تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

سلام ...

دوستای خوبم ...

            سال نو پیشاپیش مبارک ... فردا ظهر میریم پیش مامان اینا ... یکی از خانومای بزرگ فامیل پدریم امروز ظهر به رحمت خداوند رفتن ... ازینکه خدا بهم  کمک کرد تا دیروز برم به دیدارشون شاکرم ... این خانوم با وجود پا دردشون  یکی دو هفته قبل زحمت کشیدن و خونه ما تشریف آوردن ... اگه  نمیدیدمشون تا همیشه  خودمو سرزنش میکردم .

احتمالا برای مراسم عزاداری بابا فردا باید بیان ... دوست داشتم  آخرین پست سال هشتادو هفت  حاکی خبرهای خوبی باشه . اما ... سعی  میکنم قبل  از رفتن دوباره بنویسم ...

لطفا برای شادی روحشون یک صلوات بفرستید ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:28 توسط .::bahar::.


من و همسرم باهم صحبت کردیم . خدارو شکر که نیمی از مشکلات با صحبت کردن حل میشن اما من هنوز هم از دستش کمی عصبیم . در صحبتامون گفتم  که ازت انتظار داشتم وقتی میگم دیگه فلان کارو نکن  تو وظیفه خودتو انجام بدی و تشخیص بدی من در چه شرایط روحی ازت چنین درخواستی کردم و و و ... کلی حرفای  دیگه که شد شصت و پنج دقیقه تماس تلفنی .  بهش هم پیشنهاد کردم یه کتاب در خصوص شناخت روحیات و انتظارات خانومها تهیه کنه . هرچند خودم باید براش به فکر خریدش باشم  و با کادوئی که برای عیدیش گرفتم بهش بدم .

روزائی که رفته بود ماموریت با دختر عمه م  براش ادکلن خریدم . 

ما سی ام میریم پیش مامان اینا و چهارم برمیگردیم . نهم هم با  داداشی جونم میریم اصفهان تا سیزدهم ...

فردا هم قراره باتفاق همسرم به امورات منزل رسیدگی کنیم . دلم برای همسر بی احساسم که همچنان از دستش عصبانیم تنگ شده . تا نیاد خونه و توسط مشتهای گره خورده م  به خدمتش نرسم دلم خالی نمیشه .

دلم براش تنگ شده ...

 همسرم کاش میدونستی چقدر تلخند لحظه های تنهائی ... 

 

 

                           

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 16:40 توسط .::bahar::.


چرا همیشه ما زن ها باید حرف بزنیم ؟ چرا همیشه ما باید بدونیم ؟ چرا همیشه ما باید بسازیم ؟ چرا گذشت - نیکی و خوبی فقط باید از طرف ما باشه ؟ چرا ما زنها همیشه و تا بوده همین بوده  برامون ؟

 یعنی همسر من هنوز نمیدونه با  یه نوازش ساده - با یه جمله ساده دوست دارم - با یه نگاه عاشقانه - با یه شاخه گل - با یه ...

هیچی ... اصلا ولش کن . ولی منم نمیتونم سردی ببینم و باز محبت کنم . نمیتونم بی مهری و بی تفاوتی ببینم و لبخند بزنم ؟ مگه نه اینکه منم یه  زنم . یه زن با همه خصلتهای زنانه ...

امروز حتما این جملاتو بهش میگم . میگم  که تو هنوز آمادگی ازدواج نداشتی . چون هیچ شناختی از یک زن - نیازش و انتظارش نداشتی . چون  هنوز اونقدر آماده نبودی که مثل کودکی با همسرت رفتار کردی که دو روزه عروسکش براش عادی میشه و  بهش بی توجه میشه و میندازتش دور ...

من اين دو شب لحظه به لحظه در تنهائي خودم شكستم و تو بي توجه به من  چه راحت تي وي تو ديدي - شامتو خوردي و  تنها كار مثبتت اين بود كه مثل يه ناظم بداخلاق  ازم بپرسي  كجا رفته بودي ؟ من نبايد بدونم ؟

اين همه انتظار تعطيليو ميكشم ولي اين  دوروز ساعت شش و نيم بيدار شدم و همه روزم به كسالت و دلتنگي گذشت . هر چند ديروز با رفتن خونه عمه جون خيلي بهتر شدم  . امروز هم خونه نميمونم . تا  وقتي شرايط اينه اين خونه براي من جائي نداره .

همه چيز به حالت طبيعي برميگرده . ميدونم . اما اصلا ازين وضعيت راضي نيستم . ازين  سردو گرم شدنهاي آزار دهنده ...

تا بعد ...       




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 8:30 توسط .::bahar::.


امروزم یه روزه دیگه س از روزای خدا که من اصلا حس خوبی ندارم . امروز هم میگذره و به خاطره ها میپیونده ولی آخه چرا باید اینطور باشه !

همسر دلتنگم دیروز ساعت هشت شب بعد از ورود به خونه مستقیما رفت سراغ تلویزیون و دیدن برنامه فوتبال ... نه یکی دو تا ... ساعتای یازده بود که بهش شب بخیر گفتم و خواستم یه کم به رفتاراش فکر کنه .  خوابم نمیبرد . بعد از دیدن فوتبالش طبق معمول مشغول دیدن شبکه صدای آمریکا شد . بعد ازون هم یه فوتبال خارجی دید ...  منم در طول همه این لحظه ها  آروم اشک میریختم ... خدایا تا کی و کجا باید شاهد بی مهری و سردی آدمها باشم ...

صبح زود بیدار شدم . امروز آفمه . داداش همسرم اومده و میخواد باهاش بره بیرون . الانم اومده و داره علت ناراحتیمو میپرسه . اما جوابی نمیشنوه .  به نظر خودش  خیلی خنده داره که من بخاطر دیدن فوتبال از دستش ناراحت شدم . 

دیشب میگفت من با برادرم  نهار میرم خونه خواهرم تو هم برو خونه عمه ت . به همین راحتی ... خدایا ... حوصله بودن و موندن ندارم ... نه اومدن به این دنیا راحته نه بودن و طی کردنش و نه رفتن ازش ... کاش هیچ موجود تازه ای خلق نشه  که این دنیا با همه زیبائیاش بازم دلیلی  برای  بودن نداره  ...

                                                            




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 7:48 توسط .::bahar::.


دلم یه دنیا اعتماد به نفس میخواد تا وقتی بهم ظلم میشه بتونم محکم و مقتدر از خودم و حقم دفاع کنم . همیشه به من یاد دادن کوتاه بیام و و هر طوری هست حقو به جانب دیگران بدم تا خودمو آروم کنم . ولی دیگه باید وقتش رسیده باشه تا شروع کنم به خودسازی .  منظورم از دفاع از حق آشوب و جنجال نیست . منظورم  داشتن توانائیه در ادای جملات صحیح و مناسب و داشتن رفتاری محکم در عین حال  متین و آرام .

خدایا ... به من اعتماد به نفس بده . بهم قدرت بده تا بتونم خودم و افکار و احساساتمو باور کنم و اجازه  ندم دیگران هر طوری که میخوان با من رفتار کنن . بهم  قدرت شناخت برخورد صحیح و شایسته با هر مقام و منصبیو بده .

این روزا با اینکه برام خیلی سخت بود ولی با هر شکل و شمایلی بود حرفمو زدم . امیدوارم روزی به  حدی برسم که بدی آدمهای اطرافم ناراحتم نکنه . در دنیا هزار جور فکر و عقیده و سلیقه هست که خیلی هاش درست و مناسب نیست و میتونه در  انسانها با هر مقامی بروز کنه .

خدایا من تورو دارم ... میدونم تنهام نمیذاری ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:39 توسط .::bahar::.


در انتظار دیدار نازنین همسرم هستم ... روز اول شدیدا بهم سخت گذشت و امروز ...

دیروز صبح تو اداره  در حال و هوای خودم بودم که تلفن زنگ خورد و برداشتم .

سلام خانوم ... خوب هستید ؟ من ... هستم . میخواستم ازتون خواهش کنم اجازه بدید همسرتون امروز  هم پيش ما بمونه . بعد از شش ماه اومده و ما به همکاریش نیاز داریم . شما هم مثل دختر من هستید ووو ... و من دقیقا به این حالت بودمممم

 همیشه همسرم میگفت من موضوع تورو مطرح میکنم و میگم خانومم دور از خانوادشه نمیتونم زیاد تنهاش بذارم اما من باورم نمیشد ...

خلاصه اینکه نازنین همسرم همین الان در حال اومدن به خونه س . امروز بخاطر مشکلی که در محیط کارم داشتم اصلا حالم خوب نبود . در  راه اومدن به خونه بودم كه داداشي هم تماس گرفت و گفت من تهرانم ميام خونتون ... چقدررررررررررر دلم شاد شد ... بخاطر ديدار برادرم ... ديدار همسرممممم  كه انگار ماه هاست نديدمش ...

داداشي الان رفت خونه عمه جون و شب برميگرده ...  منم منتظر  دستاي گرم همسرم و آغوش گرمش هستممممممممممممممم ... 

همسري چائي آماده س ... بوي شام تو خونه پيچيده و يه خانوم خيلي دلتنگ داره آخرين لحظه هاي اومدنتو ميشماره ...

دوست دارم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:17 توسط .::bahar::.


همسر نازنینم ساعت پنج رفت . نمیدونم بخاطر گلودردمه یا بغضی که دارم . ولی هر چی که هست یه حس آزاردهنده س . هر روز صبح همین ساعت آماده میشدم و از پنج دقیقه مونده تا اومدن سرویس استفاده میکردمو میرفتم تو آغوش گرمش . جائی که توش امنیت و عشق هست و بس .

بهم قول داده تا سه شنبه برمیگرده . اما من بعید میدونم .  

همسرم ... کاش میدونستی دوری ازت چقدر برام آزار دهنده س . اونوقت دیگه هیچوقت تنهام نمیذاشتی ...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 6:6 توسط .::bahar::.


از صبح گلودرد اومده سراغم . بعد از ظهر با همسر جون رفتیم دکتر . وقتی رسیدیم خونه بهم گفت فردا داره میره ماموریت ... دقیقه نود گفته که غصه نخورم .

کاش این روزا زودتر بگذره . از نظر جسمی هم که حال مساعدی ندارم  . دلم برات تنگ میشه همسر گلممم ... 

الان که  مینویسم داره کیفشو برای فردا آماده میکنه . به سلامت برگردی همسرم ... از فردا میرم خونه عمه جون . دعا کنید سرماخوردگیم بهتر بشه ... 

تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:52 توسط .::bahar::.


من خوبم ... خوبتر از همیشه ...  مرسی  که به یادم هستید . در اولین فرصت مینویسم ...

 دوستون دارم  




لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:34 توسط .::bahar::.


نازنين همسرم ... خيلي خيلي خيلي دوست دارم و  ازينكه تورو دارم به خودم افتخار ميكنم . خدارو شكر ميكنم كه كوهي استوار چون تورو در مسير ناهموار زندگي من قرار داد . اميدوارم تا هميشه برام بهترين بموني . 

دل بيقرارمو آروم كردي با حرفات . ميدونم كه در وهله اول بايد به خداوند و خود وابسته شد . اما ظاهرا تو مدتهاست جزئي از من شدي ...

خدايا : زندگي ما رو گرم - پايدار و سرشار از سلامتي و عشق در پناه خودت محفوظ بدار ...

                                                                                             آمين




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:56 توسط .::bahar::.


همسرم فرصتشو فراهم کرد تا منم در ماموریت همراهیش کنم . اما یه جورائی حس میکردم ته قلبش زیاد از اومدنم راضی نیست . بخاطر همین همه چیو به خودش سپردم و نتیجه نهائی شد تصمیم خودش : باهاش نمیرم .

 اگه باهم میرفتیم سه شنبه صبح رفتمون بود و جمعه برگشتمون . ولی با این شرایط خودش  شنبه آینده صبح میره و  ظاهرا تا دوشنبه برمیگرده . رفتنش برام خیلی خیلی خیلی سخت تر از چیزیه که فکرشو میکردم .  اولین باریه که بعد ازین مدت میره ماموریت .  کاش زیاد بهم سخت نگذره .

برای همه شما دوستای گلم آرزوی بهترینها رو میکنم ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:7 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده