تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

امشب  همسر گل من دیر میاد خونه .  نیاز داشتم امروز زودتر ببینمش تا سریعتر از حال و هوائی که آقای  همکارم برام  ایجاد کرده بیام بیرون .

همکار محترم من از زمانی که من همکارش شدم حجم کاریش به شدت پائین اومده و خوب البته اینو به هیچ وجه قبول نمیکنه . امروز من ساده لوح مشغول جمع کردن کارهای مقدماتی آمارش  بودم که متوجه شدم  رقمیو اشتباه محاسبه کرده و اینو بهش گفتم . این آقای محترم جلوی چشمای خودم با مشتری تماس گرفت و گفت خانوم ... در ثبتش اشتباه کردن . لطفا جهت اصلاحش تشریف بیارید و من اولش با یه پوزخند در دلم از حرفش گذشتم و فکر کردم اصلا کارش برام اهمیتی نداره . چون نه خودش زیاد برام اهمیتی داره و نه اون طرفی  که منو جلوش خراب کرد . اما یه لحظه موارد دیگه گذشته هم برام تداعی شد و این شد که سخت به فکر فرو رفتم که این بشر  و امثالش که  خدارو شکر کم هم نیستند چی فکر میکنن و دنیا رو چطور جائی میبینن که به خودشون اجازه بد بودن میدن ؟

جلوی چشمای خودم بارها به ناحق منو خراب کرده . ولی دیگه یکبار دوبار ...  میتونم محل کارمو تغییر بدم ولی میدونم هر جا برم امثال این شخص زیادن . باید یاد بگیرم که به جا و به موقع از خودم و حقم دفاع کنم .

داشتم فکر میکردم آخه چرا بعضی از ما آدمها اندازه و جایگاه خودمونو نمیدونیم و سعی میکنیم به حق دیگران تجاوز کنیم و گاهی با زیر پا گذاشتن افراد ازونا نردبانی بسازیم برای ترقی خودمون .

خداوند همه بنده هاشو به راه راست هدايت كنه و به من راه برخورد صحيح با اين اشخاص بيمارو بده ... آمين




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:30 توسط .::bahar::.


در آغوش خوشبختیم . با تو ... همنفس با تو ... همراه باتو ... همصدا با تو ...

ممنون بخاطر خوبیها و مهربونیات مهربان  همسرم... امیدوارم همه لحظه های زندگی مشترکمون به شیرینی همین لحظه ها باشه ...

رفتنت به ماموریت تقریبا قطعی شده  و من تازه دارم میفهمم بی تو بودن چقدر برام سخته حتی کوتاه مدت ... دلم برات خیلی خیلی تنگ میشه و فقط دعا میکنم اون روزها زودتر بگذرند ...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 21:58 توسط .::bahar::.


بابای مهربونم  باتفاق برادرزاده م صبح رسیدن و قراره شب بیان خونمون . امروز من خونه عمه جون نرفتم . کلی هم خوابم میاد و تا نخوابم نمیتونم  هیچ کاری انجام بدم . از طرفی امیدوارم اوضاع و احوال  جسمیم تا شب خوب باشه تا بتونم آشپزی کنم .

به همسر جان بازم حکم ماموریت دادن  . در تمام این مدت بخاطر من یه طوری کنسلش میکرد ولی  ظاهرا این بار کمی جدیه  .  نمیدونم خوبه یا بد ولی بشدت دور شدن ازش برام سخت و عذاب دهنده س . 

 کاش تا فردا شب که بابا خونه ما  هستن حال من خوب باشه ... فعلا تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:16 توسط .::bahar::.


امروز با همسرم رفتیم پارک جمشیدیه و بعدش هم کوه . اونجا باهم حرف زدیم . موضوع تلفنو براش گفتم و اینکه من چه تصوری کردم و باز کلی متحیر و متعجب شد که من این حدسا و فکرای عجیب غریب از کجا میاد تو ذهنم . باز هم کلی باهام صحبت کرد و خواست با این افکار خودمو  زجر ندم  . در مورد بقیه  موارد هم کوتاه صحبت کردیم . البته اون شب خونه  دائی من شاید واقعا حرف زیاد خوبی نزدم ولی واقعا فکر نمیکردم این حد  ناراحتش کنه .

 خدایا ازت میخوام دیگه این حسای بد نیاد  سراغم و جز عشق در قلبم نسبت به همسر مهربونم چیزی نباشه . 

 اختلافات در زندگی طبیعی هستن . از همون ابتدای زندگی مشترکم تصمیم گرفتم نذازم ریشه  تلخی اختلافات در زندگیم بمونه و مشکلاتو  قبل ازینکه همه کدورتها از دلم پاک  نشده  فراموش نکنم و خودمو در هر ابهام و تردیدی بی پاسخ نذارم .

 همسرجان منتظرمه . ممنون از همراهیاتون و نظراتتون . دوستای گل و مهربونم ازینکه منو در شادی و غم تنها نمیذارید واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم ...  

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 19:25 توسط .::bahar::.


من نسبتا خوبم . زیاد شاد و سرحال نیستم . گاهی بغض میاد  سراغم اما با تکرار  بعضی تفکرات و تلقینها آرومتر میشم .  تا قبل ازین  روزها  ایام  شیرین و قشنگی در کنار همسرم داشتم .  هر روز  عشق در زندگیمون پررنگ تر میشد . میدونم الان هم به انتهای خط نرسیدم . اما  نمیتونم به راحتی و قبل  از  یک صحبت با نتیجه گیری منطقی با  همه چیز رو فراموش کنم .  اما فرصتی برای صحبت تا الان نبوده . همسرم یک ساعت قبل حرفهائی زد .  اما به نتیجه خاصی نرسیدیم .  فقط من گفتم میخوام مثل  خیلی از زنها و شوهرها زندگی کنیم . قرار نیست باهم قهر باشیم . حرف میزنیم  ولی  خیلی از رفتارهای گذشته  که عشق  و علاقه و وابستگی رو بینمون هر روز بیشتر  میکرد  نداریم .

شرایط خوبی نیست و برای من که همیشه در پی دوست داشتن بودم و میخواستم عشق بورزم و مورد مهرورزی واقع بشم  ناراحت کننده س . اما چاره ای نیست . فقط میتونم دعا کنم همسرم نذاره رابطمون به این شکل ادامه پیدا کنه و  با ابراز محبت و جبران - ثابت کنه  میخواد  که مثل گذشته و تا همیشه  تحت هر شرایطی توجه محبت و عشق رو از هم دریغ نکنیم . 

 براتون آرزوی خوشبختی میکنم ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:36 توسط .::bahar::.


هیچ بنی بشریو نمیشه به زور حفظ کرد. نمیشه به جبر علاقمند به خودت نگه داری . من هرکاریو که باید برای حفظ زندگیم -  همسرم - آرامش و عشقم باید دریغ نکردم .  اما این باید تا جائی باشه که ارزشهای انسانی خودتو زیر پا له نکنی و برای خودت بعنوان یک انسان احترام قایل باشی . 

 از صبح  باهم طی اس ام اس حرفهائی زدیم . من عصر رفتم خونه عمه . اوضاع روحیم خیلی بهتر شد مخصوصا زمانی که  تولد پسر دختر عمه م دوشنبه شب دعوت شدیم .  تصمیم گرفتم  کمتر در خودم  باشم و همه فکر و ذکرم همسرم  - خونه م و زندگیم  نباشه. چون در حال حاضر وقتی بهش فکر میکنم وجودم یخ میکنه و متاثر میشم .  

همسرم هم در برابر سردی من هیچ واکنشی نشون نمیده و تنها رابطه مون تا الان در حد صحبتای عادی و روزمره بوده  . تی وی میبینه - با موزیک همخوانی میکنه - شام میخوره - کلاس ثبت نام میکنه و ... اینا  یعنی  اینکه براش حداقل تا این لحظه  این شرایط مهم نیست  و بدش هم نمیاد .  

خوش باشی همسرم . نمیتونم به پات بیفتم و بگم نذار به این راحتی زندگیمون سرد و بیروح بشه و از هم دور بشیم .  من کارائی که باید کردم ولی  تو نه  از فرصتها استفاده میکنی نه خودت قدمی برمیداری .

دوستای گلم ... ممنونم از نظراتتون . باور کنید اگه شما هم در جایگاه من بودید کاری جز این نمیکردید یا اگه میکردید لطفا ذکر کنید من باید دقیقا چه رفتاری داشته باشم .

صبح برادر نازنینم تماس گرفت و حالمو پرسید . گفت دیشب برات خیلی خوابای بد دیدم . مطمئنی خوبی ؟ همسرت خوبه  ؟ منم شادمان و پرانرژی بهش اطمینان دادم که خوبم . دیشب  اصلا خوب نخوابیدم . تا دیر وقت بیدار بودم . شب خیلی خیلی خیلی بدی بود .

برای آرامشم دعا کنید ...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 21:32 توسط .::bahar::.


 درست یه وقتائی که انتظار یه برخورد دیگه رو داری چیزائی میبینی  که بدتر  به هم میریزدت .

میخواستم زودتر  از حال و هوائی که صبح داشتم بیرون بیام . بخاطر همین نوشتنمو کوتاه کردم  . فکر کردم اگه برم کنار همسرم  حالم  بهتر میشه و اون میتونه  بهم آرامش بده . ولی ...

با یک مرد بیروح روبرو شدم . حتی صورتشو به سمتم برنگردوند .  گفتم چی شده  ؟  داداش من رفته - تو ناراحتی ؟  ازش خواستم عصر بریم بیرون که گفت من میخوام برم خونه خواهرم . 

اول  که چیزی نمیگفت .  بعدش هم شروع کرد به گفتن  اینکه : دیشب خونه دائیت با حرفائی که زدی من و زندگیتو تحقیر کردی . احساس کردم این روزا دارم شخص دومیو میبینم . تو هزار چهره ای . چندین شخصیت داری و و و ...

 من حرف بدی نزدم که لایق این برخورد همسرم اون هم در این شرایط روحی باشم . بعد از حرفاش نیم ساعتی خوابیدم  . وقتی بیدار شدم سنگین بودم . غمگین و سنگین با یه بغض که خوشحالم همسرم تو چهره من نمیبینه .  چون اصلا بهم نگاه نمیکنه .

عصر اصلا توان اینکه بخوام برم خونه خواهر همسرم ندارم . دوست دارم زودتر  از خونه بره بیرون تا خودمو از شر این بغض لعنتی خلاص کنم . از یه چیز دیگه هم دوباره کمی دچار  حسای بد نسبت به محیط کارش شدم .

اون روز که داداشم اینا میخواستن بیان از خونه باهاش تماس گرفتم و  خواستم  یه سوال آشپزیو از خواهرش برام بپرسه . گفت خودت تماس بگیر . من گفتم نه .   بعد از چند لحظه مکث گفت  : ببین سوالتو یکبار دیگه تکرار کن . و من کردم  و جالب اینکه سوالیو که بار اول خودش هم نمیدونست اینبار جواب داد  و گفت یهو یادم اومد . مثل روز برام روشن بود صدای منو برای همکارش گذاشته روی آیفون .

 عصر جمعه س . دارم فکر میکنم چی میتونه آرومم کنه ؟ امیدوارم همسرم زودتر بره خونه خواهرش و قبول  کنه که به خواهرش بگه من مهمون داشتم و نتونستم بیام .

امروز هم میگذره ... خیالی نیست ...

پی نوشت :

ساعت نزدیک پنج عصره . بهم گفت  آماده شو بریم خونه خواهرم . گفتم حوصله شو ندارم . بگو دختر عمه م  خونه مونه . و خیلی راحت رفت ... اصلا فکرشو نمیکردم در روزی که برادرم میره - در عصر دلگیر جمعه  تنهام بذاره و بره . دوست دارم بخوابم اما نمیشه چون شب نمیتونم بخوابم . 

خیلی خیلی خیلی تنهام  ولی بازم خدارو احساس میکنم که کنارمه . دنیا همینه . مهم اینه که به این ایمان دارم به چشم بر هم زدنی تموم میشه و میگذره . مثل همه این بیست و پنج سال که تلخ و شیرین بهم گذشت . خدایا به قلبم آرامش ببخش  ...

کاش  زودتر این غروب دلگیر بگذره ...  

----------------

پی نوشت ۲ :  الان توسالن به قول خودش مشغول مطالعه کردنه . چیزی که به گفته خودش  از وقتی من وارد زندگیش شدم ازش دور  شده . میدونم که از هشت صبح که تا شش عصر در محل کارشه  اونقدر فرصت براش هست که مطالعه هم بکنه . متاسفم برای خودم  بعنوان یه انسان . من اصلا چنین زندگیو نمیخوام .  من کار میکنم که در رفاه  باشم - عاشقانه زندگی کنم . چقدر ازین شرایط عذاب میکشم ولی همسرم خیلی راحت و ساده زندگی عادیشو میکنه .

منم مثل خودت میشم : همسر اسمی و رسمی ... خسته شدم از زندگی . مگه قرار نیست چند سال دیگه بالاخره مرگ بیاد سراغم ؟ از خدا میخوام با لطفش گناهامانمو بیامرزه و  منو زودتر ازین زندگی  راحت کنه . بسه دیگه ... حوصله اینهمه اذیت شدنو ندارم. از آدما خسته شدم .  از این زندگی ناامن خسته شدم . ازین حس تنهائی بیزارم ... خدایا تمومش کن

ممنونم ازت  ثمین نازنینم ... مرسی ازینکه تنهام نمیذاری ... الان صدای مهربونتو شنیدم .عصر هم دراون وضعیت روحی بد رهای  عزیزم آنلاین شد و  بهتر شدم .  

هرچند دیگه نمیخوام کسیو با حرفام ناراحت کنم  اما این دوستای مهربون من تنهام نمیذارن و امیدوارم خداوند در هیچ شرایطی  تنهاشون نذاره .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:5 توسط .::bahar::.


مهربون برادرم و نازنین خواهرم رفتند . چقدر دلم براشون تنگ میشه ... تا عید نمیبینمشون . چون میخوان برن مسافرت شاید عید هم نبینمشون .

دلم خیلی گرفته .  نمیتونم زیاد بنویسم . چون نمیخوام بیشتر اشک بریزم بهتره تو همون دلم بمونه . هرچند چشمای من همیشه  شرح حال - حال و هوای دلم هستن . اگه بشه با همسرم میریم سینما .   باید برم جائی که کمک کنه ازین حال و هوای غمگین بیام بیرون ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 10:26 توسط .::bahar::.


سلام دوستای گلم ... بالاخره بعد از روزها کامپیوترم ویروس کشی شد و میتونم مطالبمو ثبت کنم .

دیشب داداشی مهربونم و خانومش اومدن . کلی برام زحمت کشیده بودن . جمعه برمیگردن . میدونم بعد از رفتنشون کلییییییییییییییییییییییییییییییییی  دلم میگیره .

 امشب خونه عمه جون دعوتیم . فردا شب هم خونه دائی جون .  خیلی خوشحالم که فردا آفمه  و میتونم کنار داداشی و خانومش باشم .

احتمالا بخاطر گل بزرگی که طی تماس  تلفنی سه شب قبل با دائی جون کاشتم برای دوشنبه یا سه شنبه شب دعوتشون میکنم .

  سرم خلوت شد میام و مینویسم ... دوستون دارم ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:37 توسط .::bahar::.


الهي كه دل همه دوستاي گلم مملو باشه از عشق و شور و شادي ... دعائي كه چند روزه دارم براي خودم ميكنم و بالاخره خداي مهربون ديشب بزرگترين هديه اي كه به قلبم داده بود و چند روز بود  ديگه نداشتمش بهم برگردوند .

نعمت اعتماد - سلامت روح و جسم - امنيت و عشق  جزو بزرگترين و برترين نعمتهاي الهي است كه تا وقتي هست زياد قدرشو نميدونيم .

خيلي  حرفها بين من و همسرم ردو بدل شد  . اون راضي شد بخاطر آرامش من  هر تغييري كه بخوام در شرايطش ايجاد كنه . اما هيچكدوم از تلاشاي مختلفش براي راضي كردن دلم  فايده اي نداشت . قلبم سراسر سردي و نگراني بود . خيلي با  خدا حرف زدم و ازش خواستم  بهم كمك كنه . اين حالت روحي من جز اينكه  مشكلمو مضاعف كنه سود  ديگه اي نداشت . من راهي نداشتم جز اينكه به همسرم  و حرفاش اعتماد كنم . جز اينكه باور كنم به قولش و قسمي كه ديشب خورد وفادار ميمونه و رفتارائي كه به نظر من پرخطر ميان و زمينه ساز  مسايل بزرگي هستند انجام نميده .

  دقيقا هفت روز سختو پشت سر گذاشتم . خاله اينا كه دو روزه اومدن تهران امروز صبح قبل از رفتنشون يك ساعتي اومدن ديدنم . فردا شب هم خانواده عمو جان شام  ميان خونمون . امروز هم كه آف من بود و نميتونم برم خونه عمه جون . الان بايد برم  خريد و كم كم مشغول تدارك براي شام فردا شب باشم . 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 8:50 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده