تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

اوضاع از هر نظر خوبه و تقریبا به لطف خداوند هیچ مشکل خاصی وجود نداره ...

ولی بی جهت به فکر رفتم و بغض کردم . فکر میکنم به این همه آدمیزاد ... تو سر هر کدوم  چی میگذره ؟ یکی اسیر غروره - یکی درگیر ظاهر و زیبائیشه - یکی در فکر کسب مال و مناله - یکی دنبال مقامه - یه نفر در فکر انتقامه - یکی در حال خیانته - یکی در حال عبادته- یکی داره ریا میکنه و و و ...

بی نهایت  برابر هر صفت و خصلت و عملی که در دنیا وجود داره یا میشه توسط آدمیزاد بوجود بیاد  آدمیزاد وجود داره و داشته و خواهد داشت ... این همه آدم از کجا اومدن ؟ به کجا میرن ؟ وقتی عقلشون کامل میشه چی از دنیا  میبینن که راضی میشن عامل تداوم نسل بشن ؟

مگه نه اینکه اینجا - این دنیا یه تبعید گاهه ؟ مگه نه اینکه آدم و حوا لطف کردن و با یه اشتباه  این همه موجودو  زمینی کردن ؟ چرا اشتباهشون تکرار میشه ؟  چه هدفی از بودن هست  ؟

اینجا رو تحمل میکنم چون درگذره و روزی تموم میشه ولی با اون طرف باید چه کنم ؟ با این همه کوله بار گناه ؟!!! میگن اونجا ابدی و همیشگیه ...

خدایا بهم کمک کن بنده خوب و شاکر و خوشبختی باشم برات هم در دنیا هم در آخرت ...

خدایا ما رو از شر انسانهای بدکردار و شیطان صفت محفوظ بدار ...

                                                                                                     آمین

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:4 توسط .::bahar::.


دلم براي مامان  عزيزم تنگ شده . اونقدر كه وقتي شماره رو ميگرفتم بغض سختي در گلوم بود . تصميم گرفتم گوشيو قطع كنم اما با شنيدن صداي مهربون مامان و براي اينكه نگرانشون نكنم  بالاخره هر طوري بود صحبت كردم . 

كاش مثل همون دوران كودكي ميتونستم بي بهانه بپرم تو آغوش مادر و اين همه دلتنگيمو با اشك رفع كنم .

دلم براي باباي نازنينم هم يه ذره شده  ...  اگه جور بشه ارديبهشت ميريم پيششون .

خدايا همه پدر مادرا و پدرو مادر مهربون منم در پناه خودت سالم و سلامت حفظ  كن و بذار اين عشق زميني خالص و ناياب و  وجود پر بركتشون كه باعث ميشه گوشه كوچكي از محبت و رحمانيت خودت رو درك كنيم تا هميشه همراهمون باشه ... 

                                                                   آمين

پي نوشت : دوستاي مهربونم ... هيچ خبري از مامان شدن ايشاله حالا حالاها نيست . اما عيد تو مهموني خونه ما بحث بچه دار شدن ما شد . فاميل من ميگفتن حالا دو سه سال ديگه فرصت داره و مادر شوهر عزيزم درجوابشون با اقتدار گفتن نه ... يكسال ديگه  وقتشه ... و ازين بحثا . منم يه گوشه با لبخند مليحي فقط به حرفاشون گوش ميكردم ...  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 19:33 توسط .::bahar::.


من در این لحظه ها صاحب همسری مهربان هستم . همسری که قلبم برای دیدارش میطپه و برای اومدنش لحظه شماری میکنم . دلم براش خیلی تنگ شده . برای آرامش وصف ناپذیری که جز در آغوش گرم مادر در هیچ کجای دنیا - در هیچ نقطه ای تجربه ش نکردم و حالا دوباره باز با همسرم و البته اخیرا بطور ملموس تری پیداش کردم .  

چرا دنیا همیشه و همه وقتش در زیبائی -عشق- سلامتی و امید نمیگذره ؟؟؟ دعا میکنم  این دنیا پر بشه از همه این لحظه های خوب تا من با خیال راحت تری مادرشوهر خوبمو به آرزوشون که دیدن نوه شون هست برسونم .

همسر گلم رفته آرایشگاه و منم مشغول پختن غذا شدم . بخاطر مکالمات بی وقت تلفنی برنجم بیشتر شبیه به آش شده . منم مثلا تصمیم دارم شام نخورم . ولی به جاش ناخودآگاه میرم به سمت شیرینی های خوشمزه ای که مادر شوهرم برای عیدمون درست کردن و فکر میکنم به اومدن مهمونا به خونمون نرسیده تموم بشن ...

برای دوستای گلم آرزوی بهترینها رو دارم ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:3 توسط .::bahar::.


فردا دوباره روز از نو ... روزی از نو ...

 صبح ها ساعت پنج و پنجاه دقیقه بیدار باش - ساعت شش و سی سرویس میاد دنبالم ... ساعت هفت و پانزده دقیقه  میرسم سرکار ...

میرم طبقه بالا پشت میزی که از چند روز قبل از عید طی زیر آب زنی همکاران محترم دیگه به دستور جناب  رئیس باید فقط موقع  صبحانه و نهار پشتش بشینم .در این فاصله با همکارای خانومم که در همون اتاقن گپ و گفتمانی کوتاه دارم  . ساعت هشت و پانزده دقیقه میرم طبقه پائین پشت میزکارم کنار همون همکار آقای زیر آب زن محترمی که بالاخره کار خودشو کرد و به هر شکلی که بود منو کشوند طبقه پائین و از اتاق خانوما جدام کرد .

تا ساعت دوازده پشت اون میزم که هر وقت یادش میفتم  کسالت و خابالودگی میاد سراغم ... شاید در همه اون چهار ساعت یک ساعت بیشتر کار مفید نداشته باشم .  مشغول خوندن کتاب یا مجله و یا حل کردن جدول میشم که یکی دیگه  از همکارا نصیحت برادرانه میکنه که در  محیط کار  مجله مطالعه نکن برات حرف در میارن ... خیلی از وقتا و بارها و بارها دیدم همین آقایون با این سن و سالشون  پشت میزشون دارن بازی کامپیوتری میکنن و وقتی از روبرو نگاشون میکنی انگار که سخت مشغول کار و فعالیتن ... جالب اینجاست که بعدشم کلی  اظهار خستگی میکنن از کار زیادشون ...

ساعت دوازده تا یک  میرم به صرف نهار و خواندن نماز ... دوباره ساعت یک تا دو و سی محکومم بیام پائین و شاهد چرت زدنای همکار محترم آقام باشم ... البته چرت که چه عرض کنم بهتره بگم کاملا میخوابه ... چون بارها سرشون آویزون میشه و با  صداهای مختلف از خواب میپرن ...

پوففففففففف ... این اوضاع و احوالمه تقریبا یک هفته قبل از عید ... میدونم که به زودی میتونم خودمو وفق بدم . ولی روزای اولش خیلی سخت گذشت .  متاسفم برای این مملکت با  این اداراتش و کارمنداش ...

امیدوارم که سالی خوب سرشار از توفیقات و سربلندیها در انتظارمون باشه ...

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 21:15 توسط .::bahar::.


دیشب از اصفهان برگشتیم با کلی یاد و خاطره قشنگ در کنار همسر - برادرم و خانوم و پسر گلش ...

امروز صبح هم داداشی  رفتن . با کلی دلتنگی و حس غریب تنهائی باهاشون خداحافظی کردم . کنار همه اعضای خانواده بودن حس قشنگیه  که هر چی بیشتر میگذره بیشتر درکش میکنم . 

وقتی اصفهان بودیم دائی جون برای امروزسیزده به در دعوتمون کردن باغ . ولی چون مطمئن نبودیم برمیگردیم رفتنمون  کنسل شد . با همسرم به یاد پارسال میخواستیم بریم جمشیدیه ولی چون چند شب قبل با داداشی رفتیم جای خالیشون برام ناراحت کننده بود در نتیجه رفتیم دربند ...

نمیدونم چرا مدتیه نمیتونم  اونطور که میخوام از احساساتم بنویسم . فعلا برای ثبت قسمتی از خاطرات  مینویسم ... تا بعد لحظه های خوبی داشته باشید




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:38 توسط .::bahar::.


سلام . سال نو مبارک ... امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی  در انتظار دوستان عزیزم باشه . سالی سرشار از توفیق -  سعادت - سلامتی و عشق ...

ما دیروز برگشتیم . فردا هم داداشی گلم با خانومشون میان و یکشنبه صبح میریم اصفهان ...

همه اون چهار روز بودن کنار خانواده مثل باد گذشت . دقیقا اندازه چند ساعت ... به نظرم زمان خیلی بیرحمه . دقایق خوب و خوشش به سرعت میگذره و دقایق تلخش به کندی و آرامی ...

بگذریم . امیدوارم امسال سال خیلی خیلی خوبی برای همه باشه . لحظه های خوبی داشته باشید .




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 21:47 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده