<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>  در آغوش خوشبختی ...</title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 13:11:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;نوشتم&lt;/FONT&gt; از نگاه مهربان مادر پس از روزها دوری و دلتنگی . نوشتم از اتاقم - نوشتم از محبت دختر خاله گلم که ظهر پنجشنبه قبل از پروازم همه رو نهار دعوت کرده بود تا بیشتر کنار هم باشیم . نوشتم از ذوقی که برای دیدار همکارام  همیشه قبل از دیدارشون دارم - از درد دست مادرشوهرم و اما سالاد زمستونی که با همون حال با عشق برای بچه هاش درست کرده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشتم از هوای ابری دلم و حس  کردن دلتنگی مامان لحظه رفتن که اینبار ابری ترم کرد . نوشتم از تنها دلیل کنترل کردن اون همه بغض موقع رفتن : دیدار همسرم برادرم و خانوم گلش در فرودگاه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشتم همه این دو روز و دیدارمو با عزیزانم ...  ولی همه نوشته هام پاک شد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داداشی و خانومش بخاطر مراسم خاکسپاری عمه خانوم داداشم چهارشنبه اومدن تهران . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز رفتیم امامزاده داوود . اونقدر سعی میکنم به محیط کارم فکر نکنم که کاملا فراموش کردم اونجا دعا کنم . جمعه پائیزی قشنگی کنار برادرم و خانوم مهربونش داشتیم . بعد از خوردن نهار اومدیم خونه و بعد از استراحتی کوتاه رفتیم سینما فیلم کتاب قانون که از نظر من بسیار زیبا بود . بعدش هم شام خوردیم و اومدیم خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح با دلتنگی رفتن داداشی بیدار شدم . ازشون خداحافظی کردم و رفتم اداره . بعد از سه روز دیدار عزیزانم و اون همه محبتاشون دوباره وارد محیطی سرد میشدم . محیطی که خالی از هر حسیه و پره از فشار زیاد کاری . تمام روز بغض داشتم . با بی میلی نهارمو خوردم . آخر وقت گردن درد هم اضافه شد . با این اوضاع سوار سرویس شدم و رسیدم خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میرم سمت آشپزخونه . کباب تابه ای رو میبینم و برنج خیس شده ای که خانوم داداشی صبح قبل از رفتنش برام آماده کرده . این میشه دلیل ترکیدن بغضی که روحمو سرد و سنگین کرده  بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان سبکترم و آرومتر . ولی هنوز خوب خوب نیستم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برام دعا کنید زودتر شادی مهمون قلبم بشه ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 13:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;همه امروز&lt;/FONT&gt; به دلتنگی گذشت . با اینکه اختلاف همه دیدارمون در یک روز چهار پنج ساعت میشه ولی حس تنهائی و دلتنگی آزار دهنده بود برام . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح بعد از رفتنش حسی کهنه در وجودم برای اولین بار نسبت به همسرم زنده شد . دوری و دلتنگی خیلی خیلی زیاد توام با حسی عاشقانه و شیرین . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدونم همسرم چطور تونست سه روز نبودن منو تحمل کنه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای اومدنش تک تک لحظه ها رو میشمارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست دارم دلیل آرامشم - دلیل قشنگ زندگیم  ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اشکام بی اختیار میریزن . چقدر جات خالیه ... چقدر خونمون سوت و کوره . هر شب این موقع بعد از شام وقتی میومدم پشت کامپیوتر میومدی کنارم . سر به سرم میذاشتی . گاهی برام مثل مامان میوه می آوردی . زودتر بیا همسرم - میدونم من اونقدر برات خوب نبودم که جای خالیم تو خونه آزارت بده - ولی تو برام شدی نفس ... کاش قول بدی دیگه تنهام نذاری . بی صبرانه منتظر اومدنتم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; دیشب خوب نخوابیدم ولی امشب کنارت آرومو  عمیق میخوابم ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 18:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;دیشب&lt;/FONT&gt; جشن عقد پسر عمه جان بود . خیلی خوش گذشت . براشون آرزوی خوشبختی می کنم .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من و همسر عزیزم سه شنبه میریم دیدار خانواده هامون . دلم حسابی تنگ شده براشون .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; روزهای زندگی به سرعت میگذرند و خدا رو شکر که روند گذر زمان به کندی پیش نمیره ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اینکه یکی از نگینای حلقه نازنینم افتاد . اون هم بخاطر اشتباه یک انسان بی وجدان که امروز قراره با همسرم برم پیشش و این همه خشمو نسبت بهش از وجودم خالی کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهارشنبه رفتم کریم خان که مثلا حلقه مو برام کوچیک کنن . تو این همه مدت صبر کردم تا در فرصتی مناسب برم اونجا و مثلا با خیال راحت تر و اطمینان بیشتری برام انجام بدن . ولی کاش که هرگز نمیرفتم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولا که اجرت کوچیک کردن یه حلقه - انگشتر و دستبند رو از من سی هزار تومن گرفت و بدتر از همه اینکه سایز حلقه مو به افتضاحی کم کرد و همین باعث شد یکی از نگیناش بیفته و هیچ طلائی هم به من برنگردوند . در حالیکه بعد ازینکه حلقه مو یه جای دیگه وزن کردم ۶۰۰ سوتش کم شده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این هم از این ... خداوند همه رو به راه راست هدایت کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پائیز قشنگی براتون آرزو میکنم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;با همسرم&lt;/FONT&gt; رفتیم . اون آقا کلی دست و پاشو گم کرده بود . فردا شکایتمو به اتحادیه طلافروشا میدم . هر چند در ادارات این مملکت زد و بند بیداد میکنه ولی من تا جائی که امکانش هست از حقم دفاع میکنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم خیلی خیلی گرفته . نازنین همسرم فردا صبح میره ماموریت و البته شب برمیگرده . ولی بازم از رفتنش حسابی دلتنگم . امیدوارم این بغض لعنتی زودتر برطرف بشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب و روزتون خوش ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://450.ir/upload/103/1065-12-9198179209-Picture077-4.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;این&lt;/FONT&gt; لحظه ثبت یکی از زیباترین هائی بود که جای خالی همسرم به وضوح توش حس میشد ...  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من حالم خوبه . ممنونم از احوالپرسی مهربونائی که محبتاشونو هیچوقت فراموش نمیکنم و ممنونم ازشون بخاطر حس قشنگی که بهم میدن . مخصوصا تو عزیز مهربونم که دیدن میس کالت کلی شادم کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سفر کیش هم کنار دختر عمه جون خوش گذشت . شاید واقعا گهگاهی این سفرها در زندگی مشترک لازم باشه هر چند نیازش در زندگی ما هنوز حس نمیشد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزهای زندگیمون میگذرن . خونه به لطف خدا پر از عشق و آرامش و امنیته و اما محیط کار همچنان وضعیت قبل رو داره و این یعنی اینکه برای بهتر شدنش نیاز به دعاها و امواج مثبتتون دارم .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لحظه لحظه تون سبز  . تا بعد ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 16:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=postbody align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;میدونم &lt;/FONT&gt;سخت دلتنگ میشم . میدونم هر جا که برم جای خالی همسرم حس میشه . میدونم خیلی دوسش دارم . میدونم بدون اون دیگه هیچ چیزی کامل نیست . میدونم اینا علائمه وابسته شدنه و من به خودم قول داده بودم وابسته نشم ولی ناخواسته شدم . چون این قانون طبیعته . میدونم فردا عصر که ساعت پرواز من و دختر عمه جون به مقصد کیش هست بغض دارم و خیلی دلتنگم . میدونم ... میدونم  &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;برای ثبت خاطرات شرح مختصری از روزهای قبل که ننوشتم :&lt;/P&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;هفته آخر ماه رمضان بابا اومدن تهران (۲۰ شهریور تا ۲۷شهریور) . هفته قبل هم داداشم و خانومش اومدن . (۳۱شهریور الی ۳ مهر )همه هفته گذشته هم عصرها با دختر عمه م دنبال لباس بودیم برای جشن عقد پسر عمه م در تاریخ ۸/۸/۸۸ ... &lt;/P&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;من که دختر دائی داماد بودم هم پیرهن خریدم هم پارچه برای دوختن کت و دامن برای شب که جشنشون مختلط میشه . ولی دختر عمه جان هنوز موفق به خرید نشده . &lt;/P&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;میرم کمی استراحت کنم و وسائلمو برای فردا آماده کنم . این حس خاص هم که در نتیجه جدائی سه روزه از همسرم هست قشنگه با همه دلتنگیائی که هنوز نرفته میاد سراغم . &lt;/P&gt;
&lt;P class=postbody align=justify&gt;برای همه آرزوی بهترینها میکنم ... خدانگهدار &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 19:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;دلم &lt;/FONT&gt;باز هوای صدای سیاوش رو کرده . صدای باز شدن در میاد . همسرم اومده . همه دلخوشیم لحظه اومدنشه . از لحظه های دلتنگی بیزارم . از خودم راضی نیستم . باید احساس مفید بودن کنم . باید تغییری در خودم ایجاد کنم . الان - ازخودم - بدم میاد ...دلم گرفته چرا ؟؟؟ کاش زودتر این حس جای خودشو به چیزای بهتر بده &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-----------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آهنگ سیاوش رو میذارم . تی وی روشنه . همسر جون تیتراژ یه فیلمو میبینه و میخواد فیلم ببینه . اما من در آغوش گرم همسرم با یه بغض شدید دلم عجیب هوای شنیدن آهنگ داره . با قهر سی دیو درمیارم و میام پشت کامپیوتر ... صدای سیاوشو بلند میکنم و مینویسم .  الانم صدام میزنه ... میدونم نمیدونه من امروز چه حالی دارم . بهتره یه دوش بگیرم . امیدوارم بهتر بشم  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پی نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با توکل به خدا و به لطف همسر عزیزم و یه دوش آب سرد الان خوبم ... کاش خدای مهربون همه دلا رو شاد و راضی نگه داره ... آمین &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 14:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;گاهی&lt;/FONT&gt; یه تلنگر کوچیک کافیه تا حسای خفته  گذشته رو دوباره برات بیدار کنه . حسائی که یه زمانی وجودتو گرم میکردن . پر از امید بودن . همه اون حسا الان توی وجودمه ولي با يه بغض تلخ . اون تلنگرم چیزی نبود جز شنیدن این &lt;STRIKE&gt;آهنگ ...&lt;/STRIKE&gt;&lt;A href=&quot;http:///&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی حاضر نیستم هیچکدوم ازون لحظه ها رو با یه لحظه بودن کنار همسرم عوض کنم . محبتای لحظه به لحظه همسرم و عشق پاكي كه هر روز داره به رگهام تزريق ميكنه و توجهاتش رو با دنیا عوض نمیکنم و بخاطرش همیشه قدردان پروردگارم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت پانزدهم شهریور : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;همسر&lt;/FONT&gt; عزیزم دندون عقلشو کشیده . وقتی وارد خونه شد و کمی گذشت یهو فشارم افتاد پائین .  با خوردن عسل و خرما بهتر شدم . الانم به طرق مختلف سعی میکنم حواسم پرت بشه . ولی هنوز حالم بده . خدا به خیر بگذرونه و امشب از حال نرم ... من چطوری میخوام مامان بشم خدا میدونه !!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 11:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;سلام&lt;/FONT&gt; دوستای عزیزم ... طاعات و عباداتتون قبول . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا مدت زیادیه که ننوشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه عصر چهارم شهریور ماه به اتفاق همسرم رفتیم شمال و به خانواده پیوستیم . یه سفر فوق العاده خوب با یه طعم خاص دیگه رو تجربه کردم . بودن کنار همسر - پدر و مادر و فامیل برای دو سه روز و آب و هوای محشر شمال مجموعه ای شد از بهترین و خاطره انگیزترین لحظات که آرزو میکنم باز هم تکرار بشه  ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما خوبیم . روزها هم به لطف خداوند در آرامش سپری میشه . فقط من به فکر این هستم که اگر قرار باشه افطاری بدم چطور باید برگزارش کنم !!!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسال مثل امشب آخرین شبی بود که در خونه پدری سپری میشد . فردا شب من برای شروع یه زندگی جدید با چهره ای کاملا متفاوت با خانواده نازنینم خداحافظی کردم و هنوز هم با یادآوریش بغض میکنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم ... برای همه آرزوی خوشبختی میکنم .التماس دعای مخصوص دارم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;سلام&lt;/FONT&gt; دوستای گلم ... ممنونم از تبریکاتتون . میخواستم از تک تکتون در وبلاگاتون تشکر کنم ولی این دو روز اصلا فرصت نشد . امروز هم که باید وسایلمو مرتب کنم برای فردا که میرم دیدار خانواده بخاطر اومدن باباجون از مکه . ولی همسر عزیزم بخاطر کاری که براش پیش اومده نمیتونه بیاد .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز تولد یکی از عزیزترینهای زندگیمه ... تولد همنفسم - همراهم - همرازم - همفکرم - همدلم - &lt;FONT size=4&gt;تولد همسرم&lt;/FONT&gt;  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربونی که با اومدنش در زندگیم دوباره متولدم کرد ... اونقدر محبت و مهربونی نثارم کرد تا خستگیها و تنهائیارو  از قلبو  وجودم پاک کرد و بهم عشق و آرامش داد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسرم هدیه ای بود که خداوند به من داد و من همیشه شاکر پروردگارم و نعمتهاش هستم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ... امروز ازت میخوام این عزیز مهربونو تا آخرین لحظه زندگیم و تا زمانی که نفس میکشم کنارم خوشبخت - راضی -سلامت - شاد و وفادار حفظ کنی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام دوری ازش خیلی سخته . حتی در همین سفر سه روزه ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همه تون آرزوی بهترینها رو دارم . تا شنبه که برمیگردم خدای خوبیها نگهدارتون ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ما&lt;/FONT&gt; دیروز برگشتیم . تا آخر هفته دختر خواهر شوهرم خونه ماست . دلتنگ خوندن وبلاگاتون میشم . به خدا میسپارمتون ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 12:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;الانم &lt;/FONT&gt;که به اون لحظه ها فکر میکنم غرق خوشی میشم ...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش یکبارررررررررررررررررر دیگه تکرار میشد ... لباس سفید پوشیدم . یه آرایش ملایم کردم . ادکلنی روزای عقدو زدم - فیلم عروسیمونو گذاشتم و منتظرم همسرم بیاد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنونم از ثمین گلم که امروز زیباترین هدیه ممکنو بهم داد ... نمیدونی چقدر شادم کردی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسرم اومد دوباره مینویسم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 15:48:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
