
Jamshid - Sepideh .mp3
سلام دوستای مهربون و گلم ... چقدر دلم تنگ شده بود براتون ... این سه چهار روز خدا میدونه سرم چقدر شلوغ بود . سه شنبه شب مراسم بله برون پسر عمه بود . عمه مهربونم و مامان عروس خانوم مارو هم دعوت کردن . بابا هم اومدن و همون روز خواهرشوهرم رفتن مسافرت سه روزه و دخترشون اومد خونه ما . فکر میکردم شب نهایتا تا ده خونه ایم و دختر خواهرشوهرم زیاد تنها نمیمونه .
همون شب هم برف اومد و ترافیک و ... و این شد که ساعت دو و نیم رسیدیم خونه . طفلک دختر خواهرشوهرم مشخص بود ترسیده اما میگفت خواب بودم . همسرم هم به دلیل خوردن شیرینی خامه ای با نهار تو مراسم اصلا حالش خوب نبود اما بازم خوب خودشو کنترل کرد . فرداش هم به محض باز کردن چشام دچار دلدرد شدیدی شدم . ولی چاره ای نبود و باید نهار درست میکردم . امشب دختر خواهرشوهرم رفت و بابا با شوهرعمه م شام اومدن اینجا ... فردا هم عروس دامادو پاگشا میکنن و ما هم دعوت شدیم . چهارشنبه هم عروسی پسردائی همسرمه و خانواده همسرم میان ... این یعنی اینکه یه هفته پرکار در پیش دارم و الان هم ساکن یه خونه شلوغ به تمام معنا هستم .
مرسی از نظراتتون . همش مفیده . ممنون از تو رهای گلم تو به من لطف داری . چقدر دلم برات تنگ شده . چقدر دلم میخواد بیام برای همه نظر بذارم ولی واقعا وقت کم میارم . اما خواننده همیشگی وبلاگاتون هستم .
راستی شب عید غدیر اولین کسی که تماس گرفت مادر شوهرم بود . بهم سالگرد عقدمو تبریک گفت . خودم هم همین شبو سالگرد میگیرم . به همسرم یه عطر به همراه تعدادی شاخه گل رز تقدیم کردم .
اون روز حال و هوای عجیبی داشتم . یاد پارسال - دلنگرانیا - اشکا - خنده ها - ابهامات ... اما همه اونا جای خودشونو دادن به آرامشی نسبی ...
من همسرمو دوست دارم . اونم منو تا حدی دوست داره . اما میدونم هنوز باهم به اوج نرسیدیم . اما خوشحالم که هر روز بهتر از روز قبلیم ...
همتونو به خدا میسپارم ... لحظه هاتون مثل برف سپید سپید سپید ...
اونقدر خندیدم که دلدرد گرفتم . از دست شدت زیاد ابراز احساسات همسرم به خودم ... شاید خودشم پارسال این موقع فکر نمیکرد امسال این موقع بهم این جمله ها رو تقدیم کنه .
وای چقدر زشت شدی . اصلا نمیشه تحملت کرد . فردا باید تو رو قایم کنم کسی از همکارام نبینتت . آخه این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی .
فقط بینیت پیداست . و ... و ... و ...
شاید ظاهرا باید خیلی بهم بر بخوره اما از حرفاش کلی خندیدم .
امروز بعد از مدتها که ابروهامو گذاشته بودم پر بشه رفتم آرایشگاه . بهش تاکید کردم لطفا باریک نشه . وقتی کارش تموم شد و خودمو تو آئینه دیدم نزدیک بود سکته کنم . این همه ماه صبوری کردم آخرش به این راحتی همه ابروهامو برد .
و از جائی که همسرم ابروی باریک دوست نداره از وقتی اومده خونه با ابراز احساساتش منو واقعا شرمنده کرده .
البته الان که نمیخندم تاثیر بد حرفاش و به قول خودش رک گوئیشو احساس میکنم . از اولش هم همسر من از چهره من راضی نبود و این قسمت تلخیه در رابطه ما . بغض تلخیه ... خیلی تلخ ...
فردا عصر میریم کیش . هرچند همسرم گفت بهتره کنسلش کنیم و نریم. میدونم داشت شوخی میکرد ولی برام الان يادآوري جمله هاش آزار دهنده س . امیدوارم بهمون خوش بگذره . امیدوارم چهره من هم در نظر همسرم خوب بیاد تا کنارم با حس خوبی قدم بزنه و بهش خوش بگذره و منم دیگه این حس بدو نداشته باشم
خوب دوستای گلم ... به خدای مهربون میسپارمتون . راستی امروز دلم عجیب برای داداشی گلم تنگ شده بود ...
----------------------------
و امروز ۲۲/۹/۸۷
من برگشتم ... تاریخ برگشتمون دیشب بود اما همسرم به امروز صبح تغییرش داد . خیلی خوش گذشت . پست بالا رو شب قبل از رفتنم نوشتم ولی نمیدونم چرا ثبت نشده .
لحظه های خیلی خیلی قشنگی داشتیم . شب اول رفتیم شاندیز صفدری . شب دوم با همکارم شام خوردیم و بعدش رفتیم کنسرت قاسم افشار . شب سوم هم رفتیم کشتی شبانه با موزیک زنده که اونجا یکی از همکارای خانوم همسرمو دیدیم . تو هواپیما هم یکی دیگه از همکاراشو دیدیم که من واقعا احساس خوبی نداشتم . همش احساس میکردم همسرم ازینکه من بعنوان همسرش جلوی همکاراش کنارشم ناراحته . با توجه به حرفائی که شب قبل از رفتنمون هرچند به مزاح اما گفته بود .
دیروز هم بعداز ظهر با همکارش رفتیم سیرک و ازونجائی که کارای دنیا برعکسه نمیدونم اونجا و در حضور اونا چرا باید اون اتفاق میفتاد . محل سیرک پارک دلفینا بود . من به شدت از خزندگان میترسم . حتی اگه عکسشونو ببینم وحشت میکنم و بی اختیار جیغ میزنم . وقتی رسیدیم بعد از سلام و احوالپرسی سوار شاتلائی شدیم که اول میبردنمون باغ پرندگان . وایییییییییی جاتون خالی ... همسرم و همکارش در حال حرف زدن بودن و منم به حرفاشون گوش میدادم و هنوز حرکت نکرده بودیم که یهوووووووو چشممممم افتاد بهههههههههههههههه یک عدد مارمولک زشتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بزرگ قسمت بالای در ... فکر نمیکنم در زندگیم خودمو تا این حد کنترل کرده باشم . همکار همسرجان کنار در نشسته بود . فقط بهش گفتم اجازه بدید من میخوام پیاده شم . یهو همه تعجب کردن . گفت چراااا ؟؟؟ واییییییییییییی تو اون وضعیت فقط دوباره تکرار کردم من میخوام پیاده شممممممم و در حالتیکه قلبم برای چند لحظه ایست کرد پریدم پائین . دوباره همکارش سوار شد و همون لحظه هم حرکت کردن . وقتی همسرم بهم رسید فقط پریدم تو بغلش و شروع کردم به گریه همراه با خنده ای که ناشی از خنده های همسرم بهم بود . وای خدای من ... آخه چرا باید جلوی همکارش این اتفاق میفتاد ؟؟؟ خلاصههههه ... فقط دعا میکردیم اونا هم دیده باشن که فکر نکنن من مشکل توهم دارم ... ![]()
که اونا هم ندیده بودن . فقط اون خانوم گفتن من از دم مارمولک میگیرمش . فقط از سوسک میترسم و البته موضوع ترسشو از سوسک و ماجرائی که داشت رو همسرم قبلا برام تعریف کرده بود .
خلاصه ...دیشب هم رفتیم دوچرخه سواری کنار آبهای نیلگون خلیج فارس که عالی بود ...
دوباره روز از نو روزی از نو . فردا دوباره ساعت ۴۵/۵ باید بیدار شم و بعدش هم برم سر کار . دوستای گلم ... براتون آرزوی آرامش و عشق میکنم ... مواظب خودتون باشید ... تا بعد ![]()
من و همسرم دوشنبه عصر میریم کیش و پنجشنبه شب برمیگردیم . امیدوارم بهمون خوش بگذره . یادش بخیر پارسال ... چقدر خوش گذشت . شب والنتاین اونجا بودیم .
دو تا از همکارای قبلیم دیروز تصادف کردن . چقدر دلم گرفت . یکیشون درست بعد از اومدن من استخدام شد . یه چند ماهی اداره ما آزمایشی کار میکرد . میخواست ازدواج کنه . خواهرش بهمون میگفت اگه دختر خوبی سراغ دارید معرفی کنید . اینبار که رفتم و دیدمش گفت دیگه در شرف ازدواجم .
برای رئیسم و این همکارم آرزوی سلامتی میکنم .
وقتی چیزی نمینویسم یعنی اینکه در آغوش خوشبختیم و زندگی روند آرامشو داره طی میکنه . نه اتفاق خوبی افتاده نه اتفاق بدی . خدارو بخاطر همه داده هاش شکر ...
تا بعد ...
گاهی اوقات آدمها خواسته یا ناخواسته باعث آزار روحت میشن .
پنجشنبه رفتم خونه عمه جون . خوشبختانه ازون دسته آدمائیم که وقتی در محیط جدید قرار میگیرم از محیط قبلی و حال و هواش کاملا جدا میشم و نمیذارم کسی متوجه احوالات درونیم بشه . مگر اینکه شدت غم اونقدر زیاد باشه که توان مخفی کردنشو نداشته باشم . بعد از ظهر با دختر عمه ها رفتیم تئاتر شهر . همسرم هم از محل کارش اومده بود . وقتی وارد میشدیم یا موقع عبور از خیابون یهو میدیدم دستم تو دستاشه . اون موقع سریع دستمو ازش جدا میکردم . ظهرش برام اس ام اس زده بود که منو ببخش . دیگه ناراحتیمو از مسایل کاری تو خونه نمیارم . اما از دلم در نیومد . دائیم همون شب تماس گرفتن و برای نهار جمعه ظهر دعوتمون کردن . چون قرار بود شبش عمه اینا بیان خونمون صبح جمعه با همسرم مشغول نظافت خونه شدیم بدون اینکه کلامی جز حرفای ضروری بینمون رد و بدل بشه . ظهر رفتیم خونه دائی . در راه برگشت همسرم شروع به صحبت کرد . بهش گفتم که چه حس بدی بهم میده وقتی منو مقایسه میکنه . وقتی ... وقتی ... وقتی ...
دو روز تعطیلی میتونست خیلی بیشتر ازینا بهمون خوش بگذره . اما بازم شکر که به خیر تموم شد . حتما بازم قصه های دیگه ای در انتظارمونه . امیدوارم تعدادش به حداقل برسه و تفاهمو عشق و علاقه در همه لحظه های باهم بودنمون جاری باشه .
شب عمه اینا اومدن . طفلکیا کلی زحمت کشیده بودن و برام کادوهای خوشگل آورده بودن . با دختر عمه ها یه شام حاضری پختیم و بعد ازینکه کل آشپزخونه رو مرتب کردن رفتن . من و همسرم بعد از سپری کردن دو نقش میهمان و میزبان عاشقانه خوابیدیم ...
راستی دو شب قبل خواب یه پسر دیدم . پوستش بر خلاف من و همسرم سبزه بود . چهره ش هم شبیه من و مامان همسرم بود . با اینکه زیاد خوشگل نبود ولی تو خواب کلی دوسش داشتم و قربون صدقه ش میرفتم ...
خیلی خابالو و خستم . میرم بخوابم تا همسر جون بیاد و بگه ما امشب باید بریم خونه خواهر شوهرم یا اونا میان خونه ما ... فعلا دوستای مهربونم ... ممنون از نظرات و راهنمائیاتون . براتون آرزوی خوشبختی میکنم ...
من نه در ارتباط زندگی مشترکم که در هر رابطه ایم چه کاری - چه دوستی - چه آشنائی کوتاه مدتو بلند مدت همه سعی و تلاشم در این بوده هرگز دلیو نشکنم و کسی رو بی جهت آزرده خاطر نکنم . بیشتر دلمو شکستن و تنهام گذاشتن . گاهی فکر میکنم من یک جائی از کارم ایراد داره . ولی نمیدونم کجاش ؟
از اول هفته ای که پنجشنبه ش تعطیلیمه کلی ذوق و شوق دارم . ولی متاسفانه اکثر زمانهائی که قرار نیست جائی بریم و تو خونه ایم همه این دو روز تعطیلی به اختلاف میگذره و تموم میشه . ساعت شش و نیم صبح بیدار شدم با یه دل غمگین و روحیه کسل ...
من نمیدونم چرا و به چه جرمی باید مورد سرزنش از طرف همسرم قرار بگیرم ؟ چون گفتم به دائیت بگو یک روز قبل از اومدنشون بهمون خبر بدن ؟ چون گفتم من نمیتونم یک روزه در خودم آمادگی پذیرش خانواده دائیتو برای شام داشته باشم ؟ چون گفتم من یه خانوم سه ماه خدمتم نه سی سال خدمت که از من چنین انتظاراتی داری ؟ خانواده من قبل از ازدواج به تو گفتن دختر ما به زمان نیاز داره و شما هم پذیرفتید .
دیروز بهت گفتم همکارام میگن خونه یه عروس داماد تازه به اون صورت کسی اولش برای شام و نهار نمیره . گفتی خانوم .... و خانوم ... دو ماه بعد از عروسیشون کلی از فامیل شوهرشونو شام دعوت کردن . و من ... قلبم شکست چون باز هم مقایسه شدم با خانوم همکارت .
تا قبل ازین جمله ت سعی میکردم شاد باشم و رفتاراتو که حاکی از خشمو ناراحتی بود به روم نیارم . همشو به محیط کارت ربط میدادم . اما منم انسانم نه تکه ای آهن . اگه از بیرون ناراحتی چرا منو با جمله هات و رفتارات عذاب میدی ؟ منی که واقعا گناهی نداشتم واقعا مستحقش نبودم .
پدرم هر خطائی از من دید یکبار به من با این حالت نگاه نکرد . تو همسر منی . من تازه دارم به تو عادت میکنم . میخوام بهت اعتماد کنم اما تو باز یه جائی همه اون چیزی که ازت ساختم در هم میشکنی .
صورتم خیس خیسه از اشک . بعد از عروسیمون این اولین باره که اینجوری اشک ریختم و ای کاش که آخرینش هم باشه. دیشب ازت بارها خواستم بگی چرا ناراحتی ؟ چرا حالت خوب نیست ؟ گفتی شاید دچار مسمومیت غذائی شدم .
من دیگه طاقت عذاب کشیدن ندارم . طاقت بی مهری ندارم . داری چه راحت شور و عشقو حسای قشنگی که بهت پیدا کردم در وجودم میکشی .
نمیخوام همسرم خطابت کنم . میخوام تنها باشم . میخوام تو دنیای خودم باشم و فکر کنم به پیچیدگیهای این دنیا و آدماش ...
دلم گرفته خیلی زیاد ... خیلی زیاد ...
--------
پی نوشت : اس ام اس ارسالی به همسرم
قبل ازینکه بخوای عاشق چشم و ابرو و اخلاقو رفتار آدما بشی - حس گذشت - تحمل سختی - بی توجهی - سرزنش - قضاوت نامنصفانه و سردیو باید در خودت تقویت کنی و بعد به زندگی مشترک و ارتباط تنگاتنگ با یه آدم فکر کنی . روی خودم باید کار کنم تا از هر برخورد عجیب گاه و بیگاهت این حد نشکنم
پاسخ همسرم :
همه بدیهائی که گفتی در من هست غیر از سرزنش . چرا که سرتا پا ایرادم . کاش این روزهائی که در عمر کاریم دارم سخت ترینش رو میگذرونم ضمن تحمل بدیهام بیشتر کنارم بودی ...
میرم خونه عمه . شب هم با دختر عمه ها و همسرم میریم تئاتر . اصلا حوصله ندارم . دعا کنید با روحیه شاد کنار عمه باشم ...
وقتی حضور همسرم از یه حدی کمرنگ تر میشه دلتنگی میاد سراغم . اگه این بین یه روزشم زمان بیشتری بهم اختصاص بده دلم خوشه . هرچند بهش حق میدم . یه روزائی خواسته زودتر بیاد اما شلوغی تهرانو ترافیک و ...
فردا شب با همسرم و دختر عمه هام میریم تئاتر .
-------
ممنون سارای عزیزم که نزدیک شدن یازدهمین ماهگردو یادآوری کردی مثل همیشه .
مرسی که هستی ... مرسی ... ![]()
![]()
-----------------------------------------------------------
پی نوشت ساعت هشت شب :
من کاری نکردم که مستحق خشم تو باشم . خواستی فردا شب دائیتو شام دعوت کنیم گفتم نمیتونم . میگی این روزا تو محیط کارت درگیری منم تا حالا درکت کردم و با یه روحیه شاد کنارت بودم .
از عصر منو با همکارات مقایسه میکنی . از عصر خشمو میشه تو رفتارت دید . کلافه بودنو . میخوایم بریم بیرون اونقدر محکم برای پاک شدن رژم دستتو رو لبام میکشی که لثه م خونی میشه . من میخندممم اما تو ...
من چکار کردم که باید این برخورداتو ببینم . الان گفتی وقتی من آتیشم تو آب باش . همیشه که نمیشه یه طرف آروم باشه .
باشه - میشکنم اما در خودم . فقط میخوام زودتر ساعت نه شب بشه و بخوابم .
چقدر احساس تنهائی میکنم . من خیلی تنهام ...
من از تو توجه نمیخوام . فقط با خشم بهم نگاه نکن که تحملشو ندارم .
مامان - بابا ... دلم نگاهای عاشقانه تونو میخواد ...
نمیخوام به کسی بی احترامی کنم ولی واقعا عده ای بیمارن . خداوند اول خودم و بعد همه مریضای جسمی و روحیشو شفا بده .
متاسفانه بعضی ها نه روی آب میتونن ببیننت نه رو آتیش .
البته من به شخصه برای هر نظری ارزشی قائل نیستم . چون اینترنت یه محیط عمومیه و همه جور شخصیت در وبلاگ امکان ثبت نظر دارن و شاید بهتر باشه جز نظر افراد شناخته شده به نظرات دیگه بهای چندانی نداد . پس دلیلی نداره بخوام در برابر هر برخوردی واکنش نشون بدم . مطمئنا هم اگه یه روزی در این وبلاگ ننویسم دلیلی غیر از نظرات و مزاحمت های عده ای بیمار داره . امیدوارم دوستای خیلی خوبم که تصمیم به خداحافظی از وبلاگ نویسی گرفتن تجدید نظر کنن و بازم برامون بنویسن و بتونیم مثل همیشه همراز روزهای غم و شادی همدیگه باشیم .
شاد باشيد ...
گذشت از اون حسای معجزه گر که لایه های وجودمو زیرو رو کرد که بهم امید به زنده بودن داد و انگیزه برای زندگی کردن ...
روح من با تو زنده شد . امروز بارها و بارها خداوند رو بخاطر داشتن تو شكر كردم . من در هر شرايطي كه بودم آرزوي خير و صلاح كردم و به اين ايمان آوردم كه خداي مهربون خودش هرآنچه صلاح ما بنده هاش باشه نصيبمون ميكنه فقط گاهي كمي صبر لازمه و البته پيدا كردن راه و تلاش . هرچند سپري كردن بعضي از مراحل سخت و وحشتناكه اما دعا ميكنم خداوند ديگه هيچ انسانيو در شرايط سخت قرار نده .
امروز عصر وقتي بعد از سپري كردن يه روز پركار تو خونه در حال رفتن به مهموني بوديم و كنارت نشسته بودم برات اس ام اس زدم :
پارسال همين ساعتا بود كه منتظر اومدن غريب آشنائي بودم كه ميگفتن خواستگارمه . و امسال همون غريب آشنا شده آشناترين و نزديكترين آدم دنيا به من ... همسرم سالگرد اولين نگاهمون مبارك ![]()