تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

اوج بد بودن آدما رو تا کجا لمس کردید ؟  تو فیلما  خیلی از بدیا رو میدیدم اما درک نمیکردم . باورم نمیشد تا اینکه چند سال قبل لمسش کردم ... من خیانت رو  با سلولای تنم حس کردم - من  حس خودخواهی آدما رو با همه وجودم حس کردم ... خیانت  ...  خودخواهی  ...

من اصلا به این مسایل تلخ فکر نمیکنم . یکی از دوستام تماس گرفت و برام چیزائی تعریف کرد که یادآوریش جدا ناراحت کننده س .

نمیدونم ما زنها - البته بعضی از ما زنها به چه قیمتی و چطور حاضر میشیم وارد حریم یک خانواده بشیم ؟ از ضعف غریزی و ذاتی که در وجود همه مردها هست سواستفاده کنیم و با  مکر بزرگی که در قرآن ازش یاد شده یک مرد رو - ستون یک خانواده رو - همسر یک زن رو - پدر یک یا چند طفل بیگناه رو از مسیر خارج کنیم ؟!!!

من میدونم که مردها باید قوی تر باشن اما اینو هم مطمئن هستم که هر کدوم با توجه به ظرفیت و قدرت معنویشون تا جائی میتونن خودشون و احساساتشونو کنترل کنن ...

کاش خدای  مهربون همه بنده هاشو از شر شیطان حفظ کنه .

خدایا ... ما رو لحظه ای و کمتر از لحظه ای به حال خودمان نذار - خدایا چراغی پرنور در  مسیر هدایت و سعادتمون قرار بده و بهمون کمک کن تا راحت تر راه رو پیدا کنیم و توش قدم برداریم . خدایا در بهشت رو  با امتحانای سخت به رومون باز نکن .

                                                                        آمین

 

 

                                                                        




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:1 توسط .::bahar::.


خدایا شکرت ... امروز بعد  از هر عطسه ای  خدارو شکر کردم ... با هر عطسه کلی احساس سبکی میکنم ...

دیشب حالم اصلا خوب نبود . تب  داشتم و سر درد و سنگینی ... با بخور شلغم و خوردن قرص  خوشبختانه صبح بهتر شده م و رفتم سرکار ...

 این روزا چون نمیتونم سرخ کردنی بپزم هر روز برای انتخاب غذا از همسرم کمک میگیرم  . قبل ازینکه بیام خونه گفت عدس پلو درست کن . رسیدی عدسیاشو بذار تا من بیامو بقیه شو درست کنیم . منم از راه که میرسم  میام سراغ کامپیوتر . الان تماس گرفت و وقتی بعد از بیست سوالی فهمید پشت کامی جونم گفت پس امشب هم اینترنت پلو داریم  ... 

دیشب تازه آئینه شمعدونمون بهمون رسید . دوسش ندارم . همون زمانم که خریدمش فقط بخاطر رسمو رسوم بود . نمیدونم باید کجا بذارمش .

همسرم امروز میخواد زودتر بیاد خونه . گفته پنج راه میفتم ... خوشحالم از زود اومدنش ...

برم عدسو بذارم - سماورو  آب کنم -  یه دستی به سرو روی کابینتای بیچاره بکشم و بعدشم  در خدمت تی وی باشم ... تا بعد ... 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:50 توسط .::bahar::.


گلوم درد میکنه . ظاهرا کمی سرماخورده م . تازه از حموم اومدم . اتاقی که کامپیوتر هست خیلی سرده در حدی که درشو بسته بودم . اصلا قصد اومدن نداشتم . ولی از جائیکه همسر عزیزم هنوز ساعت هفت و نیمه و نیومده و حوصله منم خیلی سر رفته و حال زیاد خوشی ندارم اومدم پشت کامپیوتر تا  شاید زمان زودتر بگذره .

  دیروز صبح یهو دلم هوای بازارگردی کرد ... اینجور وقتا هم حس مسولیت و خانه داری  کاملا از وجودم رخت برمیبنده .  همسرمو تلفنی از تصمیمم مطلع کردم و بعد از اداره مستقیم رفتم ونک . ساعت هشت شب هم خونه بودم . خلاصه اینکه میگذرونم ایاممو  ...

انگار داره سردرد میاد سراغم . خدا کنه تو رختخواب نیفتم . برام دعا کنید دوستای گلم ...

 

راستی پارسال این موقع ... یادش بخیر .........




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:39 توسط .::bahar::.


ما برگشتيم ... دلم خيلي خيلي بيشتر از وقتي كه داشتيم ميرفتيم براي همه تنگ شد ...

 

ماماني بابائي داداشيا ... خانوماي داداشي  ... دوستون دارمممممم ... خيلييييييييييي زيادددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:5 توسط .::bahar::.


خواهرشوهرم با یه دسته گل وارد شدن .  من تا حالا جز محبت و خوبی از خانواده همسرم چیزی  ندیدم . امیدوارم همیشه همینطور باشه  .  خوشبختانه هیچ استرسی نداشتم و خیلی خیلی باهاشون راحت بودم . بعد  از خوردن میوه و شیرینی خواهرشوهرم خودشون زحمت درست کردن برنج رو کشیدن .  من هم به ذهنم رسید در همین فاصله کرم کاراملی که تو یخچال داشتم درست کنم  و خیلی هم خوب شد .

با اینکه اولین بار بود لازانیا درست کردم و طرز استفاده از مایکروفر برای پختنش هم نمیدونستم اما بد نشده بود . خلاصه اینکه همه چیز به نظرم نه در حد خیلی عالی اما قابل قبول گذشت . کاش بتونم  غذاهای متنوع تریو یاد بگیرم و خورشتامو خوب بپزم . ضمنا دوستای گلی که کتابائیو بهم معرفی کردن بهتون بگم که  دوجلد کتاب ساناز مینائی و یک جلد از زرا منتظمی باضافه پرینت بعضی از سایتای آشپزیو دارم . واقعا هم بهم کمک کردن . اما آشپزی مهارتیه که باید عملا با تجربه یاد گرفته بشه .

 این هم دغدغه زودگذری برای این برهه از زندگیه که شاید یه روزی بهش لبخند بزنم .

خیلی خسته و خابالوام . برای همه آرزوی لحظه هائی رنگی و شاد میکنم ...

 

پی نوشت ساعت چهار عصر سه شنبه :

دیشب با دیدن یه خوابی دلم بشدت برای مامان و بابا تنگ شد . به همسرم  گفتم همین فردا بریم پیششون . فردا شش عصر پرواز داریم و جمعه پنج عصر هم برمیگردیم .

تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:3 توسط .::bahar::.


 قبل از هرچیز از بارانه عزیزم بخاطر راهنمائیشون تشکر میکنم . تا لحظاتی دیگه خواهرشوهرم باتفاق دختراشون میان خونمون برای شام .ظهر مرخصی گرفتم و دوازده خونه بودم .

مرغ و بادمجون - لازانیا - سوفله مرغ که البته چون آویشنش  زیاد شده خوشمزه نیست و نمیارمش سر سفره - سالاد الویه و ذرت مکزیکی و سالاد و ترشیجات آماده کردم . زیاد دلچشب نیست . برای اولین بار لازانیا درست کردم و احساس میکنم زیاد جالب نشده . به هر حال همینه دیگه . تلاشمو کردم . میخواستم دسر هم درست کنم که  فرصت نشد .

خدارو شکر که همین اولین بار با همه سختی که برام داشت بالاخره پیش اومد .

دعا کنید غذاهام قابل خوردن باشن ...

فکر کنم اومدن ... تا بعد ...

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:35 توسط .::bahar::.


چقدر  دوست داشتم یه کدبانوی نمونه بودم و میتونستم با اعتماد به نفس تمام  خواهرشوهرم و بقیه رو دعوت کنم . امروز همسرم گفت خواهرم گفته شوهرش جمعه ها میگه بریم خونه  ...

ولی خواهرشوهرم هربار یه بهانه ای میاره . به شوهرم گفته زیاد سخت نگیرید یه ماکارونی درست کنید دور هم میخوریم  ...

 این زمزمه ها یعنی اینکه دیگه وقت استراحت کردن و نوعروس بودن من تموم شده و ازم انتظار مهمونی دادن دارن . خوب البته حق هم دارن .

دیروز دلم بخاطر موضوع خونه خانوم دائیم در هفته گذشته خیلی گرفت .  با خانوم دائیم تماس گرفتم که معذرت خواهی کنم . در کل با اینکه گفتن اصلا اشکالی نداره پیش میاد ولی احساس کردم خودم همسرمو خیلی راحت خراب کردم و جلوی اونا بردمش زیر سوال . اونم همسر مهربونی که واقعا خیلی جاها از خیلی چیزا میگذره  . درسته هربار میخوایم بریم غر میزنه اما راهش این نبود . فاجعه ای شد که  فراموش شدنش نیاز به زمان زیادی داره و سالها در ذهنها میمونه .  مهم نیست . ما هم انسانیم و حق داریم که اشتباه کنیم . امیدوارم دیگه پیش نیاد .

بخاطر ضعفی که دارم امروز یه کمی غمگینم . من میخوام آشپز خوبی بشم . غذام هربار یه طوری میشه ... خدایا بهم کمک کن همونی بشم که همیشه میخواستم ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 12:46 توسط .::bahar::.


هوای بارونی زنده م میکنه . بهم انرژی میده . نفس میکشم ... نفسی که توش پر از تازگی و  طراوته . اونقدر بارونو دوست دارم  که گاهی فکر میکنم اگه  آینده ها دختری داشتم اسمشو بذارم باران ...

چند روزه با همسرم قصد خرید ناهارخوری برای آشپزخونه داریم . اما هر روز به بهانه ای کنسل میشه . تو راه برگشت از اداره چشمم به یه مغازه گل فروشی افتاد . تو این هوای بارونی و لطیف هوس خرید دو شاخه گل رز برای همسرم کردم . زیر بارون گرفتمشون و تا خونه اومدم .

چقدر زیبان گلای سرخ بارون زده م ...

تصمیم داشتیم تعطیلات دی ماه تاسوعا عاشورا بریم کیش . اما امروز همکارم گفت بهتره اون روزا رو مسافرت نرم .   از هر نظر بهمون خوش نمیگذره . شاید تعطیلات آذر رفتیم کیش .  تا خدا چی بخواد .

براتون عصر بارونی آرومی آرزو میکنم ... شاد باشید

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 15:12 توسط .::bahar::.


با همه تلخیا و شیرینیای رابطمون دیگه مطمئنم که دوست دارم و این حس ریشه زده روز به روز داره بارورتر میشه و عمیق تر ... با هر اتفاق به ظاهر تلخ خوشبختانه بیشتر بهت نزدیک میشم . وقتی ناراحتیتو به اون شکل دیدم - وقتی که دیدم احساستو ...

اون چشا رو هیچوقت فراموش نمیکنم . وقتی که تو آغوش کشیدمت و گفتم ما تا زنده ایم با همیم و هیچکدوم لحظه ای دیگریو تنها نمیذاره - وقتی باهم حرف زدیم و به نتیجه مشترک رسیدیم ... وقتی ... وقتی ... وقتی ...

در تمامش خدارو شکر کردم که با وجود یک انسان دیگه زندگیم درحال تحوله و هر روزم با روز قبلش متفاوته .

همسرم ...  اون شب دلم از حرفات خیلی گرفت . حرفائی که واقعا منصفانه نبود . شب برای دومین بار کنارت نخوابیدم . میدونم به گفته خیلیا این کار خیلی اشتباهیه . اما واقعا حس بدی داشتم و میخواستم تو دنیای خودم باشم .

 برای همه آرزوی لحظه های خوبی دارم ... تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:6 توسط .::bahar::.


ده ماه گذشت از روزای با تو بودن . روزائی که  هر چی ازشون دورتر میشم بیشتر طعم شیرینشو حس میکنم . پارسال همین نزدیکیا بود که مامانت اینا اومدن خواستگاریم . آخرای همین ماه بود . پارسال درست مثل فردا بود که داداشی صبح برام اس ام اس زد و روز دخترو بهم تبریک گفت ...

روز سه شنبه اداره بودم . آخرای ساعت اداری بود که همسرم تماس گرفت و گفت داداشی و خانومش از مشهد میان مستقیم خونه ما . من اصلا آمادگیشو نداشتم . سریعا خودمو رسوندم خونه و خوشبختانه همه چیز نه خیلی عالی  اما بد برگزار نشد ... بعد از بابا اولین مهمونامون بودن . مرغ و قیمه درست کردم . چلو و کوبیده هم خریدیم  که اگه دست پخت من قابل خوردن نبود اونو بخورن که خوشبختانه بد نشده بود .

صبح زود هم رفتن خونه عمه . دیشب هم عمو اینا همه رو شام دعوت کرده بودن . فردا شب هم خونه خانوم دائی دعوت بودیم که همسرم به شکل خیلی ناباورانه که آبروی هردومونو برد زیر سوال  کنسلش کرد . همه شو نوشتم اما موقع ثبت پرید . حتما صلاح نبوده ریز ماجرا ثبت بشه . فقط اینکه هربار موقع رفتن خونه اقوام -  همسرم اعتراض میکنه که چرا پذیرفتی ؟ چرا  ما همه ش باید بریم خونه دیگران ؟ چرا ؟چرا  ؟ چرا ؟؟؟

اگه شد فردا میام دقیق تر مینویسم . فقط اینکه خانوم اون دائیم که فوت شده ن  ما رو برای اولین بار از دوهفته قبل دعوت کردن برای فردا شب که همسرم صبح باهاشون تماس گرفت و گفت ما نمیایم  تولد خواهرزاده مه ...

با اشک - نعمتی که خدا از کسی نگیره سنگینی غمی که این برخورد عجیبش بر قلبم گذاشته بود کمتر شد ولی واقعا انتظارشو نداشتم . هرچند خودم مقصر بودم و نباید بهش میگفتم خودت زنگ بزن و بگو نمیایم . من نمیتونم ... 

بعدا مینویسم ...

                               تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

                                    که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند  




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 20:17 توسط .::bahar::.


عاشق هواي ابريم ... البته بعد از سه چهار ماه داشتن آفتاب داغ ...

هميشه همينه ...  روشنيها - شاديها - خوبيها - زيبائيها در كنار نقاط عكسشونن كه معنا پيدا ميكنن . 

الان هوا ابري شد . بهم احساس امنيت ميده . نميدونم چرا  ؟

همسرم چند روزه كه خيلي دير مياد خونه . بيشتر اوقاتم در تنهائي ميگذره . البته كاراي خونه وحشتناك زياده و تمومي نداره و وقتمو پر ميكنه - اما انجام كاراي خونه هم در كنار همسرم لذت بخش تره. احتمالا مامانينا آخر هفته ميان تهران .

يه چيزائي نوشتم كه ترجيح دادم پاكش كنم ...

خدايا عاقبتمونو بخير كن  ...  آمين

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:44 توسط .::bahar::.


سلام ... ما دیشب ساعت سه رسیدیم خونه ... سفر کوتاه خیلی خوبی بود . تو اتوبوس که بیشتر شبیه پارتی بود  و دختر پسرای شیطون همش در حال رقصیدن بودن . ولی وقتی میدیدم با اونهمه انرزی و شور جوونی سیگار تو دستشونه دلم میگرفت .  کلی  از دست شیطنتا و حرکاتشون خندیدیم .  ظاهرا  اکثرشون همیشه با همین تور در حال گردشن و ما و  چند نفر دیگه بینشون جدید بودیم .

خیلی خوش گذشت  . اما میتونست بهتر ازین هم باشه . لیدر تور ساعت چهار دوباره  ما رو برد ارگ گوگد و گفت دوباره اینجا رو ببینید محلات نمیریم چون نمایشگاه گل بسته س و وقتی با اعتراض بقیه مواجه شد تصمیم به رفتن  گرفت و رفتیم سرچشمه محلات  . در کل خیلی خوش گذشت . همسر عزیزم ساعتای ده با تماس مدیرعاملشون ناچار شد بره اداره و نمیدونم باز کی برمیگرده . کاش روز تعطیلو زیاد تو  خونه تنها نباشم .

برای همتون آرزوی لحظه های خوبی میکنم ...

 و این هم شكيلا :

                      

ای طنین آوازم

ای صدای هر سازم

غربتم به پایان شد

  آشنای آوازم

با تو به فردا میرسم

  با تو هم آغوشم

غم هرچه بود از هر کجا گشته فراموشم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 11:24 توسط .::bahar::.


ساعت يك ربع به ده شبه و همسر  من هنوز نيومده خونه . ظهر تماس گرفت و گفت جلسه داريم  و نميدونم تا كي ميرسم خونه .  موبايلشم خاموشه .

آخه همسر عزيزم تو فكر نميكني من نگران ميشم ؟ فكر نميكني بايد حتي اگه شارز موبايلتم تموم ميشه هرطور شده با من  تماس بگيري ؟

فردا از اداره ميريم محل قرار تور ...

كاش زودتر بياي . نگرانتم ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:54 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده