<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>  در آغوش خوشبختی ...</title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 31 Dec 2009 18:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آقای جواد محترم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;میدونید&lt;/FONT&gt; مشکل شما و امثالتون چیه ؟ اینه که نمیخواید حرف این ملت منتقد و معترضو اونطور که هست بشنوید . میخواید به اون شکلی که میخواید تفسیر و معناش کنید . من نمیدونم از کجای جملات و حرفهای من چنین استنباط کردید که به امام حسین و مردم و اسلام پشت کردم .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من چیز زیادی از سیاست نمیدونم  . اما معنای انسانیت رو خوب میفهمم - معنای وطن دوستی و عرق ملی - معنای اسارت رو در این جامعه پر از خفقان خوب فهمیدم -  اثرات بد بازی با شعور مردم رو با همه وجودم حس کردم - به عنوان یک هموطن انتظار نداشتم مدعیان دینداری و عدالت جواب سوال سه کلمه ای مردم رو با چماق بدن - نباید ملت رو به چند گروه تقسیم کنند و مقابل هم قرار بدن - باید اتحاد ایجاد کنند . نمیتونم بپذیرم در هیچ شرایطی به خودشون اجازه بدن به مردم نسبت خس و خاشاک و بزغاله و گوساله بدن &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من معنای فصل الخطاب رو که خیلی ها به خاطر همون از حقشون گذشتند و سکوت کردند رو نمیفهمم - من نمیتونم با چنین جمله ای متقاعد بشم - یه رهبر باید مدبرانه و عاقلانه مردم رو به آرامش دعوت کنه و جواب تک تک ابهاماتشونو شفاف و روشن بیان کنه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مطمئنم تاریخ به شما کمک میکنه روزی به وجود هموطنانت به عنوان افرادی با شعور و آگاه افتخار کنی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ضمنا من به هیچ عنوان به سیاست علاقه ای ندارم . اگه مینویسم فقط به خاطر حس بدیه که از ریخته شدن خون هموطنانم دارم . همین ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Dec 2009 18:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;موسوی رو دوست دارم . خدا نکنه براش اتفاقی بیفته - حیف امثال این مرد . اینجا همه در بندند . اینجا کسی نمیتونه حرفی بزنه - اینجا اسارتگاهه  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بغض دارم - درد بزرگی تو چشمای مردیه که فقط حقش رو میخواست نه چیز زیاد دیگه ای - حقش ... چیزی که معنائی نداره در این جنگل . اینجا هر کس که زور و قدرتش بیشتر باشه زیر پا لگدت میکنه - آخرش کجاست ؟ امروز این راهپیمائیو دیدم و پرتر شدم از نفرت ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;A href=&quot;http://news.gooya.com/didaniha/archives/2009/12/098305.php&quot; target=_blank&gt;عكس&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 15:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=4&gt;همسرم &lt;/FONT&gt;...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; دو ساله شدنمون مبارك ... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;ازينكه در روزهائي سرد گرماي وجودم هستي ممنونم ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;دو سال گذشت از روزي كه براي اولين بار دستهاي گرمتو گرفتم . لحظه لحظه اون روز رو به خاطر دارم .  دو سال پيش اين ساعت تو اتاق من كنار هم بوديم و آلبوم عكساي منو ورق ميزديم . يادش به خير ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;ازينكه ازون روز تا امروز عاشقانه هامون عميق تر شده خداوند رو شاكرم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;عاشقانه دوست دارم مرد من ... ستون محكم زندگيم ...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;----------------------------------------------------  و اما ... &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه دوست بهم پیشنهاد داد این قسمت رو حذف کنم ممکنه برام دردسر ساز بشه  و من نه به خاطر ترس از دردسرائی که ممکنه برام پیش بیاد که فقط به خاطر احترام به نظر ایشون این  چند خط رو پاک میکنم . ولی اجازه میخوام بذارید بگم ازین همه تظاهر بیزارمممم ... ازین همه نادانی بعضی ... از خیانت ... از جنایت ... از سیاست ...  از نامردی ... از سو استفاده ... از ... از ................................  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 13:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=4&gt;یعنی&lt;/FONT&gt; تو این مملکت - جز رهبر معظم انقلاب که بدتر مردم رو تحریک کرد - کسی نیست که توانائی حل اختلاف بین مردم و دولت رو داشته باشه ؟  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در عجبم از مدعیان عدالت پروری که به نام دین و به هر قیمتی میخوان ظالمانه بر مردمی حکومت کنند که به دنبال پاسخ برای ابهامی بودند که در ذهن هر شریکی در سرنوشت کشور نقش بسته بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;چرا به اینجا رسید یک اعتراض مردمی بی صدا و آرام ؟ اعتراضی که در این چند ماه به شکلهای متفاوت ظاهر شد . ابتدا اعتراض به توهین به شعور مردم -  بعد اعتراض به چنگیز صفتی و کشتار و شلاقهای وحشیانه و  در نهایت هم  اعتراض به حمایت رهبری که مردم اونو حامی و مدافع حق میدونستن نه مدافع سرسخت یک شخص ظاهرا&quot; متقلب و خطاکار  ... &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;سخته باور اینکه ممکنه فردا شب همین موقع نباشند بعضی که قلبهاشون پر از عشق هست به واژه ای به نام وطن و لبریزند از حسی به نام مسئولیت نسبت به آبرو و اعتبار و عزت خاکشون ایران . بعضی که غیرت دارند برای دفاع از حق و حقیقت - بعضی که جز نفسي خسته  چیزی برای از دست دادن ندارن &lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;..&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیدوارم سردمداران قدردان  مردمي باشند كه جان بر كف به خيابونها هجوم ميبرن و بي پروا فرياد ميكنن خشم و كينه درونشون رو  ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;دیروز &lt;/FONT&gt;هم یک روز رویائی و قشنگ کنار همسر جان تجربه کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از بیدار شدن از خواب چند ساعته به قول همسر جان بدون پرانتز و محدودیت و خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم بریم دربند . هوا فوق العاده بود . قطرات خیلی ریز بارون - هوای خنک و پر از پاکی و نفسای عمیق - بوی کباب که همیشه از خودش لذت بخش تر بوده -  کمی بوی خوش چوب سوخته -صدای رودخونه و خوردن نهاری دلچسب در فضای باز مجموعه ای بود از لحظاتی پر از صفا و آرامش ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز هم من زودتر از همسر جان بیدار شدم . میخوام از لحظه لحظه این دو روز باقیمونده تعطیلات استفاده کنم و به چیزی فکر نکنم . به هر چیزی که گاهی آرامش بهترین و قشنگترین ایام زندگی رو ازم میگیره . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط سه ماهه دیگه مونده به پایان سال ۱۳۸۸ . متاسفانه امسال یکی از دلخوشیهام این بود که روزها رو بشمارم شاید با گذر ایام شرایط کاری بهتر ازون چیزی که هست بشه . خیلی صبر کردم . بیشتر از اندازه ممکن . صبر کردم تا به خودم ثابت بشه میتونم خودم مشکلمو در محیط اداری حل کنم . حرف زدم - اعتراض آرام کردم - بی فایده بود . فقط وعده و وعید بود برای تغییر شرایطم از مدیران محترم . ظاهرا بی فایده س و ناچارم ناخواسته تن بدم به بند پ و متاسف باشم که در محیط کثیف اداری ایران حقت رو که برای خودشون هم تائید شده و مسلم هست باید با واسطه و پارتی بگیری .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا ... بهت التماس میکنم دیگه هرگز منو با موجودات خارق العاده منفی و بیمارت مواجه نکنی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;                                                         آمین &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 05:27:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;همسری&lt;/FONT&gt; ... دو سال پیش مثل امروز رو یادته ؟ در خونه رو که باز کردم برف آرومی میبارید . با هم تو آزمایشگاه قرار داشتیم . من پر از دلهره بودم . یادش بخیر ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان که مینویسم چشام خیسه از اشک . تو خلوت و تنهائی خودم برای خودم هق هق گریه میکنم تا کمی سبک شم .  نمیدونم چرا خدا نمیخواد بنده هاش مدتی  زندگیشون به رنگ آرامش مطلق باشه ؟ نمیدونم چرا همش میخواد بنده هاشو در حال گریه و زاری و التماس به خودش ببینه . باز هم من خوشبختم وقتی خودمو  جای خیلی دیگه از آدما میذارم . ولی جدا خسته م ... از دلایل مهم و غیر مهمی که هوای دلمو گاه و بیگاه ابری میکنه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز رفته بودم حراست برای تحویل کارت شناسائیم . یه فرم بهم دادن که پرش کنم . یه قسمتش اسامی چهار نفر از دوستامو میخواست که ارتباط نزدیک و صمیمی باهاشون دارم . جز اسم دختر عمه جون اسمی برای نوشتن نداشتم . دلم به حال خودم خیلی سوخت . چقدر تنها شدم . خیلی روزا وقتی از اداره میام بیرون و همسرجون باهام تماس میگیره صدام در نمیاد بخاطر همه سکوتی که در تمام روز داشتم .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز ازون روزائیه که دلم گرفته . طبق معمول میرم بخوابم . شاید بهتر بشم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; خدایا ... همه حسای بد دنیا رو از بنده هات دور کن ... آمین &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 12:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;سخنان حسینیان نماینده مردم تهران رو در روزنامه دنیای اقتصاد خوندم - حالم از خودش و امثالش  به هم میخوره - چه&lt;STRONG&gt; بی چاره &lt;/STRONG&gt;ایم ما ملت ایران ..&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خشک و تر به پای هم میسوزیم . کاش میدونستم در سر این راهپیمایان معترض چی میگذره ؟ خدا به همه بینش و معرفت صحیح بده ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;                     &lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;-----------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خدایا &lt;/FONT&gt;... اول تو را شاکرم و بعد سپاسگذار همسر عزیزم هستم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز پر بودم از بغض و کینه . تحمل بدی آدمها برای هر انسانی ظرفیتی داره که برای من این ظرف دیگه پر شده ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به قول دوست خوبمون ثمین عزیز اگه همه  رفتارشون هم مثل گفتارشون این اندازه عاشقانه و  پر از محبت و دوستی خالص بود دنیا گلستان میشد . ولی افسوس که واقعیت این نیست و همیشه هستند آدمهائی که بوئی از انسانیت نبردند . همیشه هستند آدمهائی که دیگران رو هم با گره ها و عقده های روانیشون درگیر میکنند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاق مهمی نیفتاده و اصل زندگی داره مطابق با چیزی که باید پیش میره . ولی ببخشید باید چنین تشبیهی کنم (صدای وز وز یه مگس گاهی کلافه کننده و گاهی در حد عصبی شدن آزارم میده ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز ازون روزهائی بود که عصبی و کلافه بودم . اما صدای مهربون یک مرد - یک تکیه گاه - یه همراه نازنین - یه همراز و همفکر خوب آرومم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ناچارم سکوت کنم که ممکنه هر حرکتی اوضاعو ازین که هست بدتر کنه ولی با همه اینا مطمئنم زمان همه چیز رو درست میکنه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همه آرزوی ایامی خوب و خوش دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---- &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت : اخبار هشت و سی رو گوش دادین ؟؟؟ الحققققققق که مملکتی شده هاااااااا ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 17:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;سلام .&lt;/FONT&gt; نمیدونم چرا کمتر مینویسم ؟ شاید بخاطر ریتم یکنواخت زندگی باشه که به لطف خداوند البته ملایم و لذت بخشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; گفتنی نیست جز تکرار مکررات ... سلامهای عاشقانه هر صبح - اس ام اس های دلگرم کننده - تحمل رفتارای خشن و به دور از ادب و آدمیت یک همکار - فکر کردن این روزها بطور عمیق تر به گذشته - حال و تصمیم برای آینده - لحظه شماری برای دیدار نازنین همسرم و سرانجام حضورش و ادامه آخرین ساعات یک روز در کنارش ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انگار من و همسرم از آخرین دقایق امشب دل نمیکنیم و حالا حالاها قصد خوابیدن نداریم . حیفمون میاد امشب زود تموم بشه . شبی که صبح فرداش مال خودمونه . شبی که رسیدن صبحش جدامون نمیکنه ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خواننده همیشگی وبلاگ هاتون هستم و براتون آرزوی بهترینها میکنم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;---------------------------------------------------------------- &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;B&gt;پيله و پرواز&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;A small crack appeared On a cocoon&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;.------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;A man sat for hours and watched&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;Carefully the struggle of the butterfly&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;To get out of that small crack of cacoon&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;Then the butterfly stopped striving&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;It seemed that shewas exhausted and couidnot go on trying&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;.------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;The man decided to help&lt;/B&gt;&lt;B&gt;the poor creature&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;He widened the crack by scissors&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;The butterfly cameout of cocoon easily, but her body wasTiny&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;and her wings werewrinkled&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.&lt;BR&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;The man continued watching the butterfly&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;He expected tosee her wings become her body&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;But it did nothappen&lt;/B&gt;&lt;B&gt;!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!&lt;BR&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;As amatter of fact,the butterfly to crawl onThe&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ground for the rest of herlife&lt;/B&gt;&lt;B&gt;,&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;For she could never fly&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.&lt;BR&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;The kind man did not realize that God had arranged thelimitation of cocoon&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;And also the struggle for butterfly to get out ofit&lt;/B&gt;&lt;B&gt;,&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;so that a certain fluid could be discharged from herbody to enableher&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;to fly afterward&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;آن شخص مهربان نفهميد كهمحدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;Sometimes struggling isthe only thing we need to do&lt;/B&gt;&lt;B&gt; .&lt;BR&gt;گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.&lt;BR&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;IfGod had provided us with n easy life to live without any difficulties&lt;/B&gt;&lt;B&gt;,&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;Thenwe become strong,and could not fly&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;I asked for strength,andHe provided mewith&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;enough difficultiesTo become strong&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;I asked forknowledge and He provided me&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;Iasked for prosperity and promotion&lt;/B&gt;&lt;B&gt;,&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;and He provided me with ability&lt;/B&gt;&lt;B&gt;tothink&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;and hands to work&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;I asked for bravery ,nd He providedMe withabstacles&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;to overcome&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به منقدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،تا آنها را از ميان بردارم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;I asked for motivation,and He showed me eople who needed help&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;Iasked for love and He provided me with opportunityTo&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;give love toothers&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;I did not get what I wanted&lt;/B&gt;&lt;B&gt;…..&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ButI was provided withwhat&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;I needed&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;«من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;------------ --------- -&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;Donot worry,fightWith difficulties and be sureThat&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;you canprevail over them&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;نترس با مشكلات مبارزه كن و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 18:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;نوشتم&lt;/FONT&gt; از نگاه مهربان مادر پس از روزها دوری و دلتنگی . نوشتم از اتاقم - نوشتم از محبت دختر خاله گلم که ظهر پنجشنبه قبل از پروازم همه رو نهار دعوت کرده بود تا بیشتر کنار هم باشیم . نوشتم از ذوقی که برای دیدار همکارام  همیشه قبل از دیدارشون دارم - از درد دست مادرشوهرم و اما سالاد زمستونی که با همون حال با عشق برای بچه هاش درست کرده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشتم از هوای ابری دلم و حس  کردن دلتنگی مامان لحظه رفتن که اینبار ابری ترم کرد . نوشتم از تنها دلیل کنترل کردن اون همه بغض موقع رفتن : دیدار همسرم برادرم و خانوم گلش در فرودگاه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشتم همه این دو روز و دیدارمو با عزیزانم ...  ولی همه نوشته هام پاک شد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داداشی و خانومش بخاطر مراسم خاکسپاری عمه خانوم داداشم چهارشنبه اومدن تهران . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز رفتیم امامزاده داوود . اونقدر سعی میکنم به محیط کارم فکر نکنم که کاملا فراموش کردم اونجا دعا کنم . جمعه پائیزی قشنگی کنار برادرم و خانوم مهربونش داشتیم . بعد از خوردن نهار اومدیم خونه و بعد از استراحتی کوتاه رفتیم سینما فیلم کتاب قانون که از نظر من بسیار زیبا بود . بعدش هم شام خوردیم و اومدیم خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح با دلتنگی رفتن داداشی بیدار شدم . ازشون خداحافظی کردم و رفتم اداره . بعد از سه روز دیدار عزیزانم و اون همه محبتاشون دوباره وارد محیطی سرد میشدم . محیطی که خالی از هر حسیه و پره از فشار زیاد کاری . تمام روز بغض داشتم . با بی میلی نهارمو خوردم . آخر وقت گردن درد هم اضافه شد . با این اوضاع سوار سرویس شدم و رسیدم خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میرم سمت آشپزخونه . کباب تابه ای رو میبینم و برنج خیس شده ای که خانوم داداشی صبح قبل از رفتنش برام آماده کرده . این میشه دلیل ترکیدن بغضی که روحمو سرد و سنگین کرده  بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان سبکترم و آرومتر . ولی هنوز خوب خوب نیستم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برام دعا کنید زودتر شادی مهمون قلبم بشه ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 13:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baharr62.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;همه امروز&lt;/FONT&gt; به دلتنگی گذشت . با اینکه اختلاف همه دیدارمون در یک روز چهار پنج ساعت میشه ولی حس تنهائی و دلتنگی آزار دهنده بود برام . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح بعد از رفتنش حسی کهنه در وجودم برای اولین بار نسبت به همسرم زنده شد . دوری و دلتنگی خیلی خیلی زیاد توام با حسی عاشقانه و شیرین . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدونم همسرم چطور تونست سه روز نبودن منو تحمل کنه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای اومدنش تک تک لحظه ها رو میشمارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست دارم دلیل آرامشم - دلیل قشنگ زندگیم  ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اشکام بی اختیار میریزن . چقدر جات خالیه ... چقدر خونمون سوت و کوره . هر شب این موقع بعد از شام وقتی میومدم پشت کامپیوتر میومدی کنارم . سر به سرم میذاشتی . گاهی برام مثل مامان میوه می آوردی . زودتر بیا همسرم - میدونم من اونقدر برات خوب نبودم که جای خالیم تو خونه آزارت بده - ولی تو برام شدی نفس ... کاش قول بدی دیگه تنهام نذاری . بی صبرانه منتظر اومدنتم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; دیشب خوب نخوابیدم ولی امشب کنارت آرومو  عمیق میخوابم ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 18:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharr62&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>baharr62</dc:creator>
<guid>http://baharr62.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
