
Jamshid - Sepideh .mp3
باز هم اعتراف کردی که همکارتو با اسم کوچک خطاب میکنی و من بهت گفتم که نگرانم برای خودم - خودت و زندگیمون ...
--------------
چقدر حیفه ... زمانی که ما باید بسازیم زندگیمونو - وقتی که باید از کنار هم بودن و مال هم بودن لذت ببریم - وقتی که باید فقط پیش بریم و برای رسیدن به اهداف کوچیک و بزرگمون تلاش کنیم با این مسایل تمام انرژیمون هدر بشه - از زندگی مشترک و رابطه مون که تا الان در مجموع موفق پیش رفته لذت نبریم و هزار و یک آثار و عواقب دیگه ای که انتظارمونو میکشه .
ظاهرا حرفامونو زدیم و نتیجه حرفام باهاش به اینجا رسید : همسرم من تورو به خدا میسپارم و اونچه عقل ناقصم حکم کرد بهت گفتم . صلاح مملکت خویش خسروان دانند ...
دوستای گلم که ساکن تهران هستند لطفا اگه ممکنه کمک کنید و یه مشاوره خوب بهم معرفی کنید . بخدا دست خودم نیست . نمیخوام این حس سرد که روحمو آزار میده در زندگیم اثر بذاره . نمیخوام باعث بشه همسرم ازم دور بشه .
امیدوارم دوباره برم در آغوش گرم خوشبختی ... آمین
نمیدونم این حس خاص منه یا همه زنها ؟ وقتی برای سومین بار اسم کوچیک همکار خانم همسرتونو از زبونش بشنوید که بجای شما اشتباها اونو خطاب میکنه چه حسی پیدا میکنید ؟
وقتی ... وقتی ... وقتی ...
دیشب دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم . بی اختیار همه حرفای دلمو بهش گفتم .
- پس دیگه همو به اسم کوچیک خطاب میکنید ؟؟؟ مبارک باشه . از همینجاها شروع میشه و به جاهای باریک ختم میشه . تو رابطه ت فراتر از حد همکاری رفته . اصلا کجای این مملکت زن و مرد تنها تو یه اتاق کار میکنن ؟ و و و
میدونم تو دنیای همسر من چیز بدی وجود نداره . اما اونم مرده . دیشب بهش گفتم تو چرا فکر میکنی پیغمبر خدائی و از خطا و اشتباه عاری ؟ چرا به خودت فرصت و زمینه بوجود اومدن گناه میدی ؟
میدونم باید صبور باشم . میدونم باید چیزی به روی همسرم نیارم و عادی برخورد کنم . میدونم نباید از خودم دورش کنم . اما چرااااااااا ؟ چرا به خودش اجازه میده رابطه ای فرای اونچه که باید برقرار کنه ؟ چرا ما زنها اینقدر ضعیف و بدبختیم ؟ چرا من نمیتونم پست و کثیف باشم ؟ چرا من نمیتونم اگه خطائی از همسرم دیدم راحت ازش جدا شم و برم دنبال فرصتائی بهتر ؟ چرا مردا اینقدر دنیاشون کثیفه ؟ چرا یه مرد باید فرصت اینو داشته باشه بهتر از همسرش پیدا کنه و بره دنبال خوش گذرونیش اما من چشای کورمممممممممم دیگه جز اون هیچ کسیو نبینه ؟ چرا من پایبندم به ارزشها ؟ چرا من اسم کوچیک همکارمو جلوی همسرم نمیگم ؟
چرا من باید دلم صدای همسرم و توجهشو از دیشب تا حالا که این حرفها پیش اومده بخواد اما اون حتی یه اس ام اس کوتاه به من نده ؟ چرا من باید تو این لحظه اینقدر احساس ضعف و تنهائی بکنم ؟
خدایا ... التماس میکنم اگه قراره در حقم خیانتی صورت بگیره برای همیشه منو از این دنیای سخت نجات بدی ... آمین
كاش يه جوري آرومم ميكرد . الان كه بيشتر از هر زماني بهش نياز دارم . ديروز نميخواست شام خونه عمه بمونه . ولي من واقعا بين اصرارهاي عمه براي موندن و اصرارهاي همسرم براي نموندن گير كردم . ديروز به عمه راحت گفتم عمه جون توروخدا براي ما شام درست نكنيد همسر من ساعت شش مياد دنبالم تا بريم خونه اما عمه جون فكر ميكنن من دارم تعارف ميكنم . اين شد كه يازده شب رسيديم خونه .
چند روزه در همسرم كمي كلافگي احساس ميكنم . لابلاي حرفاشم جمله هائيه كه برام آزار دهنده س . اما الان هيچكدومش يادم نمياد . فقط از حرفاش كمي ناراحتم .
مطمئنا بهتر ميشم . كاش زودتر مشكل كامپيوترم حل بشه
دوشنبه عصر طی حرفها و حدیثهائی که با همسرم برسر چطور رفتن هرکدوممون پیش اومد بالاخره باهم رفتیم . من از شنبه احساس سرماخوردگی کردم و شبش اونقدر بدحال شدم که روز بعدش نرفتم سرکار . دوشنبه صبح هم رفتم و ازونجا رفتیم فرودگاه و ... البته تو فرودگاه من حالات مختلفی داشتم . اولش خشم زیاد و کلافگی چون همسرم میخواست من تنهائی برمو خودش بعد بیاد اما وقتی یهو بلیط خودشم بهم نشون داد اونقدر با خشم و ناراحتی باهاش حرف زده بودم که دچار عذاب وجدان شدم و وسط فرودگاه شروع کردم به ...
تو هواپیما کم کم احساس کردم دوباره داره سر درد میاد سراغم . از همون شب که رسیدیم تا چهارشنبه شب که دیگه تقریبا عزاداریا تموم شد من تب و سردرد و گلودرد داشتم . طفلک مامان نازنینم کلی اذیتشون کردم . مامان میگفتن چه خوب شد اومدی که این روزا رو پیش خودم بودی . ولی واقعا از زمانی که مامان سکته کرده ن برای اولین بار بود که ازم پرستاری این چنینی کردن . تو این سه چهار سال معمولا سعی میکردم با خوردن قرص ابتدای بیماریم نذارم کارم به اینجاها بکشه .
ما دیشب رسیدم و خدارو شکر من حالم خیلی بهتره فقط کمی ضعف عمومی دارم که اونم بهتر میشه . فردا شب پسردائیم که دو هفته ایه اومده ایران برمیگرده . بخاطر همین ناچار بودیم همین امروز صبح بریم دیدنش . شبی که مادرشوهرم خونه ما بودن مهمونی داشتن که ما نتونستیم بریم ببینیمش . بعدش هم یهو با همسرم تصمیم گرفتیم نهار بریم اردک آبی .
از راه هم که رسیدم رو تخت بیهوش شدم تا الان که همسر جون داره تی وی میبینه و من اینجام . بهتره برم کنارش و تنهاش نذارم .
فعلا دوستای گلم ![]()
و و و ... محبتای همه اونائی که هیچوقت ندیدمشون اما دل منو بارها شاد کردن کمک کردن بهتر فکر کنم ... من هیچ جبرانی برای خوبیاشون ندارم جز اینکه از خداوند براشون آرزوی آرامش- سلامتی سلامتی و سلامتی بکنم ...
دوستای خوبم نمیدونم چرا چند روزه نوشته هام ثبت نمیشن . در بایگانی میبینمشون اما در وبلاگ دیده نمیشن . امیدوارم دیگه امروز درست شده باشه .
ثمین گلم در جریان هفته گذشته من هست. پنجشنبه شب همه خانواده همسرم اومدن خونمون . خدا رو خیلی شکر میکنم که به خیر و خوشی تموم شد . خواهرشوهرام خیلی کمک کردن . دوست دارم بیشتر ازون شب بنویسم ولی الان به شدت خستم و خواباآلود .
فقط اومدم از همتون تشکر کنم و بگم من خوبم و لحظه های نسبتا خوبیو در کنار همسرم سپری میکنم . امروز سالگرد عقدمون بود . باورم نمیشه به این زودی گذشته باشه .
ضمنا ثمین مهربونم اونقدر خودش خانوم - با شخصیت و فوق العاده فهمیده س که همه رو مثل خودش خوب میبینه . همینطور رهای خوشگل و خانومم که بازم منو غرق تعریفای خوب و مهربونیای خودش کرده . بعدا راجع به همه چیز بیشتر مینویسم .
به عسل عزیزم تبریک میگم . از صمیم قلب براش خوشحال شدم . امیدوارم بقیه دوستای گلم هم زودتر کنار همسفراشون قرار بگیرن ...
دوستای گلم میرم یه استراحت کوتاه بکنم و بعد برای همسر جون کتلت درست کنم که هوس کرده . شب اگه فرصت شد میام ثبت میکنم قسمتی ازین روزها رو ![]()