
Jamshid - Sepideh .mp3
دلم باز هوای صدای سیاوش رو کرده . صدای باز شدن در میاد . همسرم اومده . همه دلخوشیم لحظه اومدنشه . از لحظه های دلتنگی بیزارم . از خودم راضی نیستم . باید احساس مفید بودن کنم . باید تغییری در خودم ایجاد کنم . الان - ازخودم - بدم میاد ...دلم گرفته چرا ؟؟؟ کاش زودتر این حس جای خودشو به چیزای بهتر بده
-----------
آهنگ سیاوش رو میذارم . تی وی روشنه . همسر جون تیتراژ یه فیلمو میبینه و میخواد فیلم ببینه . اما من در آغوش گرم همسرم با یه بغض شدید دلم عجیب هوای شنیدن آهنگ داره . با قهر سی دیو درمیارم و میام پشت کامپیوتر ... صدای سیاوشو بلند میکنم و مینویسم . الانم صدام میزنه ... میدونم نمیدونه من امروز چه حالی دارم . بهتره یه دوش بگیرم . امیدوارم بهتر بشم
پی نوشت :
با توکل به خدا و به لطف همسر عزیزم و یه دوش آب سرد الان خوبم ... کاش خدای مهربون همه دلا رو شاد و راضی نگه داره ... آمین
گاهی یه تلنگر کوچیک کافیه تا حسای خفته گذشته رو دوباره برات بیدار کنه . حسائی که یه زمانی وجودتو گرم میکردن . پر از امید بودن . همه اون حسا الان توی وجودمه ولي با يه بغض تلخ . اون تلنگرم چیزی نبود جز شنیدن این آهنگ ...
ولی حاضر نیستم هیچکدوم ازون لحظه ها رو با یه لحظه بودن کنار همسرم عوض کنم . محبتای لحظه به لحظه همسرم و عشق پاكي كه هر روز داره به رگهام تزريق ميكنه و توجهاتش رو با دنیا عوض نمیکنم و بخاطرش همیشه قدردان پروردگارم ...
پی نوشت پانزدهم شهریور :
همسر عزیزم دندون عقلشو کشیده . وقتی وارد خونه شد و کمی گذشت یهو فشارم افتاد پائین . با خوردن عسل و خرما بهتر شدم . الانم به طرق مختلف سعی میکنم حواسم پرت بشه . ولی هنوز حالم بده . خدا به خیر بگذرونه و امشب از حال نرم ... من چطوری میخوام مامان بشم خدا میدونه !!!
سلام دوستای عزیزم ... طاعات و عباداتتون قبول .
تقریبا مدت زیادیه که ننوشتم .
چهارشنبه عصر چهارم شهریور ماه به اتفاق همسرم رفتیم شمال و به خانواده پیوستیم . یه سفر فوق العاده خوب با یه طعم خاص دیگه رو تجربه کردم . بودن کنار همسر - پدر و مادر و فامیل برای دو سه روز و آب و هوای محشر شمال مجموعه ای شد از بهترین و خاطره انگیزترین لحظات که آرزو میکنم باز هم تکرار بشه ...
ما خوبیم . روزها هم به لطف خداوند در آرامش سپری میشه . فقط من به فکر این هستم که اگر قرار باشه افطاری بدم چطور باید برگزارش کنم !!!
پارسال مثل امشب آخرین شبی بود که در خونه پدری سپری میشد . فردا شب من برای شروع یه زندگی جدید با چهره ای کاملا متفاوت با خانواده نازنینم خداحافظی کردم و هنوز هم با یادآوریش بغض میکنم ...
بگذریم ... برای همه آرزوی خوشبختی میکنم .التماس دعای مخصوص دارم ...