تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

اس ام اسای دیشب باعث شد یه همسر خسته اما خیلی مهربون  وارد خونه بشه و منو از فکر و خیالای آزار دهنده بیاره بیرون .

امشب قراره با همسر گلم شام بریم بیرون . تو همه این مدت تصمیم برای رفتن به رستوران - کوه - پارک در عرض نیم ساعت گرفته میشد . شاید برای دومین باره که  طی برنامه ریزی قبلی تصمیم به رفتن گرفتیم و این حس خوبی بهم میده .

ظهر طبق معمول هر پنجشنبه میرم خونه عمه جون .

تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:10 توسط .::bahar::.


صداي سياوش قميشي منو ميبره به جائي كه نبايد ... ديوونم ميكنه ... گاهي پرم ميكنه از حسرت ... گاهي بهم حس خوشبختي ميده ... گاهي درد ميكشم ازش و گاهي لذت  ...

امروز به دليلي كه تنها با خودم ميتونم زمزمه ش كنم و بس ! حس خوبي ندارم . يه دليل كم داشتم براي تلخ بودن براي همسرم كه اونم خود همسرم با اس ام اسش داد :

خانومي دعوام نكني . كار  مهمي پيش  اومد برام . تازه الان راه افتادم ...

شايد جاي يه چيزاي كوچيك و جزئي تو رابطه من و همسرم خاليه ... جاي خاليش به وضوح حس ميشه  وقتي  من غمگينم به هر دليلي و اين  شايد تا حالا در حد نياز مونده وقتي ميخوام كه با عشق منو در آغوش بگيره و بگه تحمل ديدن نگاه غم آلودمو نداره .

 الان برام اس ام اس زد كه : خانومم دوست دارم . اجازه هست بوست كنم ؟ و من :

نه ... دلم گريه داره وقتي فكر ميكنم از راه كه برسي بي توجه - منو با غمم تنها ميذاري و ميري سراغ تي ويت ... 

يه حس بد اومده سراغم . دعا كنيد بهتر بشم ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:25 توسط .::bahar::.


خدايا ...

خيلي دوست دارم . هميشه شاكر نعمتاتم .  قدر همه چيزهائي كه بهم دادي ميدونم . به همشون عشق ميورزم و به پاس توجهاتت  تمام سعيمو براي لذت بردن و قدرداني ميكنم . 

اي منبع بيكران خوبيها ...

 به دلاي شكسته و قلبهاي بيقرار آرامش ببخش .  بهمون نعمت بينائي چشم دل بده ... بذار نشانه هاتو ببينيم و دركت كنيم .

به داشته هام راضيم و سپاسگذار و نداشته هامو از خودت ميخوام ولي  قبل ازون بهم قدرت تصميم براي انتخاب بهترينها رو بده .

نعمت سلامتي جسم و روح رو  هر روز بيشتر از قبل به همه بنده هات و من و عزيزانم عطا كن .

نميدونم چرا ؟ ولي وقتي به خوبيات فكر ميكنم اشك تو چشام حلقه ميزنه ... من عاشقانه دوست دارم ... حست ميكنم خداي عزيزم ...  

همه اينها - خيلي كاملتر و جامعترشو بارها در نماز خطاب بهت گفتم ...   اينم ازم قبول كن و منو ببخش بخاطر غفلتهام ...

                                                                                     آمين




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:20 توسط .::bahar::.


نمیدونم آینده ها چی میشه ؟ ولی اینو میدونم هر خانومیو ببینم که در شروع راه و انتخاب رشته و کاره بهش توصیه میکنم وارد رشته ای که عاقبتش به کارمندی ختم میشه - نشه که به نظرم در اکثر مواقع اشتباهی محضه .

ظاهرا من یه جای بهتر رفتم که هر کدوم از همکارای قدیمیم میشنوه وقتی با اون قسمت تماس  میگیره  با منم حرف میزنه و تبریک میگه . امروز رئیس قبلیم زنگ زد . این روزا خیلی حساس شدم  و  وقتی تلفنی صدای آشنائی میشنوم بغض میکنم . در حدی که وقتی سلام کردم گفت :  چرا اینجوری ؟ محکم باش ...

مکانی که مشغول به کارم بد نیست ولی پست و سمتم افتضاحه . اینم بر میگرده به سادگی خودم که تو همه این هفت سال از دنیا بی خبر بودم و یه دلسوزم نداشتم که بگه باید پیگیری کنم و از رئیس بخوام برای تغییر سمتم اقدام کنه . در محیط کار قبلی بدون چشمداشت کار میکردم و حقوق زیاد برام اهمیتی نداشت و افسوس که چه دیر فهمیدم همش بحث حقوق نبوده و من باید با قبول مسئولیتها درخواست تغییر عنوان شغلی میدادم .

حالا دیگه خیلی دیره ولی اینو برای رئیسم اس ام اس کردم . چون اونجا برای توضیح دادنش زیاد راحت نبودم .  

خدایا ... توکلم به  خودته . این اتفاق رو سبب خیر قرار بده برام .

                                                                                          آمین

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:12 توسط .::bahar::.


امروز برای اولین بار بعد از گذشت چند ماه احساس غربت کردم ... تغییر محیط کاری اصلا تاثیر خوبی روم نذاشت . منتظر همسرم هستم . تنها وجود اونه که آرومم  میکنه .

...

...

...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:40 توسط .::bahar::.


چند روز قبل داشتم خاطراتو مرور میکردم . خدا رو در دل شکر میکردم که خیلی وقته غرق آرامش و امنیت خاطرم در کنار همسرم ...

ولی انگار این حقیقت داره که انسان خودشم میتونه خودشو چشم  بزنه . دو سه روزه که همسرم باز به دلیل مسایل محیط کارش  درگیر  و کلافه س .  امان ازین مملکت و باند بازیاشون ... همسرم معتقده تو این مملکت اصلا مهم نیست سواد داشته باشی یا نه . فقط  اکثر جاها باید متظاهر باشی و پاچه خوار ...

 این روزا من بعنوان همسرش وظیفه داشتم بهش آرامش بدم اما ظاهرا بی  فایده بود . منم در این مدت  در محیط کارم همش حس رضایت نداشتم اما وقتی وارد خونه میشدم و کنار همسرم  آروم میشدم و به کل همه چیزو فراموش میکردم . دیروز ازم معذرت خواست بخاطر دلتنگیاش . اما بازم ادامه داشت تا دیشب که دیگه منم بریدم و رفتم تو عالم خودم .

دیشب  رو تخت در حالی که همسرم خوابیده بود کتاب دالان بهشتو میخوندم . قسمتائیش اونقدر ناراحتم کرد که وقتی به خودم اومدم صورتم خیس خیس بود از اشک ...

امروزم جمعه قشنگی نداشتیم کنار هم . هر کدوم در عالم خودمون بودیم .  بخاطر فردا و قرار گرفتن در  محیط جدید هم کمی استرس دارم .  حیف  یه روز و حتی یه لحظه از زندگی که اینطوری میگذره .  به زودی همه چیز به حالت طبیعی برمیگرده .

شب میریم خونه دائی جون شام  دیدن پسر دائیم  ...

تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:3 توسط .::bahar::.


از شنبه محل کارم عوض میشه . از اسفند ماه دیگه تقریبا تصمیم قطعیمو براي درخواست انتقال گرفتم . این کار قرار بود دو سه ماه بعد از اومدنم انجام بشه . اما اونقدر همکارای خوبی داشتم که  دلم نميومد  ازشون جدا بشم  . یه جورایی در تصمیمم تردید  داشتم . اما نهایتا با خودم فکر کردم این کار دیر یا زود بايدانجام بشه . دقيقا يكي دو روز بعد از اینکه موضوع انتقالیمو مطرح کردم در محل كارم اتفاقاتي افتاد كه خلاصه ايشو در پست هاي قبلي نوشتم . نميدونم شايد اون اتفاق هم بخاطر اين بود كه من هيچ ترديدي در تصميمم نداشته باشم و رفتن تا حدي مطابق ميلم باشه .

امروز تقريبا آخراي ساعت اداري بود كه حكمم اومد . با همه همكارام خداحافظي  كردم . همكاراي خانومم فوق العاده بودن . دلم براشون خيلي خيلي  تنگ ميشه . دعا كنيد با اين مكان جديد هم زودتر مانوس بشم ...

فردا  آفمه ...  تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:27 توسط .::bahar::.


یه بهار خسته داره مینویسه ...

صبح ساعتای حدودا ده بود که دختر عمه گلم بهم اس ام اسی با این مضمون داد : بهاری - عصر من و عمه و ...  خانوم میایم خونتون ...

 به محض خوندنش چنان ههههههههه بلند و عمیقی از ته دل سر دادم که بیچاره همکارام کلی ترسیدن . اگه درصد کمی هم انتظارشو داشتم خوب بود ولی اصلا و به هیچ عنوان نه خودم نه اوضاع خونه  پذیرای اومدن مهمونی که برای اولین بار داره  میاد خونمون نبودم در شرایطی که ساعت ده صبح از اومدنشون با خبر  بشم . خلاصه اینکه با گرفتن یک ساعت مرخصی خودمو رسوندم خونه . بعد از خرید کردن مشغول نظافت خونه شدم و بعد چیدن میوه و شیرینی . الان تقریبا دیگه حاضرم در شرایطی که چشام پر از خوابه و فکر به خوابیدن کلی برام شیرینه - خیلی خستم . قرار بود تا پنج و سی بیان ولی الان شش و نیمه و هنوز خبری نیست

عمه مهربونم هم دیروز برام ده کیلو باقالی خریدن و همه کاراشو کردن . نمیدونم چطور باید ازشون تشکر کنم .

مواظب خودتون باشید ... تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:33 توسط .::bahar::.


شب ... سکوت ... صدای رعد و برق ... شر شر بارون ...  بوی خاک نم خورده ... گرمی دستای همسرم ... یه نفس عمیق ...

شب ... بارون ... آرامش ... امنیت ...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:4 توسط .::bahar::.


سلام . ممنون بخاطر احوالپرسیاتون . این چند روزواقعا سرم شلوغ بود .

حال من و همسرجان بهتره ولی من هنوز کمی صدام گرفته و علائم سرماخوردگی دارم . همسر جان هم سرفه میکنه ... علت طولانی شدن بیماریمون بخاطر آشپزیای  این چند روز من بود . بابا اومده بودن تهران و یه روز کامل کنارشون بودم . یکشنبه شب هم برگشتن . دیشب هم عمه جون اومدن خونمون .

حسابی خوابم میاد و خستم  ... میرم استراحت کوتاهی بکنم . مثل همیشه خواننده همیشگی وبلاگاتون هستم  . برای همتون آرزوی لحظه هائی خوب میکنم ...  فعلا تا بعد ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:25 توسط .::bahar::.


امروز آفمه . از شنبه سرماخورده شدم . چون پرهیز نداشتم هنوز ادامه داره  . همسر نازنینم  هم از دیروز سرماخورده شده . امروز هم نرفت سرکار و الان روی تخت معصومانه و آروم چشای ماهشو روی هم گذاشته و خوابیده . خدارو شکر که امروز آفم بود و کنار هم استراحت میکنیم .

صبح هم  یهو آب جوش سماور البته خیلی کم  روی دو تا انگشتام ریخت و هنوز بعد از کلی تو یخ گذاشتن و پماد زدن میسوزه . با همه حال و اوضاع و احوالی که هر دو  داریم اما  از حضور  همسرم و وآرامشی که در کنارش دارم لذت میبرم ... خونه در سکوت کامله ... بوی سوپ در فضای خونه پیچیده و منتظرم تا همسر گلم بیدار بشه و دوباره برم در آغوشش و اشعار مهدی سهیلیو براش بخونم ... 

دعا کنید حال همسر مهربونم زودتر بهتر بشه ... تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:37 توسط .::bahar::.


روتختي تختمون مرتب نيست .  چندتا ظرف نشسته تو ظرفشوئيه .  گاز بايد تميز بشه . رومبليا بايد جمع بشن . آشپزخونه بايد جارو بشه . لوازم بايد گردگيري بشن . مرغ بايد پخته بشه .‍دسر بايد درست بشه . همين اتاق كه توش با خيال آسوده نشستم بايد جمع و جور و گرد گيري بشه ...  فقط دلم خوشه به اينكه  يه قسمتي از كارا ديشب انجام شده .

از راه كه رسيدم زنگ زدم به همسرم . اصلا دلم نميخواست گوشيو قطع كنم . چون  كلي كار داره انتظارمو ميكشه . شنبه عصر تا شب دختر عمه مهربونم اومد خونمون و كلي برام زحمت كشيد . پريشب خواهرشوهرم فقط با دختراشون اومدن . هر چند باهم يه غذاي حاضري درست كرديم وكنارشون لحظه هاي خوبي داشتم ولي بازم همينكه از شش صبح تا يازده شب يه لحظه فرصت نشستن و مال خودت بودنو نداشته باشي و اين دوسه روز پشت سر هم ادامه پيدا كنه كمي تا قسمتي خوشي ميزنه زير دلت ...

 امشب هم كه دختر خاله م  با همسرش مياد تهران . از ديدارشون خيلي خوشحالم .  آخر هفته هم احتمالا خانواده دائي - عمو و عمه عيد ديدني ميان خونمون ...

اين مايكروفر محترم هم مدام پشت سر هم بوق ميزنه كه كار يخ زدائي تموم شد . اين مرغا آماده پختنن . منم انگار نه انگار ...

بهتره پيش برم به سوي خانه داري ... 

تا بعد ...

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:52 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده