در گلوم گرهی بود که فقط سعی در بی توجهی بهش داشتم و دارم . نمیخوام به هیچچچچچ عنوان باور کنم که دارم میرم برای یه مدت طولانی . به  همه شون گفتم من میرم تا  ده پانزده روز دیگه  باز میام . مثل قبلا که میومدمو میرفتم .

تا حالا از خانواده م دور نبودم . مسافرتام نهایتا دو هفته بوده . خدا کنه زیاد دلتنگی نیاد  سراغم .

مامان - بابا ...  خیلی دوستون دارم . اصلا نمیذارم دلتنگی هیچکدوممونو عذاب بده . زود میام و میبینمتون . مامان خیلی دوستون دارم ... 

بابا  میدونم وقتی ظهرا میخوام از سرکار برگردم یادت میفتم که با ماشین میومدی دنبالم و سریعا کولرو روشن میکردی ... مامان ظهرا که میرسم خونه یاد غذای حاضر و آماده تون میفتم و میوه پوست شده و حاضر  آماده ای که برام میاوردید ... بابائی مامانی میخوام خیالتون راحت باشه ... 

  لحظه های آخر و مهربونیای خاصش از طرف خانواده بیشتر آدمو عذاب میده . میخوام مثل رفتنای گذشته م  رفتار کنم .  خدایا خواهش میکنم کمکم کن امشب تو راه زیاد به چیزی فکر نکنم . اینجا خونه س و خودمو کنترل میکنم .  ولی اونجا جاده س و تاریکی و  ستاره ها که باهات حرف میزنن ... شاید امشب فرصت خوبی باشه تا همه زندگیمو مثل یک فیلم در ذهنم به تصویر بکشم ...

از بغض - از غم - از سر درد بعد از گریه - از افسردگی که فقط خواب درمانش میکنه از نگاهای عاشقانه و پرمهر  اطرافیان میترسم ... نمیخوام امشب هیچکدومشو تجربه کنم ...

 کاش مامان و بابا  باهام نیان ترمینال .   نمیخوام  اشکامو ببینن . نمیخوام فکر کنن دخترشون دلتنگه و غمگین . خدایا بهم کمک کن با روحیه شاد ازشون خداحافظی کنم . وای نکنه خانواده  همسرم بیان ...

میخوام با لبخند بگم به امید دیدار ... خدایا همه چیو به خودت سپردم . بهم قدرت بده ...

دوستای گلم تا  پست بعدیم که در تهران و خونه خودم نوشته میشه به خدا میسپارمتون  ... فعلا خدانگهدارررر




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:23 توسط .::bahar::.


همیشه از خداحافظی بیزار بودم . همیشه ... همیشه ... همیشه ...

امروز ظهر همکارامو نهار دعوت کرده بودم . طفلکیا کلی به زحمت افتاده بودن . یه گلدون خیلی خیلی قشنگ که همیشههههه روی میز میذارمش و یه نیم سکه ... همکارای خانومم  هم هر دوتاشون با هدایاشون خیلی شرمنده م کردن .

دلتنگم برای کسائی که هفت سال تمام کنارشون بودم . نود و نه درصد خاطرات بودن کنارشون برام شیرین و لذت بخشه . من واقعا لحظه های رضایتبخشی کنار همکارام و  در محیط اداره داشتم .

بغض تو گلومه . باورم نمیشه فردا آخرین روز حضورم تو اداره س . امروز  آخر وقت تو اتاق رئیس جمع شدیم و کادومو بهم دادن . به فکرم رسید برای اتاق رئیس یه ساعت دیواری خوب بخرم . 

دلم گرفته بچه ها . خیلی ... دلم میخواد های های گریه کنم ولی نمیشه . همکارم اشک تو چشاش حلقه زد اما خودمو کنترل کردم . ولی دیگه نمیتونم .  اگه این اتفاق فردا هم بیفته دیگه نمیتونم ...

مامانی بابائی داداشی دلم براتون تنگ میشه خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...

تنها دلبستگی که از گذشته باهام میمونه و میاد کامپیوترمه و حضور شما دوستای گلم ...

خدایا بازم از خودت کمک میخوام ... از خود خود خودت ...  




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:50 توسط .::bahar::.


الان که مینویسم صبح جمعه س . ساعت هشت و پانزده دقیقه صبحه . همه خوابن . این آخرین جمعه ایه که من تو خونه خودمون و با این شرایط کنار خانواده عزیزم هستم . دست خودم نیست . با اینکه بازم ریلکس تر از چیزی هستم که همیشه فکر میکردم  اما یه وقتائی دور شدن از خانواده - مسئولیت خانه داری - محیط کار جدید یه جورائی باعث میشه  مضطرب بشم . میدونم تا حدیش طبیعیه . از طرفی دوست دارم زمان زودتر بگذره و برم در اون شرایط تا بعضی ابهامات از ذهنم  پاک بشه و از طرفی  این لحظه ها برام خاص و شیرینه و نمیخوام زود تموم بشه .

این سه چهار روز اخیر همه شو کنار خاله ها و دخترخاله ها بودم . اولین و دومین روز که اونا اومدن خونه ما و بقیه شم که ما اونجا بودیم .  دوسشون دارم . دیشب میخواستن باهام خداحافظی کنن . اما دلم نیومد و گفتم شنبه میخوام ببینمتون . با اینکه کلی کار دارم . هنوز وسایلمو برای رفتم مرتب نکردم و لباسامو تو چمدون نذاشتم . همه شو نمیتونم ببرم . میذارم برای بابا اینا که وقتی اومدن با ماشین بیارن . 

 چون دوشنبه بلیط هواپیما گیرم نمیاد ظاهرا باید یکشنبه شب برم تهران . نمیدونم قبلش فرصت میکنم بنویسم یا نه . دقیقا هم  نمیدونم  تا کی به اینترنت دسترسی دارم . همسرم داره کارای خط ای دی اس الو میکنه .  میدونم ازین به بعد که تنها تر میشم حرف برای گفتن بیشتر دارم و از خیلی روزمره ها و احیانا گاهی درد دلها که به مامان اینا میگفتم و حالا دیگه کنارم نیستن مجبورم اینجا بنویسم .

به امید روزهائی خوب برای همه مون ...

پی نوشت : مرضیه گلم ... چقدر دوست داشتم  شما هم یه وبلاگ داشتید و بهتون سر میزدم . امیدوارم روزی وبلاگتونو بخونم . ماه عسل هم رفته بودیم مالزی که بعدا  ازش مینویسم . 

یه نفر از خواننده های وبلاگ هم پرسیده بودن بالاخره خانم داداشم اومد عروسی یا نه ؟

بله اومد عزیزم . عموشون باهامون تماس گرفتن که حتما عروسیتونو بگیرید  و به خانوم داداشی و خانوادشون هم گفتن حتما تو عروسی حضور داشته باشید .

 .... هشت ماه گذشت  از اولین روز پیوند با تو ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 8:29 توسط .::bahar::.


                                ( ثبت گوشه ای از خاطرات روز عروسیمون )         

آرایشگر بهم برای ساعت دوازده وقت داده بود . اما من اینقدر که از دیر آماده شدن میترسیدم ساعت یازده  رسیدم آرایشگاه . من اولین عروسش بودم که قرار بود برای ساعت پنج آماده بشم . اول که ماسک صورتمو زد و بعدشم شروع  کرد به آرایش صورتم .

آخر ابرومو با تیغ زده بود و روش هیچ کاری انجام نداده بود که زنگ خورد و خواهر شوهرام اومدن و با یه شرایط خیلی زیبا منو دیدن  در حالیکه نصف ابرو نداشتم و صورتم  سفید سفید بود و لبام مثل گچ . برای من اونقدر اهمیت نداشت که  برای آرایشگرم داشت . یه ظرف میوه و یه جعبه شیرینی آورده بودن . بعد از رفتنشون خانم آرایشگر گفت : وای تو چه شرایطی دیدنت . بهش گفتم مهم نیست بجاش شب نتیجه این وضعیتو میبینن . اونم کلی ازین جمله م استقبال کرد . آرایش چشام خیلی راحت تر و سریعتر از چیزی که فکرشو میکردم تموم شد . داداشی برام نهار آورد . همشو با خیال راحت خوردم . دو تا عروسای دیگه هم اومده بودن . یکیشون از دوستای دوران ابتدائیم بود که خیلی زود شناختمش . اون طفلک یه کم استرس داشت . هیچوقت فکر نمیکردم روزعروسیم اون حد ریلکس و راحت باشم . قبلا گاهی شبا بصورت کابوس میدیدم که روز عروسیمه تو آرایشگاهم و نه لباسم آماده س نه تاج و تورم .  

 فکر میکنم قسمت عمده  آرامشم  بخاطر محیط آرایشگاه و خود آرایشگرم بود . خودشم میگفت همه عروسای زیر دست من خوابشون میگیره .

 خلاصه بعد ازینکه نهار خوردم و آرایش چشم عروس دیگه ش تموم شد رفتم برای کامل کردن آرایش صورتم . خوشبختانه کارش به دلم نشست . بعدش هم کار موهامو انجام داد و  خدارو شکر برای ساعتی که میخواستم یعنی پنج آماده بودم . فقط دعا میکردم داماد و فیلمبردار هم به موقع برسن که بر خلاف انتظارم که فکر میکردم دیرتر میان یه ربع نکشید که فیلمبردار در زد و اومد بالا ...

باورم نمیشد خدای مهربون داره کمک میکنه اینقدر به موقع و روی برنامه ریزی که کرده بودیم همه کارا پیش بره .

وقتی همسرم منو دید تنها چیزی که گفت این بود : خوشگل شدیا ... و بعدش سوار ماشین داداشی شدیم که عمو جان زحمت رانندگیشو کشیدن و کلی هم تو راه خندوندنمون . خلاصه ... رفتیم آتلیه - عکسامونو گرفتیم . خانوم عکاس هم مرتب میگفت لبخند بزنیدماهم که مطیع بی چون و چرا . بخاطر همینم اکثر عکسامون با لبخنده ... نمیدونم چه علاقه ای به خندیدن داشت . امیدوارم خوب از آب دربیاد . عکسی هم که برای شب چاپ کردن متاسفانه زیاد مورد پسند همسرم واقع نشد . میگه ژستم شبیه نادرشاه افشار شده . آخه یعنی چی که به من میگه دستتو بکن تو جیبت ؟؟؟؟

بعدش هم که حدودای ساعت هفت یعنی دقیقا مطابق برنامه با همسرم رفتیم سالن سر سفره عقد . به جوونای فامیل هم گفتیم اون ساعت قبل از اومدن بزرگترائی که با آهنگ و رقص مشکل دارن خودشونو برسونن  . فیلمبرداری سفره عقد انجام شد . هم جوونای فامیل ما هم طرف خانواده همسرم اومده بودن . خلاصه که کلی رقصیدیم و خوش گذشت . هرچند من آنچنان رقصی بلد نیستم و تصمیم  به رقصیدن نداشتم . اما احساس کردم اگه یه جا بشینم  باعث بیروحی بقیه میشم . ساعتای نه بود که مامان و مادرشوهرم و بقیه اومدن و مجلس عملا به سمت دیگه ای تغییر کرد ...

خیلی جالبه براتون بگم خاله ها که خیلی مقید و مذهبی هستن آخر شب گفتن به به چه عروسی خداپسندانه و خوبی داشتی ...  نمیدونستن قبل ازین مولودی خونیا عروس خانومو بقیه در حال ارتکاب چه جرمای بزرگی از نظر اونا بودن ...  خوشبختانه بابا و مامان من نه فقط شب عروسیم که تو همه زندگی گذاشتن همه چیز همونطوری پیش بره که خودمون خواستیم . ولی خاله ها صد در صد نظر - نظر خودشون  بوده و هست . بقیه مراسم هم  به پذیرائی شدن - دادن کادو و گرفتن عکس و خوردن شام گذشت .

در کل به نسبت عروسیای ساکت و بی سر وصدای نوه های دختری مامان بزرگم (مامان مامان) جشن ما شور و شادی بیشتری داشت و خوش گذشت و زیاد هم شرمنده فامیلائی که از تهران اومده بودن نشدیم . طفلکی مادرشوهرمم همون ساعت هفت سر سفره عقد اومدن ولی برای اینکه ما راحت تر باشیم به بهانه خوندن نماز رفتن خونه .

شب هم قرار بود خونه خواهرشوهرم بریم . بعد از ماشین سواری و به قول بابا طواف دادن من دور یه میدونی رسیدیم خونه خواهرشوهرم . ماشین فیلمبردار ازمون عقب افتاده بود و برای اینکه بهمون برسه دور یه میدون چندین و چند بار چرخیدیم . بالاخره رسیدیم خونه خواهرشوهرم . در خونه شونو کلی چراغونی و تزئینات کرده بودن . مهمونا یه کمی نشستن و بعد از خوردن شیرینی  ساعتای نزدیک دو بود که  رفتن . موقع رفتن خانوم داداشی گریه ش گرفت و بعدشم عمه مهربونم و دخترای گلش . با اینکه من میرم تهران و کنار عمه اینام . بجاش دخترخاله های عزیزم که از بچگی با همیم  نمیدونم سرچه موردی کلی خنده شون گرفته بود و بلند بلند میخندیدن . بگذریم ...

 همسرم بیرون با همه در حال خداحافظی کردن بود . منم لباسمو در آوردم و شروع کردم به پاک کردن آرایشم . بعدش همسر جون هم اومد و خوابیدیم . فقط همون شب گفت : چه زود آرایشتو پاک کردی . میذاشتی من ببینمت . گفتم تو این تاریکی تو چطوری میخواستی آرایش منو ببینی ؟ و این جمله رو ازون شب تا همین دو روز قبل که  پیشم بود بارها ازش شنیدم و شنیدنش هم واقعا ناراحتم میکنه .

بهش گفتم میرم آرایشگاه و دوباره آرایش ازون بهتر برات میکنم . میگه دیگه فایده ای نداره . اون شب یه چیز دیگه بود .

از جائی که عصرش هم که منو دید زیاد تعریفی نکرد واقعا فکر نمیکردم براش خیلی مهم باشه و اصلا اهمیتی بده . به این قسمت عروسیم دلم نمیخواد زیاد فکر کنم . چون نمیدونم چطور میشه جبرانش کرد .

اینم از عروسیمون ... هرچند خیلی خلاصه نوشتمش و از حس هام چیزی نگفتم . اینو میذارم به پای یه ذره مشغولیت فکریم بخاطر مواجه شدن با موقعیت جدید که نمیذاره زیاد تمرکز کنم .

ماه عسلمون هم پر بود از خاطرات خوب و خوش که بعدا ازش مینویسم .

  

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:11 توسط .::bahar::.


تازه الان از خواب بیدار شدم . میدونم تا  ۹ روز دیگه بیشتر فرصت استراحتای اینچنینی رو ندارم و باید  در شهر شلوغ تهران قسمتی از اوقاتمو در راه رسیدن به خونه سپری کنم .

این اصلا بد نیست . چون انتخاب صد در صد خودم بود  و هنوزم هست . حکممو امروز تو اداره دیدم .  همه انتظار داشتیم محل کارم یه جای دیگه باشه - خوبی اونجا این بود که سرویس داشت  و دلم خوش بود برای رفت و آمدا مشکلی ندارم . اما انداختنم تو یه خیابون شلوغ طرح ترافیک دار بدون سرویس ... البته همکارا میگن سرویس نداره و دقیقا مطمئن نیستم . ولی نود درصد  باید اینطور باشه . امیدوارم این مشکل به زودی حل بشه .

وقتی بیدار شدم یه لحظه احساس کردم دلم برای همسرم خیلی تنگ شده . ده روز تمام باهم بودیم . چشامونو باز میکردیم همو  میدیدیم تا شب موقع خواب . امروز ظهر بابا تو راه که داشت منو میرسوند خونه برای چندمین بار ازم پرسید از شوهرت راضی هستی ؟ تو این سفر  چطور بود ؟

پدر و مادرن ... نگران دخترشونن . رضایتشو میخوان ... گفتم باباجون خیالت راحت باشه تا الان عالی بوده و من ازش کاملا راضیم . گفت : آره . ظاهرا پسر بدی نیست و بعدش کلی نصیحتم کرد که تو زندگی گذشت مهمه - حفظ حریمها و غیره و غیره ... 

همکارای خانومم یکیشون که از عید رفته مرخصی زایمان و آخرین بار شب عروسیم دیدمش و همکار دیگه م از امروز رفته مرخصی تا آخر هفته . حیف که این آخرین روزا هیچکدومشون نیستن . ظاهرا شنبه هفته آینده هم  همه همکارا رو دعوت میکنم نهار . هم شیرینی عروسیم و هم یه جورائی مراسم خداحافظی باهاشون . دلم یه کم میگیره . هرچند میدونم میتونم بیام و ببینمشون و ازون طرف با کلی آدمای دیگه آشنا میشم اما بازم خداحافظی همیشه برام تلخ بوده . 

بیست و پنج سال تمام زندگی در کنار یه خانواده فوق العاده مهربون - هفت سال و نیم بودن  کنار همکارام ... 

سرم خلوت تر بشه عکسای عروسیو تا جائی که امکانش باشه میذارم . فردا خاله ها میخوان بیان خونمون . امشبم خانوم داداشی میاد عکسا و فیلما رو ببینه . منم الان حاضر میشم برم عکاسی برای انتخاب عکسام . هرچند تا چاپ اونا فکر میکنم دو ماهی زمان ببره .

راستی دوستای گلم که ساکن تهران هستید . میخوام در تهران از خط ای دی اس ال استفاده کنم . لطفا راهنمائیم کنید  .

خوب من برم . وای راستی باید آرایشگاهم برم که اوضاعم حسابی خراب شده ... فعلا تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:30 توسط .::bahar::.


با دلی شاد و روحی آرام - با دنیائی از خاطرات شیرین که هر چی میگذره بیشتر طعم شیرینشو میفهمم برگشتم ...

ماه عسل رویائی و قشنگمون هم به خاطرات پیوست . همسر عزیزم بارها گفت : ماه عسلمونم تموم شد و من بارها بهش گفتم : هیچوقت تموم نمیشه چون خاطرات خوبش تا همیشه با ما خواهد بود ...

اصلا نمیدونم چی باید بنویسم . چون نمیتونم حسمو دقیقا وصف کنم ... هر چی بیشتر از اولش فاصله میگیریم بیشتر میفهمم چی بهم گذشته و بیشتر درک میکنم چقدر غرق خوشی و لذت بودم .

دیروز عصر که وارد خونه شدم و عکس بزرگ قاب شده عروسیمونو دیدم برای چند لحظه رفتم تو فکر ... بیشتر به یک خواب شبیه بود . به یک رویا ... رویای شیرینی که به همه وجودم آرامش - گرمی - اطمینان - امید و عشق داد ... 

خدایا چطور بگم خیلی دوست دارم . چطور ازت تشکر کنم ؟  فقط میخوام بگم خوشحالم که تو در همه وجودمی و حس واقعیمو به خودت کاملا میدونی .

... و دوستام . دوستای گلی که جای خالی خیلی از چیزا رو برام پر کردن . جای خالی کلی حسای پاک و خالصانه رو که تو این دوره و زمونه کمتر میتونی در ارتباطات پیداش کنی ... ممنونم ازتون بخاطر همه همراهیاتون . بخاطر ابراز احساساتتون . بخاطر خوبیاتوننننن ... دلم برای همتون کلی تنگ شده بود ...

و اما دوست نازنینم ثمین عزیزم که وقتی تو راه فرودگاه بودم تماس گرفت و خودش نمیدونه با شنیدن صداش چقدر شاد شدم ... مرسی عزیزم بخاطر توجه و لطف زیادت . کاش من لایق این دوستی صادقانه و صمیمانه تو باشم . تولدت مبارک باشه عزیز دلم .   کاش میتونستم مثل خودت وصف کنم این روز ارزشمند زندگیتو . روزی که خداوند تو رو به  پدرت و مادرت هدیه داد ... میدونم براشون مایه افتخار  هستی  خانم دکتر ...  روز پزشک رو هم بهت تبریک میگم .  به امید روزی که  در لباس سفید عروسی و لباس سفید پزشکی ببینمت ...  

در این چند روز که نبودم اتفاقات خوبی افتاده ... رز سفید عزیز دوباره مینویسه و این خیلی خوشحال کننده س .

 وقتی رسیدم فرودگاه همکارم اس ام اس زد که یه خبر خوب :  حکم انتقالیت اومد ... دوازدهم شهریور ماه ... دقیقا اول رمضان .  از دیروز که وارد اتاقم شدم تا الان حس عجیبی دارم . حس یه مسافر که خونه اصلیش یه جای دیگه س . دیشب رو تختم آرومو راحت خوابیدم و چه لذتی بردم از خواب عمیقم . به اتاقم با تمام وجود عشق میورزم . دلم برای همه چیز خیلی تنگ میشه . مامان و بابا و بقیه رو میشه اومد و دید و رفع دلتنگی کرد . ولی بعد از رفتن من این اتاق دیگه اون حس و حال و هوائیو نداره که با من داشت ...

دیروز عصر که رسیدیم فرودگاه با چیزای غیرمنتظره ای روبرو شدیم . وقتی وارد فرودگاه شدیم خواهرشوهرام اومده بودن با کلی دسته گل .  به بابا ساعت اومدنو نگفته بودم اما بابا هم اومده بود . فکر کردیم بهتره از راه بریم خونه مادرشوهرم . چون بعد از عروسی هم فرصت نشد بریم دیدنشون .  با بابا رفتیم خونه شون . کلی دم خونه اسپند و گل و ... همه اینا حسای قشنگی بهم داد .  بعدشم  اومدیم خونه خودمون دیدن مامان و بعدشم رفتیم خونه مادربزرگم که بازم کلی مارو شرمنده محبتش کرد . بعدشم که نخودددد نخودددد هرکه رود خانه خود ... هر کدوم به مامانامون  پیوستیم . امروز ظهرم نهار خونه مادرشوهرم دعوتم . اونا عصر میخوان برن باغشون .  به همسرم گفتم من نمیام . ترجیح میدم بیام خونه و از اتاقم که این همه توش آرامش دارم لذت ببرم  و سری به وبلاگای دوستای گلم بزنم  .

فردا میرم سرکار . نه روز دیگه بیشتر کنارشون نیستم . الهیییییی ... چقدر دلم براشون تنگ شده . حتی دلم برای میز و صندلیمم تنگ شده . خدا کنه نسبت به خونه م - محیط کار جدیدم هم چنین حسائی داشته باشم . درسته تو همین اتاق که الان  اینقدر دوسش  دارم کلی  بدترین لحظه های زندگیم رقم خورد  اما با همه اینا باز بهم آرامش میداد ... کاش خونه خودم هم برام خونه آرامش و امنیت باشه ...

برم آماده بشم که خیلی دیر شده ...  

پی نوشت  : ساعت ده و چهل و پنج دقیقه شبه . همسر عزیزم نرفت باغ . باهم اومدیم خونه .   باید اعتراف کنم من  بیشتر ازین نمیتونم در برابر خوبیاش مقاومت کنم . گاهی احساس میکنم دیگه نمیتونم  این حریمو که به خودم قول داده بودم به هیچ احدی وابسته نشم  حفظ کنم . محبتاش  از همون ابتدا هم زیاد کلامی نبود . هرچند الان بیشتر از گذشته شده اما اونقدر در عمل ازش محبتای صادقانه دیدم که در برابرش کم میارم . امیدوارم فقط مربوط به این دوران نباشه . امیدوارم همیشگی باشه . یکی دوبار از حرفای من اشک تو چشماش حلقه زده اما من چیزی به روم نیاوردم .

 من هنوز هم دلم برای دلم تنگ میشه . دلم برای گذشته هام و هرچی که توش بوده . اما همه اون گذشته به من درسای زیادی داد . وابسته شدن نه به مال - نه به جان ... چون این دنیا معبری بیش نیست  که به هیچ چیزش اعتبار و اعتمادی نیست .

همسر عزیزم ... فردا برمیگرده تهران و من دوشنبه یازدهم شهریور ماه میرم تا برای همیشه  خانوم خونش بشم ... امیدوارم بتونم همسر خوبی براش باشم . امیدوارم بتونم جبران محبتاشو بکنم ...  




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:1 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده