
Jamshid - Sepideh .mp3
روز رفتنمون همه از پرواز میترسیدن ولی خوشبختانه به سلامت رسیدیم . من کل اطلاعاتی که از نقاط دیدنی و فروشگاه ها طی اون چند روز آماده کرده بودم یادم رفت ببرم . از لیدر تورمون اطلاعاتی گرفتیم و خودمون شروع به گشتن کردیم .
مشکلمون با ترکها این بود که اصلا انگلیسی نمیدونستن . انگلیسی میپرسیدیم ترکی جواب میدادن
هوا خیلی خوب بود به نسبت هوای آتشین این روزای ایران . خیلی از مراکز خریدش هم حراج کرده بودن و این قستمتش خیلی لذت بخش بود . هرچند ما وقت زیادی برای خرید کردن نذاشتیم .
در کل حال و هوای مردم این کشور و اوضاع و احوالش با اینکه خیلی هم ایده آل نبود باز بهتر از مردم ایران بود ...
امیدوارم سفرهای خوب با خاطراتی خوب تر در انتظار همه مون باشه ... خیلی خستم . میرم کمی استراحت کنم ...
تا بعد ...
یادش به خیر چقدر زود گذشت ... شیرینی لحظه های زندگی مشترک هر روز بیشتر از روز قبل حس میشه ...
بخاطر حادثه تلخ هواپیمای امروز خانواده هامون کمی نگران هستند . هر چند چیزی به رومون نمیارن ولی از لحن صحبتشون مشخصه و اینکه همه میخوان به محض رسیدن باهاشون تماس بگیریم .
به هر حال امیدوارم سفر بی خطر و خوبی در انتظارمون باشه
اگه فردا شب این موقع تبدیل به روح شده بودم حلالم کنید ... ![]()
برای همه تون آرزوی لحظاتی شاد و عاشقانه میکنم ...
تا بعد ... ![]()
دلتنگ شدم . کار کردن با شرايط جديد به تنهائی با اینکه هفتاد درصد وقت مفیدمو میگیره اما اصلا راضیم نمیکنه .انگار خود واقعیمو گم کردم . انگار فراموش شدم . این حسای تلخ گاه و بیگاه میاد سراغم ...
برای رهائی ازین حسا تصمیم دارم مشغول کاری بشم تا احساس مفید بودن کنم مثل ادامه تحصیل یا رفتن به کلاس زبان یا موسیقی .
اين روزا به زودي تموم ميشه . اين تلخيها هم خاطره ميشن و واقع بينانه ش اينه كه دوباره با شكلي ديگه ظاهر ... خوشي و غم جز لاينفك زندگي آدمهاست . فقط كاش همه غمها در همين سطح باشن و البته سريعا حل بشن .
خدايا راضيم به رضات ... كمك كن همه دلاي گرفته و ابري آفتابي بشه و سراسر اميد و عشق و شادي ...
اميدوارم يه دوش آب سرد - آرايش ملايم - ادكلن خنك و لبخندي هرچند تصنعي بتونه آماده م كنه براي استقبالي شاد از همسرم ...
همه اینا میشه تنها دلیل دلگرمی و امیدم که تمام هشت ساعت کسالت بار رو در محیط کارم سپری کنم .
با امید و آرزوی بهترینها برای همه ...
امروز و اینجا نهایت حس دلبستگی و عشقمو به همسرم فریاد میزنم و خدا رو بخاطر هدیه ای که بهم داد شکر میکنم ...
من خوشبختم البته تا این لحظه و بعدشو به خداوند میسپارم ...
میلاد امام علی (ع) بر همه مردان و پدران مهربان مبارک ...
از جائی که دیروز همش حس میکردم همسر جون بهم بی توجهی کرده وقتی اومد خونه بر خلاف حسی که داشتم و دلم میخواست مثل هر روز که از راه میرسه ازش استقبال کنم سلام سردی کردم و مشغول آشپزی و نظافت شدم . طبق معمول هر روز با هم چائی خوردیم . اون به من زل زده بود و منم به تی وی و چائیمو میخوردم . یکی دو تا سوال کرد که جوابی هم نگرفت جز ایما و اشاره ... شب شام خوردیم و فقط ازم پرسید الان تو با من قهری ؟ از من ناراحتی ؟ بگو تا من تکلیف خودمو بدونم . من بازم سکوت کردم و البته در دلم کلی از دستش عصبانی شدم که به جای اینکه با یه دلجوئی ساده از دلم دربیاره داره اینجوری صحبت میکنه ... لحن حرف زدنشم طوری نبود که به من فرصت صحبت کردن بده .
شب خوابم نمیبرد - بعد از یه ربع رفتم جلوی تی وی که دیدم یهو چراغ روشن شد و همسر جان اومد پیشم . بازم هر چی ازم پرسید جوابی نمیشنید . برای اولین بار دیدم بطور خیلی جدی تی وی رو خاموش کرد و گفت : میریم میخوابیم ...
کمی با هم صحبت کردیم و با خیال راحت خوابیدم . صبح هم آقای رئیس باهام حرف زد . خدا رو شکر میکنم که بنده شو وسیله قرار داد که تا حدی باعث آرامش قلبم در این اوضاع بشه . ممنون این آقا هستم و تنها کاری که از دستم ساخته س اینه که براش دعا کنم خداوند براش خیر و خوبی پیش بیاره ...
مسافرتمون به استانبول قطعی شد برای ۲۵ تیرماه . هر چند میخواستیم سالگرد ماه عسلمون بریم اما مرداد ماه هیچ تعطیلاتی نداریم . لطفا اگه اطلاعات مفیدی ازونجا راجع به مناطق تفریحی و اماکن تاریخی دیدنیش دارید برام بنویسید ...
دیشب قبل از خواب با بغض در حالی که از همسرم کمی ناراحت بودم گفتم دلم برای مامانم یه ذره شده و خوابم برد ...
مشکل خاصی با همسرم ندارم . فقط انتظار دارم دلتنگیامو بفهمه ... اگه میدونست دیروز در نهایت تنهائی و دل تنگی تو دستشوئی اداره چقدر اشک ریختم و چقدرشو قورت دادم دلش نمیومد از صبح تا حالا باهام تماس نگیره و حالمو نپرسه ...
خوشبحال همسرم و بد به حال من که این روزا اینقدر ساکتم با کلی حرفای تلنبار شده تو دلم ...
امیدوارم به لحظه های خوب مثل همیشه ...
امروز وقتی رفتم پیش آقای رئیس با اینکه قبلش هیچ حس بغض آلودی نداشتم اما به محض مطرح کردن حرفم انگار که دلم يه لحظه حسابي به حال خودم سوخت يهو بغضم ترکید ... چیزی که تا حالا در زندگی کاریم امکان نداشته .
امروز با خوندن وبلاگ یکی دو نفر دوباره بغض كردم ...
شاید علتش اینه مدتهاست گریه نکردم و خودمو خالی نکردم . وقتی همسرم - تنها دلخوشیم میاد خونه همه غما رو فراموش میکنم . اما ظاهرا فقط با اون همه چیز فراموش میشه و در تنهائی دوباره مياد سراغم ...
خوب ميدونم دنيا محل گذره - خوب ميدونم ارزش غصه خوردن نداره - ميدونم بخاطر داشتن كلي نعمت بايد شاكر باشم - ميدونم در اين مرحله مشكلم يك نقطه كوچيكه در مقابل مشكلاتي كه در طول زندگيم تجربه كردم و تجربه شو ديدم . ولي انگار دونستن تنها براي آدما كافي نيست . انگار احساس يه جاهائي حرف عقل و منطق رو نميفهمه و بنا به حكم انسان بودن گاهي اشك و دلتنگي سراغتو ميگيره .
خدايا ... مثل هميشه خودمو به تو سپردم و ميدونم بهم روزي ثابت ميكني حكمت اين دلتنگيو ... همينطور كه تا حالا پشت هر به ظاهر شري ديدم كه برام خيريتي رقم خورده ...
به همه ما بنده هات كمك كن ...
آمين
-------------
دوستای گلم ... لطفا اگه کسی اطلاعاتی در مورد سفر به استانبول داره برام بنویسه ...