تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary tickers Jamshid - Sepideh .mp3 در آغوش خوشبختی ...

این سفر خاطره انگیز هم به خاطراتمون پیوست ... دیروز بعد از ظهر رسیدیم . با اینکه  سفر کوتاهی بود اما خوش گذشت .

روز رفتنمون همه از پرواز میترسیدن ولی خوشبختانه به سلامت رسیدیم . من کل اطلاعاتی که از نقاط دیدنی و فروشگاه ها طی اون چند روز آماده کرده بودم یادم رفت ببرم . از لیدر تورمون اطلاعاتی گرفتیم و خودمون شروع به گشتن کردیم . 

 مشکلمون با ترکها این بود که اصلا انگلیسی نمیدونستن . انگلیسی میپرسیدیم ترکی جواب میدادن

هوا خیلی خوب بود به نسبت هوای آتشین این روزای ایران . خیلی از مراکز خریدش هم حراج کرده بودن و این قستمتش خیلی لذت بخش بود . هرچند ما وقت زیادی برای خرید کردن نذاشتیم .

در کل حال و هوای مردم این کشور و اوضاع و احوالش با اینکه خیلی هم ایده آل نبود باز بهتر از مردم ایران بود ...  

امیدوارم سفرهای خوب با خاطراتی خوب تر در انتظار همه مون باشه ... خیلی خستم . میرم کمی استراحت کنم ...

تا بعد ...

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:2 توسط .::bahar::.


من و همسر مهربونم فردا صبح میریم مسافرت به یاد سالگرد ماه عسل پارسالمون ...

یادش به خیر چقدر زود گذشت ... شیرینی لحظه های زندگی مشترک هر روز بیشتر از روز قبل حس میشه ...

بخاطر حادثه تلخ هواپیمای امروز خانواده هامون کمی نگران هستند . هر چند چیزی به رومون نمیارن ولی از لحن صحبتشون  مشخصه و اینکه همه میخوان به محض رسیدن باهاشون تماس بگیریم .

به هر حال امیدوارم سفر بی خطر و خوبی در انتظارمون باشه

اگه فردا شب این موقع تبدیل به روح شده بودم حلالم کنید ...

برای همه تون آرزوی لحظاتی شاد و عاشقانه میکنم ...

تا بعد ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:14 توسط .::bahar::.


ظهر  بعد از دیدار یک ربعه همکار قبلیم و زنده شدن حال و هوای صمیمانه و خوب گذشته ها تو سرویس چند قطره اشک مهمون چشام شد . وقتی اومدم خونه نیم ساعتی خوابیدم شاید ازون حالو هوا بیام بیرون اما بی فایده بود .

دلتنگ شدم . کار کردن با شرايط جديد به تنهائی با اینکه هفتاد درصد وقت مفیدمو میگیره اما اصلا راضیم نمیکنه .انگار خود واقعیمو گم کردم . انگار فراموش شدم . این حسای تلخ گاه و بیگاه میاد سراغم ...

برای رهائی ازین حسا تصمیم دارم مشغول کاری بشم تا احساس مفید بودن کنم مثل ادامه تحصیل یا رفتن به کلاس زبان یا موسیقی .  

اين روزا به زودي تموم ميشه . اين تلخيها هم خاطره ميشن و  واقع بينانه ش اينه كه دوباره با شكلي ديگه ظاهر ... خوشي و غم جز لاينفك زندگي آدمهاست . فقط كاش همه غمها در همين سطح باشن و البته سريعا حل بشن .

خدايا راضيم به رضات ... كمك كن همه دلاي گرفته و ابري آفتابي بشه و سراسر اميد و عشق و شادي ...

اميدوارم يه دوش آب سرد - آرايش ملايم -  ادكلن خنك و لبخندي هرچند تصنعي بتونه آماده م كنه براي استقبالي شاد از همسرم ...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:38 توسط .::bahar::.


خونه - خنکی - آرامش - خاک شیر -عشق - انتظار اومدن همنفس و فشردن دستای گرمی که تو این گرمای تابستون سردیای روحتو گرمابخشه و آغوشی که بهت امنیت میده و نگاهی که امید و مهربونی توش موج میزنه ...

همه اینا میشه تنها دلیل دلگرمی و امیدم که تمام هشت ساعت کسالت بار رو در محیط کارم سپری کنم .

با امید و آرزوی بهترینها برای همه ...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 15:55 توسط .::bahar::.


خیلی به ندرت و کم پیش اومده که من در این وبلاگ از لحظه های شیرین بودن کنار همنفسم بنویسم . از لحظه هائی که منو به اوج بودن و عشق رسوند . از لحظه هائی که بهم مردونگی واقعیشو ثابت کرد . از لحظه هائی که بهم حس دوست داشتن و دوست داشته شدن داد ...

امروز و اینجا نهایت حس دلبستگی و عشقمو به همسرم فریاد میزنم  و خدا رو بخاطر هدیه ای که بهم داد شکر میکنم ...

من خوشبختم البته تا این لحظه و بعدشو به خداوند میسپارم ...

میلاد امام علی (ع)  بر همه مردان و پدران مهربان مبارک ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:36 توسط .::bahar::.


یک ماه و یک هفته و یک روز مونده تا اولین سالگرد ازدواجمون ...

از جائی که دیروز همش حس میکردم همسر جون بهم بی توجهی کرده وقتی اومد خونه بر خلاف حسی که داشتم و دلم میخواست مثل هر روز که از راه میرسه ازش استقبال کنم  سلام سردی کردم و مشغول آشپزی و نظافت شدم . طبق معمول هر روز با هم چائی خوردیم . اون به من زل زده بود  و منم به تی وی و چائیمو میخوردم . یکی دو تا سوال کرد که  جوابی هم نگرفت جز ایما و اشاره ... شب شام خوردیم و فقط ازم پرسید الان تو با من قهری ؟ از من ناراحتی ؟ بگو تا من تکلیف خودمو بدونم . من بازم سکوت کردم و البته در دلم کلی از دستش عصبانی شدم که به جای اینکه با یه دلجوئی ساده از دلم دربیاره داره اینجوری صحبت میکنه ... لحن حرف زدنشم طوری نبود که به من فرصت صحبت کردن بده .

شب خوابم نمیبرد - بعد از یه ربع رفتم جلوی تی وی که دیدم یهو چراغ روشن شد و همسر جان اومد پیشم . بازم هر چی ازم پرسید جوابی نمیشنید . برای اولین بار دیدم بطور خیلی جدی تی وی رو خاموش کرد و گفت : میریم میخوابیم ...

کمی با هم صحبت کردیم و با خیال راحت خوابیدم . صبح هم آقای رئیس  باهام حرف زد . خدا رو شکر میکنم که بنده شو وسیله قرار داد که تا حدی باعث آرامش قلبم در این اوضاع بشه . ممنون این آقا هستم و تنها کاری که از دستم ساخته س اینه که براش دعا کنم  خداوند براش خیر و خوبی پیش بیاره ...

مسافرتمون به استانبول قطعی شد برای ۲۵ تیرماه . هر چند میخواستیم سالگرد ماه عسلمون بریم اما مرداد ماه هیچ تعطیلاتی نداریم . لطفا اگه اطلاعات مفیدی ازونجا راجع به مناطق تفریحی و اماکن تاریخی دیدنیش دارید برام بنویسید ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:27 توسط .::bahar::.


یه جورائی الان دیگه کاملا مطمئنم حس بابا به من یه حس عادی نیست ...  تو همه این مدت شروع زندگی جدید که دیگه چیزی به سالگردش نمونده هر زمانی که از نظر روحی و یا حتی جسمی مشکلی داشتم بابا صبح روز بعدش باهام تماس گرفته ... همیشه بعد از سلام و احوالپرسی وقتی میپرسه همه چیز خوبه ؟ مشکلی نداری ؟ - یعنی اینکه دوباره برای یکدونه دخترش خواب بدی دیده ...

دیشب قبل از خواب با بغض در حالی که از همسرم کمی ناراحت بودم گفتم دلم برای مامانم یه ذره شده و خوابم برد ...  

مشکل خاصی با همسرم ندارم . فقط انتظار دارم دلتنگیامو بفهمه ... اگه میدونست دیروز در نهایت تنهائی و دل تنگی تو دستشوئی اداره چقدر اشک ریختم و چقدرشو قورت دادم دلش نمیومد از صبح تا حالا باهام تماس نگیره و حالمو نپرسه ...

خوشبحال همسرم و بد به حال من که این روزا اینقدر ساکتم با کلی حرفای تلنبار شده تو دلم ...

امیدوارم به لحظه های خوب مثل همیشه ...

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:7 توسط .::bahar::.


چقدر حساس و شکننده شدم . امروز وقتی دختر خالم بهم زنگ زد که درد و دل کنه بجای دلداری دادنش - من پشت تلفن اشکام جاری شد .

امروز وقتی رفتم پیش آقای رئیس با اینکه قبلش هیچ حس بغض آلودی نداشتم اما به محض مطرح کردن حرفم انگار که دلم يه لحظه حسابي به حال خودم سوخت يهو بغضم ترکید ... چیزی که تا حالا در زندگی کاریم امکان نداشته .

امروز با خوندن وبلاگ یکی دو نفر دوباره بغض كردم ...  

شاید علتش اینه مدتهاست گریه نکردم و خودمو خالی نکردم . وقتی همسرم - تنها دلخوشیم میاد خونه همه غما رو فراموش میکنم . اما ظاهرا فقط با اون همه چیز فراموش میشه و در تنهائی دوباره مياد سراغم ...

خوب ميدونم دنيا محل گذره - خوب ميدونم ارزش غصه خوردن نداره - ميدونم بخاطر داشتن كلي نعمت بايد شاكر باشم - ميدونم در اين مرحله مشكلم يك نقطه كوچيكه در مقابل مشكلاتي كه در طول زندگيم تجربه كردم و تجربه شو ديدم . ولي انگار دونستن تنها براي آدما كافي نيست . انگار احساس يه جاهائي حرف عقل و منطق رو نميفهمه و بنا به حكم انسان بودن گاهي اشك و دلتنگي سراغتو ميگيره .

خدايا ... مثل هميشه خودمو به تو سپردم و ميدونم بهم روزي ثابت ميكني حكمت اين دلتنگيو ... همينطور كه تا حالا پشت هر به ظاهر شري ديدم كه برام خيريتي رقم خورده ...

به همه ما بنده هات كمك كن ...

 

                                                                       آمين

 -------------

دوستای گلم ... لطفا اگه کسی اطلاعاتی در مورد سفر به استانبول داره برام بنویسه ...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:2 توسط .::bahar::.

Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده