
Jamshid - Sepideh .mp3
من تا حالا نرفتم و اصلا نمیدونم چطور جائی هست . امیدوارم بهمون خوش بگذره و اوضاع و احوال منم خوب باشه .
این روزا چشمم به هر نی نی که میفته دلم کلی براش ضعف میکنه . تا حدودی از عقاید من در مورد بچه دار شدن حتما میدونید . اگه اون عقاید هم نبود معتقدم الان خیلی زوده و باید دو سه سالی از این تحول لذت ببریم تا وقتی زندگیمون اسیر عادت و روزمرگی شد تولد نی نی باز باعث تحول بشه .
به وبلاگ دوست گلمون رزعزیز تقریبا هر روز سر میزنم . امیدوارم خداوند زودتر دلشو آروم کنه و روزا و لحظه هاش زودتر رنگ شادی و عشق بگیره باز ... دردی که تو دلشه تا مغز استخون خيليا رو به درد آورده . درد هجران - فراق ... اما چاره ای نیست . تا زنده ایم باید زندگی کرد . باید دنبال راهی بود برای رها شدن از چنگال حس تلخی که روح و جسمتو اسیر خودش کرده . درسته تو این لحظه ها هیچ راهی به نظر نمیاد اما اولین قدم اینه که بخوای خودتو نجات بدی . چون برای لحظه لحظه این زندگی و امانتهائی که خداوند بهت داده باید پاسخگو باشی . نمیدونم اون راه چیه - برای هر کسی و با توجه به شرایطش فرق میکنه ولی امیدوارم خداوند به بزرگی خودش در مسیر زندگی آدمها قرارش بده . دعا معجزه میکنه . نوشتن - بیان کردنش ...
بگذریم ... از مرضیه عزیزم خیلی وقته بی خبرم ... امیدوارم هرکجا که هستن سلامت باشن و شاد ...
لحظه های خوبی داشته باشید دوستای گلم ...
این آهنگم چند روز - چند لحظه - چند ساعت نمیدونم چقدر ! مهمون وبلاگمه ... روحت شاد مهستي ...
----
پی نوشت : اااااااااااااااااااااااااااا ... چه بامزهههه ... دل به دل راه داره واقعا ... همین الان آخرین کامنتو خوندم از مرضیه گلم بود ... مرسی عزیزم ... خوشحالم که خوبید و کنارمون ... ![]()
![]()
چون این چند روز خونه نبودم اوضاع و احوال خونه خیلی نامرتب بود . از صبح بارها (به جرات ده بار )به همسرم گفتم خدا نکنه خواهرت تماس بگیرن با این اوضاع و احوال خیلی زشته بیان . حواست باشه بگی خونه نیستیم .
و امااااا ... همسرم بخاطر قراری که با کاشیکار داشت زودتر اومد خونه . منم چون دیدم به ظاهر خونه رسیدگی کردن تا حموم درست نشه و این رفت و آمدا تموم نشه بی فایده س رفتم سراغ کابینتای آشپزخونه . در حال و هوای خودم بودم و کابینتا رو ریخته بودم بیرون که تلفن زنگ خورد .همسرم گوشیو برداشت و گفت آره ما هستیم . باشه بیاید .منتظرتونیمممممممم ....
کارد به من میزدی خونم در نمی اومد . از صبح هزار بار بهش گفته بودم اما ...
با عصبانیت وسط سالن مشغول اعتراض کردن بودم که مگه من به تو نگفتم بگو ما خونه نیستیم . الان بیان این وضعو ببینن آبرومون میره . اصلا من میرم بیرون بگو رفته خونه عمه ش که یهووو همسر عزیزمو دیدم که با خشم اومد سمت من و خم شد و میخواست منو بغل کنه . من جیغ زدم داری چکار میکنی ؟؟؟ گفت : یالا برو اون اتاق درو قفل میکنم میگم تو خونه نیستی ... و مننننننننننن ... وقتی در این شرایط دیدمش ... غش کردم از خندهههههههههه ...
همسر گلم فقط باید خودتو میدیدی ... قربونت بشم که تو خشم این حد خودتو کنترل میکنی . اینو نوشتم تا خاطره دیدن اول خشمت که بخاطرش کلی خندیدم یادم بمونه
وای همسرم اومد تا بعددد ... شب خوش
بهش گفتم شب بیاد دنبالم . خونه عمه تقریبا ناراحتی همسرم در چهره ش مشخص بود . در طول مسیر هم هیچ حرفی نزدیم . تو خونه ازم پرسید شام میخوری گفتم نه . خودش شامشو خورد . موقع خواب دوباره پتومو آوردم تو سالن . همسرم منتظر شروع سریال حضرت یوسف بود . سرمو کردم زیر پتو ... بعد از یکی دو دقیقه پرسید :
- تا کی قراره جدا بخوابیم ؟
= نمیدونم ... - پس کی میدونه ؟ = نمیدونم
و این شد شروع صحبتمون ... نتیجه صحبتامون که البته هر دو کمی با ناراحتی مطرحشون کردیم این شد که دست تو دست هم در حالیکه سرم رو شونش بود یوسفو دیدیم و خوابیدیم .
خدارو شکر که اینبار نذاشت سکوتمون زیاد طولانی بشه ...
برام جالبه این اتفاقات مارو به هم نزدیک تر میکنه و باعث میشه بیشتر از خودمون بگیم تا بهتر دنیای همو بشناسیم .
عجب موجود عجیبیه این آدمیزاد ... چقدر راه داریم تا بزرگ شدن ... خدایا در این مسیر تنهامون نذار
يه خلاصه از اونچه كه نوشتم :
سه شنبه شب بابا اومد . شب بعد از خوردن شام رفت خونه عمه .
اين دو سه روز اصلا خونه نبودم خونه خيلي نامرتب شده .
ديوار خونه همسايه پائيني نم داده . ظاهرا از لوله هاي حموم خونه ماس . امروز يعني جمعه قراره لوله كش بياد كه همين الان اومد .
ديشب پدر عزيزم رفت . همسرررر خيلي باگذشت و مهربان و وفادار من نميدونم رو چه منطقي بعد از يه جمله پرسيدن اين سوال من كه اين لوله كش قراره فردا چه ساعتي بياد ؟؟؟ شروع كرد جلوي جمع موقع اومدن اصرارررررررر كه تو شب اينجا بمون . يكبار گفتم نه . فردا تو خونه كار دارم . دوباره خواسته شو اينجوري مطرح كرد : بمون - بابا دارن ميرن عمه يهو تنها نميشن .... اي بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... تو ميبيني من يكبار ميگم نه . ميبيني شب قبلشم كه بين خودمون مطرحش كردي من بهت چي گفتم . آخه اين چه اصراريه كه جلوي جمع ميكني و بدتر منو تو معذوريت ميذاري ...
شب رسيديم خونه . بهش گفتم امشب ظاهرا نميخواستي با من باشي. تنهات ميذارم . يه پتو آوردم و تو سالن رو زمينا خوابيدم براي اولين بار در زندگيم . همسر وفادارم براي خودش تشك پهن كرد و راحت تو اتاق ديگه خوابيد . فقط موقع خوابيدن اومد كنارم و گفت من منظوري نداشتم . بدون تو خوابم نميبره . بذار اينجا پيشت باشم . گفتم نه برو و رفت . صبح هم چاي و صبحانه شو خورد و الانم كنار آقاي لوله كش تشريف دارن .
من واقعا نميفهم منظورش از رفتار ديشب چي بود ؟
الانم برام چائي و كلوچه آورده . كارائي ميكنه كه وقتي براي كسي تعريف كني حق به جانبش باشه
نه حوصله رفتن خونه عمه رو دارم نه خونه خودمون موندن ... دلم ميخواد برممم ... يه جائي كه چند روز جلو چشمش نباشمممم ... فکر کنم از من خسته شده . نميتونه درك كنه من يه زنم ونياز دارم احساس كنم براي همسرم مهمم . نيازدارم حس كنم اول زندگي نميتونه يه شب بدون حضور همسرش تو خونه باشه . تو عقد هم همين بود . همه دنبال موقعيت و فرصت بودن براي با هم بودن - همسر عزيز من فقط دنبال فرار ازين موقعيتا بود كه ثمين عزيز در جريان كامل يك روزش هست .
خدايا ميشه من يه ربات بشم خالي از هر حسي ... گاهي منو غرق در احساس خوشبختي ميكنه و اين باعث ميشه با خودم بگم بذار عشق در قلبت رشد كنه . همه مثل هم نيستن . همه ... اما همينكه ذره اي به قلبم راهش ميدم ...
اصلا اتفاق مهمي نيفتاده ميدونم . اما گاهي بي تفاوتي - بي توجهي - سكوت نسبت به يه مشكل پيش پا افتاده ميتونه زمينه ساز مشكلات بزرگتري بشه
ازت عصبانیم ... خيلي ...
پي نوشت : ميرم خونه عمه . حوصله موندن تو اين خونه شلوغو كه براي نظافتش دست و دلم به كار نميره ندارم . سرم از بيخوابي درد ميكنه ... چطور ميتوني با سكوت و غمي كه تو دلمه راحت بخوابي - بخوري و ... خوب البته انگار يادم رفته تو يه مردي و مردا هم هيچوقت نميذارن بهشون بد بگذره
پنجشنبه شب : ساعت پنج عصر اومدن از بازار همراه دختر عمه گلم خونه عمه جون و خوردن لوبیا پلو و ساعت هشت شب خوردن يك عدد ساندويچ كالباس بزرگ و بعدشم رفتن به سينما فيلم دعوت و اونجا خوردن مقداري چيپس و پف فيل ...
جمعه شب : شام خونه دختردائي گلم به اين شرح صرف شد : ميگو - قرمه سبزي - قاطي پلو كه به قول خودش اختراعي خودش بود و همه چيز داشت - لازانيا - سالاد الويه و ...
شنبه شب : خوردن فسنجون دست پخت خودم كه براي اولين بار در معيت خواهر شوهرم پختمش . مشغول نظافت و آشپزي بودم كه تلفن زنگ خورد و خواهر شوهرم گفتن ما سر كوچه هستيم . هستيد بيايم خونتون ؟
و اومدن و البته با هديه خوشگلشون باز ما رو شرمنده كردن ... اما من واقعا يه لحظه هول كردم . چون مثل كوزت وسط سالن مشغول كشيدن سراميكا بودم . به هر حال ...
همه اينا رو گفتم تا به اينجا برسم ...
از ديشب بعد از شام مخصوصا از ظهر بعد از خوردن بيسكوئيت بجاي نهار حالم بشدت بده ... ديشب همسرم پرسيد غذا چي خوردي ؟ گفتم من اين روزا چيز بدي نخوردم كه بخوام اينجوري بشم و از صبح كه يكي يكي يادم مياد ميبينم واقعاااا بازم خیلی بوده که تا همینجاش دووم آوردم ... اول صبحي تا همكارام باهام حرف ميزدن بهتر بودم وقتي تو حالو هواي خودم بودم ناخودآگاه ياد غذا ميفتادم و حالم بد ميشد . به همكارم با سادگي تمام قبل از اينكه ياد شكموئيام بيفتم گفتم نميدونم چرا يهو ياد غذا كه ميفتم حالم بد ميشه ؟ ميگفتن : نكنه ني ني دار شدي ؟؟؟ و من : واي نههههههههههههههههههه ...................
ياد روزائي كه تو رژيم بودم به خير ... طي اتفاقاتي كه در گذشته برام افتاد تصميم به گرفتن رژيم گرفتم . قبل از عقد پنجاه و سه كيلو شده بودم . هر بار تو عقد خونه مادرشوهرم ميرفتم موقع خداحافظي منو ميگرفتن تو بغلشون - سري به نشانه اينكه تو به درد روزگار نميخوري
بالا ميدادن و ميگفتن نه !
و كلي نصيحتم ميكردن كه يه كمي بخور . خيلي لاغري ... و منم به دليل اينكه مطيع بي چون و چراي مادرشوهرم هستم از خدا خواسته رژيممو شكستم و شروع كردم به خوردن ...
همسرم بعد از عروسي ميگفت تو امکان نداره پنجاه و سه كيلو باشی و اين شد كه وقتي از ماه عسل برگشتيم تو فرودگاه مچمو گرفت و منو به زور برد رو وزنه . با ديدن وزنم با خنده گفت : ديدي گفتمممم و منم چاره اي نداشتم جز اينكه بگم : همش تقصير مامانته ... شدم پنجاه و هفت و نيم ...
خوب دوستاي گلم ... برام دعا كنيد زودتر خوب بشم . چون در ادامه اين وضعيت به حالت مرگ ميفتم و حسابي بدحال ميشم . فعلا نوشابه خوردم و بهترم .
تا بعد ...
دوست دارم عاشقانه - حست میکنم خیلی عمیق ... میبینمت با همه نشانه هات ... تو خود خوبی هستی . عین بخشنده گی و رحمت ...
خدایا شکرت ... بهم کمک کن تا خوشبخت دنیا و آخرتت باشم همونطور که تا الان کمک کردی . همونطور که تا الان بارها از زمین بلندم کردی و بهم فرصت زیستن دادی ...
الهی ... اهدنا صراط المستقیم ...
آمین
خیلی خسته و خابالوام . پنجشنبه ها از اداره مستقیم میرم خونه عمه جون و زودتر هم تعطیل میشم . در نتیجه از نهار درست کردن برای فردا راحتم ...
براتون آخر هفته خوبی آرزو میکنم ![]()
اين دو شب برام در نقش يه همخونه بودي كه لوازم مورد نيازمو تهيه ميكنه - هشت شب مياد خونه -بعد از ابراز خستگي و سر درد مستقيم ميره سراغ تلويزيون بعدشم شام و خواب ...
در اين مدت كه كنارت بودم لمس كردم رد پائي از خيلي حسائي كه مدتها بود با هام بيگانه شدن . اميد اومد سراغم . اما كم و من هنوز هم دلخوشم به همين اميدهاي گاه و بيگاهي كه به دنيام سرك ميكشه .
من انتظار ندارم همون ساعت چهار كه پايان روز كاريته بياي خونه . ولي انتظار دارم حداقل الان كه اولشه همون ساعت شش كارت بزني و نهايتا تا هفت خونه باشي . يازده ساعت كاري ظاهرا بايد كافي باشه . روزي دوساعت اضافه كاري به گفته خودت برات كافيه . ديگه بهت هيچ اعتراضي نميكنم .
وقتي وارد خونه ميشي چائيتو ميارم و مشغول كارام ميشم تو آشپزخونه . تو هم تلويزيونتو ميبيني . خسته اي و تو خودت . اين دوشب كه همين بودي . نميدونم امشب و شبهاي ديگه چطور ميگذره .
منم عمدا ديگه ظهرا نميخوابم تا شبا زودتر خوابم ببره . ديشب ساعت ده خوابيدم . روز حسرت رو هم نديدم . الان دختر دائي مهربونم تماس گرفت و براي جمعه شب شام دعوتمون كرد . از روزي كه اومدم خانوم دائي و خانوم عموم زنگ زدن و حالمو پرسيدن . خيلي مهربونن . براي اينكه من غريبي نكنم مدام در تماسن . اميدوارم خداي مهربون دلشونو هميشه شاد كنه .
ميخوام برم مرغ درست كنم . اميدوارم مرغ خوشمزه اي بشه ... تا بعد ...
از ديشب به دليلي كه مرتبط با سبزياس و شرحش نميدم حال و هواي رابطمون ابريه . هرچند من با كينه به دل گرفتن و غصه خوردن مخالفم چون معتقدم دنيا ارزشي نداره اما به هر حال آدميزادم و روحم تحت تاثير مواردي كه البته اصلا مهم نيستن و نمك رابطه زن و شوهري هستن آزرده ميشه .
از ديروز همكار خانومم بعد از دوماه اومدن سركار . همسرشون دوماه قبل فوت شدن . امروز من و همكار ديگه م مشغول حرف زدن بوديم و اون خانوم پشت كامپيوترشون . يه ارباب رجوع اومد و اونجا متوجه شديم دارن گريه ميكنن . چقدر دلم گرفت ... چقدر غمگين شدم ... ديگه نميتونستم خودمو كنترل كنم . چشام يه كم خيس شد اما نذاشتم كسي متوجه بشه .
اتفاقات در معرض همه ما هستن . كي ميدونه فردا چه اتفاقي ممكنه براش بيفته ؟ خيلي دردناك و سخته مرگ ناگهاني همسر ... با همه وجودم دلم ميخواست براي آرامشش كاري بكنم . جز اينكه بعد از همدردي ديگه سعي كني فضا رو ازون حالت در بياري . اما خودت ته دلت يه بغض سنگين باشه . هنوزم وقتي بهش فكر ميكنم دلم ميگيره . خدا قسمت هيچكس نكنه .
دوستاي گلم براي آرامش قلبش و صبر بيش از پيش براش دعا كنيد .
كنار خانواده فوق العاده خوش گذشت . اونقدر كه بعد از اومدن بيشتر از هميشه دلتنگشون شده بودم . پنجشنبه رفتيم باغ ... فردا اگه فرصت شد ميام مينويسم . كمرم درد ميكنه از خستگي ... فعلا دوستاي گلم
امشب بعد از يك ماه ميرم پيش خانواده م . اولين باره كه اين همه ازشون دور بودم . دلم تنگ شده براشون .
تقريبا يك ماه گذشت از زندگي مشترك . شيرين بود ... الان همسرم مياد و من هنوز آماده نشدم . واي از شنبه ساعت شش و بيست و پنج دقيقه مياد سرويسم ... تا شنبه ... اميدوارم تعطيلات خيلي خوبي داشته باشيد . عيدتون مبارك دوستاي گلم ...
چند روز قبل همسرم گفت ازم خواستن برم فلان ماموريت . بهش گفتم نميخوام تا آخر امسال اسم ماموريتو بياري . بعدشم كه رفتي دوروزه برميگردي نه مثل گذشته يه هفته اي . گفت : من نميتونم هربار كنسلش كنم و اين گذشت ... امروز بهم زنگ زد و گفت ديرتر ميام . كاري برام پيش اومده . احتمالا امشب ساعتاي نه ميرسه خونه . ميدونم اين اتفاق بارها و بارهاي ديگه خواهد افتاد . ميدونم موضوع يه ماموريت همين نزديكيا براش پيش مياد . اما فعلا واقعا توان پذيرششو ندارم . ميدونم شايد منطقي نباشه ولي دست خودم نيست بغض ميكنم و دلم شديدا ميگيره .
اگه واقعا شرايط كاريش بخواد به اين صورت باشه و اين اتفاق زياد تكرار بشه بايد يه فكري براي خودم بكنم . اگه دختر عمه م خونه بود حتما ميرفتم خونه عمه اينا . اونم امروز با نامزد و دوستاش رفته افطاري . الان بهم زنگ زد و گفت جات خيلي خاليه . قربونش برم . ايشاله خوشبخت بشه و صداش هميشه همينطوري شاد باشه .
فردا خونه دائي افطاري دعوتيم . به اميد لحظه هائي عاشقانه - اميدوارانه و آرام ...
پی نوشت : الان ساعت حدودا نه و چهل و پنج دقیقه س . همسرم ساعت هفت و سی اومد . خیلی خیلی خسته بود و منم ناراحت . ناراحت ازینکه دیشب قرار گذاشتیم امشب بریم بیرون . اما نشد . خستگیشو کاملا احساس کردم . با همون حالش از دلم درآورد . جلوی تی وی دراز کشیدیم . دستمو گذاشت رو چشاش و چند دقیقه ای خوابید . بیدار شد و گفت سرم درد میکنه . یه چای نبات باهم خوردیم و با خواهش و التماس ازش خواستم بره رو تخت بخوابه . میگفت روز حسرت شروع میشه و ممکنه صحنه هائی داشته باشه که تو تنهائی بترسی . گفتم بیدارت میکنم . اما میذارم بخوابه . امیدوارم فشار کاری همسرم کمتر بشه . امیدوارم شبائی مثل امشب تو زندگیمون خیلی کم تکرار بشه و پرانرژی و شاد کنار هم باشیم . فرصت خوبیه به وبلاگای شما دوستا گلم سر بزنم ... ![]()
چند روزه يه مشكل جسمي پيدا كردم كه نميتونم اينجا بنويسمش . فقط ديروز صبح تو اداره بخاطرش كنترلمو از دست داده بودم و گريه ميكردم . اما وقتي حالم بهتر شد وقتي ياد كارام ميفتادم خنده م ميگرفت . خدا قسمت هيچ بني بشري نكنه . چيز مهمي نيست . فقط دعا كنيد زودتر برطرف بشه . امروز كه خدارو شكر مشكلي نداشتم .
بابا پريروز صبح بهم زنگ زد و پرسيد حالت خوبه ؟ مطمئني ؟ اينجور وقتا يعني اينكه بابا يه خوابي ديده . گفتم خوب خوبم پدر جون . گفت من برات صدقه دادم كه صبح روز بعدش يعني ديروز به اون حال افتادم .
اميدوارم شباي احيا منو از دعا فراموش نكرده باشيد . در آخرين شب احيا برام خيلي دعاي خير كنيد . واقعا محتاجم ...
مهموني هم به خوبي برگزار شد . اولين مهموني كه از طرف مادري وارد خونمون شد خانم دائيم بودن . ورودشونو به فال نيك ميگيرم چون يكي از با شخصيت ترين و بهترين هائي هستند كه در زندگيم ديدم .
اين روزا روزاي قشنگين . با همه دلتنگيائي كه توش هست . به همسرم شديدا عادت كردم . فكر ميكنم وقتي بريم ديدن پدر مادرامون شبا از هم جدا ميشيم . دلم براش تنگ ميشه . ظاهرا همه چيز داره بر خلاف اون چيزي پيش ميره كه من در ابتداي ازدواج ميخواستم . اين وابستگي خيلي آروم آروم و بدون اختيار من داره پيش مياد . با رفتارش داره هر روز بيشتر از قبل در قلبم جا باز ميكنه .
همسر جون علاقه شديدي به فوتبال و صداي آمريكا داره . منم نسبت به هر دوي اينا حساسيت دارم . ميگه من بايد به فكر يه تلويزيون براي خودم باشم . تا من ميام سراغ كامپيوتر با خوشحالي تمام ميره سراغ اين شبكه ها ...
و محيط كارم ... همكاراي خيلي خوبي دارم . من تو قسمتم با يه آقائي كار ميكنم . چشم نخورن فوق العاده مرد فهميده ايه . هر كاري كه ميخوام انجام بدم قبلش ميگه اگه حالشو نداري اگه حوصله نداري خودم انجام ميدم . واي اصلا باورم نميشه يه همچين برخوردي . منم متاسفانه اينقدر خوابالوامخدا جاي كه بيشتر چرت ميزنم . اميدوارم بتونم همكار خوبي باشم براش . همون حرفي كه روز اول خودش گفت .
خدايا ممنونم ازت . به همه آدما سلامتي بده . به همشون اميد بده . عشق بده . خدايا ما رو در راه رسيدن به توفيقات قرار بده با لطف و رحمتت . خدايا صلح و آشتي رو در جهان حاكم كن . خدايا عاقبت اين مملكتو با اين انرژي هسته اي به خير كن . اين صداي آمريكا كشت خودشو با اين تفسيراش .
دوستاي گلم به خدا ميسپارمتون . فردا شب دعا يادتون نره ...