
Jamshid - Sepideh .mp3
صبح ساعتای حدودا ده بود که دختر عمه گلم بهم اس ام اسی با این مضمون داد : بهاری - عصر من و عمه و ... خانوم میایم خونتون ...
به محض خوندنش چنان ههههههههه بلند و عمیقی از ته دل سر دادم که بیچاره همکارام کلی ترسیدن . اگه درصد کمی هم انتظارشو داشتم خوب بود ولی اصلا و به هیچ عنوان نه خودم نه اوضاع خونه پذیرای اومدن مهمونی که برای اولین بار داره میاد خونمون نبودم در شرایطی که ساعت ده صبح از اومدنشون با خبر بشم . خلاصه اینکه با گرفتن یک ساعت مرخصی خودمو رسوندم خونه . بعد از خرید کردن مشغول نظافت خونه شدم و بعد چیدن میوه و شیرینی . الان تقریبا دیگه حاضرم در شرایطی که چشام پر از خوابه و فکر به خوابیدن کلی برام شیرینه - خیلی خستم . قرار بود تا پنج و سی بیان ولی الان شش و نیمه و هنوز خبری نیست ![]()
عمه مهربونم هم دیروز برام ده کیلو باقالی خریدن و همه کاراشو کردن . نمیدونم چطور باید ازشون تشکر کنم .
مواظب خودتون باشید ... تا بعد ![]()