
Jamshid - Sepideh .mp3
دوستای خوبم ...
سال نو پیشاپیش مبارک ... فردا ظهر میریم پیش مامان اینا ... یکی از خانومای بزرگ فامیل پدریم امروز ظهر به رحمت خداوند رفتن ... ازینکه خدا بهم کمک کرد تا دیروز برم به دیدارشون شاکرم ... این خانوم با وجود پا دردشون یکی دو هفته قبل زحمت کشیدن و خونه ما تشریف آوردن ... اگه نمیدیدمشون تا همیشه خودمو سرزنش میکردم .
احتمالا برای مراسم عزاداری بابا فردا باید بیان ... دوست داشتم آخرین پست سال هشتادو هفت حاکی خبرهای خوبی باشه . اما ... سعی میکنم قبل از رفتن دوباره بنویسم ...
لطفا برای شادی روحشون یک صلوات بفرستید ...
روزائی که رفته بود ماموریت با دختر عمه م براش ادکلن خریدم .
ما سی ام میریم پیش مامان اینا و چهارم برمیگردیم . نهم هم با داداشی جونم میریم اصفهان تا سیزدهم ...
فردا هم قراره باتفاق همسرم به امورات منزل رسیدگی کنیم . دلم برای همسر بی احساسم که همچنان از دستش عصبانیم تنگ شده . تا نیاد خونه و توسط مشتهای گره خورده م به خدمتش نرسم دلم خالی نمیشه .
دلم براش تنگ شده ...
همسرم کاش میدونستی چقدر تلخند لحظه های تنهائی ...

یعنی همسر من هنوز نمیدونه با یه نوازش ساده - با یه جمله ساده دوست دارم - با یه نگاه عاشقانه - با یه شاخه گل - با یه ...
هیچی ... اصلا ولش کن . ولی منم نمیتونم سردی ببینم و باز محبت کنم . نمیتونم بی مهری و بی تفاوتی ببینم و لبخند بزنم ؟ مگه نه اینکه منم یه زنم . یه زن با همه خصلتهای زنانه ...
امروز حتما این جملاتو بهش میگم . میگم که تو هنوز آمادگی ازدواج نداشتی . چون هیچ شناختی از یک زن - نیازش و انتظارش نداشتی . چون هنوز اونقدر آماده نبودی که مثل کودکی با همسرت رفتار کردی که دو روزه عروسکش براش عادی میشه و بهش بی توجه میشه و میندازتش دور ...
من اين دو شب لحظه به لحظه در تنهائي خودم شكستم و تو بي توجه به من چه راحت تي وي تو ديدي - شامتو خوردي و تنها كار مثبتت اين بود كه مثل يه ناظم بداخلاق ازم بپرسي كجا رفته بودي ؟ من نبايد بدونم ؟
اين همه انتظار تعطيليو ميكشم ولي اين دوروز ساعت شش و نيم بيدار شدم و همه روزم به كسالت و دلتنگي گذشت . هر چند ديروز با رفتن خونه عمه جون خيلي بهتر شدم . امروز هم خونه نميمونم . تا وقتي شرايط اينه اين خونه براي من جائي نداره .
همه چيز به حالت طبيعي برميگرده . ميدونم . اما اصلا ازين وضعيت راضي نيستم . ازين سردو گرم شدنهاي آزار دهنده ...
تا بعد ...

همسر دلتنگم دیروز ساعت هشت شب بعد از ورود به خونه مستقیما رفت سراغ تلویزیون و دیدن برنامه فوتبال ... نه یکی دو تا ... ساعتای یازده بود که بهش شب بخیر گفتم و خواستم یه کم به رفتاراش فکر کنه . خوابم نمیبرد . بعد از دیدن فوتبالش طبق معمول مشغول دیدن شبکه صدای آمریکا شد . بعد ازون هم یه فوتبال خارجی دید ... منم در طول همه این لحظه ها آروم اشک میریختم ... خدایا تا کی و کجا باید شاهد بی مهری و سردی آدمها باشم ...
صبح زود بیدار شدم . امروز آفمه . داداش همسرم اومده و میخواد باهاش بره بیرون . الانم اومده و داره علت ناراحتیمو میپرسه . اما جوابی نمیشنوه . به نظر خودش خیلی خنده داره که من بخاطر دیدن فوتبال از دستش ناراحت شدم .
دیشب میگفت من با برادرم نهار میرم خونه خواهرم تو هم برو خونه عمه ت . به همین راحتی ... خدایا ... حوصله بودن و موندن ندارم ... نه اومدن به این دنیا راحته نه بودن و طی کردنش و نه رفتن ازش ... کاش هیچ موجود تازه ای خلق نشه که این دنیا با همه زیبائیاش بازم دلیلی برای بودن نداره ...

خدایا ... به من اعتماد به نفس بده . بهم قدرت بده تا بتونم خودم و افکار و احساساتمو باور کنم و اجازه ندم دیگران هر طوری که میخوان با من رفتار کنن . بهم قدرت شناخت برخورد صحیح و شایسته با هر مقام و منصبیو بده .
این روزا با اینکه برام خیلی سخت بود ولی با هر شکل و شمایلی بود حرفمو زدم . امیدوارم روزی به حدی برسم که بدی آدمهای اطرافم ناراحتم نکنه . در دنیا هزار جور فکر و عقیده و سلیقه هست که خیلی هاش درست و مناسب نیست و میتونه در انسانها با هر مقامی بروز کنه .
خدایا من تورو دارم ... میدونم تنهام نمیذاری ...
دیروز صبح تو اداره در حال و هوای خودم بودم که تلفن زنگ خورد و برداشتم .
سلام خانوم ... خوب هستید ؟ من ... هستم . میخواستم ازتون خواهش کنم اجازه بدید همسرتون امروز هم پيش ما بمونه . بعد از شش ماه اومده و ما به همکاریش نیاز داریم . شما هم مثل دختر من هستید ووو ... و من دقیقا به این حالت بودمممم ![]()
![]()
![]()
![]()
همیشه همسرم میگفت من موضوع تورو مطرح میکنم و میگم خانومم دور از خانوادشه نمیتونم زیاد تنهاش بذارم اما من باورم نمیشد ...
خلاصه اینکه نازنین همسرم همین الان در حال اومدن به خونه س . امروز بخاطر مشکلی که در محیط کارم داشتم اصلا حالم خوب نبود . در راه اومدن به خونه بودم كه داداشي هم تماس گرفت و گفت من تهرانم ميام خونتون ... چقدررررررررررر دلم شاد شد ... بخاطر ديدار برادرم ... ديدار همسرممممم كه انگار ماه هاست نديدمش ...
داداشي الان رفت خونه عمه جون و شب برميگرده ... منم منتظر دستاي گرم همسرم و آغوش گرمش هستممممممممممممممم ...
همسري چائي آماده س ... بوي شام تو خونه پيچيده و يه خانوم خيلي دلتنگ داره آخرين لحظه هاي اومدنتو ميشماره ...
دوست دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
بهم قول داده تا سه شنبه برمیگرده . اما من بعید میدونم .
همسرم ... کاش میدونستی دوری ازت چقدر برام آزار دهنده س . اونوقت دیگه هیچوقت تنهام نمیذاشتی ...
کاش این روزا زودتر بگذره . از نظر جسمی هم که حال مساعدی ندارم . دلم برات تنگ میشه همسر گلممم ...
الان که مینویسم داره کیفشو برای فردا آماده میکنه . به سلامت برگردی همسرم ... از فردا میرم خونه عمه جون . دعا کنید سرماخوردگیم بهتر بشه ...
تا بعد ... ![]()
دوستون دارم
دل بيقرارمو آروم كردي با حرفات . ميدونم كه در وهله اول بايد به خداوند و خود وابسته شد . اما ظاهرا تو مدتهاست جزئي از من شدي ...
خدايا : زندگي ما رو گرم - پايدار و سرشار از سلامتي و عشق در پناه خودت محفوظ بدار ...
آمين
اگه باهم میرفتیم سه شنبه صبح رفتمون بود و جمعه برگشتمون . ولی با این شرایط خودش شنبه آینده صبح میره و ظاهرا تا دوشنبه برمیگرده . رفتنش برام خیلی خیلی خیلی سخت تر از چیزیه که فکرشو میکردم . اولین باریه که بعد ازین مدت میره ماموریت . کاش زیاد بهم سخت نگذره .
برای همه شما دوستای گلم آرزوی بهترینها رو میکنم ...