تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

۲۸/۹/۸۷ پنجشنبه

سلام دوستای مهربون و گلم ... چقدر دلم تنگ شده بود براتون ... این سه چهار روز خدا میدونه سرم چقدر شلوغ بود . سه شنبه شب مراسم بله برون پسر عمه بود . عمه مهربونم و مامان عروس خانوم مارو هم دعوت کردن .  بابا هم اومدن  و همون روز خواهرشوهرم رفتن مسافرت سه روزه و دخترشون اومد خونه ما . فکر میکردم شب نهایتا تا ده خونه ایم و دختر خواهرشوهرم زیاد تنها نمیمونه .

همون شب  هم برف اومد و ترافیک و ... و این شد که ساعت دو و نیم رسیدیم خونه . طفلک دختر خواهرشوهرم مشخص بود ترسیده اما میگفت خواب بودم . همسرم هم به دلیل خوردن شیرینی خامه ای با نهار تو مراسم اصلا حالش خوب نبود اما بازم خوب  خودشو کنترل  کرد . فرداش هم به محض باز کردن چشام  دچار دلدرد شدیدی شدم . ولی چاره ای نبود و باید نهار درست میکردم . امشب  دختر خواهرشوهرم رفت و بابا با شوهرعمه م شام اومدن اینجا ... فردا هم عروس دامادو پاگشا میکنن و ما هم دعوت شدیم . چهارشنبه هم عروسی پسردائی همسرمه و خانواده همسرم  میان ... این یعنی اینکه یه هفته پرکار در پیش دارم  و الان هم ساکن یه خونه شلوغ به تمام معنا هستم .

مرسی از نظراتتون . همش مفیده . ممنون از تو رهای  گلم تو به من لطف داری . چقدر دلم برات تنگ شده .  چقدر دلم میخواد بیام برای همه نظر بذارم ولی واقعا وقت کم میارم . اما خواننده همیشگی وبلاگاتون هستم .

راستی شب عید غدیر اولین کسی که تماس گرفت مادر شوهرم بود . بهم سالگرد عقدمو تبریک گفت . خودم هم همین شبو سالگرد میگیرم . به  همسرم یه عطر به همراه تعدادی شاخه گل رز تقدیم کردم .

 اون روز حال و هوای عجیبی داشتم . یاد پارسال - دلنگرانیا - اشکا - خنده ها - ابهامات ... اما همه اونا جای خودشونو دادن به آرامشی نسبی ...

من همسرمو دوست دارم . اونم منو تا حدی دوست داره . اما میدونم هنوز  باهم به اوج نرسیدیم . اما خوشحالم که هر روز بهتر از روز قبلیم  ...

همتونو به خدا میسپارم ... لحظه هاتون مثل برف سپید سپید سپید ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:47 توسط .::bahar::.


۱۷/۹/۸۷

اونقدر خندیدم که دلدرد گرفتم . از دست شدت  زیاد ابراز احساسات همسرم به خودم ...  شاید خودشم پارسال این موقع فکر نمیکرد امسال این موقع بهم این جمله ها رو تقدیم کنه . 

وای چقدر زشت شدی . اصلا نمیشه تحملت کرد . فردا باید تو رو قایم کنم کسی از همکارام نبینتت . آخه این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی .

فقط بینیت پیداست . و ... و ... و ...

شاید ظاهرا باید خیلی بهم بر بخوره  اما از حرفاش کلی خندیدم .

امروز بعد از مدتها که ابروهامو گذاشته بودم پر بشه رفتم آرایشگاه . بهش تاکید کردم لطفا باریک نشه . وقتی کارش تموم شد و  خودمو تو آئینه دیدم نزدیک بود سکته کنم . این همه ماه صبوری کردم آخرش به این راحتی همه ابروهامو برد .

و از  جائی که همسرم ابروی باریک دوست نداره از وقتی اومده خونه با ابراز احساساتش منو واقعا شرمنده کرده .

البته الان که نمیخندم تاثیر بد حرفاش و به قول خودش رک گوئیشو احساس میکنم .  از اولش هم  همسر من از چهره من راضی نبود و این قسمت تلخیه در رابطه ما . بغض تلخیه ... خیلی  تلخ ...

فردا  عصر میریم کیش . هرچند همسرم گفت  بهتره کنسلش کنیم و نریم.  میدونم داشت شوخی میکرد ولی برام الان يادآوري جمله هاش آزار دهنده س .  امیدوارم بهمون خوش بگذره . امیدوارم چهره من هم در نظر همسرم خوب بیاد تا  کنارم با حس خوبی قدم بزنه و بهش خوش بگذره و   منم دیگه این حس بدو نداشته باشم  

خوب دوستای گلم ...  به خدای مهربون میسپارمتون . راستی امروز دلم عجیب برای داداشی گلم تنگ شده بود ...

----------------------------

و امروز ۲۲/۹/۸۷

 من برگشتم ... تاریخ برگشتمون دیشب بود اما همسرم به امروز صبح تغییرش داد . خیلی خوش  گذشت . پست بالا رو شب قبل  از رفتنم نوشتم ولی نمیدونم چرا ثبت نشده .

 لحظه های خیلی خیلی قشنگی داشتیم . شب اول رفتیم شاندیز صفدری . شب دوم   با همکارم شام خوردیم و  بعدش رفتیم کنسرت قاسم افشار  . شب سوم هم رفتیم کشتی شبانه با موزیک زنده  که اونجا یکی از همکارای خانوم همسرمو دیدیم . تو هواپیما هم یکی دیگه از همکاراشو دیدیم که من واقعا احساس خوبی نداشتم . همش احساس میکردم همسرم ازینکه من بعنوان همسرش جلوی همکاراش کنارشم  ناراحته . با توجه به حرفائی که شب قبل از رفتنمون هرچند به مزاح اما گفته  بود . 

دیروز هم بعداز ظهر با همکارش رفتیم سیرک و ازونجائی که  کارای دنیا برعکسه نمیدونم اونجا و  در حضور اونا چرا باید اون اتفاق میفتاد .  محل سیرک پارک دلفینا بود . من به شدت از خزندگان میترسم .   حتی اگه عکسشونو ببینم وحشت میکنم و بی اختیار جیغ میزنم . وقتی رسیدیم بعد از سلام و احوالپرسی  سوار شاتلائی شدیم که اول میبردنمون باغ پرندگان . وایییییییییی جاتون خالی ...  همسرم و همکارش در حال حرف زدن بودن و منم به حرفاشون گوش میدادم و هنوز حرکت نکرده بودیم که یهوووووووو چشممممم افتاد بهههههههههههههههه یک عدد مارمولک زشتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بزرگ قسمت بالای در ... فکر نمیکنم در زندگیم خودمو تا این حد کنترل کرده باشم .  همکار همسرجان کنار در نشسته بود . فقط بهش گفتم  اجازه بدید من میخوام پیاده شم . یهو همه تعجب کردن . گفت چراااا ؟؟؟ واییییییییییییی تو اون وضعیت  فقط دوباره تکرار کردم من میخوام پیاده شممممممم و در حالتیکه قلبم برای چند لحظه  ایست کرد پریدم پائین . دوباره همکارش سوار شد و  همون لحظه هم  حرکت کردن . وقتی همسرم بهم رسید فقط پریدم تو بغلش و شروع کردم به گریه همراه با خنده ای  که ناشی از خنده های همسرم بهم بود . وای خدای من ...  آخه  چرا  باید جلوی همکارش این اتفاق میفتاد  ؟؟؟ خلاصههههه ... فقط دعا میکردیم  اونا هم دیده باشن که فکر نکنن من مشکل توهم دارم ...

که اونا هم ندیده بودن . فقط اون خانوم گفتن من از دم مارمولک  میگیرمش . فقط از سوسک میترسم  و البته موضوع ترسشو از سوسک و ماجرائی که داشت  رو همسرم  قبلا برام تعریف کرده بود .

خلاصه ...دیشب هم رفتیم دوچرخه سواری کنار آبهای نیلگون خلیج فارس که عالی بود ...

 دوباره روز از نو روزی  از نو . فردا دوباره ساعت ۴۵/۵ باید بیدار شم و بعدش هم برم سر کار .  دوستای گلم ... براتون آرزوی آرامش و عشق میکنم ... مواظب خودتون باشید ... تا بعد

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:0 توسط .::bahar::.


خط ای دی اس ال شارژش تموم شد . شارژ سه ماهش ... چقدر زود گذشت سه ماه ...

من و همسرم دوشنبه عصر میریم کیش و پنجشنبه شب برمیگردیم .  امیدوارم بهمون خوش بگذره . یادش بخیر  پارسال ... چقدر خوش گذشت .  شب والنتاین اونجا بودیم . 

 دو تا از همکارای قبلیم دیروز تصادف کردن . چقدر دلم گرفت . یکیشون درست بعد از اومدن من استخدام شد . یه چند ماهی اداره ما آزمایشی کار میکرد . میخواست ازدواج کنه . خواهرش بهمون میگفت اگه دختر خوبی سراغ دارید معرفی کنید .  اینبار که رفتم و دیدمش گفت دیگه در شرف ازدواجم .

برای رئیسم و این همکارم آرزوی سلامتی میکنم .

وقتی چیزی نمینویسم یعنی اینکه در آغوش خوشبختیم و زندگی روند آرامشو داره طی میکنه . نه اتفاق خوبی افتاده نه اتفاق بدی . خدارو بخاطر همه داده هاش شکر ...

  تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:35 توسط .::bahar::.


مرسی از نظرات مفیدتون ... 

گاهی اوقات آدمها خواسته یا ناخواسته  باعث آزار روحت میشن .

پنجشنبه رفتم خونه عمه جون . خوشبختانه ازون دسته آدمائیم که وقتی در محیط جدید قرار میگیرم از محیط قبلی و حال و هواش کاملا جدا میشم و نمیذارم کسی متوجه احوالات درونیم بشه . مگر اینکه شدت غم اونقدر زیاد باشه که توان مخفی کردنشو نداشته باشم . بعد از ظهر  با دختر عمه ها رفتیم تئاتر شهر .  همسرم هم از محل کارش اومده بود . وقتی وارد  میشدیم یا موقع عبور از خیابون یهو میدیدم دستم تو دستاشه  . اون موقع سریع دستمو  ازش جدا میکردم .  ظهرش برام اس ام اس زده بود که منو ببخش . دیگه ناراحتیمو از مسایل کاری تو خونه نمیارم . اما  از دلم در نیومد . دائیم همون شب تماس گرفتن و برای نهار جمعه ظهر دعوتمون کردن  . چون قرار بود شبش عمه اینا بیان خونمون صبح جمعه با همسرم مشغول نظافت خونه شدیم بدون اینکه کلامی جز حرفای ضروری بینمون رد و بدل بشه . ظهر رفتیم خونه دائی . در راه برگشت همسرم شروع به صحبت  کرد .  بهش گفتم که چه حس بدی بهم میده وقتی منو مقایسه میکنه . وقتی ... وقتی ... وقتی ...

 دو روز تعطیلی میتونست خیلی بیشتر ازینا بهمون خوش بگذره . اما بازم شکر که به خیر تموم شد . حتما بازم قصه های دیگه ای در انتظارمونه . امیدوارم تعدادش به حداقل برسه و تفاهمو عشق و علاقه در همه لحظه های باهم بودنمون جاری باشه .

شب عمه اینا اومدن . طفلکیا کلی زحمت کشیده بودن و برام کادوهای خوشگل آورده بودن . با دختر عمه ها یه شام حاضری پختیم و بعد ازینکه کل آشپزخونه رو مرتب کردن  رفتن . من و همسرم بعد از سپری کردن دو نقش میهمان و میزبان عاشقانه خوابیدیم ...

راستی دو شب قبل خواب یه پسر دیدم . پوستش بر خلاف من و همسرم سبزه بود . چهره ش هم شبیه من و مامان همسرم بود . با اینکه زیاد خوشگل نبود ولی تو خواب کلی دوسش داشتم و قربون صدقه ش میرفتم ... 

خیلی خابالو و خستم . میرم بخوابم تا همسر جون بیاد و بگه ما امشب باید بریم خونه خواهر شوهرم یا اونا میان خونه ما ... فعلا دوستای مهربونم ... ممنون از نظرات و راهنمائیاتون . براتون آرزوی خوشبختی میکنم ...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:10 توسط .::bahar::.


نمیدونم چرا هر زمان یهو یاد مرضیه جون میفتم ازشون یه کامنت میگیرم ؟؟؟؟

من نه در ارتباط زندگی مشترکم که در هر رابطه ایم چه کاری - چه دوستی - چه آشنائی کوتاه مدتو بلند مدت همه سعی و تلاشم در این بوده  هرگز دلیو نشکنم و کسی رو بی جهت آزرده خاطر نکنم . بیشتر دلمو شکستن و تنهام گذاشتن . گاهی فکر میکنم من یک جائی از کارم ایراد داره . ولی نمیدونم کجاش ؟

از اول هفته ای که پنجشنبه ش تعطیلیمه کلی ذوق و شوق دارم .  ولی متاسفانه اکثر زمانهائی که قرار نیست جائی بریم و تو خونه ایم همه این دو روز تعطیلی به اختلاف میگذره و تموم میشه . ساعت شش و نیم صبح بیدار شدم  با یه دل  غمگین و روحیه کسل ...

من نمیدونم چرا و به چه جرمی باید مورد سرزنش از طرف همسرم قرار بگیرم ؟ چون گفتم به دائیت بگو یک روز قبل  از اومدنشون بهمون خبر بدن ؟ چون گفتم من نمیتونم یک روزه در خودم آمادگی پذیرش  خانواده دائیتو برای شام داشته باشم ؟  چون گفتم من یه خانوم سه ماه خدمتم نه سی سال خدمت که از من چنین انتظاراتی داری ؟ خانواده من قبل از ازدواج به تو گفتن دختر ما به زمان نیاز داره  و شما هم پذیرفتید .

دیروز بهت گفتم همکارام میگن  خونه یه عروس داماد تازه به اون صورت کسی اولش برای شام و نهار  نمیره . گفتی خانوم .... و خانوم ... دو ماه بعد از عروسیشون کلی از فامیل شوهرشونو  شام دعوت  کردن . و من ... قلبم شکست چون باز هم مقایسه شدم با  خانوم  همکارت .

تا قبل ازین جمله ت سعی  میکردم شاد باشم و رفتاراتو که حاکی از خشمو ناراحتی بود به روم نیارم . همشو به محیط کارت ربط  میدادم . اما منم انسانم نه تکه ای آهن . اگه از بیرون ناراحتی چرا  منو با جمله هات و رفتارات عذاب میدی ؟  منی که واقعا گناهی نداشتم واقعا مستحقش نبودم .

پدرم  هر خطائی از من دید یکبار به من با این حالت نگاه نکرد . تو همسر منی . من تازه دارم به تو عادت میکنم .  میخوام بهت اعتماد کنم اما تو باز یه جائی همه اون چیزی که ازت ساختم در هم میشکنی .

صورتم خیس خیسه از اشک . بعد از عروسیمون این اولین باره که اینجوری اشک ریختم و ای کاش که آخرینش هم باشه.  دیشب ازت بارها خواستم بگی چرا ناراحتی  ؟ چرا حالت خوب نیست ؟ گفتی شاید دچار مسمومیت غذائی شدم .

 من دیگه طاقت  عذاب کشیدن ندارم . طاقت بی مهری ندارم .  داری چه راحت شور و عشقو حسای قشنگی که بهت پیدا کردم در وجودم میکشی .

نمیخوام همسرم خطابت کنم .   میخوام تنها باشم . میخوام تو دنیای خودم باشم و فکر کنم  به پیچیدگیهای  این دنیا و آدماش  ...

دلم گرفته خیلی زیاد ... خیلی زیاد ...

--------

پی نوشت : اس ام اس ارسالی به همسرم

قبل ازینکه بخوای  عاشق چشم و ابرو و اخلاقو رفتار آدما بشی - حس گذشت - تحمل سختی - بی توجهی - سرزنش - قضاوت نامنصفانه و سردیو  باید در خودت تقویت کنی و بعد به زندگی مشترک و ارتباط تنگاتنگ با یه آدم فکر کنی . روی خودم باید کار کنم تا از هر برخورد عجیب گاه و بیگاهت این حد نشکنم

 پاسخ همسرم :

همه بدیهائی که گفتی در من هست غیر از سرزنش . چرا که سرتا پا ایرادم . کاش این روزهائی که در عمر کاریم دارم سخت ترینش رو میگذرونم ضمن تحمل بدیهام بیشتر کنارم بودی ...

 میرم خونه عمه . شب هم با دختر عمه ها و همسرم میریم تئاتر . اصلا حوصله ندارم . دعا کنید با روحیه شاد کنار عمه باشم  ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 6:35 توسط .::bahar::.


یادش بخیر ... یه وقتی همه هشتما رو بعنوان ماهگرد عقدمون به همسرم تبریک میگفتم . اما اون برخورد و ذوقی  که  باید ازش میدیدم هیچوقت ندیدم و این شد  حس قشنگمو  نسبت به اعلامش به همسرم از دست  دادم  . همسر من مرد مهربون و  پر احساسیه ولی نه در همه چیز ... ولی نه همیشه ...  این روزا خیلی مشغول کارش و درگیریای  کاریش  بود . منم از جائی که نمیخوام زیاد تو خودم باشم سعی میکنم خودمو با یه چیزای دیگه سرگرم کنم .

وقتی حضور همسرم از یه حدی کمرنگ تر میشه دلتنگی میاد سراغم . اگه این بین یه روزشم زمان بیشتری بهم اختصاص بده دلم خوشه .  هرچند بهش حق میدم . یه روزائی خواسته زودتر بیاد اما شلوغی تهرانو ترافیک و ...

فردا شب با همسرم و دختر عمه هام میریم تئاتر .

-------

ممنون سارای عزیزم که نزدیک شدن یازدهمین  ماهگردو  یادآوری کردی مثل همیشه . 

 مرسی که هستی ... مرسی  ...

-----------------------------------------------------------

پی نوشت ساعت هشت شب :

من کاری نکردم که مستحق خشم تو باشم . خواستی فردا شب دائیتو شام دعوت کنیم گفتم نمیتونم . میگی این روزا تو محیط کارت درگیری منم تا حالا درکت کردم و با یه روحیه شاد کنارت بودم .

از عصر منو با همکارات مقایسه میکنی . از عصر خشمو میشه تو رفتارت دید . کلافه بودنو . میخوایم  بریم بیرون اونقدر محکم برای پاک شدن رژم دستتو رو لبام میکشی که لثه م خونی میشه . من میخندممم اما تو ...

من چکار کردم که باید این برخورداتو  ببینم . الان گفتی وقتی من آتیشم تو آب باش . همیشه که نمیشه یه طرف  آروم  باشه .

باشه - میشکنم اما در خودم . فقط میخوام زودتر ساعت نه شب بشه و بخوابم .

چقدر احساس تنهائی میکنم . من خیلی تنهام ...

من از تو توجه نمیخوام  . فقط با خشم بهم نگاه نکن  که تحملشو ندارم .

مامان - بابا ... دلم نگاهای عاشقانه تونو میخواد   ... 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:25 توسط .::bahar::.


ازینکه میبینم هر روز یه نفر از جمع وبلاگ نویسا کم میشه واقعا غمگین میشم . اونم کسائی که نوشته هاشون نه برای من که برای خیلیا  دوست داشتنیه . ولی خوب از جائی که در ذات اکثر ما آدمها این هست که نمیتونیم برتر از خودمونو ببینم و به هر طریقی که هست میخوایم ازون صحنه محوش کنیم .

نمیخوام به کسی بی احترامی کنم ولی واقعا عده ای بیمارن . خداوند اول خودم و بعد همه مریضای جسمی و روحیشو شفا بده . 

متاسفانه بعضی ها نه روی آب میتونن ببیننت نه رو آتیش .

البته من به شخصه برای  هر نظری ارزشی قائل نیستم . چون  اینترنت یه محیط عمومیه و همه جور شخصیت در وبلاگ امکان ثبت نظر دارن و شاید بهتر باشه جز نظر افراد شناخته شده  به نظرات دیگه بهای چندانی نداد . پس دلیلی نداره بخوام در برابر هر برخوردی واکنش نشون بدم . مطمئنا هم اگه یه روزی در این وبلاگ ننویسم   دلیلی غیر از نظرات و مزاحمت های عده ای بیمار داره . امیدوارم دوستای خیلی خوبم که تصمیم به خداحافظی از وبلاگ نویسی گرفتن تجدید نظر کنن و بازم برامون  بنویسن و بتونیم  مثل همیشه  همراز  روزهای غم و شادی همدیگه باشیم .

 شاد باشيد ...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:51 توسط .::bahar::.


 یک سال گذشت از اولین نگاه - از اولین دیدار - از اولین سلام ...

گذشت از اون حسای معجزه گر که  لایه های وجودمو زیرو رو کرد  که بهم امید به زنده بودن داد و انگیزه برای زندگی کردن ...

 روح من با تو زنده شد . امروز بارها و  بارها خداوند رو بخاطر داشتن تو شكر كردم .  من در هر شرايطي  كه بودم آرزوي خير و صلاح كردم و به اين ايمان آوردم كه خداي مهربون خودش هرآنچه صلاح ما بنده هاش باشه نصيبمون ميكنه فقط گاهي كمي صبر لازمه و البته پيدا كردن راه و تلاش . هرچند سپري كردن بعضي از مراحل سخت و وحشتناكه اما دعا ميكنم خداوند ديگه هيچ انسانيو در شرايط سخت قرار نده .

امروز عصر وقتي  بعد از سپري كردن يه روز  پركار تو خونه در حال رفتن به مهموني بوديم و كنارت نشسته بودم برات اس ام اس زدم :

پارسال همين ساعتا بود كه منتظر اومدن غريب آشنائي بودم كه ميگفتن خواستگارمه . و امسال همون غريب آشنا شده آشناترين و  نزديكترين آدم دنيا به من  ...  همسرم سالگرد اولين نگاهمون مبارك




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:48 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده